فیزیک و انرژی

مطالب در رابطه با فیزیک، انرژی، فلسفه علم، و مسائل مرتبط می باشد. برای راحتی مطالعه از تابلت یا PC استفاده شود

فیزیک و انرژی

مطالب در رابطه با فیزیک، انرژی، فلسفه علم، و مسائل مرتبط می باشد. برای راحتی مطالعه از تابلت یا PC استفاده شود

محلی برای نقد و گفتگوی علمی در خصوص مسائل مبتلابه با تکیه بر کاربرد آموخته های کلاسیک در تبیین و تشریح این مسائل. در این رابطه خواننده تشویق میشود که از دریچه دیگری به مسائل پیرامونی نگریسته و آنچه را میبیند و میشنود را به بوته نقد و آزمایش گذارد.

بایگانی
آخرین مطالب

۶۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دین» ثبت شده است

۱۳
بهمن

حکومت آرمانی -3

    معروفست برای هر دردی ابتدا باید آنرا خوب شناخت سپس به درمان مبادرت کرد.  از دو بحث پیشین ملاحظه شد که در ظهور حکومت های ستمگر و مستبد دو عامل اهمیت ویژه دارند.  یکی عادات و عوامل ذهنی که معمولاً زیرمجموعه ایدئولوژی تلقی میشوند.  دیگری، که کمتر توجه میشود، دیکتاتور کوچک درون است.  این دیکتاتور بطور طبیعی در درون همه آدمیان نهفته است و در شرایط خاص بزرگ شده آشکار میشود.  گفتیم که شیوه طبیعی حکمرانی همان روال اتکا به آرای عموم است که هنجار است.  اما وقوع استبداد و ظهور حکومت ضد مردمی را باید ناشی از ناهنجاری دانست.

    قانون مدنی و التزام به آن هم ابزار پیشگیری از ناهنجاری و هم داروی درمان آن در صورت وقوع است.  با همه اینها دیده میشود که حتی حضور قانون مدنی نیز گاهی ناتوان از بروز ناهنجاری است.  حتی با وجود قانونی مترقی، استبداد ناگهان ظاهر و بر اوضاع مسلط میشود، که حاکی از ضعف زیرساخت فکری توده دارد.  بنظر میرسد، بهترین قانون، قانونی است که برای پاسداشت آن به کمترین اتکا به قوه قهریه نیاز باشد.  یا بزبانی دیگر، قانونی که با روحیه مردمانی که در سایه آن هستند سنخیت طبیعی داشته و مردم خود علاقمند به اجرای آن بوده باشند.

    مشکلی که پیش میآید یک دوگانگی است.  بدین معنی که اگر قانونی مترقی برای مردمانی اسیر خرافات ودر بند ایدئولوژی های متحجر وضع شود، فاصله فکری بین قانون و سطح فرهنگ توده بسیار زیاد است.  میدانیم که اختلاف سطح الکتریکی زیاد بین دو قطب موجب جرقه و بروز ضایعه میشود.  عیناً همین اختلاف شدید در حوزه دو فرهنگ چه بسا زیان آن بیش از تصور فایده باشد.  اما از سوی دیگر اگر قانون بنا باشد با روحیه فرهنگی عقب مانده ملت هماهنگ باشد، دادن چراغ سبز به ادامه همان روند عقب ماندگی، اما اینبار زیر سایه قانون است.  آیا امیدی هست؟ تکلیف چیست؟

    بنظر میرسد شیوه درست و طبیعی همانا پیروی از شیوه رایج علمی باشد.  یعنی ارتقاء تدریجی سطح قانون بموازاتی که فرهنگ جامعه رشد کرده و سطح فکری توده مردم بالا میرود.  این روشی منطقی است منتها یک اشکال عملی دارد.  اشکال آن این است که نمیتوان مکرر قانون وضع کرد که در عمل امکان پذیر نیست.  در عوض، راهکاری که وجود دارد این است که قانون چنان تدوین شود که اجازه اصلاح یا ارتقاء مواد آنرا بدهد.  بعلاوه، اصول اساسی آن نیز همواره خود را در معرض آرای عمومی بداند تا هرآینه روح زمانه اقتضا کند مورد جرح و تعدیل قرار گیرد.  البته تدوین کنندگان قانون اساسی، معمولاً بنیادی ترین و بدیهی ترین وجوه حقوق طبیعی انسان با کمترین شمار را بعنوان اصول اساسی تدوین کرده تا نیاز برای تغییر بدین سادگی پیش نیاید. 

    اگر مطابق آنچه گفته شد عمل شود، خود بخود چنین نتیجه میشود که ایدئولوژی از هر نوع که باشد نمیتواند ملاک قانون نویسی و شیوه زندگانی باشد.  زیرا ایدئولوژی یعنی لایتغیر که طبعاً با دینامیسم زندگی در تعارض است.  تهدید دیکتاتورِ پنهان نیز خود بخود منتفی میشود چه اینکه امکان به روز شدگی مواد قانونی و نیز اختیار برای رجوع به آرای همگانی خطر بروز دیکتاتوری را کاهش میدهد.  اگر چنین باشد، حتی با وجود یک قانون عادی بشرطی که راه را برای اصلاح گشوده گذاشته باشد همواره میتوان از دل بدترین قوانین، با ارتقاء پلکانی، قانونی به روز و مترقی بوجود آورد.  این نه مطلبی تازه بلکه مدتهاست که در جوامع آزاد عمل میشود.

    گاهی هم اتفاق افتاده و میگویند که در کشور همسایه، مردم در مراجعه به آرای عمومی رأی به دیکتاتوری مادام العمر رئیس جمهور محبوب داده اند!  اگر اینطور است پس همه تئوری ها غلط از آب در آمده و مردم خود خواهان استبداد هستند.  این خبر میتوانست درست باشد اگر متعاقب اعلام آن، انبوه مردم ناراضی خیابانها را پر نساخته و عوامل استبداد آنها را به صُلابه نمیکشیدند.  معلوم است که عامه هرگز با چنین رویدادی موافق نبوده و این دیکتاتور است که با سوء استفاده (البته برای خودش حُسن استفاده!) از ظواهر دموکراتیک، کار خودش را پیش میبرد.  بحث همچنان ادامه دارد.

خلاصه اینکه، فاصله خیلی زیاد قانون مترقی از سطح پائین فرهنگ جامعه جرقه اختلافات را روشن میکند.  اما از آنسو، اگر قانونی متحجر بر مردمی عادی، چنانکه شاهدیم، تحمیل شده فاصله از آنسوی دیگر زیاد باشد اینجا هم جرقه ای میزند که اینبار نه مُخرب بلکه باعث روشنی افکار شده و برخلاف میل قانون گذاران، جامعه را بسمت جلو پرتاب میکند.

  • مرتضی قریب
۲۹
آبان

صداقت در علم و سیاست

     متأسفانه بینش علمی و جهان بینی عمومی نزد عموم بویژه نزد دانشجویان ما بسیار کاهش یافته است.  این حکایت از  دست های پنهانی دارد که میخواهد فارغ التحصیلان رشته های علمی و فنی صرفاً تکنسین هائی برای چرخ صنعت بیمار کشور باشند بدون آنکه اجازه دهد فکر دیگری در مخیله آنان رشد کرده پرسشگر شوند.  مدتهاست که پنهان و آشکار حرکتی بزرگ آغاز شده تا نهادهای تولید فکر را از حیّز انتفاع ساقط سازد.  و این از دبستان شروع شده و در چند سال اخیر شدت گرفته است.  تبلیغات مسموم چنان بوده است که سوء نگرشی عمومی درباره کارکرد علم در زندگی روزمره را دامن زده بطوریکه در ذهن دانشجویان رشته های علمی نیز این سوء برداشت را رسوخ داده که نظریات علمی فقط محدود به حوزه دانشگاه و دوره محدود آن است.  قضیه از چه قرار است؟

    در اینجا مشخصاً علوم دقیقه مورد نظر است و پرسش اساسی این است که شناخت چگونه میسر میشود.  البته این پرسشی به قدمت تاریخ است که حکما را از دوران کهن تاکنون بخود مشغول داشته که وصول به حقیقت اشیاء چگونه ممکن میگردد.  عجیب است که وضعیت ما در این رابطه نسبت به چند هزار سال پیش، بهتر که نشده حتی بدتر شده است.  دانشجویان و دانش پژوهان ما با اینکه از نظر سطح اطلاعات و حجم محفوظات بسیار فراتر از حکمای کهن هستند معهذا از نظر ارزش گذاری بر آموزه های علمی دچار تردیدهائی هستند که تبلیغات مسموم در آنان بوجود آورده است.  این تبلیغات دایر بر این است که شناخت واقعی نه از راه علم بلکه از راه قلب است که جز با متابعت از آنان که به زهد و تقوی مشهورند میسر نمیگردد.  یعنی به یک معنا صداقت در علم تحت الشعاع صداقت در سیاست و امور منقولات است.  آیا چنین است؟

    اما موضوع صداقت در علوم دقیقه موضوع کاملاً روشنی است که بحث چندانی نمیطلبد.  زیرا اساس علوم بر مبنای راستی و صداقت است که در جستجوی حقایق عالم، درک واقعیات مورد نظر بوده و پوشاندن حجاب بر حقایق و یا تبلیغ دروغ بجای ارائه واقعیت ابداً رویه کار علم نبوده و نیست و نخواهد بود.  اگر ندرتاً پژوهشگری عامدانه چیزی را به دروغ بجای واقعیت عرضه کند بلافاصله از زمره کوشندگان راه علم کنار گذاشته میشود.  مثلاً آب در شرایط متعارف در 100 درجه سانتیگراد جوشیده و هر واحد آن در اثر تبخیر چندین هزار برابر منبسط گردیده آماده تولید نیرو میشود.  بنابراین انتشار اطلاعاتی خلاف این هیچ کارکردی نداشته جایگاهی نخواهد داشت.  آیا در حوزه سیاست و منقولات نیز چنین است؟

    اتفاقاً قضیه کاملاً برعکس است و آنچه عدم صداقت است در حوزه سیاست و کشورداری است که رایج است.  نکته عجیب و پرسش برانگیز همینجاست که با وجود آنکه راستی و صداقت، رویه رایج در حوزه علم است چرا در حوزه سیاست و امور حکومت داری با اینهمه دروغ و ابراز دشمنی با راستی و صداقت مواجه ایم؟  چرا زندگی ما با دو وجه متباین و متناقض همراه است؟  اگر آن یکی درست است پس این چیست و اگر این درست است پس آن یکی باید خطا باشد.  با این حال، همانطور که گفته شد، کاربرد دروغ در حوزه علم قطعاً میسر نیست زیرا توقع ما از این حوزه امور عینی و کاربردیست.  لیکن آنچه در حوزه سیاست است مربوط میشود به افکار و ذهن ها و تلقی های متفاوت در نحوه اداره امور اجتماع.  اینجاست که 2 ضربدر 2 میتواند 4 نباشد و میتوان چنان نمود تا تصویر پیشوا در ماه یا برفراز ابرها دیده شود.  با اینکه در حوزه علم عدم صداقت فوراً آشکار و باعث آبروریزی است، معهذا در حوزه سیاست عملی، عکس آن جاریست و ابراز خلاف حقیقت واکنشی را برنمی انگیزد.  راز کار در کجاست؟

   امروزه آنچه در پیرامون خود مشاهده میکنیم تأییدی بر همین مدعاست.  به هرجا که گام میگذاریم با دروغ و عدم صداقت روبرو میشویم.  راستی و درستی مفاهیمی مجرد شده توگوئی قاعده همین است و غیر آن استثناست.  بنظر میرسد راز این امر در دنیای حرف نهفته باشد (1402/6/29).  در دنیای حرف آنچه کارگر است زبان است و حرّافی که اگر هم تأثیر نکند، سرکوب است و مجازات همانطور که امروزه بعینه شاهد هستیم.  در دنیای علم و فن اگر خلاف اصول رفتار شود، سیستم جواب نخواهد داد و تازیانه و فحش و کتک تأثیری نخواهد داشت که طبیعت زبان زور نمیفهمد.  ولی در دنیای سیاست که انسان ها موضوع آن هستند، رفتار خلاف عرف و اخلاق طبیعی با کمک مقداری زور و خشونت میتواند کارگر افتد.  انسان ها برخلاف اشیاء انعطاف پذیرند.  رهبر ارکستر در چنین مواردی یک مستبد است که تنها نُتی که مینوازد تحمیل است. 

   اما انواع استبداد را نمیتوان مثل هم دانسته همه را با یک چوب راند چه آن نیز مانند سایر چیزها دارای درجاتی است.   گاهی مستبد در صدد اعتلای سرزمین عقب مانده ایست که جز با استبداد رأی نمیتوان عقب ماندگی را در کوتاه ترین زمان جبران ساخت.  گاهی هم عروسکی خیمه شب بازیست اسیر دست اطرافیان پول پرست یا بیگانگان طماع.  اما بدترین نوع استبداد، استبداد نوع ایدئولوژیک است که بجای شهروند، ایدئولوژی در رأس امور است.  بدتر از بد، استبداد ایدئولوژیک از نوع دینی آن است که در این وجه اخیر کمترین امیدی به هیچ پیشرفتی نبوده نه مردم، نه آب و خاک، نه آینده و نه هیچ چیز دیگری در این نگرش ارزشی ندارد.  شاید تنها مورد استثناء که به حضور مردم نیاز باشد همانا مشارکت گاه به گاه آنان در انتخابات نمایشی است که به دیگران چنان القاء شود که ما نیز دموکراسی داریم.  یعنی همچنان ادامه روند فریب و دروغ.  انتهای این طیف به نوعی بینش آخرالزمانی ختم میشود که مستبد نه تنها در فکر ملتی که بر عهده دارد نیست بلکه برای تحقق آرمان های خویش که توهمی بیش نیست حاضر به هر شقاوتی نیز هست.  بینش مزبور بر این است که اگر دنیا ویران یا در معرض نابودی قرار گیرد منجی ظهور خواهد کرد. 

   معهذا پایبندی به بسیاری از همین اعتقادات نیز صادقانه نبوده و بیشتر جنبه نمایش دارد.  چگونه است که ارزش یک تکه پارچه بیش از جان آدمیزاد است؟  چگونه است که دادخواهی برای قتل بیگناهی به قتل فله ای بیگناهان دیگری منجر میشود؟ چگونه است که خانواده های مقتولین باتهام سوگواری برای عزیز از دست رفته تحت پیگرد و شکنجه قرار گرفته حتی راهی زندان میشوند؟  این در حالیست که در ویترین نظام مزبور نوشته است "کشتن یک نفر مثل کشتن تمام دنیاست!".  اما آنچه عملاً واقع میشود نزدیک به این مضمون است "باکی نیست اگر کشتن تمام دنیا برای رضایت یک نفر باشد".  آنجا که مجیز گویان درگاه استبداد خواهان جهاد و فیض شهادت اند، به محض آنکه تحقق آن میسر شود بهانه آورده  در حسرت اجازه میسوزند.  آیا امر واجب عینی نیازمند اجازه است؟ یا مگر امر خیر محتاج استخاره است؟  اینها و کوهی از موارد مشابه، نمایانگر میزان ریا و دوروئی در چنین نظاماتی است.  استدلال و منطق ابداً جایگاهی نداشته و آنچه حرف اول را میزند کماکان "حرف" است. 

   لذا جدای از فقدان صداقت و راستی در دنیای سیاسی جهان سومی ها، قدرت و ثروت است که تعیین کننده میباشد.  ایجاد عامدانه فقر در جامعه از یکسو و تحریک طمع در جامعه از سوی دیگر، ابزار کارآمدی در دست مستبد و نزدیکان اوست تا با اجیر کردن فرودستان به قیمتی نازل کنترل جامعه را در دست داشته باشند.  از هر زاویه که نگریسته شود، چنین نظامی برای بقا نیازمند تولید بحران است.  بحران در داخل و بحران در خارج.  شیمیائی کردن مدارس دخترانه تمام نشده، آتشسوزی کمپ های ترک اعتیاد آغاز میشود و این یکی تمام نشده حمله به هنر و هنرمندان و قتل سریالی آنان در دستور کار قرار میگیرد.  بی هنران بر صدر و هنرمندان در گوشه عزلت یا زندان!.  فقر و فساد غوغا کرده بازنشستگان از فرو غلطیدن به زیر خط فقر نالان اند.  آنها با مشاهده ترکش بمب و موشک و پهباد و امثال آن که دود شده به هوا میرود، آهی کشیده بعینه صندوق های بازنشستگی خود را میبینند که دود شده به هوا میرود.  معلمین و کارگران و سایرین نیز در کنار دود شدن حقوق های قانونی پرداخت نشده، چاه های گاز و نفت و سایر منابع را میبینند که ایضاً در خدمت هوی و هوس بیهوده در آتش سوخته نابودی آینده خود و فرزندان خود را میبینند.  خوشبین ها گناه را از سوء مدیریت میبینند حال آنکه آگاهان با کنار هم قرار دادن قطعات پازل سیاست کلی، در پس پرده، جدیت در مدیریت تخریب و نابودی سرزمین را میبینند.

خلاصه آنکه، صداقت و راستی را در نظامی ایدئولوژیک، بویژه از نوع دینی، نمیتوان انتظار داشت.  وجود استبداد و تبعات مفسده آمیزش نتیجه قهری چنین نظاماتی است.  این امر مخصوص امروز نیست چه اینکه هزار و چند صد سال پیش در حکومت امویان در شام نیز همین رویه رایج بوده و مردم ناراضی بودند.  گویا معاویه به مخالفین پیام میدهد که هیچ امری واقع نمیشود مگر خدا خواسته باشد.  پس ساکت شوید زیرا خداوند خواسته است که بر شما حاکم باشم!   امروز هم همین رویه شاید بصورت دیگری برقرار باشد.  آنگاه که پای تشبث به عالم غیب مطرح باشد، حاکم بلامنازع هرگونه دلش بخواهد گزاره های غیبی را تعبیر و تفسیر کرده یا حتی، اراده خودش را بنام خواسته خدا جا میزند. توقع هرگونه اصلاح در چنین سیستمی بیهوده است.  می پرسند چه باید کرد؟  باطل السحر همه این دغلکاری ها، در کنار سایر راه حل هائی که ممکنست وجود داشته باشد، یک چیز است: ایجاد حزب فراگیر ملی در داخل و شورای ملل متحد در سطح بین الملل (1402/5/30).  مدتهاست که ناکارآمدی سازمان ملل فعلی بر همگان عیان است.

  • مرتضی قریب
۲۹
شهریور

دنیای حرف

    از آنچه تاکنون درباره علم و فن آوری نگاشته شد و بیان فراز و فرود های آن در کشور، خود بخود پرسش های جدیدتری سر باز میکند.  مهمترین پرسش از میان همه آنها این است که چه چیزی باعث حاکمیت حرف در جامعه و سردرگمی ما در لابلای مفاهیم شده است؟  هرچه هست این سردرگمی حاکی از یک بدفهمی همه گیر در همه عرصه ها، چه در علوم و چه در مباحث زندگی روزمره است.  برای روشن شدن موضوع از گفتارهای پیشین کمک میگیریم.

    در بحث علوم گفته شد که تا علم در بستر جامعه نهادینه نشده باشد، اثری که باید داشته باشد نخواهد داشت.  اما حکومت در عوضِ نهادینه کردن، با براه انداختن تبلیغات سعی میکند اعتلای علمی را به رخ کشیده در عموم احساس رضایتی بوجود آورده بپذیرند که کشور در قله رفیع علمی جای دارد.  طبعاً حکومت ها همه مایل اند، راست یا دروغ، مردم اینگونه تصور کنند.  حال آنکه معنا و هدف اصلی علم، شناخت طبیعت است چه کاربردی بر آن مترتب باشد چه نباشد، فارغ از هر تبلیغی.

   همین بحث عیناً در حوزه فن آوری وارد است.  قبلاً گفتیم، در دنیای امروز هرنوع فن آوری رسماً قابل خرید و فروش است و آن بخش اندک هم که هنوز محرمانه باشد با جاسوسی صنعتی و یا با رشوه و امثالهم قابل دسترس است.  مثل آنکه صنعت ابریشم در چین باستان محرمانه بود ولی سرانجام نشر یافت.  اما امروزه در صورت محرمانه بودن فن آوری، هزینه زیادی برای کسب آن باید داده شود.  منتها با پیشرفت روزافزون فن آوری، آنچه بزحمت و غیر متعارف کسب شده و زمانی به روز بوده، بعد مدتی خارج از رده قلمداد شده و ادامه روش قاچاق بسادگی میسر و مقرون بصرفه نخواهد بود.  این روش معمولاً سبک نظام های تمامیت خواه منزوی شده ایست که قادر به تعامل عادی با دنیای پیرامون نیستند.  در حالیکه ماهیت و هدف فن آوری چیزی نیست جز دخل و تصرف در طبیعت برای ایجاد آسایش.  با تبصره ای که آنرا مقید میکند به ایجاد کمترین آسیب به طبیعت و محیط پیرامونی.  بی شک تا علم نهادینه نشود فن آوری اصولی و مستقل پا نخواهد گرفت.

    میگویند بسیار خوب، اگر روش غیر متعارف در کسب فن آوری جواب میدهد چه باک؟  اشکال آن 1- در هزینه و 2- در ناپایداری نتایج آن است.  سوأل اصلی اینجاست که پول و هزینه های جانبی که باید بابت قاچاق پرداخت شود از کجا تأمین میشود؟  در کشورهای نفت خیز خاورمیانه عمدتاً از فروش نفت تأمین میشود که برای مردم آن هنوز فهم نشده که نفت و سایر منابع معدنی، ثروت آنان است و مثل آن است مستقیماً از جیب خودشان برداشت شده باشد.  نظام های تمامیت خواه نیز به این بدفهمی دامن میزنند تا ملت تصور کند ریخت و پاش ها از جیب "حکومت" است توگوئی حکومت برای خود منبع مالی مستقل دارد!  روش عادی تر چاپ بدون پشتوانه اسکناس است که آنهم راه دیگری برای برداشت از جیب ملت برای تأمین هزینه های یاد شده است.  بعلاوه، هرجا هم کم آورد با دادن انواع امتیاز به دول خارجی سعی در جبران کسری مداخل دارد.  گاهی هم با چشم پوشی از حق حاکمیت در دریا و خشکی و دادن امتیازهای بلند مدت محرمانه به "دوستان" سعی در جلب حمایت خارجی از خود دارد.  اینها همه در نهایت به نقدینه ای بدل میشود برای نگاهداشت نظام و هزینه های آن.  اما از آنجا که بنیاد همه خاصه خرجی ها باتکا خارجی است طبعاً همین اندازه هم که باید، تأثیر نداشته و با کمترین تغییر در جوّ سیاسی همه چیز دگرگون میشود.  تجربه نشان داده که دوستان خارجی که نقش برادر بزرگتر را دارند، برادر کوچکتر را آلت فعل می بینند.  ضمن اینکه نیت اصلی پشت این اقدامات همه چیز هست جز مصلحت و منفعت واقعی ملت.

    اما درعرصه علم، اعتقاد به وجود 4 نیروی بنیادی است که اصل همه آنچه در گیتی مشاهده میشود به این چهار نیروی اساسی منتهی میشود.  از ویژگی های عرصه علم یکی اینست که جای چانه زدن و دبه کردن وجود ندارد یعنی اگر پدیده ای عینی وجود دارد که تناقضی هم با دریافت های پیشین نداشته باشد همه از هر نژاد و هر قوم بر سر آن توافق دارند.  حال آنکه این نقطه مقابل  زندگی اجتماعی ما انسانهاست که بنظر میرسد 2 قوه بنیادی بیشتر وجود ندارد: یکی استدلال و دیگری حرف.  اولی با حقایق سنخیت داشته و به تعالی چه در زمینه ذهنی و چه مادّی میانجامد.  دومی، منظور حرفِ بی پایه، بنظر میرسد مُد اصلی و غالب جامعه ما باشد که بویژه در نظام های ایدئولوژیک اصل سازای همه چیز را تشکیل میدهد.  مثلاً فعلی که گناه کبیره و مستحق مرگ در این دنیا و دوزخ در آن دنیاست ناگهان با ادای یک حرف به ثواب دنیوی و اُخروی بدل و مستحق بهشت جاوید است!  حرف، فعال مایشاء است.

   در جوامع تحت سیطره ایدئولوژی، دینی یا غیر دینی، استدلال در مرتبه فروتری نسبت به  حرف است.  مثلاً زمانی دوره ناصرالدین شاه، وزیر متجدد او مستشارالدوله که میخواست راه آهن دایر کند چاره ای نداشت جز جلب نظر ارباب دیانت که همواره مخالف هرگونه نوگرائی و پیشرفت بودند.  او به آنها میگفت راه آهن موجب سهولت آقایان برای زیارت قم و مشهد است و یا وقتی که بحث تراموای شهری بود چاره ای جز جلب نظر روحانیون که همواره بدعت در دین را پیش میکشیدند را نداشت.  بگذریم که نه آن پروژه ها و نه هیچ ایده سازنده ای پیش نرفت.  طبعاً نظرات او و سایر متجددین و باقی جامعه، گروگان آراء روحانیون بود و در نهایت امر، رجال پیشرو تجدد خواه که از تعداد انگشتان دست تجاوز نمیکردند نتوانستند کاری از پیش برند بطوریکه پادشاه قاجار با تمام علاقه ای که به آثار تمدن داشت او هم از ترس نمیتوانست اظهار وجود کند.  لذا نیروی غالب در جامعه همانا حرف و کلمات بود که هرکسی بالقوه میتوانست با بازی با کلمات و بویژه گنجاندن واژگان قدسی، نیات خود را به کرسی بنشاند.  کاربرد قدسیات حکم بیمه برای اغراض گوینده را داشت که کسی را جرأت چون و چرا نباشد.  شوربختانه هنوز، تا امروز، ذهنیات جامعه در تسخیر اصحاب حرف است.

   امروز نیز وضعیت کم و بیش همان است که بود.  درست است که وضع ظاهر شهرها بسیار عوض شده، قطار زمینی و زیرزمینی گسترش پیدا کرده، آب لوله کشی برقرار، حمام بهداشتی دایر و شکل ظاهر مردمان ترقی بسیار کرده است ولی ذهنیات عامه هنوز در تسخیر ارباب دیانت و برساخته های آنان است.  فضای حرف همچنان در تقابل با فضای استدلال است.  طایفه اهل حرف از ابتدا مخالف آگاهی و نقد و بررسی آزاد بوده و کماکان هستند و دستِ بالای خود را از قدیم الایام تاکنون حفظ کرده اند.  چگونه؟ با عَلم کردن چماق تکفیر و اینکه کسی یارای چون و چرا در گفتِ آنان را نداشته باشد.  میگویند اگر با من نیستی بر منی و اینگونه است که "دشمن" کلیدواژه رایج نظام میشود.  اما ظهور ابداعات جدید در زمینه ارتباطات و دسترسی مستقیم مردم به آنسوی مرزهای استبداد و امکان مبادله افکار با مردمانی با عقاید گوناگون، وضعیت تازه ای بوجود آورده است.  با همه کارشکنی ها که طایفه حرف در ایجاد پارازیت و کندی یا قطع کامل اینترنت و انواع تضییقات و جریمه ها در انسداد راه های ارتباطی و دریافت آزاد اطلاعات کرده و میکند، اما بنظر میرسد که دستِ بالای طایفه حرف کم کم رنگ میبازد.  چه چیز باعث رسوا شدن اهل حرف شده؟  اینکه برای اولین بار همگان برأی العین می بینند که عمل آنان در تقابل با حرف هایشان است.  با اینکه این طایفه مخالف مدرنیته و هرگونه پیشرفت مادّی و معنوی برای جامعه است اما آنجا که بخودشان مربوط باشد عاشق و شیفته همه آن آثار از آخرین مدل تلفن همراه گرفته تا اتوموبیل و وسایل لوکس آنچنانی هستند و تازه همه را هم به بهای فلاکت ملت میخواهند.  اتفاقاً نکته محوری هم همین است که هیچ حقیقتی و دقیقاً هیچ حقیقتی در کار این طایفه نبوده و نیست که از قدیم معروف بودند به:  ترک دنیا به مردم آموزند/ خویشتن سیم و غله اندوزند. 

     با همه قدرت و صلابتی که نیروی استدلال دارد جای تعجب دارد پس چرا اصحاب حرف هنوز حاکمند؟  چرا باید چیزی که نابجا در مقامی است همچنان درجای خود مانده باشد؟  زیرا میدانیم در شرایط آزاد و طبیعی، این نیروی استدلال است که باید حاکم میدان باشد و نه حرف که اکنون تعزیه گردان صحنه است. این نشان میدهد که در حاکم بودن اصحاب حرف، نه شرایط آزاد و طبیعی بلکه محیط ترس و ارعاب است که برقرار است که خود متقابلاً استبداد را می طلبد که حاکمیت حرف بدون حضور استبداد ناممکن است.  که بدترین نوع آن، استبداد ایدئولوژیک است.  بی جهت نیست تاریخ ما، جز اندک استثنائات، مشحون ازهمکاری تنگاتنگ شیخ و شحنه باهم است. 

    چه باید کرد؟  باید استدلال را به صحنه بازگرداند.  خوشبختانه شرط لازم که حضور پُر جمعیت درس خوانده هاست تا حدودی فراهم است.  درست است که محتوای آموزشی مدارس به شستشوی مغزی نوجوانان تقلیل یافته کار بجائی کشیده که جغد بجای بلبل نشسته و مداح بجای استاد بر کرسی دانشگاه تکیه زده، اما مشاهده عینی چیزی بس فراتر از درس و مدرسه است.  شرط کافی همانا مشاهده مستقیم و تجربه عینی است که از هر درسی مؤثرتر است.  درس خوانده و درس نخوانده همه به یکسان شاهدند که چگونه طایفه حرف با گسترش دروغ و اشاعه فساد همه چیز را از آن خود کرده، آینده سرزمینی را درعوض منافع خود پیش فروش کرده خرابی را به نهایت رسانده است.  پس قیاس منطقی بکار افتاده و دیدن تناقض بین کردار و گفتار طایفه حرف، دانشمند و عامی را به یکسان به نتیجه ای واحد و قاطع میرساند که دیگر بس است. 

    چه چیزی بس است؟  حرف! که جامعه در تسخیر حرف است.  خوشبختانه تاریخ انقضای حرف فرا رسیده و ای کاش که فقط حرف بود و نه بیشتر.  زیرا متعاقب حرف، سرکوب از حبس و شکنجه و تبعید گرفته تا قتل است که بوفور انجام میشود.  حاکمیت حرف وقتی به لباس ایدئولوژی درآمده باشد دیگر تنها حرف نیست.  چه اگر گمان رود خدشه ای ممکنست بر دامن نظام وارد شود در واکنش، از هیچ جنایتی فروگذار نکرده دست به کشتار وسیع توده ها میزند.  مثلاً در زمان قاجار که ایدئولوژی دینی هنوز حاکمیت سیاسی نداشت، رسم چنین بود که برخی ارباب دیانت بخود اجازه داده در مقام ارشاد هرکس که گرفته بودند میگفتند اگر آزادت بگذاریم با این سابقه به جهنم خواهی رفت اما چون تورا دوست میداریم و میخواهیم آینده ات در بهشت جاوید باشد لذا فی الحال سرت را میبریم تا مجال بیشتر برای فعل حرام نداشته یکسره به بهشت بروی!  اگر استدلالی هم در کار این جماعت باشد این است نحوه استدلال و این است ابراز عطوفت به ابنای بشر. 

    جایگزین اصحاب حرف، نیروی استدلال و قوه منطق است که با دانشمند و متخصص نمایندگی میشود.  به ادعای اصحاب حرف، اینها غربزده اند و میخواهند آداب فرنگی برما حاکم شود. اینهم حرفیست که بسیار بر دل عوام نشسته و شاید همچنان مینشیند.  گواه آنرا از تدوین قانون اساسی مشروطه بر اساس قانون فرنگی میآورند که میگویند با حیله جایگزین سنت دین کردند.  حال آنکه اقتباس از قانون دیگران دلیل دیگری جز ضیق وقت نداشت که اگر فرصت داشته از خود مینوشتند چیزی جز مشابه همان که اقتباس کردند از کار در نمیآمد.   به چه دلیل؟  باین دلیل که ذهنیت بشر در امور کلی مشابه هم است و اگر منطق چیزی را ایجاب کند همه جا یکسان است. انسان به دلیل نیاز به تحرک، چرخ را اختراع کرد که در اقصی نقاط زمین یکسان بود بدون آنکه از یکدیگر اقتباس کرده باشند.  اخلاق طبیعی نیز اینچنین است و هرجای دنیا هر زمان فردی بر زمین افتد، نزدیکانش او را کمک کرده از زمین بلند میکنند، ربطی به نژاد و دین و مسلک ندارد.  همچنین است حقوق بشر که برخلاف آنچه اصحاب حرف ادعا میکنند ربطی به غرب و غربگرائی ندارد چه اینکه چند هزار سال پیشتر کشور ما اولین منشور آنرا عرضه کرده چه بسا پیشتر از آن نیز در قلمروهای دیگر نیز ذهنیت آن موجود بوده است.  همینجا حسرت و شرمندگی دست میدهد که چگونه پول بلوکه شده این سرزمین کهن در اختیار امیر نشینی کوچک است تا او بر هزینه ها نظارت کند!  این تحقیر و سایر تحقیرها کمترین شرمندگی در زُعمای نظام نمی انگیزد که با شرم و حیا بیگانه اند.  چند پابرهنه طالبانی بی اعتناء به اقتدار پوشالی نظام، آب را بر کشور می بندند اما کلیشه "نرمش قهرمانانه" تنها واکنش بر قلدری طالبان است.  باری، واگذاری امور زندگی به اصحاب استدلال ربطی به ذهنیت غربی نداشته بلکه دغدغه طبیعی ذهن است که تاکنون با ممانعت و مخالفت ارباب دیانت روبرو و قرنها باعث رکود و عقب ماندگی شده است.  بالاخره جایگاه حرف کجاست؟  طبعاً حوزه ادبیات و هنر دایره تخصصی اصحاب حرف است که کماکان بهترین محل برای هنرنمائی است.

خلاصه آنکه، انسان مانند سایر حیوانات، موجودی کنجکاو و لذا پرسشگر است.  بنابراین در جوامع انسانی اولیه پرسشگری امری رایج بود.  کم کم افسانه پردازی و خیال بافی مُد حاکم شد زیرا بعلت کوچک بودن دایره علم بشر، پاسخ بسیاری از پرسش ها نه از روی واقع بلکه از روی وهم و خیال داده میشد و متافیزیک و اعتقاد به ارباب انواع رونق یافت.  معمولاً تفکر واقع گرایانه باعث خستگی ذهن اما خیال پردازانه موجب راحت روح است. مقارن ظهور ایدئولوژی با پیشاهنگی ادیان، روحیه پرسشگری ضد ارزش تلقی شده و کار به استبداد دین کشیده حوزه استدلال و منطق به دایره تنگ اندیشمندان محدود شده، آن شد که تاریخ گواه آن است.  امروز در خاورمیانه و بویژه در سرزمین ما خسته و زخمی از استبداد ایدئولوژیک چند هزارساله، بازگشت به انسان متعارف آرزوست.  بازی تقدیر را ببین که بعد هزاره ها، مطلوب ما همان حال و هوای گذشته بسیار دور است!  این آیا ارتجاع است؟ اما هرچه هست جایگزین کردن استدلال وعقل بجای حرف در جایگاه حاکمیت سیاسی اجتماعی است.  حتی اگر منطق هم حکم نکند، نگاهی به اروپای از قرون وسطی رهیده ما را مطمئن میسازد که ادامه حاکمیت حرف دستکم جز تباهی و استمرار جهل و جنون ثمری برای جامعه ندارد.  اما این همه نه به معنای ردّ دنیای حرف است که حرف و خیال خارج از حاکمیت سیاسی همچنان ابزاری خواهد بود در دست هنرمندان تا کاربرد درست آنرا در جایگاه طبیعی آن به معرض دید همگانی گذارده لذت معنوی اصیل حاصل شود.  در یک کلام، بزرگترین چالش عصر ما بازنگری و گذار از دوران حاکمیت حرف به دوره حاکمیت عقل است.  آیا یاری کننده ای هست؟

  • مرتضی قریب
۰۶
تیر

درس هائی از دنیای جمادات

    با اینکه دنیای جانداران و دنیای جمادات دو دنیای کاملاً متفاوت بنظر میآیند، اما از حیث اینکه هردو از مادّه هستند، سوای موضوع شعور، اشتراکات زیادی با هم دارند.  پای "شعور" که بمیان آید این دو دنیا بسیار متفاوت اند ولی  گذشته از آن، مشابهت ها و مشترکاتی دارند که شاید ما را در روشن کردن بخشی از مسائل دنیای خودمان در دنیای جانداران کمک کند. دلیل این ارتباط، روابط علّی حاکم در دنیای جمادات است.  از آنجا که روابط مزبور بسیار خوب شناخته شده این توقع وجود دارد که شاید با الهام از قوانین شناخته شده دنیای اشیاء بتوان با تسری شباهت آنها به مجموعه های انسانی از آنها بهره برداری کرده بلکه کمکی در تحلیل روابط پیچیده حاکم در مسائل اجتماعی باشد.  ببینیم آیا مشاهدات جا افتاده در حوزه فیزیک میتواند رهنمودی برای رفتار جوامع انسانی باشد؟

    از آنجا که رفتار توده های انسانی در شرایط بحرانی مورد نظر است پس چه بهتر که یک توده گاز را بعنوان مدل در نظر گرفته ببینیم یک توده گاز در شرایط مختلف چه رفتاری از خود نشان میدهد.  برای سادگی، هوای اتاقی عادی با ابعاد 3*4*5 متر را در نظر میگیریم.  در شرایط متعارف، وزن هوای مزبور حدود 6 کیلوگرم یا حدود 200 مول خواهد بود که با ضرب در عدد آووگادرو تعداد کل مولکول های هوا حدود 1026 برآورد میگردد.  این عددیست مافوق تصور بزرگ و لذا مناسب کارهای آماری زیرا میدانیم هرچه تعداد افراد یک جمعیت بیشتر باشد نتایج مزبور دقیقتر خواهد بود.  ذرات متشکله هوا، چه در این مثال خاص و چه در هر حجم دیگری از هر گازی که در حال تعادل حرارتی باشد، مرتب در حال برخورد با یکدیگر در جهات مختلف هستند.  سرعت مولکولها متفاوت بوده از توزیعی موسوم به توزیع ماکسول پیروی میکند.  برمبنای این توزیع، سرعت تابعی از دمای گاز بوده و سرعت میانگین در دمای 27 درجه سانتیگراد حدود km/h  1480 میباشد.  توجه شود که سرعت مزبور بیش از سرعت صوت است!   طبعاً سرعت هائی بیش از این و کمتر از این هم وجود دارند.  چقدرعجیب است که در اتاقی آرام که نشسته ایم چنین طوفان مهیبی را احساس نمیکنیم؟

    پاسخ در تصادفی بودن حرکات است.  ما حرکت خالصی در هوای اتاق نمیبینیم زیرا ذرات هوا با سرعت های مختلف و در جهات مختلف در فضای سه بُعدی چنان حرکت میکنند که برآیند سرعت ها و نیروها صفر است که خود پی آمد مستقیم تعداد عظیم ذرات مجموعه است.  نتایج عجیب و غیر منتظره مجموعه های کم تعداد را قبلاً در مباحث پیشین دیده بودیم. مشابه توده گاز، آرا و عقاید افراد جامعه هم اگر بشدت متنوع باشد منتجه مفیدی نمایان نخواهد ساخت.  با اینکه برآیند نیروها صفر است اما به معنای صفر بودن انرژی توده نیست.  فاصله بین برخوردها موسوم به پویش آزاد متوسط در هوای اتاق بسیار کوچک حدود 10-5 سانتیمتر است و حرکت آزاد هر ذره در فواصل بین برخورد متضمن انرژی جنبشی است.  با اینکه هوای اتاق ساکن است اما بدلیل همین حرکات تصادفی حاوی انرژی است که ما آنرا بصورت گرما احساس کرده در دمای 27 درجه چیزی حدود 500000 ژول ( یا kwh 0.15 ) میباشد.  زیاد بنظر نمیرسد اما اگر باقی فضای ساختمان را لحاظ کنیم برای خود عددی است.  یکی از نتایج فرعی این قضیه، تلاشی است که این ایام برای استحصال انرژی از گرمای آب دریاها در جریان است.  چگالی آب هزار برابر هواست و برقراری سیکل گرمائی برای شاره ای مثل آمونیاک بین آب گرم سطحی و آب خنک اعماق علی الاصول مبنای تولید انرژی هرچند با راندمان پائین را فراهم میکند.  اصول کار همه نیروگاه های حرارتی، فسیلی یا اتمی، بر همین منوال یعنی ارتباط بین منبع گرم و سرد است منتها برای افزایش راندمان، دمای منبع گرم را حتی الامکان بالا میبرند.

    لذا طبق اصل دوم ترمودینامیک، استخراج انرژی از شاره ای چون آب، هوا، یا هر گاز دیگری نیازمند ارتباط دو منبع گرم و سرد است تا حرکت شاره بین ایندو قادر به تولید انرژی باشد.  در این چرخه فقط بخشی از انرژی محتوای شاره قابل استحصال است و باقی به محیط داده میشود.  نتیجه مهمی که قابل تسری به جامعه انسانی است همین نکته است که هیچگاه ظرفیت بالقوه به تمامی قابل بهره برداری نیست.  بعبارت دیگر در حرکت های اجتماعی نمیتوان انتظار داشت که همه یکدست بوده صاحب خواست و عقیده ای یکسان باشند بلکه همینقدر که نخبگان به نیروی خود متکی باشند کفایت کرده با مقبولیتی که اگر داشته باشند باقی را بدنبال خود میکشند.

   با بازگشت به موضوع هوای داخل اتاق، دیدیم که سرعت مولکول های هوا فوق العاده زیاد است هرچند بعلت تصادفی بودنِ سوی بُردارهای سرعت، جریان خالصی از هوا بوجود نمی آید.  طبق اصول مکانیک آماری حالت های گوناگونی برای سرعت و جهت آن در هر لحظه متصور است هر کدام با احتمال خاص خودش.  یکی از این حالات این است که در یک لحظه سرعت همه ذرات سوی واحدی پیدا کرده مثلاً بسوی سقف اتاق نشانه رود.  در این حالت خاص، هوای اتاق جمیعاً با سرعت سوپرسونیک سقف اتاق را از جا کنده بسمت آسمان پرتاب خواهد کرد.  چه شد؟ هوائی که در ظاهر حرکتی نداشت به طوفانی توفنده بدل شد؟!   با اینکه حقیقت دارد، منتها احتمال وقوع چنین پیش آمدی بغایت کوچک و در حد صفر است.  با اینکه بطور طبیعی نیروی زیادی بالقوه در هوای اتاق نهفته است ولی تصادفی بودن حرکات مانع از شکل گیری کاری خالص در مجموعه است.  یادآور این نکته که اختلاف شدید آرا و تفرقه افکنی در جماعت انسانی نیز مانع از هرگونه نتیجه مفید است.  معهذا با بهره گیری از اصول فنی میتوان تمهیداتی مقرر داشت که بخشی از این انرژی نهفته بصورت مفید آزاد شود. 

    برای این کار باید ترتیبی داد که دستکم بخشی از ذرات گاز دارای مؤلفه ای همسو با یکدیگر شده و جریانی از گاز چنان ایجاد شود که بتواند با فشار روی توربین یا پیستون یک سیلندر حرکتی مداوم تولید کند.  اجرای اینکار نیازمند یک طرح حساب شده است که آزاد شدن انرژی بصورت مکانیکی را میسر سازد.  جمعیت های انسانی در شهرهای بزرگ و پرجمعیت خصوصیاتی نزدیک به این توده گاز دارند.  آحاد مردم به مثابه مولکول های گاز هستند که در جوار یکدیگر در برخورد عقاید با هم و تبادل افکار هستند.  خواسته ها و نگرش ها مرتباً در کش و قوس با یکدیگرند و مرتباً در تحویل و تحول بوده دارای یک جوش و خروش داخلی هستند که مانع از همسو شدن همه آنهاست.  همسو شدن در گرو عواملی است که در پی خواهد آمد.  اما همانطور که دما میتواند تنش در توده گاز را بالا برد، عوامل متعددی قادر است اثر مشابه در توده جامعه انسانی داشته باشد.  مثلاً فشار زیست بوم، کمبود آب و نان، تعقیب افکار عمومی و صغیر بحساب آوردن مردم و سرکوب آنها میتواند از عوامل افزایش درجه تنش باشد. 

    افزایش بیش از حد دما در یک گاز محبوس در ظرفی دربسته به انفجار می انجامد.  متشابهاً افزایش فشار و سرکوب در جامعه، درجه حرارت اجتماع را بالا برده تا آنجا که منجر به تغییری ناگهانی میشود. جامعه ای که در حالت عادی در فاز نرمال است ناگهان وارد فاز جدیدی شده چهره دیگری بخود گرفته به امواج جوشان و خروشان تبدیل میگردد.  همانطور که ترکش دیگ بخار تنها راه تعدیل فشار بیش از حد است، وقوع انقلاب تنها راه باقیمانده برای جامعه است تا عامل بوجود آورنده فشار را خنثی سازد.  از همین رو در سیستمهای تولید انرژی سوپاپ اطمینانی برای تخلیه فشار اضافی تعبیه میشود.

   اما برای اینکه توده گاز یا بخار، حرکت خالصی از خود بروز دهد نیازمند برقراری ارتباط با منبعی دیگر است تا بدینوسیله بخشی از ذرات گاز با کاهش حرکات تصادفی  به نفع همسو شدن جریانی منظم و واقعی را موجب گردد.  متشابهاً در جامعه نیز پدید آوردن حرکتی عینی نیازمند عاملی نظم دهنده است که مؤثرترین آن نحله های فکریست.   در اصطلاح سیاسی به این مراکز فکری حزب گفته میشود.  حزبی که اقبال بیشتری داشته باشد موجب جریانی میگردد که خود بخود در صدد تعدیل یا برطرف کردن عوامل انباشت فشار است.  در کشورهای راقیه این طرز عمل بطور پیوسته در جریان بوده مانع از انباشت تنش درونی میگردد.  اما در نظامات استبدادی، بویژه نوع دینی آن، چنین ساز وکار ساده ای وجود ندارد که خود بازتاب فقدان بدیهی ترین و ابتدائی ترین درک در عرصه عقل متعارف نزد گردانندگان نظام است.  در حقیقت هدف اصلی نظام دینی، جهنمی کردن زندگی دنیوی است تا توده به عشق بهشت موصوف، سروری ارباب دیانت را گردن نهاده خود ابزاری شوند برای ساخت بهشت زمینی ارباب دیانت.  در چنین شرایطی، بجای ظهور و رشد طبیعی چند حزب از درون آرمانها و باورهای مردم، اغلب فقط یک حزب و آنهم فرمایشی بعنوان زائده ای از نظام استبداد اجازه بروز پیدا میکند.  مدتی که بگذرد و غلظت استبداد افزایش یابد، همان یکی نیز تحمل نشده فریاد حزب فقط حزب خدا (در نظام دینی) در میگیرد.  لابد خدا رئیس افتخاری و ناظر بیطرف در آسمان ولی نایب او همه کاره و فعال مایشاء، در صحنه زمین است.   این روند انتها ندارد و بعد مدتی، ملاحظات کناری رفته همه چیز دربست و مادام العمر در اختیار خدای زمینی قرار گرفته احدی را یارای اظهار وجود نیست.  وجود مجلس و قوای سه گانه و غیره همه برای شبیه بازی و نمایش بوده بگفته حضرات برای زینت است.

    در چنین بن بستی که ذکر آن گذشت، تکلیف حرکت چه میشود؟  وقتی هیچ حزب و دسته ای اجازه فعالیت نداشته باشد چه میشود؟  در چنین نظامی، حتی تشکل های صنفی غیر سیاسی نیز تحمل نمیشوند و برگزارکنندگان از کار بیکار و راهی زندان و اگر دانشجو باشند از حق تحصیل محروم و برای واداشتن به سکوت، اعضای خانواده به گروگان گرفته میشوند.  کوچکترین اعتراضی مترادف است با حبس و شکنجه و گرفتن اعترافات اجباری برعلیه خود و مجازات های سنگین متعاقب آن و ایجاد یک محیط رُعب آور برای بسط حکومت ترور و وحشت.  آنها که مایل به سکوت نباشند یا باید خطر کرده به تشکیل احزاب زیرزمینی مبادرت کنند.  یا به میلیونها خیل پناهندگان تبعیدی در خارج پیوسته آنچه در سر دارند را در غربت دنبال کنند.  سیستم های ایدئولوژیک تک حزبی حرفه ای، دستکم آنقدر عقل دارند تا برای تنفس روزنه ای باز گذارند لیکن نظام های ایدئولوژیک دینی با بلاهت و سفاهت ذاتی حاضرند همه درها را بسته و صحنه را برای آتش بازی مهیا کنند.  بیان احساسات طبیعی، چه شادی باشد برای تولدی چه عزاداری باشد برای سوگ عزیز از دست رفته ای، همه و همه میتواند جُرم باشد.  چنین میشود که ملتی دچار اضطراب و اختلالات روانی مزمن میشود.

    خوشبختانه دنیای جمادات بکمک آمده و گذر زمان با خود پدیده های جدید میآورد.  یکی از این پدیده ها فضای مجازی است که تقریباً همه بدان دسترسی دارند.  حُسن بزرگ این پدیده در جهانی بودن آن است که در هر مکان و هر زمان میتوان با دیگران در ارتباط بوده و از طرز فکر سایرین درباره همه چیز مطلع شد.  میتوان با دیگران تبادل فکر انجام داده و گروه های همفکر تشکیل داد.  اتفاقاً بخاطر همین فواید است که نظام های خودکامه شدیداً دشمن آن اند و با آنکه خود از آن بیشترین استفاده را میکنند، معهذا خود کابوسی برای آنان است.  این چنین است که ملاحظه میشود سرعت اینترنت را کاهش یا گاه برای چند روزی قطع میکنند، دسترسی به کانال های مردمی فیلتر و ارتباطات ماهواره ای با پارازیت مختل و عملاً رسانه های دیداری و شنیداری را از حیز انتفاع می اندازند.  با اینحال، علیرغم همه محدودیت ها،  بنظر میرسد فعلاً همین پدیده تنها امید باقیمانده برای اجتماع مجازی و کسب آگاهی ها است.  باطل السحر این طلسم، "بیان" است.

   با وجود همه مشابهت ها، دنیای جمادات سادگی و منطق یگانه خود را داشته صادق و بی ریاست.  ولی دنیای ما انسانها پیچیدگیها و تفاوت های فراوان دارد.  اگر از منظر ایدئولوژی نگاه شود، نظام ایدئولوژیک بدترین حالت ممکن برای اداره جامعه انسانی است که نهایت آن نظام دینی است.  ولی برای بدتر بودن همیشه جا هست.  نظام دینی ممکن است منحصراً ایدئولوژیک بوده و صادقانه پای بند اصول خود باشد.  نمونه آنرا قبلاً در حکومت فلورانس قرن 15 دیدیم که چگونه مردم بعد یکی دو سال تجربه به فراست دریافتند که برای حفظ دیانت هم که شده نباید به امثال چنین نظاماتی فرصت حکومت داد.  شاید نمونه امروزی آن حکومت دینی طالبان باشد که با افتخار بالاترین دستآورد خود را استقرار قصاص میدانند.  تازه این در شرایطی است که نظام دینی خالص و بدون آلودگی به فساد رایج باشد.  حال تصور کنید که نظام باصطلاح دینی با فساد و انواع جنایات نیز همراه باشد.  از آنسو، شیوه استبداد قاطعانه مردود است.  منتها در اینجا هم نوعی طیف وجود دارد و گاهی مستبد برای اعتلای ملت خود متکی به خودکامگی شده عوارض منفی آنرا بر مردم تحمیل میکند.  و گاهی هم استبداد میتواند خودکامگی همراه با فروش کشور باشد یعنی مستبد با همدستی حلقه نزدیکان خود هدفی جز به یغما بردن ثروت کشور نداشته و در پایان، جز زمین سوخته چیزی برای تحویل به آیندگان نداشته باشد.  معمولاً مستبد نوع اخیر از جنس بیگانه ای است که بر کشور حاکم باشد.  اما بدتر از بدی که در عالم خیال میتوان متصور شد جمع بدترین حالت ایدئولوژی با بدترین حالت استبداد است که حاصل آن حکومتی بظاهر دینی اما همراه با استبداد مطلقه و فسادی عالمگیر باشد. عجبا که سرزمینی با جمع یکجای بدترین های بدترین ها در قالب یک نظام، نه در عالم خیال بلکه در عالم واقع وجود داشته باشد و چه نامی میتوان بدان داد جز سرزمین عجایب!  چنین خباثت و بلاهتی در تاریخ سابقه ندارد.  کدام خباثت؟ مثلاً فقط یک قلم بودجه یک فیلم تبلیغی حکومتی دو برابر یارانه تخصیصی داروی کشور باشد!  بعبارتی سلامت مردم در چشم حکومت کمترین اهمیتی نداشته باشد.  هنر چطور؟  بلاهت کار همینجاست که موضوع این فیلم چند هزار میلیاردی، سرگذشت پیامبر قومی است که تمام توش و توان نظام ظرف چندین دهه متوجه نابودی کشوریست که قوم مزبور در آن ساکن اند!

    در دنیائی که خرد حاکم است، اگر حادثه یا فاجعه ای روی دهد بلافاصله دانایان جامعه گرد آمده نظر علمی میدهند.  اگر هواپیمائی سقوط کند وظیفه هیئت اعزامی این است که 1- چرا حادثه روی داد، و 2- چه باید کرد تا تکرار نشود.  معمولاً هواپیماهای مشابه تا روشن شدن دلایل امر زمینگیر خواهند بود.  لیکن در سرزمین عجایب همه چیز وارونه و روند امور معکوس است یعنی هواپیمای خودی را ساقط و عامداً مانع کشف حقیقت میشوند.  معهذا فجایع هوانوردی و امثال آن ابداً قابل قیاس با فجایع عظیم رویداده در حکومت های دیکتاتوری نوع اخیر نیست.  ظاهراً عقل متعارف ایجاب میکند که اهل معرفت کمیته حقیقت یاب تشکیل داده و مشابه هیئت کارشناسی هوائی، موارد 1 و 2 فوق در خصوص موجودیت نظام را مرور کرده گزارش نهائی را در اختیار عموم قرار دهند.  واضحاً انجام چنین مهمی در داخل سرزمین عجایب مقدور نیست چه اگر  میسر میبود، اصولاً چنین وضعیتی بوجود نمی آمد.

    خیل مردمی که از کشور خود فرار و به خارج پناهنده میشوند نشانه دو چیز است: یا نشانه وجود جنگ و یا وجود فساد و ظلم غیر قابل تحمل.  با اینکه در سرزمین عجایب جنگ نیست اما فراریان آن رتبه نخست را نسبت به سرزمین های جنگ زده دارند حاکی از این حقیقت که فساد و بی عدالتی کم از جنگ نیست.  که اگر اراده و اتفاق نظری در میان تبعیدیان میبود، با تشکیل سازمان های مردم نهاد میتوانستند مؤثر و کارگشا باشند.  بازهم تأکیدی مجدد بر ضرورت اتفاق نظر در تئوری و ضرباهنگ هماهنگ هنگام عمل.  اما در عوض، آنچه در درون مرز از مردم رنجدیده و تحت ستم دیده میشود، نفرین به مسببین جنایات و موکول کردن تسویه حساب به روز جزاست.  اتفاقاً این همان چیزی است که حاکمیت دینی با آموزش های مستمر خود تعلیم داده و علاقه دارد که همان را بشنود.  یکی از تفاوت ها با توده یک گاز همین است که در دنیای جمادات برای هر کنشی، واکنشی هست متناسب با آن بدون رعایت هیچ ملاحظه ای.  اینجاست که موضوع "بازنگری" مهم شده و آنچه اوجب واجبات است بازنگری در عادت های بد فرهنگی بوده و اینکه بالاخره زمانی باید از شرّ آنها رها شد.  چه زمانی؟  در دوران صلح و وفور نعمت معمولاً انگیزه ای برای این مهم وجود ندارد.  اما جامعه که به استیصال برسد زمان مطلوب آن فرا رسیده است و زمانی است که پرسش ها در میگیرد.  نمونه آنرا در شخص عباس میرزای ولیعهد و اطرافیان او در هنگامه جنگ های قفقاز و شکست های پی در پی دیدیم.  او با نهایت صداقت از خود میپرسید ما که انسان های صدیق و میهن پرستی هستیم و از جان و دل مایه میگذاریم چگونه است موفق نمیشویم.  او به آغاز راه بازنگری فکری رسیده بود.  شاید اگر زنده میماند و بجای پدر نالایق امور را در دست گرفته بود سرنوشت دیگری در انتظار بود.

    اسارت فکری هزاران بار محکم تر و هزاران بار زیان بارتر از اسارت فیزیکی است.  زیرا شخص اسیر، اسارت خود را به عینه میبیند و درد آنرا با تمام وجود احساس کرده سعی در خلاصی دارد.  ولی اگر فکر در اسارت باشد دردی وجود ندارد تا آنرا بفهمد و بخواهد خلاص شود.  حتی فرد بسا به محتویات اسارت بار فکر خود افتخار نیز بکند.  این اسارت مکشوف نخواهد شد مگر زمانی که بین آن ذهنیتِ در حبس و رنج ناشی از زندگی نکبت باری که بر او مستولی شده رابطه ای تنگاتنگ نمایان شود.  شاید قیاس بین زندگی خود و آنان که در بند ذهنیت مانند او نیستند کمک خوبی در کشف این اسارت باشد.  بازنگری در عادات رسوب کرده کهنه ابتدای رهائی از بندهای این اسارت است.  آیا جهاد اکبر همان شجاعت در رهائی از این اسارت نیست؟  بنای ساخته شده طی انقلابات سیاسی هرقدر هم مدرن و اخلاقی باشد، مادام که بندهای اسارت فکری پاره نشده باشد پایه های بنای نوسازی که بر آن بنا شده مستحکم نخواهد بود.

    در پایان، تأکید مجدد بر هشداری است که گویا شنیده نمیشود.  همه تراژدی های معروف را فراموش کنید زیرا تراژدی واقعی در راه است.  فقط این نیست که جوانان آینده ای ندارند، کل کشور آینده ندارد!  فارغ از همه بگیر و ببندها، جنایات، فقر و فاقه ناشی از نبود غذا و دارو، بی خانمانی، فساد نجومی، به یغما رفتن ثروت مردم، و.. همه اینها در پیش تراژدی مهمتری که  مدتهاست از راه رسیده هیچ است که آن تخریب زیست بوم است.  زیست بومی با قدمت میلیونها سال اکنون به مرحله ای از ویرانی رسیده که زیر فشار جمعیتی قابل احیاء نیست و بعید است حتی با آمدن خیرخواه ترین حکومت ها جراحت آن درمان شود.  دیگران کویر تشنه را گلستان کرده اند اما در سایه حکومتی بیگانه و ضد ملی، نه تنها مناطق کم آب بی آب شده بلکه مناطق پُر آب هم به بی آبی رسیده و به شهرها نیز سرایت کرده.  زندگی ها در حال اضمحلال است و کوچ دسته جات بزرگ جمعیتی در داخل مرزهای سرزمین سوخته آغاز شده که این تازه آغاز راه است.  عمق تراژدی در این است که زخم زیست بوم فرایندی یکسویه و مرتباً در حال وخیم تر شدن است.  آیا شنونده ای هست؟

خلاصه اینکه، دانش دنیای جمادات میتواند حاوی درس هائی برای دنیای زندگان باشد.  لازم نیست حتماً دانشمند بود، بلکه تماشای محیط اطراف و دقت در کسب تجربه و کمی تفکر و کاربست اندکی استدلال، خودآموزی بینظیر خواهد بود.  مثال یک توده گاز نشان داد که چگونه تک تک ذرات در رفتار عمومی گاز سهیم بوده و با طیفی از سرعتهای مختلف سروکار داریم.  در جامعه نیز با طیفی از عقاید متفاوت روبرو هستیم و لزوماً توقع از اینکه همگی بینش یکسانی داشته باشند خطاست.  منتها مانند توده گاز، مُد اصلی جامعه با آنچه به میانگین موسوم است تبیین میشود.  در حالیکه جامعه نرمال راه خود را بطور طبیعی طی میکند، در حاکمیت ایدئولوژیک، بویژه از نوع دینی، عوامل خارجی جامعه را خلاف مسیر طبیعی، به مثابه گازی محبوس در ظرف بسته، تحت تنش زیاد قرار داده بسمت واپاشی پیش میبرند. 

   سخن کوتاه، در دنیای مادّه هیچ جماعتی قانونمند تر از جماعت جمادات نیست.  جانداران مختارند که از قانون طبیعت کمی انحراف داشته باشند.  اما در مجموعه جانداران، جانوری بالقوه قانون گریزتر از انسان وجود ندارد.  در اجرای این مقصود، ایدئولوژی کاتالیزور و بهترین محمل است تا همانطور که ذکرش رفت در ادامه این انحراف و انتهای این خط با نظامی روبرو میشویم که ملقمه ای از جمیع بدترین بدترین هاست که استبداد و دین و فساد و جنایت و خباثت و بلاهت را با هم یکجا گرد آورده باشد.

    

  • مرتضی قریب
۲۷
خرداد

موانع پیشرفت

   متعاقب مطالب پیشین هنوز این پرسش مطرح و بعقیده برخی خوانندگان بدان پاسخی درخور داده نشده که بالاخره تکلیف چیست؟  گویا خوانندگان بجای حرف و سخنرانی کار عملی میطلبند که البته حقِ آنان است.  منتها، از اینسو، از لابلای واژه ها هم انتظار نمیرود ید بیضائی بیرون آمده کاری درخور انجام دهد.  شاید منظور پرسشگر این است که تئوری ها را همه میدانند، شما یا هر کس که دستی بر آتش دارد بجای توضیح واضحات باید بگوید چگونه؟  چطور و چگونه  مسیر خروج از نکبت و سیاهی بسمت خوشبختی و روشنی باید طی گردد.  یا دستکم، چگونه از چاه ظلمانی بیرون آمده خود را دستکم به سطح عادی صفر رساند.  موانع پیشرفت کدامند؟  بهر حال چاره کار هرچه باشد از مسیر گفتار میگذرد چه هر چه باشد از گفتار و شکل گیری ذهنیت درست است که عمل درست نمایان میگیرد والا هر عملی بدون رعایت این مقدمه صرفاً یک حرکت تصادفی بدون سرانجام خواهد بود.

    از دید راقم این سطور، انسان در تمامی مراحل زندگانی نیازمند راهنما است.  چه کسانی راهنما باشند؟  طبعاً چه بهتر از دوستان و کسانی که براستی دغدغه حال و روز ما را دارند.  اما در اینجا ادعا میکنیم بهترین دوستان ما مخالفین ما هستند!!  تعجبی ندارد، زیرا مخالف، حتی از کوچکترین نقایص و عیوب ما نمیگذرد و آنها را بزرگ کرده در بوق و کرنا میکند.  چه بهتر که حرفهای او شنیده شود و بخش هائی را که راست است و منطقی گوش کرده در صدد اصلاح برآمد.  بهتر از این چه میخواهید که او عیوبی از شما را یافته و گوشزد میکند که بسا دوستان شما ندیده یا اگر هم دیده اند برای مراعات دوستی، از بیان آن ابا داشته اند.  در همین رابطه است که شیخ اجل نیز گفته: از صحبت دوستی برنجم، کاخلاق بدم حُسن نماید/ عیبم هنر و کمال بیند، خارم گل و یاسمن نماید/ کو دشمن شوخ چشم ناپاک، تا عیب مرا بمن نماید. با اینکه گلستان سعدی پر از درس های زندگی است، اما تنها درسی که مستبدین از همه آن حکایات پسندیده اند نتیجه گیری انتهای حکایتی است که میگوید "دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه انگیز"!  چه بسا از همین اندک واژه ها هم فقط واژه اولش یعنی دروغ را پسندیده اند!!  باری، مدتی بعد از ایجاد عقیده ای که در ابتدای پاراگراف گفته شد، تصادفاً به گفتار جان استوارت میل برخوردم که بسی زیباتر، به چیزی شبیه همین موضوع پرداخته است.  در گفتار او نوعی تسامح و رواداری را میبینیم.  از قول او چنین گفته اند:

    "اگر شخصی عقیده ای مناقشه انگیز بیان کند، دو احتمال وجود دارد: یا آن عقیده صواب است، یا ناصواب.  احتمال سومی هم وجود دارد که کمتر آشکار است و آن اینکه آن عقیده برغم ناصواب بودن، رگه ای از حقیقت در بر داشته باشد.  میل هر کدام از این 3 احتمال را بررسی میکند.  اگر عقیده مورد نظر صواب باشد، سرکوب آن متضمن این است که فرصت رهایی از خطا را از خودمان دریغ داشته ایم  فرض میل این است که حقیقت بهتر از بسر بردن در خطاست.  اگر آن عقیده ناصواب باشد، سرکوب آن بدون شنیدنش این امکان را زایل میکند که بطلان عقیده مزبور نزد عموم ثابت شود، حالتی که در آن، به اعتقاد میل، مشاهده خواهد شد که حقیقت در مواجهه با خطا فاتح میدان خواهد بود.  اگر عقیده مورد نظر حاوی رگه ای از حقیقت باشد، سرکوب آن نمیگذارد که بخش صواب آن عقیده معلوم گردد که حاکی از حقیقتی است.  با سرکوب عقایدی که بزعم شما ناصواب است در معرض خطرِ دیده بستن به روی این واقعیت قرار میگیرید که حتی عقاید ناصواب هم ممکن است رگه هائی از حقیقت در خود داشته باشند."

    نیک که بنگریم، عمده مناقشات بشری محصول عدم درک و عدم پذیرش نکات اساسی فوق است.  آنچه شاید بیشترین نقش را در این عدم درک داشته باشد عادات است.  منظور، عادت های رسوب یافته محصول نسل های متوالی است.  چه اینکه عادت های روزمره مثل اموری که حسب عادت طی شبانروز انجام میدهیم نه تنها مضر نیست بلکه بجای خود مفید هم هست و ضمناً، اگر هم لازم باشد، بسادگی با توصیه پزشک یا دوستان قابل تغییر است.  عادت های رسوبی شبیه رسوب آهکی ته کتری یا سماور است که هم زیان بار است و هم با شستن عادی پاک نمیشود.  ادعای گزافی نیست اگر گفته شود انسان اسیر عادت است و رهائی از آن سخت است.

    برای روشن شدن موضوع بهتر است به یک آزمایش فکری بپردازیم.   فرض کنید هنگامیکه چنگیز خان مغول حملات بیرحمانه خود بسمت غرب را آغاز کرد آئینی را هم با خودعرضه میکرد.  یعنی "یاسا" را که قانون چنگیزی بود ادعا میکرد که آنرا برای نجات بشریت از آسمان نازل ساخته است.  چندان بی ربط هم نبود چه اینکه قبیله او به آسمانی بودن حرکت او اعتقاد داشت.  نتیجه کار کاملاً مشخص است که با آن قساوت و بیرحمی در کاربرد شمشیر داشت، اکثریت مردم، نگوئیم اگر همه، اجباراً تن به آئین او داده و امروز ما و همسایگان بجای مسلمانی، چندین قرن بود که به داشتن آئین "یاسائی" مفتخر میبودیم.  هرچند این مثال تکلف آمیز مینماید با اینحال بازتابی از واقعیت است.  در چنان حال و هوائی، چنگیز و چنگیزی نام و نام فامیل اغلب مردم میبود.  شاید هم در اثر نارضایتی مردم از سیاست حاکم در برهه ای از زمان، انقلاب دینی تحت نام حکومت یاسائی راه افتاده و روحانیون و چنگیزیان در رأس حکومت نشسته و جامعه را به بازگشت به یاسای واقعی دوره چنگیز خان مجبور ساخته و بروز هر مشکلی از قبیل خشکسالی، سیل، یا مرض و امثالهم را بگردن دوری توده از اوامر چنگیز میانداختند.  یا هرگونه انحراف از چارچوب یاسا را نقشه "دشمن" تلقی کرده به مؤمنین دستور داده میشد افراد کم توجه را بنحو مقتضی "ارشاد" کنند.  در چنین مواقعی، مردم نیک نهاد کماکان اخلاق طبیعی را فرا راه خود قرار داده، اما مؤمنین، سیرت چنگیزی را تنها راه رستگاری بشمار میآورند.  گاهی هم ممکن بود گروه های مخالف نظم موجود، مردم را به آئین آباء و اجدادی خویش یعنی بازگشت به اسلام فراخوانده بگویند خود بهتر از همه این شرعیات را داشتیم و صلاح کار ما بازگشت به آنچه خود میداشتیم ولی نادانسته از بیگانه تقاضا کردیم است. 

    اما چیزی را که قرن های متمادی رسوب کرده چگونه باید زدود.  رسوبات آهکی ته کتری جز با ضربات سخت مکانیکی، پاک شدنی نیست.  متشابهاً زدودن رسوبات "یاسائی" ناشی از عادت سده های متمادی جز با کاربرد روش های دردآور میسر نمیباشد.  درست همانگونه که تحمیل آن نیز جز با درد و رنج و خونریزی همراه نبود.  اما این روشی متعلق به عهد کهن بوده که زدودن یک ایدئولوژی جز با جایگزین کردن بدیلی دیگر، و آنهم با روش های قهرآمیز و توأم با درد و رنج میسر نبوده.  لیکن زمانه با خود راه های جدید پیش آورده و روشهای کهن را به تاریخ سپرده است.  در دوره رواج دانش، بهترین محلل و رقیب برای ایدئولوژی، دانش است.  تأثیر علم و دانش در زدودن خرافات، تدریجی لیکن قطعی است چنانکه زدودن رسوب ته کتری با اسید مؤثرتر از تراشیدن مکانیکی است.  ضمناً دانش، رسوب دیگری جایگزین رسوب قبلی نمیکند. 

    خوشبختانه، ترویج نسبی دانش ها و افزایش سواد (خواندن و نوشتن)، و نقش بی بدیل رسانه ها همگی دست در دست هم داده تا دوران ما هیچ شباهتی به گذشته های یاد شده نداشته باشد.  امروز اگر چنگیز دیگری حمله کند و آئینی صد چندان مقتدرتر را تحمیل کند نه چنانست که مردم تسلیم آن شوند،  چرا؟  زیرا حال و هوا بکلی تغییر کرده و توده مردم بطور نسبی از این مراحل عبور کرده به یک روشنی نسبی رسیده اند.  ولی اگر کمی پیشتر، یعنی 100 سال پیش اگر آمده بود یحتمل همچنان مورد پذیرش قرار میگرفت!  گفتیم کسی که به روشنی رسیده باشد دیگر نمیتوان آن فهم را بضرب چوب و چماق از وی سلب کرد.  گو اینکه هنوز توده را از راه های دیگر میتوان تحت تأثیر قرار داده و از همین روست که نقش روشنگران و روشنفکران اهمیتی بسزا دارد.   پس تعجبی ندارد که نظام های دینی برای تحکیم موجودیت خود چاره ای جز محدودیت رسانه ها، ایجاد پارازیت، مبارزه با دسترسی آزاد به اینترنت و نشر آزاد روزنامه و بستن هر روزنه ای که به آگاهی می انجامد ندارند.  شرایط ایجاب کند مردگان نیز بازداشت و گورستانها بسته میشود.  در عوض، ترویج اطلاعات غلط، تحریف تاریخ، جعل اخبار و روایات برای تحمیق توده سنتی، دست بردن در کتب درسی کودکان، و سانسور و خفقان و ایجاد فضای رعب و وحشت چیزهائی است که در دستور کار دارند.

    دو نیروی متضاد در حرکت مردم اهمیت بسزا دارد.  یکی نیروی پیش برنده که ناشی از حق طلبی است که خود براثر افزایش سطح آگاهی ایجاد شده است.  دیگری نیروی اینرسی و مقاوم است که ناشی از موضوع آب و نان و وابستگی مردم به حفظ شغل و تأمین آب و نان برای بقاست.  زمانی که اساسی ترین نیاز جامعه یعنی آب و نان نیز دچار بحران شود ملاحظات بکناری رفته و توازن مزبور بهم میخورد.  یا از آنسو اگر با وجود معیشت نسبی، انتظارات از ایجاد یک فضای باز با کرامت انسانی بالا بگیرد، بازهم توازن بنفع حق طلبی بهم میخورد.  آنچه در کنترل اندیشمندان است همانا ایجاد روشنی و آگاهی است که قبلاً هم گفته شد، چه تشدید بحران آب و نان را خود بخود سیاست های نابخردانه حکومت های تمامیت خواه انجام میدهد.  از اینرو، هر انقلابی که درگیرد یا ناشی از بحران آب و نان است که عمدتاً برخاسته از نیازهای صرفاً مادّی است.  یا در تحقق اخلاق و کرامت انسانی است که خود برخاسته از نیازهای معنوی و تلاش برای تحقق آزادی های اساسی نوع بشر است.  در عمل ممکنست مجموعی از هردو دست اندر کار باشد.  نکته قابل توجه اینجاست که اگر در مقوله زدودن عادات مسموم در بنیادهای فکری کوششی به عمل نیامده باشد، و موفقیت صرفاً به تغییر در روبنای مادّی زندگانی منحصر شده باشد، آینده جامعه همچنان اسیر دور باطل خواهد ماند زیرا بدون زدودن رسوبات ذهنی، کامیابی دوامی نخواهد داشت.

خلاصه اینکه، تغییرات اساسی در جامعه محصول تقابل نیروهای رقیب و متفاوت است.  وزن و کیفیت این قوا را گذشته سلسله علت و معلول ها تعیین میکند.  از این منظر، باید پذیرفت که دست بسته محکوم سرنوشت خویشیم.  اما خوشبختانه دو امر موازی و مستقل از هم نیز وجود دارند که هریک به اعتبار خود در صدد ایجاد تغییر و حرکت پیش رونده است.  یکی صرفاً مادّی باعتبار بحران در حیاتی ترین مؤلفه های زیست انسان یعنی آب و نان است.  دیگری باعتبار زیست معنوی و کرامت انسانی خواستار خلاصی ذهن از جهل و خرافات و زدودن عادات بد رسوب کرده بقدمت تاریخ است که نهایتاً نیل به جامعه ای خردورز و اخلاق مدار را مطالبه میکند.  اولی غیر مترقبه و غیرقابل پیش بینی اما سریع الاثر است، ولی دومی، قابل پیش بینی اما کُند و زمانبر و در صورت موفقیت ماندگارتر است.  بهر روی، آنچه کامیابی را قاطع تر کرده سرعت بیشتری میبخشد روشی است که در مسابقه طناب کشی بکار میرود، یعنی هارمونی.  دقیقاً همین رویه است که لیزر را قدرتمند و بی بدیل کرده والا نور، نور است و تفاوتی نیست.  مجموع انرژی صرف شده در هردو مورد یکسان است لیکن امواج صادره در لیزر همفاز است درست همانگونه که ضربان ها در طناب کشی بناست اینطور باشد.  هارمونی به معنای داشتن نظر یکسان نیست بلکه عمل یکسان و همزمان در بین آنها که نظر یکسان دارند است. داشتن هارمونی در مطالبات اجتماعی، احتمال کامیابی را صد چندان میکند.  از کسانی که فقط انتقاد میکنند باید پرسید سهم خودشان در این میانه چه بوده است؟

  • مرتضی قریب
۰۲
ارديبهشت

رفتارها و اصول فیزیک

    وقتی در صدد گره گشائی از مشکلاتی که همه شئون زندگی ما را فراگرفته بر میآئیم، به یکسری از اصول بنیادی بر میخوریم که اتفاقاً شباهت هائی نیز با دنیای فیزیک دارد و این شباهت ها میتواند ما را در درک سرچشمه مشکلات و نیز رفع آنها کمک کند.  دو اصل بنیادی در فیزیک هست که از آنها گریزی نیست:

1- انجام هر عملی مستلزم تبادل انرژی است خواه جذب انرژی و ارتقاء سیستم به پتانسیل بالاتر و یا از دست دادن انرژی و سقوط به پتانسیل پائین تر باشد.

2- مسیری که طبیعت در انجام کارها انتخاب میکند، مسیر کمترین پتانسیل  طبق اصلی موسوم به "اصل اقل عمل" است. همانطور که جاری شدن آب باران و برف روی کوهستان همین مسیر را دنبال میکند.

    آنچه این دو اصل اقتضاء دارد مختص فیزیک نبوده بلکه اقتضاء طبیعت هم همین است و همه جا فراگیر است.  اصول دیگری هم هست مثل اصل معروف بقای انرژی منتها در مطلب حاضر فعلاً بهمین دو فقره نیازمندیم.  حقیقت دیگر اینکه یکی از چیزهای طبیعت خود ما هستیم یعنی انسان!   گاهی فراموش میکنیم که ما خود نیز جزئی از همین طبیعت هستیم و قوانین آن شامل حال ما نیز هست.  سرچشمه همه رفتارهای انسان به آنچه در مغز جریان دارد برمیگردد، یعنی تفکر.  مشخص شده است که فرآیند تفکر نیز مستلزم صرف انرژی است که دستکمی از صرف انرژی در ورزش و حرکات مکانیکی بدن ندارد.  این انرژی از مواد غذائی که میخوریم تأمین میشود.  بعبارت دیگر، فکر کردن انرژی بر است درست همانطور که محاسبات در واحد مرکزی پردازش در رایانه (CPU) بیشترین انرژی را صرف کرده و موجب گرم کردن رایانه است.  نمونه بارز آن پردازش در دستگاه های تولید بیت کوین است که امروزه به بحران مصرف زیاد برق انجامیده است.

   برخلاف تصور عموم، صرف انرژی در کسانی که پشت میز نشسته مشغول کارهای فکری هستند کم نبوده بطوریکه ایجاد خستگی میکند.  منظور ما در اینجا از "فکر" یک تفکر نظام مند است درست مثل کسی که با تمرکز درحال حل مسائل ریاضی است و نه تصورات و خیالاتی که در حالت آرامش به ذهن میآید و میرود که حالت پایه ای ذهن را نشان میدهد.  اکنون اگر این دو اصل نامبرده در بالا را خوب فهمیده و پذیرفته باشیم، فهم سایر عوارضی که اطراف ما میگذرد ممکنست آسان شده و متعاقباً ما را در برخورد درست و منطقی و تحلیل آنها راهنمائی کند.  پس مشخص شد که اولاً مغز در فرایند تفکر متحمل زحمت شده و انرژی صرف میکند درست شبیه کسی که از کوه بالا میرود.  دوم اینکه طبیعت تمایلی به کار اضافی ندارد توگوئی تنبلی را دوست داشته باشد که این امر شامل حال مغز نیز میشود یعنی کسی بخودی خود تن به تفکر نظام مند نمیدهد.  مثل اینکه اگر مسأله ای ریاضی قبلاً حل شده باشد ذهن ما تمایلی به دوباره حل کردن آن ندارد و نتیجه را اگر حاصل کار ریاضیدانی قابل باشد میپذیرد.  نکته دوم که بسیار مهم است منشاء بسیاری از معضلات تاریخی ماست.

   تصادفاً پذیرش نتایج کار دیگران چیز بدی که نیست، چه بسا بسیار هم مفید و موجب پیشرفت تمدن باشد.   منتها در چه اموری؟  این پذیرش در حوزه مادّیات، اختراعات، ابتکارات، و اکتشافات که تفکرات اهل فن به نتیجه رسیده بسیار مفید است زیرا ما را از اندیشه کردن بیجا و مثلاً اختراع مجدد چرخ بی نیاز کرده است.  می پرسند به چه دلیل این نتایج را ما دربست قبول کرده و بدون سوأل و جواب آنها را پذیرا شده ایم؟  باین دلیل که حوزه مادّیات عینی است که تا چیزی کارآئی خود را در عمل نشان نداده باشد مقبولیت پیدا نخواهد کرد.  تا تلمبه آب را از آب انبار بالا نیاورده و در مقابل چشمان ما به حوض نریخته و فایده آنرا حس نکرده باشیم جایگاهی نخواهد داشت.  چه کاربر این وسیله روحانی باشد چه دهری، و مبتکر یا سازنده آن چه بیگانه باشد و چه خودی ابداً تأثیری در عینیت آن نخواهد داشت.  پس تفکراتی که نتایج مادّی روشن داشته باشد خود بخود پذیرش همگانی یافته و کاربست آن نیازی به تفکر خلاق، جز در مواردی برای بهتر کردن، ندارد.  یعنی استفاده کننده به صرف نیروی فکری و دوباره کاری نیازی ندارد.  در درستی این موضوع هیچ بحثی نیست.

   اما در حوزه ذهنیات ناب و معنویات و بطور کلی ایدئولوژی، موضوع بسیار متفاوت است.  در این وادی با سوژه های عینی سروکار نداریم و بنابراین تشخیص سره از ناسره بسیار مشکل است.  اصولاً ایدئولوژی در معنای مرسوم آن شیوه ایست تا زحمت تفکر از دوش باورمندان برداشته شده و بلکه فکر کردن و خردورزی یکسره تعطیل شود.  در این رابطه است که اصول یاد شده در قبل معنا پیدا میکند.  چگونه؟ در هر ایدئولوژی، دینی یا غیر دینی، خطوط پُررنگ لایتغیری برای مخاطب رسم میشود که حرکت فقط در امتداد آنها مجاز است و برای هرچیزی دستورالعملی واحد تجویز شده است.   در ایدئولوژی، بویژه دینی، اینها همه الی الابد خواهد بود و جای تشکیک یا تغییر رأی نمیگذارد.  این اگر برای اهل خرد قابل قبول نباشد که قطعاً نیست، با اینحال از جهاتی در مسیر طبیعی که خوشایند مذاق عموم است میباشد.  زیرا این رویه چیزی را پیش پای من و شما میگذارد که مغز ما بطور دائم و طبیعی خواهان آن است.  چه چیزی؟  اینکه حتی المقدور زحمت کمتری برای مغز  ایجاد شود و هر آنچه مستلزم صرف انرژی فکری است قبلاً از جائی برای آن فکری شده باشد و آن فکر هرچه هست نسل اندر نسل محل عمل باشد.  بهتر از این چه میخواهید که فرد از تفکر بیهوده و صرف انرژی بیجا بی نیاز شود؟!  مگر این مشابه همان رویه ای که درباره مادّیات به توافق رسیده بودیم و مفید به فایده هم بود نیست؟!

   خوب، این چه اشکالی دارد؟  اتفاقاً این رویه با اصل اقل عمل سازگار و همساز است درست همانطور که در حوزه مادّیات معمول بود. پس اگر آن مفید بود باید این هم مفید باشد!  حال آنکه اشکال اصلی در غیرعینی بودن مسائل متافیزیک است که بقول معروف هر کسی از ظن خود شد یار من!  از این گذشته، اگر هم در بادی امر مقبولیتی باشد، بعدها نسل های آتی شیوه های بهتری بنظرشان خواهد رسید که با قیودی مثل لایتغیر بودن در تضاد است.  در واقع، در ایدئولوژی، تغییر مجاز نیست و بدعت یا تجدید نظر طلبی و فرصت طلبی محسوب میشود و ضمناً احکام، تاریخ انقضاء هم ندارد.  این در تعارض با حوزه غیر ایدئولوژیک است که چیزی صفت قدسی ندارد و راه برای بهتر کردن نه تنها گشوده بلکه همواره تشویق میگردد.  در این حوزه درِ تفکر همیشه باز است و بکار انداختن نیروی فکر برای همه و در تمام شئون زندگی تشویق میشود.  و عجیب اینکه به برکت وجود تعداد اندک کوشندگان علم و فن آوری، و زحمت فکری آنان، جمعیت کثیر توده بهره مند و برخوردار میشوند.   همه در همه حال در حد توان خود آزاد اند با صرف انرژی فکری، زایا و اثر بخش باشند.  لذا رویه ایدئولوژیک با اینکه از جهت اصل اقل عمل با طبیعت سازگار است اما از جهت مهمتری که "اصل تغییر" باشد، که بعداً بدان اشاره خواهد شد، در تعارض است.

    بنابراین علت اینکه جامعه گرفتار ایدئولوژی میشود چیزیست شبیه افتادن در سرازیری که به فکر کردن نیاز ندارد.  این رویه با طبیعتی که کارها را در مسیر صرف کمترین انرژی هدایت میکند سازگار است و لذا نباید غیرعادی تلقی شود.  اما به چه بهائی؟  به بهای سلب آزادی از تفکر مستقل!   امکان تغییر مسیر و تغییر رویه سلب شده و در عوض، ادامه مسیری که ایدئولوژی ترسیم کرده تحمیل میشود.  طُرفه آنکه هسته سخت طرفداران این رویه در رسانه های خود، خویشتن را ترمز بریده و فرمان بریده مینامند که با گزاره بالا مناسبت کامل دارد!  در یک جهان ایستا چنین امری تعجب آور نبوده و زندگی اغلب جانوران چنین است و برای آنها دیروز و امروز و فردا یکسان است. منتها آدم بمعنای واقعی یک استثناست زیرا ذاتی کنجکاو و پرسشگر دارد و مایل به دخل و تصرفات در پیرامون خود بوده میخواهد آنرا به نفع خود تغییر دهد.  لذا همواره یک دوگانگی ذهن انسان متعارف را بخود مشغول خواهد داشت.  از یکسو مطلوب او راحتی خیال مترادف با فکر کمتر و صرف انرژی کمتر است ولی از سوی دیگر نگرانی او برای معاش بهتر است که مستلزم کاربرد تفکر و صرف انرژی بیشتر است.

    آیا نباید نتیجه گرفت که این طبیعی بودن و بی خیالی و راحتی فکر در عرصه غیر ایدئولوژیک نیز باید مجاز باشد؟  خیر، زیرا اگر همه افراد اینگونه باشند تفاوتی با جامعه ایستای ایدئولوژیک نخواهد داشت.  همانطور که گفته شد بالاخره عده ای، هرچند اتدک، باید باشند که با صرف انرژی در تفکر نظام مند باعث و بانی خیر شده و از ابتکارات، اکتشافات و اختراعات آنها بقیه نیز برخوردار گردند.  که اگر این کسر کوچک آدمها زحمت تفکر را متقبل نمیشدند جامعه همانند جامعه ایدئولوژیک ایستا و در بستر زمان منجمد میگردید.  از سوئی، چنانچه یک نظام ایدئولوژیک، بویژه از نوع دینی، در حاکمیت قرار گیرد چون اصول آن یکبار برای همیشه وضع شده است لذا جامعه محکوم به ایستائی و مجبور است که با آنچه مثلاً در چند هزار سال پیش وضع شده زندگانی را سر کند.  از نخبگان در اداره امور خبری نیست و تفکر آزاد ممنوع است حتی برای آن اندک نخبگان طرد شده که مایل به بکار انداختن فکر خود باشتد.  مع الوصف، در این نوع از جوامع هنوز آثار مدرن و کاربست آنها دیده میشود ولی تعجبی نباید داشته باشد چه اینکه اولاً منشاء آثار مزبور حاصل افرادی است که خارج از حوزه این نظام اند، یعنی جائی در حوزه تفکر آزاد.  و ثانیاً آثار مزبور متعلق به حوزه مادی است و مباینتی با حوزه نظر و بینش ایدئولوژیک ندارد.  اگر چیزی بنام سازندگی در نظام ایدئولوژیک وجود داشته باشد، یحتمل جز کپی برداری ناقص از نظام تفکر آزاد نیست.  یعنی تفکرِ اصیلِ زایا جائی برای رشد در یک محیط ایدئولوژیک ندارد.

    لذا، نظام ایدئولوژیک، بویژه از نوع دینی، مترادف است با یک دنیای ایستا توگوئی زمان از حرکت بازایستاده است، هرچند ممکنست رفاهیات مادّی به وفور در آن یافت شود.   چنین نظامی اگر از محیط خارج ایزوله باشد، هزاران سال هم سپری شود همچنان در همان شرایط ابتدائی خود باقی خواهد ماند و وضعیت آن تغییری نخواهد کرد.  و اگر ایزوله نباشد، مانند آنچه امروزه هست، از لحاظ آثار مادّی آنچه آنرا سرپا نگاه داشته و به پیش خواهد برد محصول تفکرات در دنیای آزاد است.  آنچه در هر حال در چنین نظامی ثابت و لایتغیر خواهد بود همانا جهان بینی ایدئولوژیک اوست.  شاید علت سیطره طولانی مدت تفکر ایدئولوژیک همانا تمایل عامه به زحمت کمتر در تفکر و قبول آنچه تحمیل شده است باشد.  خوب این چه اشکالی دارد؟  اولاً ، همانطور که پیشتر دیدیم، از نظر فلسفی دو رویکرد متفاوت "ایستائی" و تغییر" در مقابل هم مدعی حقیقت اند و دیدیم که وفق مشاهدات آنچه قرین واقعیت است نظام تغییر است.  ثانیاً انسان ذاتاً کنجکاو است و خواهان دخل و تصرف در محیط اطراف خود.  آنچه نیروی راننده برای بثمر رسیدن این کنجکاوی ها هست چیزی جز پر و بال دادن به قوای متفکره نیست.  این چنین است که حوزه غیر ایدئولوژیک مرتباً بهتر شده و به بهای اندیشه کردن نظام مند کار یدی و زحمات بدنی کمتر و کمتر شده و در یک بازخورد مثبت مجال بیشتری برای تفکر باقی خواهد گذاشت.  نکته اینجاست که پر و بال دادن به اندیشه فقط به مادّیات منحصر نشده و بلکه به مباحث ایدئولوژیک نیز تسری پیدا میکند.  یعنی این نیروی تفکر گاهی بندرت در جهت وضع یک ایدئولوژی در محدود ساختن دیگران بکار میرود.  گاهی هم اکثراً، برای نقد و فروریزی آنچه قبلاً بعنوان ایدئولوژی وضع شده بکار می افتد.   بعبارت دیگر صرف انرژی فکری نه اینست که فقط جنبه مثبت داشته باشد بلکه گاهی در جهت منفی برای تولید ایدئولوژی و سلب آزادی ها بکار میرود.

   اما چرا جامعه روشنفکری با سیطره رویه های ایدئولوژیک مخالف است و آنرا به صلاح جامعه نمیداند؟  چرا چیزی که چند صد یا چند هزار سال پیش وضع شده و در دوره خود شاید درست میآمده، امروز قابل حذف یا اصلاح نیست؟  دلیلش انگ خاص و خطوط قرمزی است که مخصوص ایدئولوژیست و در ادیان با برچسب الهی یا مقدسات مشخص شده که عبور از آنها ممنوع است.   دلیل اصلی مخالفت روشنفکران همین محدودیت هاست که جامعه را در حالت عقب مانده و منجمد نگاه میدارد.  البته ارباب دین این مخالفت را به دروغ در نظر مردم، مخالفت با معنویت جلوه داده هر تغییری را بدعت تلقی میکنند.  زیرا تنها امر مقدس در ایدئولوژی، حفظ سلطه است ولاغیر.  اگر برای حفظ این سلطه لازم باشد مردم را بی خانمان کرده ثروت آنها را غصب، خودشان را نفی بلد کرده دانش آموزان را شیمیائی کرده از هیچ جنایتی فروگذار نکرده و به هیچ ذیروحی پاسخگو نبود چه باک؟  بهر حال اصل نظام باید حفظ شود که بهر قیمت میشود.  چنین نظامی صرفاً برای به رخ کشیدن اقتدارش برخی احکام زنگ زده که کمترین ربطی به دین ندارد را خط قرمز اعلام میکند در حالی که دروغ که بزرگترین نشانه دشمنی با خدا تلقی میشود حکم آب خوردن را داشته و سکه رایج در تعاملات ایشان است!

    کشورهای ایدئولوژی زده همگی در یک امر مشترک اند و همگی از یک لحاظ مشابه هم اند و تأییدی است بر دلایل گفته شده در سطور پیشین.  از آنجا که با نوع دینی ایدئولوژی بیشتر آشنا هستیم کافیست نگاهی به کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا انداخت که همگی از عقب ماندگی مزمن فکری رنج برده و در مادّیات نیازمند اتکا به دیگران هستند.  شرایط  از بد بدتر میشود وقتی که ایدئولوژی دینی در حاکمیت سیاسی قرار گیرد که تاریخ شاهد بزرگترین فجایع بشری در چنین شرایطی بوده است.  امروزه، برخلاف گذشته، وجود نظام های آزاد و رسانه های ارتباط جمعی هوشمند، استمرار و سیطره نظام های ایدئولوژیک را در خطر قرار داده و لذا حاکمیت سعی بلیغ در ممنوع سازی ارتباطات و تشدید انتشار پارازیت و اختلال در اینترنت و امثال آن میکند تا رابطه با بیرون را سد کند.  حاکمیت نظامات دینی عمدتاً در دو نوع کلی ظاهر میشوند.  در یکی، نوع خوبش، رهبر و مقتدای آن شخصیتی پاک و صرفاً مُبلغ اصول اولیه است و سیستم آلودگی ندارد.  مشابه آن در تاریخ رنسانس در اواخر قرن پانزده در فلورانس شکوفا و در اوج هنر خاندان مدیچی دیده میشود که راهبی ساده ولی یکدنده حاکمیت را در دست گرفته با دستور حمله به آثار هنری و سلب آزادی مردم با براه انداختن بسیج محلات برای تهذیب اخلاق عمومی نهایتاً موجب محو ثروت و شوکت و ایجاد فقر و نفاق در ناحیه شده و بعد چند سالی که توده مردم خود را اسیر دیدند او و دار و دسته وی را به آتش سپرده خود را نجات دادند.  نوع بدش که امروزه با آن مواجه هستیم،  دین را مستمسک قرار داده و به بهانه معنویت و تهذیب اخلاق مردم، ولی درواقع زیر نقاب دین، نظامی جهنمی و ضد بشری برپا کرده دلباخته دنیا و زر و زور است که با انواع مفاسد عجین شده با دروغ و ریا عاشق حکومت است.  تنها دغدغه نوع اخیر نه دین، بلکه قدرت و ثروت است.  نهایتاً هر دو وجه ایدئولوژی دینی قرین شکست و نکبت و ادبار است یعنی ایدئولوژی، خوب و بدش یکسان و ضد آزادی انتخاب، دشمن ابتکار، و مخالف هرگونه حرکت به جلوست.

    سوء تفاهم رایجی که اغلب توسط نظام ایدئولوژیک دینی دامن زده میشود، القاء این ترس در توده سنتی است که فقدان نظام حاضر مترادف است با سقوط معنویت و مثلاً بی دینی و محو اخلاقیات مردم.  حال آنکه واقعیت کاملاً وارونه است و در حضور نظام های دینی سلطه طلب، آنچه ترویج میشود فساد، دزدی، تفرقه، دروغ، و ریا است.   اینگونه نظام ها، همچون سایر سیستم های استبدادی، چون پاسخی در برابر خواسته ها ندارند به تنها ابزار خود که سرکوب است متوسل میشوند.  چنین نظام هائی در فرار رو به جلو، سیستم های آزاد را به فساد و فسق و فجور متهم میکنند حاکی از داستان آن دزدی که برای رد گم کردن در خیابان فریاد آی دزد آی دزد سر میداد.  معنویت اصیل در حضور "اختیار" شکوفا میشود و اختیار بنوبه خود زمانی معنا پیدا میکند که آزادی انتخاب یا بطور کلی آزادی تفکر موجود باشد.  معنویت واقعی در بستر اندیشه آزاد رشد میکند که طبق آنچه پیشتر اشاره شد منوط به صرف انرژی برای ارتقاء به پتانسیل بالاتر است. 

خلاصه آنکه، در دنیای واقعی کارها با تبادل انرژی صورت میگیرد.  با صرف انرژی، سیستم ارتقاء یافته (پتانسیل بالاتر) و با کاهش انرژی، نزول میکند.  تفکر و اندیشه ورزی نیازمند صرف انرژی است و بمراتب شاید از کارهای یدی هم مشکلتر و خسته کننده تر باشد.  انسان نیزهمانند طبیعت، علاقمند به صرف کمترین کار است که در فیزیک به اصل اقل عمل موسوم است.  بنابراین بی خیالی و سهل انگاری همساز و همسو با طبیعت است. منتها انسان برای تمشیت زندگانی خود ناچار از تفکر است و او در دوران مدرن وظیفه اندیشه کردن را تا حدی بردوش نمایندگان خود در مجالس ملی واگذار کرده و هرازگاهی فکر خود را یکبار برای انتخاب اصلح بکار انداخته، در باقی اوقات به امور و ابتکارات شخصی میپردازد.  واگذاری این وظیفه به فکر یک شخص منفرد بسیار پر ریسک و خطرناک است و تجربه نشان داده بزودی به استبداد رأی می انجامد.  ایدئولوژی ها چه دینی یا غیر دینی از همین قبیل است و چون احکام آن یکبار برای همیشه است، هرگونه تفکر مستقل و آزاد اندیشی برای اصلاح آن بی نتیجه است.  لذا جامعه، بویژه در نوع دینی آن، یک سیستم ایستا و راکد بوده ابتکار و پیشرفت ناممکن است.  لذا وجود هرگونه سازندگی ظاهری در امور مادّی مدیون و متکی به وجود حوزه تفکر آزاد است.  جامعه ایدئولوژیک با آنکه به لحاظی با طبیعت بی جان همساز است منتها در تضاد با اصل تغییر است چه انسان ذاتاً کنجکاو و پرسشگر است.  لذا نظام های ایدئولوژیک برای جامعه خود جز نکبت و بدبختی چیزی نداشته و هر ذهنیت آزادی با سرکوب مواجه میشود.  نهایتاً نظام ایدئولوژیک بتدریج مجبور است جای خود را به نظامی دارای آزادی اندیشه و حق انتخاب و اختیار فکر دهد.  نوآوری و ابتکار چه در حیطه مادّی و چه در حوزه نظر، فقط در نظام غیر ایدئولوژیک میسر است که پیشرفت از نتایج فرعی آن است.

 

  • مرتضی قریب
۲۹
اسفند

پُرسود ترین شغل کدام است

     حدود 150 سال پیش که حاجی سیاح بعد سالها سیر و سیاحت جهان تازه یه وطن مراجعت کرده و از راه بوشهر به پایتخت، مدتی را در شیراز توقف کرده بود، یکروز که به باغ یکی از عیون دعوت شده بود در محضر عده ای این پرسش درگرفت که "کدام کار و صنعت در ایران بیشتر دخل دارد؟".  اینکه اظهار نظر حضار چه بود و به چه نتیجه ای رسیدند را به خواننده علاقمند وامیگذاریم که کتاب خواندنی "خاطرات حاج سیاح" را حتماً بخواند.  این کتاب و بویژه کتاب 4 جلدی خاطرات یحیی دولت آبادی متضمن اوضاع اجتماعی، اقتصادی، و سیاسی ایران در نیمه دوم قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم است که مطالعه آنها به گره گشائی از طلسم سیاسی و حل معمای عقب ماندگی کشور ما کمک وافر میکند.  اکنون، عنوان این مقال در ادامه همان پرسشی است که یک و نیم قرن پیش در محضر عده ای متعجب ازعقب ماندگی مفرط ایران مطرح شد.  شرحی که در پی خواهد آمد نگاه از زاویه ای دیگر به همان مقولاتی است که نزدیک دویست سال است ذهن روشنفکران ما را آزار داده و میدهد منتها با دیدی متفاوت و شاید مستدل تر.

   فرض کنید جویای شغلی پُردرآمد و پُرسود هستید ولی عمر را به بطالت گذرانده و هیچ هنری ندارید.  نه حرفه ای آموخته اید و نه حوصله یک کار شرافتمندانه و نه کاری خداپسندانه دارید.  در عین حال خواهان همه چیز باهم هستید که در کمترین زمان راحت ترین شغل، بدون دردسر پردرآمد و بدون مالیات و کسورات و ضمناً با آبرو و حیثیت برای خود دست و پا کنید.  چه باید کرد؟!

   شاید یک گزینه ورود در بازار داروهای معجزه آسا باشد که با بهره از محصولات گیاهی و حیوانی ادعای درمان انواع بیماری های لاعلاج را داشته یا مانند طب سنتی چینی با باله کوسه و پنجه ببر و شاخ کرگدن قوه باء را در طالبان آن افزایش دهید.  منتها این کار نیازمند داشتن حداقلی از مهارت های تجربی و آگاهی های گیاهی و جانوری است که بدون آنها، ادامه کار مشکل خواهد بود. 

    گزینه دیگر، رمالی و طالع بینی و امثال جن گیری و باز و بسته کردن طلسمات است که گرچه سوادی لازم ندارد اما در دنیای مدرن که چشم و گوش ها باز شده با اقبال کمتری روبروست و درآمدی که گذشته ها داشته در حال حاضر ندارد.

   اما گزینه مهمتر همانا تأسیس دین یا مرام جدید و فراخواندن مریدان و جمع وجوه شرعیه است که همواره آینده درخشانی داشته و دارد و بُرد زیادی در زمان و مکان دارد.  منتها خطر اصلی این کار، برانگیخته شدن دشمنی رقبای کهنه کار است زیرا آنها رقیب جدید را برنتابیده ریسک بالائی دربر خواهد داشت و بسا خطر مرگ در پی داشته باشد.  لیکن لازمه موفقیت بزرگ، خطر پذیری بزرگ نیزهست یعنی که آمادگی جنگ مسلحانه و نابودی رقبا را داشته باشید.  ضمن اینکه سریع ترین راه برای گسترش و جذب بیشترین پیرو، جنگ است که مخالفین را کشته و یا مجبور به قبول دین خود کنید.  گو اینکه امروز، برخلاف قدیم، دنیا چنین رویه ای را نمی پسندد و احتمال پاگرفتن چنین دینی اندک است.

   بجای ایجاد یک دین جدید، راه محافظه کارانه و کار بی خطر سوار شدن بر ریل یکی از ادیان موجود است که بدون اینکه به هیچیک از اصول آن لزوماً التزامی داشته باشید پشت نام آن مخفی شوید.  خوبی این روش آنست که پیروان لازم از قبل وجود دارند و نیازی نیست دنبال پیرو جدید باشید.  اصل، انتخاب "نام" است بدون آنکه نگران "محتوا" باشید.  مادام که خود را مقید به "نام" کردید، هر محتوائی را میتوان ایجاد کرده و آنرا ادامه همان خط مکتب اصلی نمایش دهید.  در این مورد قانونی وجود ندارد و هرآنچه مصلحت شما ایجاب کند میتوانید آنرا بنام مصلحت دین جازده و سایرین هم با میل و رغبت قبول کنند.  آن شمار اندکی هم که تردید کنند به عناوین مختلف میتوانید از سر راه بردارید.  مؤثرترین سلاح شما در برابر مخالفین "تکفیر" است.  این واژه از ریشه "کُفر" بمعنای پوشاندن است.  پوشاندن چه؟  پوشاندن حقیقت.  کدام حقیقت؟  حقیقت فقط یکیست و آنهم طبعاً حرفهای شماست و باقی آنچه دیگران گفته اند یا میگویند و خواهند گفت چیزی نیست جز اباطیل!  پس او که جسارت ورزیده سخن شما را تأیید نکند مترادف است با کافر و سزاوار حذف.

   وقتی دین خود را زیر پوشش یکی از ادیان جاافتاده عرضه کردید، میتوانید امیدوار باشید که کار و کسب شما بسهولت و بدون دغدغه خاطر پیشرفت خواهد کرد زیرا زحمت اصلی را شخص یا اشخاص دیگری قبل از شما کشیده اند و شما جز حرف زدن زحمت دیگری نخواهید داشت.  لذا مهمترین ابزار مورد نیاز در این شغل جدید "زبان" است که هر آدم عادی آنرا دارد بشرط آنکه آنرا کمی تمرین دهید.  اگر خود موفق نشدید، تمرین را باید زیر نظر کسانی که کهنه کارند ادامه دهید.  بعلاوه، آنها بشما یاد خواهند داد چگونه ظاهری با طمأنینه اتخاذ کرده و داستانهای خود را در لباسی عامه پسند ارائه دهید.  بعد مدتی که کار و بار شما حسابی رونق گرفت، تازه زمان استراحت و بهره برداری از نعمات آن است. اما ممکنست مشکلی جدید بروز کند.  دکان های دیگری که پیش از شما بوده یا بعداً آمده اند، آنها نیز بیکار ننشسته و متاع خود را تبلیغ کرده ممکنست پیروان شما را وسوسه کنند تا از شما بریده به آنها بپیوندند.  در اینجا باید فکرتان را بکار اندازید، از عالم غیب مدد گرفته و به این ناسپاسان حالی کنید که ترک این بهترین دین که با زحمت فراوان تدارک شده روا نیست و عالم ملکوت از عهد شکنان بیزار و مجازات سنگینی در انتظارشان خواهد بود.  لذا برای بیمه عمر دین خود، واژه "ارتداد" را پیش خواهید انداخت برای آنهائی که مرتد شده و از دینی که یکبار قبول کرده اند اینک اظهار پشیمانی میکنند.  برای سایرینی که مرتد نشده ولی در کار شما اخلال کرده دست از فضولی در کار آسمانها بر نمیدارند واژه های "محاربه با خدا" و "افساد فی الارض" یعنی فساد روی زمین را ابداع خواهید کرد، منتها چون در این زمانه همه میدانند زمین مرکز جهان نیست بهتر است واژگان مدرن تری چون "فساد در منظومه" یا "فساد در راه شیری" و امثال آنرا نیز اضافه کنید تا دست شما بازتر باشد.  به اینجا که میرسد، دیگر کار از دست شما هم خارج است و این پیروان متعصب شما هستند که چه بخواهید و چه نخواهید شغلی را که آغاز کردید بسا بهتر از شما ادامه داده و اخلاف شما را هم از آن برخوردار سازند. 

    با اینکه محور اصلی کار شما زبان است و بشارت و اِنذار، اما این کافی نیست زیرا حرف و سخن بزودی فراموش میشود.   پس لازمست برای استمرار بنائی که پی افکنده اید اجرای یک سلسله آداب و اعمال را نیز در دستور کار قرار داده تا بلکه مکمل و مؤید سخنان شما باشد.  از یاد نبریم آنچه مردم دوست دارند و آنها را سرگرم نگاه خواهد داشت احکام عملی میباشد بویژه اگر بدان خصلت آسمانی هم داده و بصورت عادت درآید.  متشابهاً در مورد آداب عملی نیز لزومی ندارد که بامعنا بوده و منطقی پشت آنها باشد مثل اینکه با کدام پا از خانه خارج شوید، چه  حیواناتی را بکشید و بخورید، با کدام دست غذا بخورید و چه ذکر کنید، موقع استراحت در چه راستائی بخوابید و کدام پا را روی کدام پا بیاندازید و امثال آن.  البته مریدان خود میدانند که چگونه برای هرچیزی توجیهی یافته و هر امر موهومی را چنان مهم جلوه دهند توگوئی علت پیدایش جهان بخاطر آن بوده است.  مردم اگر به چیزی علاقه پیدا کنند چه حرف های تکراری و داستانهای بی سر و ته باشد و چه آداب مهمل و بسا خطرناک، خود کتابها در توجیه و تأیید آن مینویسند که شما که مؤسس آن بوده اید به عقلتان هم نرسد.

    همانطور که هیچ متاعی بدون آگهی و تبلیغات فروش نمیرود، بازار دین نیز مستثنی نیست.  آگهی همان آگاهی دادن است که بار مثبت دارد و حاوی واقعیات درباره متاع است.  اما تبلیغات، در عمل جنبه منفی داشته و حاوی اغراق یا اخبار نادرست است برای پیشبرد چیزی که حقیقت ندارد.  در این مورد خاص، تبلیغات آنهم بصورت مستمر از ابزارهای اصلی پیشرفت بازار شماست و جا دارد بخشی از درآمدها بدان اختصاص یابد.  تبلیغات بقدری مؤثر است که میتوان موش را رنگ کرده بجای شیر عرضه کرد و اگر مداومت داشته باشد، عاقل ترین افراد را هم مجاب خواهد کرد.  بویژه اگر برای موضوعاتی که قبول آن دشوار باشد صفت "مقدس" بدانها بخشیده و ذهن عامه را برای پذیرش هرچیزی آماده ساخت.

خلاصه آنکه، در اینجا به همان نتیجه ای میرسیم که حاجی سیاح و دوستانش 150 سال پیش به آن رسیده بودند و آن اینکه پرسود ترین شغل و پردرآمد ترین و در عین حال راحت ترین و بی خطر ترین تجارت که مورد عزت و احترام همه نیز باشد چیزی نیست جز شغل دین.  متأسفانه نام دین نیز همچون بسیاری موضوعات از محتوا خالی شده و زیر نام آن هر سودائی میسر است.  در اصل اگر نظر به محتوا داشته باشیم و نه نام، دین قرار است مجموعه مختصری از اصولی کلی باشد که فرد یا جامعه برای خود در پیش گرفته و بهروزی خود و جامعه را در پیروی از آن بداند.  لذا حاصل آن باید بهتر شدن کیفیت زندگی هرروز نسبت به روز پیشین باشد و اگر جز این باشد در اصالت و حقانیت آن باید تردید کرد.  اما آتچه امروز به نام دین و در پوشش آن عمل میشود در اصل تجارتی پر سود است برای ارباب دیانت درعین در فقر و عقب نگاهداشتن توده که در بیخبری و جهل باشند تا آن سود حاصل گردد.  بویژه که دو عنصر شیخ و شحنه امروز یکی شده و فساد هردو از آستینی واحد بیرون آمده است.  نتیجه نهائی سوء استفاده از نام دین، همانست که امروز به رأی العین دیده میشود که جز جنایت عریان و تبهکاری و تخریب و دزدی و فساد گسترده در همه ابعاد نیست.  طنز تلخ نظام های مخفی پشت نام دین، همانا تعمیق آموزه های دوران زمین مرکزی با اتکا به ابزارهای عصر اتم و مکانیک کوانتوم است.  اما کیست که نداند دعوا فقط برسر دو چیز است؛ قدرت و ثروت. 

بعدالتحریر:  دوستی که پیش نویس اولیه این نوشته را دیده و خوانده بود نقدی بر آن داشت که مضمون آن بقرار زیر است:

    آنچه در باب آداب و رسوم گفته شد، ممکنست تصویری منفی در اختیار گذارد حال آنکه آداب و رسومی که  بی آزار باشد، حتی اگر فاقد معنا و مفهوم هم باشد ممکنست برای همبستگی جامعه مفید باشد.  چه بسا این قبیل سنت ها باعث دلبستگی بیشتر به میهن و ترویج فضیلت ها باشد و همه را نباید با یک چوب راند.

    اما در باب "ارتداد" باید گفت که این اصطلاح متعلق به دورانی است که هیچ تناسبی با عصر ما ندارد.  امروزه سازندگان اجناس، کالای خود را با قید ضمانت کیفیت عرضه میکنند که احیاناً بهر دلیلی خریدار خوشنود نباشد آنرا پس داده پول خود را دریافت کند.  حال چطور است که خداوند که طبق تعریف، سازنده کائنات با این عظمت میباشد به متاع خود، یعنی دین الهی، اطمینانی نداشته باشد که اگر کسی پشیمان شد آنرا پس نگیرد؟  نه تنها پس نگیرد بلکه باتهام ارتداد خون او را هم بریزد!  و حتی باین هم قانع نشده بعد مرگ او را تا ابدالآباد در آتش بسوزاند!  آیا شک برانگیز نیست؟  چه کسی آنرا باور میکند؟

   همین بحث عیناً در باب "محاربه با خدا" صادق است.  اینکه کسی با آفریدگار کیهان بجنگد مثل اینست که در مقیاسی کوچکتر با کوه بجنگد.  آیا آنها که این اصطلاح را پیش انداختند دیوانه بودند؟  خیر، آنها در زمانه ای بودند که خدا مانند پادشاهی بر فراز ابرها در حالی که خدمتکاران و کرّوبیان اطرافش پرسه میزدند تماشاگر رعایای خود روی زمین بود.  این اصطلاحات با این تصورات وضع شد.  بعدها که اطلاعات بیشتر شد جنگ با نایب خدا و امثال مترادفات آن مطرح شد که در حقیقت همه برای ارعاب مخالفان و تحکیم موقعیت ارباب دین وضع شد.  همچنین است "فساد در زمین" که اگر نیک نگریسته شود مفسدین واقعی همانها هستند که این عناوین را برای حذف بیگناهان ابداع کرده بکار گرفته و میگیرند.  قوانین مدنی امروزی جائی برای این سوء استفاده ها نمیگذارد و به این عناوین نیازی ندارد.

   در انتها ذکر موضوعی مهم لازم میآید.  بنا بر اساطیر کهن ایرانی، اهریمن همواره با اهورامزدا در نبرد بوده منتظر فرصت است بر او غلبه کند که گاهی میکند!  متشابهاً همین معنا در ادیان ابراهیمی مندرج است که شیطان همواره در صدد فریب آدمیان است و هیچ فرصتی را از دست نمیدهد.  آیا باورمندان به این چارچوب فکری، انتظار ندارند که اکنون همین اتفاق در عمل رخ داده باشد و شیطان رجیم بر بخشی از آدمیان مسلط و در صدد تسلط بر باقی جهان باشد؟  طبق این برداشت، شیطان قطعاً بیکار ننشسته و از هر فرصتی برای حکومت بر فرزندان آدم سود خواهد برد.  ساده لوحانه است اگر تصور شود او برای مقاصد خویش با شکل زشت واقعی و با دو شاخ بزرگ بر سر ظاهر شود.  طبعاً او برای فریب، در شمایلی ظاهر میشود که مورد علاقه و پذیرش مؤمنین باشد یعنی مثلاً پیری نورانی با ریشی مرتب و تظاهراتی که از یک عارف انتظار میرود.  ضمن اینکه شیطان، نه بخاطر قیافه اش، که گهگاه تغییر میدهد، بلکه بخاطر خباثت ذاتی و اعمال خلاف و دروغ و نیرنگ است که شیطان است.  از باورمندان باید پرسید چرا فکر نمیکنید که این سناریو امروز پیاده شده و در حال اجراست؟!  اگر چنین است، آیا ممکنست ورق برگشته نور بر تاریکی غلبه کند؟

  • مرتضی قریب
۱۸
فروردين

نگاهی نو به مابعدالطبیعه -6

    یکی دیگر از گرفتاری های ما در حوزه متافیزیک همانا حضور واژگانی چون : تقدس، مقدس، مقدسات، اقدس، قدسی، و امثال آن است.  این واژگان طی زمان چنان جایگاه رفیعی یافته اند که خود را مافوق هر پدیده دیگری اعم از مادّی و معنوی، میبینند.  این واژگان، هر یک با واژه دیگری همراه شود، ترکیب مزبور حکم الهی پیدا کرده از هر چند و چونی خود را مبرا دانسته و پرسش از آن تابو تلقی میشود.  لذا باید ببینیم انسان با عقل و شعور با این پدیده چگونه امروز باید کنار آید.

تقدس

    اصولاً باید ببینیم این واژه از کجا آمده و سرچشمه های تاریخی آن کدامست؟  برای رها شدن از شرّ موهومات هیچ راهی بهتر از این نیست که عقبه تاریخی اینگونه واژگان را جستجو کرده و مفاهیم تاریخی آن و تحول و تطور آن را در بستر تاریخ دنبال نمائیم.  و نیکوترین کار اینکه رازهای آنرا بر مردم عادی عیان کنیم.  در همین ابتدای کار به یک تذکر مهم اشاره باید کرد.  انسان مدرن و انسان با فهم و شعور باید با مقدسات با تساهل و رواداری برخورد کند.  "مقدسات" هر جامعه ای برای خودش قابل احترام است و کماکان در طی تاریخ "مقدس" باقی خواهد ماند.  ولی با یک "اما"ی بزرگ.  این رواداری تا آنجا خواهد بود که مقدسات مزبور جان بیگناهان را نگیرد و مزاحمتی برای نحوه زندگی دیگران ایجاد نکند.  بعبارت دیگر، مادام که مقدسات ترجیحاً در محدوده نظر یا در محدوده شخصی باشد، همچنان "مقدس" و محترم خواهد ماند.  اتفاقاً بر هر فرهیخته ای فرض است که در حفظ فرهنگ مرتبط با مقدسات بعنوان میراث فرهنگی بشر کوشا باشد تا مبادا به بوته فراموش سپرده شود.  

    عده ای از خوانندگان ایراد میگیرند که این قبیل مباحث که مدتیست در اینجا مطرح میشود در قبال سرنوشت شومی که بر کشور تحمیل شده محلی از اِعراب ندارد و کاری به مشکلات حاد ما ندارد.  میگویند اینها همه در حوزه نظر است و بعدها هم میتوان بدان پرداخت.  منتها در مباحث پیشین عرض شد که دیگر رمز و رازی در این رفتارها نیست.  گفتیم که نقشه بزرگی در دست اجراست برای بیابان برهوت کردن این سرزمین و شاید دسترسی آسان همسایگان شمالی و شرقی برای تاراج منابع باقیمانده آن.  کافیست به شواهد نگاه کرد.  این روزها علیرغم مخالفت صاحبنظران با پروژه پتروشیمی میانکاله، کلنگ آن بر زمین میخورد حتی با وجود مخالفت محیط زیست نظام!  عیناً بر تپه های گچی سد ساختند تا پائین دست شور شود علیرغم هزار و یک مستند مخالف آن.  بر طبل افزایش جمعیت میکوبند و جایزه میدهند علیرغم نبود آب شرب برای آنها که هنوز زنده اند!  روز روشن به دروغ ترس می پراکنند که جمعیت رو به کاهش است!  هدف چیست؟ همه تکه های این پازل را کنار هم قرار دهید طرحی نمایان میشود که در آن هیچ شبهه ای نمیماند جز همان نقشه اهریمنی.  رازی سر به مُهر وجود ندارد.  دنبال چه میگردید؟

    مقدسات لزوماً منحصر و محدود به حوزه "ادیان" نیست بلکه این واژه به سایر حوزه ها ممکنست مربوط شود بویژه هرجا که "ایدئولوژی" حضور داشته باشد.  مثلاً در ایدئولوژی "چپ"، افکار خاصی مقدس شمرده میشود و عدول از آن جایز نیست.  اما عجیب اینجاست که گاهی این تقدس در جاهائی رسوب میکند که منطقی آنرا پشتیبانی نمیکند.  مثلاً چپ های عزیز خودمان، همواره به همسایه شمالی، صرفنظر از اینکه کمونیست باشد یا نباشد، بعنوان یک مقدس همیشگی نگاه میکنند.  متشابهاً نگاه به چین از نظر آنان نیز همینگونه است و چین با سرمایه داری متمرکز در نگاه این عزیزان الی الابد مقدس است.  هرگونه پرسش در این موارد با انگ وادادگی به نظام های امپریالیستی روبرو میشود.  البته بحث وابستگان و مأمورین خاص، جدای از این مقوله است.

    مقدسات گاه بعنوان ابزار حفاظتی استفاده میشود.  کما اینکه در طی تاریخ، مستبدین با استفاده از مقدسات، هاله ای از تقدس اطراف خود و خانواده خود تنیده تا آنها را محافظت کند.  در این صورت هرکه جرأت کند و خاندان مقدس را مورد پرسش قرار دهد با انگ توهین به مقدسات روبرو شده جان خود را بخطر خواهد انداخت.  نمونه های آن فراوان است که آخرین آن را در تجاوز همسایه شمالی به همسایه کوچکتر شاهد بوده ایم که چگونه درج هر خبری درباره جنگ، با دستگیری و حبس 15 ساله همراه است.  در چنین نظام هائی، افشای هر حقیقتی مغایر با ملاحظات وجودی مستبد است و ابزارهای رسانه یا سانسور و یا مسدود است.  در نظامات بسته، هاله مقدسات کارآمدتر از هر قانونی است.  

    مقدسات گاه بعنوان پوششی برای جعلیات عمل میکند.  فرقه ها معمولاً برای اینکه ساخته و پرداخته های خود را بخورد توده ها دهند، بهترین محملی که می یابند همانا زدن برچسب مقدس بر محصولات خود است.  این ترفند فقط در کشورهای عقب مانده از لحاظ فکری کارآمد است و استمرار آن عقب ماندگی را هر چه بیشتر عمیق میسازد.  این ترفند نوعی بیمه عمر برای ماندگاری محصولات جعلی است و باطل السحر آن جز دانش و ترویج فرهنگ راستی و درستی نیست. در این فرقه ها، "دروغ" ماده المواد برای تولید جعلیات است.

    اکنون که با پاره ای کارکرد های مقدسات آشنا شدیم ببینیم بالاخره این ادبیات مقدس از کجا پیدا شده و سرچشمه های آن کجا بوده.  بی شک، مثل بسیاری آموزه های دیگر، سرچشمه ها را باید در اسطوره ها و افسانه های تاریخی جستجو کرد.  کهن ترین متن مکتوب در این رابطه، عهد قدیم (تورات) است.  البته برخی الواح گلی دوران آشوری و بابلی حاوی حکایاتی کهن تر نیز هستند.  

   اولین تظاهرات واژه "قدس" را در کهن ترین بخش عهد عتیق، یعنی در سفر خروج مشاهده میکنیم.  سفر پیدایش، خروج، لاویان، اعداد، و تثنیه موسوم به اسفار خمسه از قدیمی ترین بخش های تورات است.  قوم در حین مسافرت طولانی که از مصر خارج شده بود ساخت خیمه عبادت را با دستورالعمل های مشخصی که در این باره صادر شده بود آغاز کرد.  این خیمه نقش موقتی حین مسافرت را داشته و بعداً معبد هیکل محل دائمی عبادت، بسیار بعدتر برپا میشود.  داخل خیمه موسوم به "قدس" است و صندوق عهد را در منتها الیه خیمه که توسط پرده ای مجزا شده موسوم به "قدس الاقداس" قرار داده اند.  آنگاه خداوند به موسی فرمود "در نخستین روز ماه اول، خیمه عبادت را برپا کن و صندوق عهد را که ده فرمان در آن قرار دارد در داخل خیمه بگذار و پرده مخصوص را جلوی آن آویزان کن".  در ادامه میفرماید "قربانگاه طلا را برای سوزاندن بُخور روبروی صندوق عهد بگذار. پرده در ورودی خیمه را بیاویز... روغن مسح را بردار و خیمه و تمام لوازم و وسایل آن را مسح کرده تقدیس نما تا مقدس شوند".  از این عبارات معلوم میشود که اصولاً تقدیس از ریشه قدس به معنی جدا کردن چیزی بعنوان امری پاکیزه برای معبودی آسمانی است.  یک راه نمایشی وقف چیزی برای خدا و امور خدائی مسح کردن روحانی اعظم است که اغلب با اورادی همراه است.  لذا آنچه مربوط به خیمه عبادت است کنار گذاشته میشود تا با سایر چیزها مخلوط نشود و منبعد متعلق به خدا و امر الهی باشد.  بعدها بعد از موسی، همین مناسک توسط کاهن اعظم دنبال شد.  فقط اوست که حق ورود به قدس الاقداس یعنی مقدس ترین مقدس را داراست.  نان مقدس و آئین تدهین در دین عیسی نیز ادامه همین خط فکریست.  امروزه مؤمنی که در شبی مبارک چیزی را به نیت خدا نذر میکند، آن را از مال خود "جدا" کرده و دخل و تصرف در آن تابو تلقی میشود.  اینها مراسمی است که به انسان آرامش میبخشد.  شبیه همین مراسم، حتی تا امروز، بین قبایل بدوی در 5 قاره اجرا میشود.  جالب است که حتی حیوانات نیز عاداتی شبیه این دارند و با مالیدن بخشی از بدن خود به درخت یا صخره، آنجا را نشانه گذاری و قلمرو خود معرفی میکنند.

    دومین تظاهر ادبیات قدسی در دوره سلیمان نبی در ساختن خانه دائمی برای خدا صورت میپذیرد.  در سفر "اول پادشاهان" آمده است که سلیمان خانه خدا را میسازد.  میفرماید که: در سال چهارم سلطنت سلیمان، درست 480 سال پس از خروج قوم از مصر، بنای خانه خدا شروع شد.  طول خانه خدا 30 متر، عرض آن 10 متر، و ارتفاعش 15 متر بود.  بخشی از آن که به قدس الاقداس اختصاص داشت با طول و عرض 10 متر و ارتفاع کماکان 15 متر بود.  جالب توجه است که طبق اطلاعات دایره المعارف فارسی، کعبه نیز دقیقاً همین ابعاد را رعایت کرده است.  اینبار بجای پرده، قدس الاقداس با دیواری از چوب سرو از صحن جلوئی مجزا شده است و صندوق عهد در آن جای داده شد.  در ادامه، اطلاعات مفصلی درباره مشخصات و جزئیات خانه و اشیاء درون آن و نیز ساختمانهای مجاور داده شده است.  پس از پایان بنا، خداوند به سلیمان گفت " اگر هرچه به تو میگویم انجام دهی و از تمام احکام و دستورات من اطاعت کنی، آنگاه آنچه را که به پدرت داود قول دادم بجا خواهم آورد و در میان قوم اسرائیل در این خانه ساکن میشوم و هرگز ایشان را ترک نمیکنم".  خوراک های مقدسی که برای این خانه نام برده شده اند عبارتند از انار، انجیر، و زیتون که قابل تأمل است.  بعد از مراسم افتتاح خانه خدا، سلیمان پادشاه اینگونه دعا کرد "خداوندا، تو فرموده ای که در ابر غلیظ و تاریک ساکن میشوی؛ ولی من برای تو خانه ای ساخته ام تا همیشه در آن منزل کنی!".  آنچه از فحوای این سطور بر میآید اینست که تصور اولیه قوم، موجودیتی عینی برای خدا بوده و خانه برای او نیز تأیید همین فکر است که تا امروز ادامه همین نام گذاری کماکان برجاست.  

   آنچه در کتب قدیمه نوشته شده بسیار خواندنیست بویژه از این منظر که چگونه افکار و عقاید سینه به سینه یا لابلای نوشته ها منتقل گردیده و بعداً پایه های عقایدی میگردد ثابت و جامد، تو گوئی یکسره و یکباره نزول کرده است.  داستان های مشابه "پیدایش" را در داستان گیل گمش مربوط به 5000 سال پیش میتوان دید.  داستان طوفان بزرگ نیز ابتدا در آنجا بازگو میشود و نقل و انتقال حیوانات.  و جالب تر از همه اینکه واژه "شاه خدا" که در این داستان آمده تأییدی بر این گمان است که شاهان قدرتمند بعداً نقش خدا را بازی میکنند و یا خدا، همان شاه قدر قدرتیست که بر کرسی نشسته و دستیاران کمر خدمت بسته بر درگاهش ایستاده اند. 

    نتیجه اینکه، امور قدسی و مقدسات در طی یک تحول و تطور تاریخی بوجود آمده و هربار شکل و معنای آن از چیزی به چیز دیگر متحول شده است.  اگر بر مبنای معنای کهن عمل کنیم، پولی را که من امشب وعده پرداخت آنرا در فردا به دوستی داده ام و کنار گذاشته ام عملاً نقش مقدس را بازی میکند و طبق وعده باید عمل شود.  اما، امروزه پول در بانک است و کارکرد مقدس در این مثال بی معنا میشود. یا هنوز دیده میشود که گوسفند بیچاره را پای ماشین نو قربانی و خون او را بر ماشین مسح میکنند.  اما همین ماشین چند روز بعد خود در جاده بعلت نقص فنی قربانی میشود.  یا خون آن حیوان بدبخت را برای خاطر حاجی از حج بازگشته بر زمین ریخته تا مگر مقدس شود، اما بزودی در بازگشت به کسب پیشین، خون مردم را در شیشه میکند.  لذا چسبیدن به واژه ها ما را بجائی نمیبرد.  کارکرد ها بسی مهمتر از واژگان است.  امروزه این واژه ها بکلی از معنا تهی شده و تقدس و مقدس و ترکیبات آن عمدتاً بعنوان پوششی برای توجیه عملکرد اشخاص حقیقی و حقوقی نابکار بکار میرود.  هر عمل ناشایستی با صفت مقدسات نیک نمایانده میشود و هر عمل شایسته ای با انگ توهین به مقدسات از چشم عموم انداخته میشود.  کارگزاران آن چه کسانی هستند؟  همانها که نان از قِبل این رویه میخورند.  مادام که توده ها به کارکرد این کسب و کار آگاه نشوند، ماجرا ادامه خواهد داشت.  انسان از ابتدای تاریخ تاکنون طالب "آرامش" بوده است.  لذا مقدساتی که به آرامش نیانجامد کوچکترین تقدسی نخواهد داشت.  با این وجود، کشور امروز بر مذبح "تقدس" قربان شده است.

 

  • مرتضی قریب
۲۳
مرداد

تکنولوژی و ایدئولوژی

   پیرو مطالبی که در سری بحث های گذشته درباره پیدایش فلسفه و ظهور علم از بطن آن گفته شد، مقرر بود که درباره تکنولوژی و چگونگی پیدایش آن نیز جداگانه مطالبی نوشته شود.  اما بدلیل اهمیت سوء درک ها، که عامدانه یا نادانسته، در جامعه ما درباره تکنولوژی و عواقب آن ترویج و همگی در کشور در سایه ایدئولوژی حاکم تبلیغ میگردد، عجالتاً فعلاً به عوارض ناشی از اثرات ایدئولوژی بر تکنولوژی می پردازیم.  واژه ای که امروزه در فارسی استفاده میشود "فنآوری" است که ما نیز همآنرا بکار خواهیم برد.

   بطور خلاصه و خیلی ساده، فنآوری چیزی جز رام کردن طبیعت در خدمت زندگانی راحت تر برای بشر نیست.  بسیار مهم است که تأکید کنیم هدف اصلی سود رسانی برای نوع بشر است.  توده ها هرچند تحولات در ژرفای فنآوری را نمیدانند و تخصص لازم را ندارند، لیکن با دستآورد ها و مصارف آن آشنا هستند و رویهمرفته آنرا در خدمت خود میبینند.  سمت و سوی اصلی آن در جهت منافع انسان، بویژه منافع آنی اوست.  هرچند در این رهگذر ممکنست عوارضی خوب یا بد هم داشته باشد. 

   در سالهائی که کشور بسوی مدرنیته حرکت میکرد، در دایره روشنفکران چنان رسم شده بود که انگار بدگوئی از فنآوری نشانه روشنفکریست.  در ادامه همین خط فکری کتابهائی مثل "غرب زدگی" منتشر شد و زیر لوای دشمنی با غرب، مخالفت با فنآوری و نتایج آن تبلیغ و ترویج میشد.  خوشبختانه آن دوره سپری شد و جامعه روشنفکری جدید با دیدن و لمس مستقیم تبعات فاجعه بار آن تفکرات قالبی، و با گذر از آن هیجانات به سطح بالاتری از آگاهی رسیده است.  پس اینکه بارها و بارها در این وبگاه از برتری تجربه بر نظریه گفتگو شده و میشود بیجا نیست.  باری، اکنون بحث حاضر درباره اثر متقابله ایدئولوژی و فنآوری است.

    لازمست تأکید شود که فنآوری نیز مانند هر پدیده مادی دیگر دارای تبعات و عوارض خاص خود است و تعریف و تمجید از آن بمنزله نادیده انگاشتن خطرات جانبی آن نیست.  هر پدیده مادّی دارای اثرات وجودی است و طبعاً عوارض خاص خود را میتواند دارا باشد.  مثل اینکه در دنیا سالمتر و حیاتی تر از آب چیزی نیست.  هیچکس در اهمیت آن کمترین تردیدی ندارد.  اما سوء مصرف آن ممکنست باعث مرگ شود.  آشامیدن خیلی زیادش باعث اختلال در الکترولیت های خون میشود و مصرف کم یا عدم مصرف آن نیز متشابهاً به مرگ منجر میشود.  اینها همه یادآور قانون طلائی "تعادل" است.

   در عصر حاضر، مهمترین ایدئولوژی رایج در منطقه خاورمیانه همانا ایدئولوژی دینی یا بزبان ساده تر دین است.  بر کسی پوشیده نیست که عمده گرفتاریهای مردم این منطقه ناشی از ورود و دخالت دین در سیاست است.  در گذشته ها هم که این دو ظاهراً از هم جدا ولی در کنار هم بودند، سرچشمه ناآگاهی و تعصبات بیهوده و انواع کینه ورزی ها و جنگها و خشونت ها همچنان ناشی از دین بوده و هنوز هست.  منظور از دین همه آن اعمال و کارهای نابخردانه و نامردمی است که در پوشش دین و بنام دین انجام گرفته ومیگیرد.  والّا جوهره دین که مقرر است مانند یک احساس معنوی جایگیر در ذهن و دل مردم باشد بکلی مبرا از پلشتی هاست.  همه آنچه که انزجار مردم را از گروه طالبان و داعش و بوکوحرام و امثال آنها برمیانگیزد، متشابهاً در بطن نظام حاضر در کشور ما جاری است و کم کم میرود که آن نیز خود را عریان و تمام عیار بتماشای عالم گذارد.

   دخالت دین در امور دنیوی، نه تنها زندگی را بر مردمان جهنم کرده بلکه دین حرمت خودش را نیز از بین برده است.  طُرفه آنکه دین داران واقعی نیز بیشترین صدمه را از این بابت خورده اند و از اینکه حرمت دین از بین رفته است سخت معذبند.  بهرحال از بیشمار حوزه های دنیوی که دین در آن دخالت کرده، یکی هم موضوع حاضر یعنی حوزه تکنولوژی (فنآوری) است.  

   همانطور که گفتیم هدف از فنآوری، زیست راحت تر برای بشر است، در حالیکه موضوع علم صرفاً دانائی است چه در خدمت زیست باشد و چه نباشد.  مثلاً ایرانیان در این سرزمینی که از ابتدا نیمه خشک و کم آب بوده است "قنات" را ابداع کردند که خود نوعی فنآوری برای آوردن آب به سطح زمین بوده است.  زیدی در این رابطه میگفت که پیشینیان ما قنات را ابداع کردند زیرا قدر آب را میدانستند و نمیخواستند آبهای زیرزمینی هدر رود.  در حالیکه این تصوری اشتباه و در جهت تمجید از خود است.  به ایشان گفته شد که مثلاً اگر فنآوری پمپ های شناور در آنزمان در اختیار میبود، آیا آنها بی محابا آبها را بالا نمیکشیدند!؟  باحتمال زیاد همینطور است زیرا هنوز دانش محدود بودن آبهای زیرزمینی بر بشر مکشوف نشده بود چه رسد که نگرانش باشند.  هرآنکس که دندان دهد نان دهد تصور رایج بود و اینکه محدودیتی در طبیعت وجود ندارد.  کتب قدیمه و کتب مقدسه همگی حاکی از چنین دیدگاهی است.  اجمالاً مواردی که دیدگاه های دینی یا منتسب به دین اثر منفی بر فنآوری در کشور ما داشته است بشرح زیر خلاصه میشود:

1- ایدئولوژی و آب:  از قدیم الایام چنین تصور میشد که زمین خاکی مانند جزیره ایست محصور در اقیانوسی بی پایان از آب که خود بر طبقه ای از آب استوار است.  طبعاً چنین تصوری بعدها به کتب مقدسه راه یافت و این تفکر که آب های زیرزمینی بی پایان است.  مادام که جمعیت انسانی اندک و پراکنده باشد این تصور خللی در نحوه زندگی ایجاد نمیکند و عملاً نکرد.  اما از سده اخیر بدینسو تبعات اشتباه این طرز تفکر برملا گردید.  کارشناسان بطرق قانونی حفر چاه آب را تا پیش از انقلاب اسلامی 57 مدون کرده محدودیت هائی جدی بر آن تحمیل کرده بودند.  اما با سیطره شرع، محدودیت های پیشین نادیده گرفته شد تا به وضع حاضر رسیدیم.

2- ایدئولوژی و سدسازی:  کمبود آب، حاکمیت اسلامی را مجبور به استفاده گسترده تر از فنآوری سد سازی که پبشتر معمول بود کرد.  منتها تفکر حاکم که قواعد دنیا را نمیشناسد در معیت تکنوکراتهائی که از آب گل آلود ماهی گرفته و منافع گروه خود را بر منافع کشور ترجیح میدهند باعث شد زیر پوشش سازندگی، بزرگترین تخریب در حوزه آب و محیط زیست صورت گیرد. بار دیگر فنآوری وجه المصالحه ایدئولوژی قرار گرفت.

3- ایدئولوژی و کشاورزی:  عقل سالم حکم میکند که برنامه ریزی کشاورزی بر مبنای امکانات واقعی از قبیل درصد زمینهای قابل کشت و میزان بارندگی سالانه و موجودی آبهای زیرمینی و سطحی صورت گیرد.  منتها برنامه ریزی علمی با تفکرات دینی حاکم در تضاد است کما اینکه سازمان برنامه مدتی منحل اعلام شد و نظریاتش در زمانی هم که درکار بود نادیده گرفته میشد.  علت اصلی وجود وزارت کشاورزی، هدایت کشاورزان با دادن توصیه های علمی است.  اما در عوض، زیر لوای عوام گرائی، دستور خودکفائی کشاورزی بدون لحاظ کردن محدودیت ها، صادر و آن شد که نتیجه اش را امروز شاهدیم.  

4- ایدئولوژی و نفت:  تصور طبقه دینی حاکم درباره چاه های نفت مشابه تصورشان درباره آب بوده و هرقدر تکنوکراتها سعی در توجیه آنان داشته اند راه بجائی نبرد.  عدم رسیدگی به افزایش فشار در چاه های فرسوده و نبود اعتقاد به استفاده از فنآوری های سطح بالا، موجب از حیز انتفاع خارج شدن همیشگی چاه های نفت و کاهش صادرات گردید.  بعلاوه، انزوای جهانی و عدم مشارکت در همکاری های بین المللی ناشی از خود بینی های دینی موجب عدم انتفاع کشور از منابع نفت در آبهای خلیج فارس شد.  آخرین پرده آن خشک کردن تالاب های جنوب کشور به دستور برادران چینی جهت استخراج راحت تر نفت است.  اینکه چه صدماتی به محیط زیست و مردمانی که از وجود آن گذران زندگی میکنند کوچکترین اهمیتی برای حاکمیت دینی ندارد.

5- ایدئولوژی و آفتاب:  با اینکه آفتاب در کشور ما منبع بالقوه تولید انرژیست اما در همان ابتدای استقرار حکومت اسلامی با استهزا مواجه شد.  طبعاً واگذاری کنترل یک جمبوجت در دستان یک بی خبر از دنیا عاقبتی جز سقوط ندارد.  این در حالیست که کشورهای حاشیه خلیج فارس با استفاده از مشاوره دانایان بخشی از نیازهای انرژی خود را از آفتاب به رایگان برآورده ساختند.

6- ایدئولوژی و برق:  اولین برخورد ایدئولوژی دینی با برق حدود یکصد سال پیش با عدم قبول مواجه بود و صنعت برق و گسترش آن با مخالفت روبرو شد.  اما امروز با احتیاج همگانی به برق و حقیقت گریز ناپذیر آن، چاره ای جز موافقت نیست منتها چون در این نظام فکری برنامه اهمیتی ندارد، صنعت برق که نیازمند برنامه ریزی از پیش است دچار اختلال شده و به وضع حاضر درآمده است.  همانطور که در بالا گفته شد انرژی های تجدید پذیر مثل آفتاب و باد بهترین گزینه برای کمک به تولید نیرو در این کشور آفتابی است که نادیده گرفته شده اند.  گویا خاموشی های سراسری دلیل دیگری نیز میتواند داشته باشد که دادن اجازه تولید رمز ارزها به برادران چینی است.

7- ایدئولوژی و هسته ای:  در ابتدای حاکمیت ایدئولوژی اسلامی بر کشور، نیروگاه های هسته ای در دست ساخت مضر تشخیص داده شد و میلیارد ها دلار سرمایه مملکت باد هوا شد.  بزودی معلوم شد که در پوشش این صنعت مزیت دیگری نهفته است که به استمرار حاکمیت دینی کمک شایسته میکند.  لذا سیاست یکباره دگرگون شد و همه مسئولینی که تا دیروز بد میگفتند یکسره عاشق پاکباخته این صنعت شدند.  اما این دلباختگی هزینه هائی هم در بر داشت که تا به امروز گریبانگیر ملت شده است.  رابطه حاکمیت با صنعت هسته ای بروشنی نشان میدهد که اصولاً طرز تلقی ایدئولوژی دینی از فنآوری و صنعت، بمنزله ابزاریست برای استحکام و استمرار ایدئولوژی و ربطی به  گذران سالم و نرمال زندگی مردم ندارد.  هیچ فلسفه ای هم در کار نیست که اگر میبود، دانشمندان متعهد دستکم راهی برای استفاده از اشعه های تشعشعی موی زنان برای کور کردن چشم دشمنان می یافتند.  

8- ایدئولوژی و تسلیحات:  بخشی از فنآوری روز در حوزه تسلیحات و ابزار جنگ تظاهر میکند.  اتفاقاً آن بخش از فنآوری که بیشترین علاقه این نظام فکری را بخود جلب کرده همین حوزه است.  با آنکه در پی بازگشت به عقب بوده و همه چیز را به مرجع 1400 سال پیش میخواهند شگفت آنکه تسلیحات استثناست.  مُنجی قرار است خود با اسب و شمشیر ظهور کند اما وقتی میپرسید چرا از شمشیر و تیر و کمان نمیخواهید استفاده کنید میگویند اتم!  نمیدانند ماهیت اتم چیست ولی بخوبی میدانند که نوعی به کشتار جمعی ربط دارد.  لذا آنجا که لازم باشد از اعتقادات عدول میکنند کما اینکه اذعان داشته اند برای حفظ قدرت، اگر لازم باشد، تمام احکام الهی میتواند معلق شود.  اصولاً ایدئولوژی چه نوع دینی یا غیر دینی، وسیله ایست برای بالا رفتن از نردبان سلطه.  آئین ها و مراسم بمثابه چسبی فقط برای کنار هم نگاهداشتن و مطیع ساختن توده ها عمل میکند.

9- ایدئولوژی و پزشکی:  پزشکی نیز از فنآوری برکنار نیست و اتفاقاً بیشترین رابطه آن امروز در مسأله واکسن کرونا دیده میشود.  جامعه دینی ابتدای امر، آنرا منحوس خطاب کرده آنرا ساخته دست دشمنان پنداشت.  کمی بعد با روغن بنفشه و دستورات طب اسلامی به مصاف آن رفت و چون اثری ندید به مردم توصیه شد با ذکر صحیفه سجادیه خود را ایمن سازند.  در نهایت، کار به ممنوعیت واردات انواع مؤثر واکسن کشید که تبعات مصیبت بار آنرا ملت امروز تجربه میکنند.  بزودی شایع شد که علت ممنوعیت راه یابی تولیدات شرکتی معلوم الحال بوده که نه تنها وعده اش عملی نشد بلکه بودجه های نجومی آن نیز احتمالاً به همانجائی رفت که سابقاً سایر اختلاسها سردرآورده بود.  باردیگر ثابت شد که هدف اساسی همانا اندوختن پول و ثروت است و ایدئولوژی صرفاً وسیله است.  جالبست که بجای عذرخواهی، ادعا کرده اند که کشور توانست در درمان کرونا جزو چند کشور برتر جهان باشد!  شاید منظور، درمان نهائی درد و رنج زندگی باشد.  تحریف تاریخ بهمین سادگی میسر است.  جا دارد یادی از امیرکبیر شود که یک و نیم قرن پیش با اجرای نخستین برنامه مایه کوبی و انجام سایر اصلاحات سعی در مدرنیزاسیون کشور و نجات از خرافات کرد که جُهال و خرافه پرستان امانش ندادند.  با اینکه مقبره اش در کربلا روبروی صحن امام حسین است لیکن از میلیونها زائر ایرانی کسی سراغش نمیرود.  اینست عاقبت روشنگری.

10- ایدئولوژی و جمعیت:  موضوع جمعیت بطور غیر مستقیم با فنآوری که در اینجا آمده است مربوطست.  تکامل فنآوری چه در صنعت چه در پزشکی و چه در کشاورزی باعث رشد بیسابقه جمعیت شده است.  خردمندان و دانایان غیر از توجه به مقادیر مطلق، به آهنگ تغییر مقادیر نیز توجه دارند.  در گذشته های دور، زمانی که کتب مقدسه تحریر میشد، جمعیت سرزمین ها کوچک و رشد آن نیز کوچک و در اثر جنگ ها و بیماری های واگیردار گاهی منفی میشد.  لذا افزایش جمعیت و داشتن خانواده های پر اولاد امری الهی و مقدس تلقی میشد.  ضرب المثل هرکه دندان دهد نان دهد یادگار آن دوران است.  منتها امروزه که عوامل کشنده کمرنگ شده و امید به زندگی بطور معناداری افزایش یافته، تشویق به رشد زیاد جمعیت نه الهی بلکه بطور مسلم شیطانی و خلاف جهت انسانی و عقلانیت است.  مشکل مهم ایدئولوژی دقیقاً همین نکته است که درکی از زمانه ندارد و همان ماشین ترمز بریده ایست که برخی تبلیغ میکنند.  مدتهاست که دانایان مشکل کم آبی را هشدار میدهند و منابع موجود را برای همین جمعیت کافی نمیبینند اما گوش شنوائی پیدا نمیکند.  در جائی که نظام دینی مستقر است گوئی اعداد و ارقام کار نمیکند.  توگوئی با فن بلاغت میتوان حقایق گیتی را دگرگون کرد.  

نتیجه

   بنیه و توان یک کشور متکی به صنعت و فنآوری درون زای آن است.  زیربنای ثروت اقتصادی کشورهای پیشرفته مدیون رشد فنآوری در آنهاست.  ابداع قنات در گذشته دور در کشور ما نشانه گرایش به فنآوری در جهت پیشرفت و آبادانی بوده است.  دور افتادن از ارتباطات جهانی و برکنار شدن از آنچه در سرزمین های دیگر میگذرد این روند را متوقف و بلکه معکوس میسازد.  آمدن مجدد طالبان و سلطه آنان بر افغانستان امروز یادآور دو نکته مهم است.  یکی اینکه ناحیه بلخ (باکتر یا باختر) از تمدن های کهن و درخشان جهان باستان بوده که به عظمت و شکوه شهره بوده است ولی امروز با باقی افغانستان بدین حال و روز افتاده است.  اینکه چرا اینطور شده جای تأمل بسیار دارد.  دوم اینکه بار دیگر ثابت میشود که اصلاح روبنای زندگی چنانچه پس زمینه افکار و عادات عوض نشده باشد دوام نخواهد آورد.  یکی از عواملی که منجر به قطع ارتباطات فرهنگی میگردد، سلطه ایدئولوژی بویژه نوع دینی آن است.  ایدئولوژی دینی پذیرای افکار غیر خود نیست و لذا دموکراسی جایگاهی نخواهد داشت.  مخالفت با غرب فقط به لحاظ مخالفت با مدرنیته نیست بلکه مهمتر از آن، مخالفت با بازشدن درهای تفکر آزاد است چه اینکه مدرنیته و فنآوری جز با تفکر آزاد میسر نیست.  امروزه حتی طالبان نیز از ساخته های فنآوری سود میبرند ولی به ذهنیت و نرم افزار بوجود آورنده آن اجازه حضور نمیدهند.  لذا دشمنی با رسانه ها و اینترنت در این جوامع به لحاظ امکان کسب آگاهی مستقل است که ایدئولوژی دینی همواره دشمن آن بوده است.  چین مدرن امروزی نیز با آنکه به حسب اجتماعی آزاد است اما از اینترنت آزاد بر نمی تابد.  همراهی و همفکری چین با طالبان و حاکمیت دینی ایران گویای بسیاری از حقایق غیر قابل کتمان است.  و شگفت آنکه اقلیت مسلمان همین کشور سخت در منگنه اند.

   مجموع این شواهد همه نشان از یک چیز دارد، و آن اینکه در این ورطه آنچه مهم است همانا استمرار قدرت در دست حاکمان است. فنآوری درون زا و اصیل و خود جوش و لذا پیشرفت واقعی میسر نیست.  آنچه که هست یا واردات یا صرفاً اقتباس از دیگران است.  ترویج معنویات و روحانیات و پرداختن به دنیای پیشین و پسین و زیرین و زبرین محلی از اِعراب نداشته بلکه حفظ قدرت بهر قیمت اصل موضوعه را تشکیل میدهد.  

 

  • مرتضی قریب
۰۵
خرداد

مابعدالطبیعه

    همانطور که قبلاً در بحث مبانی حکمت مشاء (3 اسفند 1396) در توضیح فلسفه ارسطو گفتیم، او ابتدا به تحقیق درباره طبیعت و وجوه مختلف آن پرداخته کتابهای متعددی تقریر کرد.  سپس به مجردات و مباحث غیر مادّی نظیر روح، نفس ناطقه، خیر و شرّ، متحرک نخستین، ذات باری و امثال آن پرداخت.  این مباحث به فلسفه (یا حکمت) اولی مشهور شد و چون بعد از پرداختن به طبیعت و فیزیک نوشته شد، در نزد آیندگان به "مابعدالطبیعه" (یا نزد یونانیان: متافیزیک) مشهور گردید.  در دید آیندگان گویا این بخش مهمتر از بخش های درباره طبیعت است زیرا درباره مسائلی صحبت میکند که برای ما انسانها بسیار مهمتر مینماید.  از جمله مسأله مرگ که اصولاً ترس از آن بنیاد شکل گیری همه ادیان است و اینکه پس از مرگ جاودانگی وجود دارد یا نه و اگر هست طبعاً چیز دیگری بنام روح باید این مهم را برعهده گیرد و اینکه جایگاه آن چگونه است و غیره.  در این مسائل عقل برای حل و فصل آنها استفاده میشد و اصولاً ارسطو، برخلاف استاد خود افلاطون، اهمیت بیشتری به عقل میداد.  اما به موازات، مسائل دیگری هم از گذشته و تاکنون هست که به پدیده های فراطبیعی میپردازد و به "ماوراءالطبیعه" مشهور شده است.  بسیاری به اشتباه این دو را معادل هم بکار میگیرند که شاید خیلی درست نباشد با اینکه مبحث اخیر نیز بهمان موضوعات مابعدالطبیعه و بلکه بسی فراتر از آن میپردازد، منتها به کاربرد عقل و استدلال اهمیتی نمیدهد.  موضوعات فراطبیعی در انتهای طیف خود به خرافات و اباطیل منتهی میشود.  در دنیای معاصر، برخی درس خوانده ها و روشنفکرانی که علاقمندی بسیار به موضوعات فراطبیعی دارند آنها را با چاشنی علم عرضه میکنند که ما بدان "شبه علم" میگوئیم که درباره مثلث برمودا و رابطه ما و فرازمینی ها و بشقاب پرنده ها و امثال آن صحبت کرده برنامه های جالبی نیز دز تلویزیون عرضه میکنند.  قبلاً در بحث حاشیه ای بر علوم فیزیکی (15 اردیبهشت 1397) مواردی از این دست را شرح داده ایم.  اما اینبار فقط از متافیزیک سخن میگوئیم و همّ خود را مصروف آن میکنیم.  ضمناً از مطالب پیشین یادآور شویم که "علم کلام" یا الهیّات عبارتست از استفاده از عقل در اثبات مسائل دینی و هیچ ارتباطی با فلسفه ندارد.  البته ممانعتی هم وجود ندارد که در بستر فلسفه از موضوعات الهی بحث شود که همان مابعدالطبیعه است و قرار نیست از روش های کلامی استفاده کند.

    تفاوت موضوعات فلسفی با علم در اینجاست که علم شامل مباحث عینی و اثبات شده است و مهمترین ابزار آن استقرا و تجربه و مشاهده است.  مثلاً وقتی درباره پدیده کسوف در علم فیزیک صحبت میشود، مهم نیست که من میگویم یا شما میگوئید یا در اینجا مشاهده میشود یا در آنجا و یا الان است یا 100 سال پیش.  در همه احوالات نتیجه کار و تحلیل موضوع یکسان است و پدیده به عین خودش متکی است و نه به شخص راوی یا مشاهده گر.  شرح آنرا قبلاً در بحث علوم فیزیکی (19 فروردین 1397) دیدیم و تفاوت آنرا با علوم ریاضی (17 فروردین 1397) بیان کردیم.  برخلاف علم، در متافیزیک نقش راوی مهم است زیرا بحث حول موضوعاتی است که عینی نیست بلکه بستگی به سیستم فکری شخص دارد.  بهمین دلیل سالها بحث و مناظره در باب این موضوعات، راه به جائی نبرده و به یک نتیجه مشخص مورد توافق همگان نخواهد انجامید.  جالبست که خواننده ای در پانوشت مطلب اخیرمان، پس از اظهار علاقه به موضوع، تأکید کرده اند که مطالبی را که در خصوص ماوراءالطبیعه خواهم نوشت بر اساس اظهار نظرات شخصی نباشد و لطفاً جهت گیری شخصی نباشد.  اتفاقاً اینجا چاره ای نیست جز استنباطات شخصی و از آن گریزی نیست.  مثلاً اشکالی ندارد نظرات ارسطو و افلاطون و دیگران را درباب یک موضوع خاص بیان تاریخی کنیم ولی به محض اینکه بپرسید کدام قرین حقیقت است چاره ای نیست جز استنباط شخصی و بگوئیم فلان درست تر گفته یا اصلاً هیچیک درست نگفته اند.  اما مهمترین توصیه ای که اینجا به خواننده علاقمند میتوان کرد اینست که در باب موضوعات فوق بهتر است در وهله نخست به فکر خودتان مراجعه کنید و دانش های جدید را هم مد نظر داشته باشید.  در غیر این صورت، سالهای سال غوطه خوردن در فلسفه قدیم و اینکه فلاسفه هریک چه گفته اند و حق با کدامست، شما را به هیچ نتیجه ای نخواهد رساند، سهل است که تفکر شما را فلج کرده و قدرت ابتکار و تجزیه و تحلیل مستقل را از شما سلب میکند.  این مطلبی مهم است که باید توجه شود.  گاهی علم را مسئول همه ناکامی ها و پلشتی ها عنوان میکنند.  درحالیکه علم، هم میتواند در جهت رستگاری باشد و هم در جهت نابودی.  علم فقط یک وسیله است.  منظورمان از علم همانا علم عملی است که امروزه تکنولوژی نامیده میشود.  این علم درست مثل داس است که هم میتواند وسیله دروی گندم برای رفع گرسنگی باشد و هم بریدن سر یک دختربچه.  بجای اینهمه اتهام زنی و ایرادگیری از علم بهتر است خودمان را اصلاح کنیم.  در سر دیگر طیف، علم نظری هست که کارکردش برای تبیین و فهم جهان است و همسایه دیوار به دیوار فلسفه.  مرزهای علم نظری به فلسفه نزدیکتر است.

    پیش از آنکه به مسائل متافیزیک بپردازیم خوبست مثالی روشنگرانه ارائه کنیم.  فرض کنید کسی ادعا کرد که در فلان صورت فلکی بفاصله مثلاً 1000 سال نوری، دستگاهی از ابتدای خلقت در آنجا وجود دارد که تمام افعال و افکار ما از آنجا هدایت و کنترل میشود.  ممکنست بخندید، ولی چگونه میتوانید خلاف آنرا ثابت کنید؟ مدعی میتواند عده ای را مجاب کرده و مکتبی را از عقاید خود بوجود آورده و کم کم چنان رشد کند و بالنده شود که بشکل فرقه یا یک دین درآمده و تحمل هیچ سوألی را هم نکند.  حتی از اینهم فراتر رفته فریضه پرستش را برقرار کرده و آئین و مناسکی را با یک برند خاص ایجاد نماید، چه اینکه مناسک و مراسم است که به دین استمرار و دوام میبخشد.  او میتواند یک دستگاه مابعدالطبیعی ایجاد کند که تمام اجزاء آن در یک سازگاری منطقی با یکدیگر بوده و حتی بهتر از انواع مشابه عمل کند.  ممکنست فاصله استقرار آن دستگاه ادعائی از ما چنان دور باشد که با هیچ حسگری نتوان عدم وجود آنرا ثابت کرده و لذا خود را از هر تحقیق و تفحصی مخفی نگاه دارد.  اما یک فرد آکادمیک مهمترین ایزاری را که در دست دارد شک علمی (Skepticism) است.  او سلسله علل و اسباب را جستجو میکند و با خود میگوید هرچند ما به او دسترسی نداریم ولی او که بما دسترسی دارد.  او برای درک احوالات ما نیازمند نوعی خبرچین و محمل اطلاعات است و سریعترین نوع آن امواج الکترومغناطیسی است.  اما مشکل اینجاست که آن سیستم برای تشخیص اینکه مثلاً وضع فعلی من اکنون چیست و او چه دستوری را باید برای گام بعدی مخابره کند، دستکم به 2000 سال زمان نیاز دارد که ماوراء عمر معمول ماست.  از رئیس فرقه هم که نمیتوان پرسشی کرد زیرا طبق تعریف، بمنزله زیر سوأل بردن نظام است.  معمولاً در چنین مواقعی دیگران پا در میانی کرده میگویند این پدیده امواجی غیر مادّی است که در لحظه مبادله میشود.  و با مشاهده تعجب شما میگویند علم تان علم حصولی است و ناقص و لذا غیر قابل استناد.  در حیرت فرو میرویم که این چه چیز غیر مادّی است که میتواند بر مادّه اثر گذار باشد؟  چیز غیر مادّی نه موج است و نه اصولاً "چیز"!  طبق تعریف، چنین امری محال است.  اصولاً هیچ مثالی نمیتوان یافت که این امر را توجیه کند چه اینکه هر مثالی آورده شود نهایتاً با دنیای مادّه مرتبط است.  مانند اینست که در دنیای 3 بُعدی بخواهید تصوری از دنیای 4 بُعدی داشته باشید یا برای کور مادرزاد رنگین کمان را شرح دهید.  چنین امری ممکن نیست.  حال اگر همچنان مصرّ باشید که فرقه را سوأل پیچ کنید ممکنست با تبعات غیر مترقبه ای مواجه شوید و از ادامه بحث منصرف شوید.  علم، خنثی و بیطرف است.  اگر کسی یک حقیقت علمی را رد کند، اعدام نمیشود.  اگر هم بپذیرد جایزه نمیگیرد.  درحالیکه دین اینگونه نیست.  امروز اگر فرقه یاد شده پیدا شود شانس زیادی برای همه گیر شدن ندارد زیرا متوسط جامعه باسواد شده اند.  اما اگر مثلاً در 1000 سال پیش ایجاد شده بود، چه بسا در زمان خود دینی عالم گیر شده و تا به امروز دوام میافت.  چه بسا در باب معجزات و کرامات رئیس عالیقدرش طومارها نوشته میشد، درباب مرگ او عزاداری ها میشد، و پیرامون جزئیاتی که هیچگاه اتفاق نیافتاده دسته های دیگری بوجود آمده جنگ ها و خونریزی ها برای هیچ و پوچ اتفاق میافتاد.

     مثال بالا، اصل موضوع را درباره مسائل متافیزیک نشان میدهد و اینکه گرفتاری کار کجاست.  وقتی کسی ادعائی را مطرح میسازد، این برعهده اوست که وجود آنرا اثبات نماید نه اینکه به مخاطب بگوید اگر مخالف عقیده من هستی بفرما نفی آنرا ثابت کن!  با وجودیکه ساده مینماید ولی عجیب است که بسیاری در دام این قبیل مغالطات گرفتار شده فریب میخورند.  ماکیاولی عبارت جالبی دارد که " فریب دهنده، همواره فریب خوردگانی خواهد یافت".  امروز نیز مانند گذشته مصداق دارد.  پس شاید چندان هم عجیب نباشد که بتعداد مکاتب مختلف ماورائی، فرقه هائی هم وجود دارند که حاملین و ناشرین عقاید مربوطه باشند.   

     از دید ارسطو، این "روح" است که باعث حرکت جسم میشود ولی آن استقلالی را که افلاطون معتقد بود ندارد.  از دید ارسطو، روح "صورت" مادّه است که کالبد نقش اصلی را داراست.  اما چون روح محرک امور است، پس هر چیزی که دارای حرکت باشد خود بخود بایستی دارای روح باشد.  بنابراین، خورشید و ماه و سیارات که دارای حرکتند یا اینست که خودشان خدا هستند و یا توسط خدایان حرکت داده میشوند.  عموم یونانیان باستان (و بلکه سایر تمدن ها) دارای چنین عقیده ای بودند که دین شمرده میشد و غیر این کفر گوئی بود.  از همین رو، آناکساگوراس بجرم لامذهبی به تبعید فرستاده شد.  دموکریتوس نیز بچنین چیزهائی وقعی نمیگذاشت (فلاسفه باستان، 12 بهمن 1396).   مشهور است که ریشه این افکار، دستکم بخش مهمی از آن، از مذاهب ارفئوسی سرچشمه میگیرد که حوالی قرون 6 یا 7 پیش از میلاد در یونان و شکلی از آن در نواحی سوریه امروزی رواج داشت.  پیام اصلی این مذهب این بود که زندگی بعد مرگ وجود دارد و برای دست یافتن به جاودانگی تحمل سختی و ریاضت کشی از مقدمات آنست زیرا پالایش روح را ممکن میسازد.  مردن و دوباره زنده شدن از عقاید این مذهب است و گویا باورهای فیثاغورثی نیز در آن بی تأثیر نبوده است بویژه اگر بیاد آوریم که او سفرهائی به مصر و بین النهرین نیز داشته و طبعاً متأثر از فرهنگ آن نواحی بوده است.  طومارهائی که بنام "کتاب مردگان" در مصر کشف شده حاکی از همین عقاید است که روح پس از مرگ به جهان زیرین سفر میکند و مورد داوری قرار میگیرد.  از همین رو حاجات اولیه ای که متوفی نیاز داشت در کنار او قرار میدادند و دلیل مومیائی کردن بنا بر این اعتقاد بود که بازگشت روح نیازمند بدن جسمانی است.  لذا عقاید کهن مصری در این مذهب تأثیر داشته و بعلاوه خدائی وجود داشته که بعد از مرگ دوباره زنده میشده است.  یادآور میشویم که اولین بارقه های تک خدائی در مصر باستان و به ابتکار آخن آتون، فرعون مصر، بوده است.  آتون خدای خورشید بود و انصافاً باید پذیرفت هیچ چیز واقعی تر از وابستگی تمامیت وجودی ما به خورشید نیست که نبود آن مساویست با غروب زندگی.  مشهور است که دوگانگی روح و جسم را افلاطون از آئین ارفئوسی آموخته است.  افلاطون به وجود مستقل این دو اعتقاد راسخ داشت و اینکه بعد مرگ، روح از قید تن رها میشود.  او میگفت جسم از زمین است ولی روح از آسمان و لذا روح مهمتر از جسم است (بار دیگر شما را به مطالب قبلی درباره آسمان و زمین ارجاع میدهیم).  از دید افلاطون، تن مُخل کسب معرفت است و معرفت حقیقی پس از مرگ دست میدهد.  او میگوید روح آنچه را قبلاً در دنیای مُثُل شاهد بوده دوباره بیاد میآورد.  حال آنکه امروز میدانیم معرفت از دریچه حواس است و بدون تن حواس وجود خارجی ندارد.  همانطور که در "فلاسفه باستان" شرح دادیم، رواقیان (حدود 300 پ.م.) نیز ادامه دهنده خط فکری افلاطون بودند و تمایز بارزی با افکار فلاسفه مادّی داشتند.  ولی برخلاف افلاطون، روح را نیز مادّی میدانستند و اعتقادی به ماوراء مادّه نداشتند.  رواقیان راه را برای مسیحیت باز کردند و نوعی عقیده وحدت وجود را ابداع کردند که بعدها ابزار دست حکمای مسلمان نیز شد.  یادآور میشویم که در همان دوره رواقیان، اپیکور از فلاسفه مادّی به وجود روح از جنس مادّه اعتقاد داشت که با مرگ بدن آن نیز از بین میرود.  او میگفت دو منبع اصلی که باعث ترس در انسان میشود همانا دین و مرگ است.  با اینکه امروزه معروفست که دین را مایه تسلای بشر میدانند، اما او خلاف آنرا میگفت و اینکه مداخله ماوراءالطبیعه در زندگی بشر سرچشمه وحشت است و عقیده به بقای روح به امید رهائی از درد و رنج، اعتقادی شوم است.  او نمونه یک حکیم طبیعی است و از علم تمجید میکرد فقط به لحاظ اینکه علم، توجیهات خرافه پرستان را باطل میکرد و سخت مخالف جادوجنبل بود.   ادامه خط سیر رواقیان به فلوطین (پلوتینوس) میرسد که حوالی 200 بعد میلاد زندگی میکرد.  پیروان وی، معروف به نوافلاطونیان، از مهمترین پایه گذاران فلسفه مسیحی بودند که از میان آنان آگوستین قدیس (قرن 4 م.) و توماس آکویناس (قرن 13 م.) تأثیر گذارترین آنان میباشند که فلسفه را به خدمت کلیسا درآوردند.  او روح را اصیل میپنداشت و میگفت روح است که مادّه را خلق کرده است.  روح نه مادّه است و نه صورت جسم مادّی بلکه ذات است و ذات همواره باقیست.  "ذات" اصطلاحاً به موجودی اطلاق میشود که در بودن خود به موجود دیگری متکی نباشد.  فلوطین در جوانی پیرو عقاید مانوی بود که در اروپا و آسیا رواج داشت.  ولی بعد تحت تأثیر مادرش به مسیحیت گروید.  در عقاید مانوی و نیز زرتشتی، هویت مستقل برای بدی وجود دارد و اصولاً محور جهان بر اساس دو گوهر متضاد خیر و شرّ است.  اما قبول هویت مستقل برای بدی ایجاد مشکلات کلامی در مسیحیت میکرد و او، و نیز آگوستین، میگفتند بدی در واقع، نبود خوبی است.  معلوم است که اختیار چنین فکری فقط برای حفظ ایمان است والا واضح و مبرهن است که چنین فکری درست نیست.  در مورد تاریکی میتوان گفت که نبود نور است و هویت مستقل ندارد، اما در مورد بدی اینگونه نیست.  فرض کنید در جاده در حال رانندگی هستید و برای فردی که کنار جاده منتظر سواری هست توقف کرده او را سوار کرده و همراه میبرید.  این مثالی از خوبی است.  اما اگر ادامه داده و توجهی به حضور او نکنید یا به دلایلی نخواهید او را ببرید، این فقدان خوبی است ولی بدی نیست.  اما شق سوم اینکه توقف کرده او را کتک بزنید و سوار هم نکنید این میشود بدی.  پس بدی هویت مستقل دارد و فقدان خوبی نیست.  غرض از توضیح واضحات نیز یکی این است که بدانید چه آسان بر مبانی مسأله دار میتوان عمارت با شکوهی از یک ایدئولوژی خاص را ساخت و همه هم راضی باشند.  در واقع همه ادیان مبتلابه چنین کاستی های منطقی هستند.  

      فلوطین چون از جوانی افکار مانوی در سر داشت، لذا خداوند را با نور مرتبط میکند همانگونه که اهورامزدا مظهر نور است.  منتها چون بعد از قبول مسیحیت وجود مستقلی برای بدی قائل نیست، طبعاً جائی برای اهریمن وجود ندارد زیرا قرار است همه امور، خوب یا بد، از ذات یگانه صادر شود.  قرار نیست از پیشینیان ایراد بگیریم ولی مهم توجه بدین نکته است که بارها گفته ایم که هر ایدئولوژی مولود زمانه خویش است و قرار نیست ابدالدهر صادق باشد.  کما اینکه امروز دیگر میدانیم که، برخلاف عقیده قدما، نور نیز مادّه است و انتساب آن به خداوند یعنی او نیز از مادّه است و طبعاً روح نیز خود بخود مادّی از آب درمیآید و حق به اپیکور  مظلوم بازمیگردد.  پایه ها که بلرزد ساختمان، هرقدر هم رفیع، فرومیریزد.  اما رویهمرفته مکتب فلوطین نسبت به همگنان خود از انسجام درونی بیشتری برخوردار است و بهمین دلیل آنرا زیبا میسازد.  بعدها در مکتب نوافلاطونیان اعتقاد به دوزخ و برزخ و بهشت بوجود میآید و نیز اعتقاد به اینکه پسر خدا کشته شده ولی دوباره ظهور میکند.  واضح است که این اعتقادات برخی برگرفته از مذاهب ایرانی و برخی وام گرفته از مذهب ارفئوسی است.  که خود این اعتقادات، متأثر از اعتقادات بسی قدیمتر از خود است.  مختصر آنکه چیزی به یکباره بوجود نیامده و از آسمان نازل نشده است بلکه واقعیت امر تعاطی افکار و امتزاج فرهنگ هاست.  پس بعنوان یک نتیجه مهم، از ناب بودن و خالص بودن تفکرات معنوی خود غرّه نشویم چه اینکه ریشه در هزاران مکتب فکری ماقبل خود دارد که در بستر تاریخ دفن شده و شما نمی بینید.  درک این واقعیت، به یک معنی، ما را مجاز به تجدید نظر در آموزه های حاضر میکند؛ آموزه هائی که تاریخ مصرف بسیازی از آنها سرآمده است.  

     اما اینکه چگونه اعتقاد به روح غیر مادّی بوجود آمده، بد نیست کمی بعقب برگشته و به افلاطون بپردازیم.  البته افکار او  نیز متأثر از گذشتگان است اما با این تفاوت که چون اسناد مکتوب درباره وی بیشتر وجود دارد از ایشان شروع میکنیم.   قبلاً درباره مُثُل افلاطونی (= ایده) در مطلب فلاسفه باستان بتفصیل سخن گفتیم.  مثلاً وقتی از انسان سخن میگوئیم، وجود حقیقی او و آن انسان کلی که ربطی به انسانهای جزئی مثل اصغر آقا یا مستر اسمیت ندارد مورد نظر است و او در عالم مُثُل است.  یا اگر میگوئیم صندلی، در دنیای ما انواع و اقسام آن وجود دارد ولی یک صورت کلی از آن در عالم مُثُل وجود دارد و قس علیهذا.  او میگوید عالم حقیقی، عالم مُثُل یا عالم معقول است که حاوی "کلیات" است.  اما عالم ما، همین عالم محسوس است که حاوی "جزئیات" است که شامل همین چیزهائی است که مشاهده میکنیم و افلاطون معتقد است سایه عالم حقیقی است.  او مدعی است که این کلیات مستقل از ذهن انسان و بود و نبود انسان وجود دارد.  علم حقیقی، علم به کلیات است یعنی همانها که در عالم مُثُل قرار دارند و نحوه کسب معرفت به آنها فقط توسط عقل است و نه حواس زیرا حواس اشتباه میکند.  پس علم واقعی به محسوسات تعلق نمیگیرد زیرا آنها جزئی اند و لذا فاقد ارزش.  علم متعارف ما که با کمک حواس صورت میگیرد  همواره در معرض تغییر است و قابل تسری بر مفاهیم دیگر نیست و از اینرو افلاطون آنرا فاقد ارزش میشناخت.  ارسطو در وجود کلیات با افلاطون همعقیده بود ولی معتقد بود که کلیات فقط در عالم ذهن است و نه اینکه وجود خارجی داشته باشد.  فلاسفه اسلامی ما نیز که عمدتاً دنباله رو افلاطون بوده اند بهمین شیوه استدلال کرده اند که علم واقعی همانا "علم حضوری" است که صرفاً با عقل بدست میآید و نه "علم حصولی" که با تجربه و از دریچه حواس کسب میشود و مربوط به جزئیات بوده که ارزش و اعتبار واقعی ندارد زیرا همواره در معرض تغییر است.  برای فهم این مطالب باید خود را در حال و هوای آن دوران قرار داد که دایره علم بشر بسیار کوچک بود.  بعلاوه، آسمان تاریک و پرستاره و نظم و ثبوتی که ارائه میکرد هر متفکری را بفکر فرو برده چنین به ذهن متبادر میساخت که آسمان، برخلاف زمین و زمینیان، مبرّا از هر کون و فسادی است و لذا آسمان و سماواتیان مقدس و لایتناهی بوده و متعلق به دنیائی دیگر هستند.  این مشاهدات مقدمه افکار افلاطون و سپس نوافلاطونیان و در ترکیب با مذاهب ارفئوسی موجد علم کلام مسیحی و دیگر ادیان شده است.  یاد آور میشویم که فقط  از قرن سیزده میلادی به بعد بود که افکار ارسطو نیز بخشی از فلسفه مسیحیت را تحت تأثیر قرار داد.  امروز با یافته های جدید، اساس این تصورات زیر سوأل است (جمعبندی عقاید گذشته، 1398/2/27).  اگر نسبت به لفظ علم حساسیت داریم، بگوئیم حقایق.  جالبست بدانید که درباره مفاهیم کلی ما نیز با افلاطون همعقیده ایم.  چه اینکه مثلاً وقتی صحبت از "نیرو" میشود، بنظر ما یک مفهوم کلی از عاملی است که موجد اثراتی میباشد.  یا مثلاً شتاب وارد بر جسم متناسب با اندازه نیروست.  اینجا نیرو یک مفهوم کلی و ذهنی است ولی برخلاف افلاطون،  وقتی به دنیای ملموس نگاه میکنیم نمیتوانیم از مفهوم کلی نیرو استفاده کنیم بلکه در هر مورد مشخص، باید بگوئیم که مثلاً این یک نیروی الکتریکی بوده یا کشش نخ بوده، در چه جهتی، با چه اندازه ای، و غیره و غیره.  اینها همه علم به جزئیات است و اتفاقاً کاملاً مفید و بدردخور و موجب پیشرفت دانش ها و ترقی و اعتلای تمدن بشر است.  اما در مباحث فلسفی از این نوع مثال که آوردیم نداریم و اگر میگوئیم انسان، بدنبالش انتظار یک حکم کلی داریم و مثلاً گفته میشود انسانها به دو دسته مذکر و مؤنث تقسیم میشوند.  یعنی یک حکم کلی که در ادیان هم همین آمده.  اما واقعاً این نتیجه عمومیت دارد؟  در واقع امر، دوجنسی ها موسوم به هرمافرودیت ها هم وجود دارند که در جوامع سنتی به رسمیت شناخته نمیشوند.  درحالیکه هم در دنیای نباتات و هم در دنیای حیوانات این موضوعی غیر عادی نیست.  انواعی از آبزیان و ماهی ها وجود دارند که دو جنسی هستند و بسته به موقعیتی که پیش میآید یکی از دو جنس را ظاهر میسازند.  اخیراً در آبهای اوقیانوس نوعی ماهی عجیب یافت شده که نوع ماده در سنین حدود 10 سالگی تغییر جنسیت داده به جنس نر تبدیل شده و نرهای قدیمی تر را از میدان بدر میبرد.  بنظر میرسد شاید پستانداران اولیه نیز دوجنسی بوده و بعدها در اثر تکامل بصورت تخصصی درآمده اند. معهذا هنوز پاره ای اوقات آن شکل اولیه بروز و ظهور میکند.  خلاصه جمود درباره واقعیات راه ندارد.

      با بازگشت به موضوع افلاطون، وی موجودات این جهان را سایه ای از آن موجودات اصیل و حقیقی میداند و لذا طبیعت را منبع شناخت نمیداند.  درعوض، منبع شناخت، دنیای مُثُل است و چون حاوی کلیات است، تنها ابزار لازم همانا عقل و استدلال است.  او میگوید اطلاعاتی که ما اکنون در دنیای محسوس داریم حاصل آن کلیاتی است که قبل از تولد در عالم مُثُل شاهد آنها بوده ایم.  طبعاً در آن دنیای مبرّا از مادّه چیزی جز روح نمیتوانسته آنجا باشد.  اما پس از پا گذاشتن به جهان مادّی، روح که با بدن متحد شده آن حقایق کلی را فراموش کرده ولی با دیدن جزئیات (سایه های آن حقایق کلی) دوباره چیزهائی را به یاد میآورد و آن حقایق مجدد بخاطر آورده میشود.  مختصر آنکه کسب معرفت از دید افلاطون، یادآوری مُثُل هائی است که روح در دنیای مُثُل ها به وضوح مشاهده کرده است.  در فلسفه، نحله های فکری دنباله رو این افکار "ایده آلیستها" هستند.  این مکتب فکری از این بابت که حقیقت جهان را تصور یا ایده (= مُثُل) میداند به ایده آلیسم یا مکتب اصالت تصور یا متشابهاً مکتب اصالت روح موسوم است.   اما از بابت اینکه ابزار شناخت عالم را عقل (= ذهن= Reason) میداند مترادفاً مکتب اصالت عقل یا راسیونالیسم نامیده میشود.  این اصطلاح عقل ما را به اشتباه نیاندازد که گویا همه چیز این مکتب "عاقلانه" است!  بلکه تأکید بر اینست که ذهن ابزار کسب معرفت است و لاغیر.  توجه دارید که بسیاری از اعتقادات ما با این افکار وجوه مشترک دارد.  بطور مثال، وجود دو دنیا، یکی دنیای مادّی و دیگری جهان معنوی غیر مادّی (= آخرت) در این تفکر دیده میشود. متشابهاً موضوع روح و غیر مادّی بودن آن نیز از همینجا سرچشمه گرفته است. شکلی از همین عقاید، پیش از افلاطون هم رایج بوده که در افکار او و دیگران بازتاب یافته است.  قابل ذکر است که مکاتب رئالیسم و اصالت تجربه در تقابل با مکاتب یاد شده است که موضوع بحث ما نیست و در مطالب پیشین شرح آن داده شده است.   امروز میدانیم منبع اصلی معرفت، البته بجز ریاضی و منطق، همانا تجربه است.  حتی در مورد ریاضی نیز مقدمات آن از تجربه حاصل شده است.  سوء فهمی که در شکل گیری و انسجام ایده آلیسم مؤثر افتاد این نکته است که ما معرفت ریاضی را که علمی کامل و یقینی است را با عقل و بدون کمک تجربه حاصل میکنیم.  پس این شائبه وجود دارد که سایر معارف اصیل را کماکان با ذهن خود کسب کنیم.   این طرز تلقی اگر درست بود، سایر معارف دنیا را بکمک ریاضی میتوانستیم استخراج کنیم.  در حالیکه بدون تجربه نمیتوان بدین امر مبادرت کرد.  آنها در ردّ تجربه، سراب را مثال میزنند که چگونه حواس را فریب میدهد.  اما درک اینکه سراب نوعی فریب است خود از تجربه فهمیده میشود.  قبلاً در این باره بتفصیل بحث کرده ایم.  

      روح از واژه عربی "ریح" به معنی باد آمده است.  گویا در زبان عبری نیز با واژه ای بیان میشود که "نفس" یعنی دم و بازدم را تداعی میکند که بی ربط با باد نیست.  در یونانی نیز روح معادل پنوما (Pneuma =باد) آمده است که امروزه در انگلیسی رایج است و پنوماتیک (= نیوماتیک) در خصوص دستگاه هائی که با باد کار میکند بکار رفته.  فانتوم نیز از همین ریشه و بمعنی روح یا شبح است که برای نام یک هواپیمای مشهور نیز استفاده شده.  نام روح در فارسی امروزی "روان" است که سیالیت از آن درک میشود.  در سایر زبانها نیز ممکنست چنین مشابهت هائی یافت شود.  اما آیا اتفاقی است که روح همردیف باد آمده است؟  در آئین پیش از زرتشت در زمانهای بسیار دور، ایزد باد بنام "وای" از کهن ترین ایزدان هند و ایرانی پرستیده میشده است.  چه اینکه باد نیرومند است و کارهای زیادی انجام میدهد.  در آن دوران دور، این ایزد حاکم قلمرو بین زمین و آسمان شمرده میشده است که طبعاً چیزی جز هوا یا باد نمیتوانسته باشد.  این نام در وداها نیز وجود دارد و بعداً در اوستا نیز آمده است.  در متون ودایی با نام های دیگری نیز شناخته میشود که "تنفس"، یا "همواره در حرکت" معنی میدهند.  یکی از نام های ودائی کهن "واتا" است که بنظر میرسد بعداً بدل شده "باتا" و بعد "بادا" و نهایتاً به همین "باد" امروزی که بکار میبریم.  در سروده های ودائی در وصف وای آمده که "او از کجا برخاسته است؟؛ او به اراده خویش روان است" که در واقع وصف باد است.  گفته میشود که عبارات رایجی مانند "ای وای"، یا "وای بر تو" یادگار همان ایام دور است که ایزد وای نمادی از بلایای طبیعی بوده و در طبقه دیوها شمرده میشده است.  حتی میگویند شکلی از همین کلمه از فارسی وارد عربی شده است.  ایزد هوا با نام های دیگری در مناطق جنوب غربی ایران و سومر و اکد و حتی سوریه و فنیقیه پرستش میشده است (اسطوره شناسی ایزدان ایرانی- شروین وکیلی). برای درک رابطه روح با باد، توجه کنیم که زندگی انسان به تنفس وابسته است و لحظه ای قطع دم و بازدم موجب مرگ میشود.  لذا شاید طبیعی باشد که رابطه ای بین این هوای داخل بدن با زندگی برقرار کنیم.  بعبارت دیگر، استمرار زندگی را در همنشینی "جسم" و "نفس" بدانیم.  بلکه بخش اخیر مهمتر تلقی میشود چه بدون آن زندگی میسر نخواهد بود.  در فرهنگ بسیاری از ملل جملاتی دال بر تأیید این فکر وجود دارد.  زمانی که عطسه میکنیم میگویند "عافیت باشد".  زیرا شدت عطسه ممکن است چنان باشد که روح همراه عطسه از بدن بیرون افتد.  همین عبارت در انگلیسی و سایر زبانها رایج است که خود حاکی از قدیمی بودن این اعتقاد است.  ضمناً باد، روان است و لطیف است و نامرئی و چه گزینه ای بهتر از این که حیات را بدان مربوط کنیم.  مرگ که فرا میرسد نفس از جریان میافتد و بهترین توجیه شاید همین باشد که گفته شود روح از بدن خارج شد.  جالب است که عبارت دیگر معادل روح، "نفس" (NAFS) است که شاید  هم ارزی با دم و بازدم را برساند.  شعور نیز پس از مرگ ناپدید میشود، پس شاید قدرت تشخیص و شناخت نیز از روح است و همراه روح از بدن خارج میشود.  کجا میرود؟  احتمالاً همراه باد به آسمان ها میرود و چون آسمان قدسی و ملکوتیست، پس روح نیز جزء قدسی و ملکوتی انسان است و فقط مدتی با جسم مادّی متحد بوده و اکنون آزاد است.  طبعاً بنظر میرسد این روح باید غیر مادّی باشد زیرا در جریان مرگ هیچ نقل و انتقال مادّی دیده نمیشود.   نکته دیگری که به این فکر دامن میزند این حقیقت است که فرایند تفکر و شناخت امریست بسیار پیچیده و با سازوکارهای معمول توجیه نمیشود.  لذا شعور را میتوان ناشی از وجود روح تلقی کرد.  اینکه بعد چه میشود، میگویند وارد بدنهای جدید میشود، تا به روایتی، بعد از چند چرخه وارد بهشت ابدی شود.  این تلقی با دیدگاه علمی ناسازگار است زیرا میدانیم که بقای مادّه محرز است.  بقاعده، قانون بقای روح نیز باید برقرار باشد.  و این با افزایش جمعیتی که داریم ناسازگار است و از جهت روح کمبود خواهیم داشت.  آیا باید جائی تولید شود؟ از چه چیز؟ و سوألاتی که گذشتگان بفکر آن نیفتاده و جوابی هم نداده اند.  در تورات، که قدیمی ترین کتاب ادیان ابراهیمی است، هیچ صحبتی از روح نیست چه مادّی و چه غیر مادّی.  در مورد خلقت انسان نیز گفته: "پس خدا انسان را شبیه خود آفرید. او انسان را زن و مرد خلق کرد".  در سرتاسر اسفار خمسه که کهن ترین بخش تورات است، همه امور دنیوی است و پاداش و عِقابی هم اگر در کار باشد در همین دنیاست و اصلاً صحبتی از دنیای دیگر نیست.  اولین اشاره ها به بهشت و دوزخ و قیامت (پایان زمان) در کتاب دانیال دیده میشود.  بخش های مختلف تورات بتدریج نوشته و جمع آوری شده است و کتاب دانیال در زمان هخامنشیان واقع شده، بعد از بازگشت مجدد یهود به فلسطین طبق خواست کوروش.  گویا دانیال و عده ای در ایران میمانند (مقبره او در شوش واقع است) و با افکار زرتشتی آشنا میشوند.  طبعاً بازتاب این افکار در نوشته ها برجا میماند.  مثلاً رونوشتی از داستان سیاوش را در باب "مجسمه طلا و کوره آتش" این کتاب میبینیم که داستان ابراهیم هم هست.  یا خوابی که در فرهنگ ما آژی دهاک دیده و اینجا "خواب دوم نبوکد نصر"  است.  این تشابهات آنقدر زیاد است که آنرا بعنوان یک اصل می پذیریم.  این اصل که فرهنگ ها با یکدیگر دادوستد میکنند.  این افکار متافیزیکی بعداً وارد مسیحیت و سپس وارد مانویت و سپس وارد اسلام شده و ردّ پای آنها به راحتی دیده میشود.  بسیار عجیب و بلکه ناممکن است که فکری ظهور کند و داعیه این داشته باشد که از صفر تا صد همه چیز از خودش است و از هیچ چیز دیگری تأثیر نپذیرفته است.  بطور خلاصه، پاسخ علم به همه اینها فقط یک چیز است و آن اینکه روح=ذهن= عقل = نفس ناطقه= ... چیزی جز فعالیتهای الکتریکی مغز نیست چه در بدن انسان باشد چه در بدن حیوان.  دستکم نظر آنها که میگفتند روح مادّی است به حقیقت نزدیکتر است.  قاعده ای در فلسفه وجود دارد که بنا را بر سادگی میگذارد موسوم به تیغ اوکام.  وقتی راه ساده تری هست، اینهمه موجودات عجیب و غریب برای چه؟   اما چه کنیم که انسان خود را سخت دوست میدارد و به کمتر از جاودانگی رضا نمیدهد.  شاید علم در آینده چنان پیشرفت کند که جاودانگی را تا حدودی در همین کالبد مادّی میسر سازد.  البته معلوم نیست در چنان شرایطی، کیفیت زندگی چگونه باشد و آنها که هم اکنون مادام العمرند آنگاه که ابدالدهر شوند چه خواهند شد و چه خواهند کرد!  بطور کلی، هر کوششی در افزایش عمر بشر بدون نگاه به تنظیم جمعیت امریست سخت نکوهیده و جفا در حق آیندگان.  شاید حق با ابن سینا باشد که عرض عمر را مهمتر از طول عمر تشخیص داد.  

     بطور خلاصه، شواهد و قرائنی که درباره روح آورده شد و استدلال هائی که صورت گرفت را متشابهاً میتوان به سایر بخش های مابعدالطبیعه تسری داد.  مادّی بودن روح را نباید در جهت سست کردن معنویات توده ها تلقی کرد.  مردم عامی در جوامع عقب نگاه داشته شده، مادام که سطح متوسط دانش آنان پائین است، همواره به معنویات بعنوان تکنیکی برای پرهیز از خلافکاری نیازمندند.  در نبود مجری قانون، اخلاق بهترین ابزار کنترل فرد است.  لذا بخشی از دین که به اخلاق میپردازد، تکنیک مؤثری برای کنترل رفتار فرد در جامعه است.  متأسفانه، باقی بخش های آن که همراه اخلاق میآید طوریست که تمام اثرات مثبتی را که اخلاق میتواند داشته باشد را شسته و من حیث المجموع بار منفی بزرگی بجا میگذارد.  بعلاوه، توده ها با شنیدن موعظه ها و همزمان ملاحظه رفتار خلاف اخلاق موعظه گران به فراست بوجود این بار منفی پی میبرند.   گاهی بازگشت به اصل، چیز بدی نیست و اینجا منظور بازگشت به "اخلاق طبیعی" است که مشروحاً بدان پرداخته ایم (7 شهریور 1398).  برداشت ما از بررسی مابعدالطبیعه چه باید باشد؟  اگر همچنان دست و پا زدن در حیطه علم حصولی و علم حضوری و اولویت روح بر جسم یا جسم بر روح، کلیات و جزئیات و امثال آن باشد که باید گفت در یک دور باطل اسیریم.  اما اگر این شناخت، منجر به رسوب زدائی ذهن شود باید گفت بسیار عالیست.  اگر این مطالعات باعث خانه تکانی فقط یک فکر، و فقط یک فکر، شود و متعاقباً در یک واکنش زنجیری منجر به شکسته شدن زنجیرهای فکری سایر  آحاد جامعه و خلاصی از خرافات شود، زهی توفیق.  مرور این مطالب اگر سودی داشته باشد، فقط یک چیز میتواند باشد و آن دانستن این حقیقت متعالی که اطلاعات ما، بویژه در زمینه اعتقادی، حاصل امتزاج و زدوخورد های پیچیده هزاران اجزاء دیگری میباشد که از عصر حجر تاکنون در کنش و و اکنش با یکدیگر بوده، زمانی غالب و زمانی مغلوب بوده اند.  نتیجه منطقی آن اینکه اگر ما نیز مطابق زمانه خود  و مطابق نیازهای دوران خود دخل و تصرفی در آنها بعمل آوریم، نه گناهی مرتکب شده ایم و نه زمین به آسمان میرود و نه آسمان بر زمین میآید، بلکه همه همچنان بر سر کار خود مشغولند و کمترین اعتنائی بما نخواهند داشت.  این کمترین فایده از مباحثات فوق است. 

      

  • مرتضی قریب