فیزیک و انرژی

مطالب در رابطه با فیزیک، انرژی، فلسفه علم، و مسائل مرتبط می باشد. برای راحتی مطالعه از تابلت یا PC استفاده شود

فیزیک و انرژی

مطالب در رابطه با فیزیک، انرژی، فلسفه علم، و مسائل مرتبط می باشد. برای راحتی مطالعه از تابلت یا PC استفاده شود

محلی برای نقد و گفتگوی علمی در خصوص مسائل مبتلابه با تکیه بر کاربرد آموخته های کلاسیک در تبیین و تشریح این مسائل. در این رابطه خواننده تشویق میشود که از دریچه دیگری به مسائل پیرامونی نگریسته و آنچه را میبیند و میشنود را به بوته نقد و آزمایش گذارد.

بایگانی
آخرین مطالب

۳۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فلسفه» ثبت شده است

۲۷
آبان

این رسوایی را از میان بردارید

    عنوان بالا جمله ای است که ولتر در سالهای دهه پایانی عمر خود تمام نامه هایش را با آن ختم میکرد.  برای چه؟ برای اینکه ولتر با اینکه قلباً مسیحی بود اما از دست کشیشان به تنگ آمده و میدید که این طایفه منطق پذیر نیستند.  مراد ما، شباهت اوضاع فرهنگی کشور با اوضاع فرانسه دوران ولتر است که البته صد چندان وخیم تر و رسواتر از آن دوره است.  امروز اعمال و رفتارهایی دیده میشود که دل هر آزاده ای را به درد میآورد.  آیا حمایت از فقرا و بی سرپرستان جُرم است؟  آیا سزای پاره کردن یک تصویر، قتل است؟  آیا هر اعتراضی به مفاسد، دشمنی با خدا و پیامبر است؟  آیا مهمترین معضل کشور در اوج فقر و فلاکت و نبود دارو و لوازم اولیه و در اوج بحران بی آبی و نبود هوای پاک برای تنفس، صرفاً موی زنان و دوچرخه و موتورسیکلت سواری آنان است؟  یا شاید دادن اختیار به عده ای آتش باختیار حلّال همه مشکلات باشد!

   ولتر بخاطر انتقاداتی که از دستگاه دین و دولت داشت تقریباً تمام عمر در تبعید خود خواسته ای بود که توانست دور از دستان شیخ و شاه فریاد دادخواهی خود را به گوش همگان برساند.  او گفته های خوشبینانه علمای عصر خود امثال لایب نیتس را به سُخره میگرفت که میگفت "خداوند همه چیز را به بهترین وجه ممکن مقرر کرده است!".  آنچه در پی میآید واکنش ولتر و همفکران او به مسائل آن دوره برگرفته از کتاب تاریخ فلسفه ویل دورانت است.  در کتب تاریخ، آن دوره به عصر روشنگری موسوم است و لازمست به شباهتها و راه حل های مسائل آن دوره با مسائل کنونی میهن خود توجه کنیم.

    بعد از زلزله وحشتناک 1755 لیسبون و نیز بعد از بلاهایی که کاتولیک ها برسر اقلیت پروتستان فرانسه آوردند، ولتر مطایبه و در پرده سخن گفتن را کنار گذاشته و بشدت با این روحیه عدم تساهل مذهبیون به مقابله برخاست.  او درباره زلزله مزبور و بیچارگی انسان در طبیعت که چند ده هزار کشته بجای گذاشت شعری سرود و عقیده "هر چیزی بجای خود نیکوست" را به چالش کشید.  خشم او بیشتر از این بابت بود که کشیشان فرانسه این مصیبت را نتیجه گناهان مردم لیسبون دانسته و در مقایسه با ابدیت ناچیز شمردند.  اما او در ضمن شعرش نتیجه گرفت "یا خدا میتوانست از این شرّ جلوگیری کند و نکرد، یا میخواست جلوگیری کند و نتوانست".  اما روسو، رقیب قلمی او، این فاجعه را اینگونه توجیه کرده و در جواب ولتر نوشت "اگر ما بجای شهرها در مزارع زندگی میکردیم اینهمه در زلزله طعمه مرگ نمی شدیم و سقف خانه ها بر سر ما فرو نمیریخت".  ولتر از این اعتقاد انحرافی به حیرت افتاد و از اینکه این دون کیشوت نام او را لجن مال کرده است سخت برآشفت و بجای نامه، با نوشتن کتاب "کاندید" آنهم ظرف 3 روز، او را به ریشخند گرفته بدو پاسخ داد.

   اصلاحات مذهبی آنگونه که در آلمان و انگلیس با موفقیت انجام شد نتوانست در فرانسه آنروزگار پا بگیرد.  لذا افکار مردم فرانسه ناگهان از ایمان آتشینی که موجب قتل عام پروتستانها گردید به کینه سردی مبدل شد که امثال لامتری و هلوسیوس و اولباک و دیدرو به مذهب پدران خود پیدا کردند.  در واقع اعمال ارباب دیانت باعث بیداری جامعه روشنفکری و فرهنگی فرانسه شد.  لامتری عقیده دکارت را که نیمه کاره رها کرده بود گرفت و با جسارت تمام اعلام کرد که "روح مادّی است و مادّه از روح جدا نیست و همواره برهم تأثیر متقابل دارند".  امثال این عقاید باعث تبعید لامتری شده هلوسیوس افکار او را دنبال کرده کتاب اخلاق کفر و الحاد را تألیف کرد که ضمن آن تمام اعمال انسان را ناشی از خودخواهی قلمداد کرد.  "حتی قهرمانان و جانبازان نیز در کار خود بزرگترین لذت را می یابند و بخاطر آن، اعمال خود را انجام میدهند".  وجدان، ندای ربانی نیست بلکه رسوب طوفان اوامر و نواهی پدر و مادر و معلمان ماست که از کودکی ما را فرا گرفته است و بگفته او اخلاق نباید روی الهیات بنا شود بلکه باید بر پایه جامعه شناسی قرار گیرد.  خیر و نیکی باید بر پایه احتیاجات متغیر بشر باشد و نه روی اصول و عقاید لایتغیر.  در ادامه همین خط سیر فکری، دیدرو میگفت "مردم هرگز آزاد نخواهند شد مگر آنگاه که سلاطین و کشیشان هردو به دار آویخته شوند" یا "زمین وقتی حق خود را بدست خواهد آورد که آسمان نابود شود".  روحیه آن عصر این چنین بود و مبنی بر این بود که باید علم را توسعه داد و صنعت را ترویج کرد.  صنعت به صلح منجر میشود و علم اخلاق نوی بوجود میآورد.  علیرغم مخالفت شدید کلیسا، دیدرو و دالامبر دست در دست هم این افکار تازه را در دایرةالمعارف بزرگ نشر دادند که ولتر نیز برای مدتی در حلقه نویسندگان مزبور درآمد.  او در بخش فلسفه که نگارش آنرا برعهده گرفت نوشت "باید حرف را کنار بگذاریم!".

   چیزی که خشم شدید ولتر را برانگیخت بیدادگری هایی بود که در حق اقلیت پروتستان در فرانسه انجام میشد، شبیه همان جنایاتی که امروز برای همه ما آشناست.  در 1765 جوانی شانزده ساله را به اتهام پاره کردن تصویر عیسی مسیح دستگیر و بعد از شکنجه و اعتراف گیری، سرش را بریدند و جسدش را در آتش سوزاندند.  ولتر در پاسخ به دالامبر که در نهایت یأس نوشته بود زین پس همه چیز را مسخره خواهد کرد نوشت "اکنون وقت شوخی نیست.  هزل و مطایبه با قتل عام سازگار نیست".  در همین زمان بود که شعار مشهور خود را برگزید "این رسوایی را از میان بردارید!". و بدین ترتیب روح مردم فرانسه را بر ضد افراط کاری کلیسا برانگیخت.  چنان آتش و گوگردی تهیه کرد که خانه اسقفان و کشیشان را سوزاند و قدرت کلیسا را درهم شکسته در برانداختن تاج و تخت سلطنت مؤثر افتاد.  او دوستان خود را به کمک طلبید تا به مبارزه برخیزند "ای عزیزان بیایید متحد شوید..این کهنه پرستان و دغلبازان را از میان بردارید، این دعاوی خنک و بی مزه، این مغالطات بی معنی و این قصه های دروغ.. و این اباطیل بیشمار را نابود کنید؛ مگذارید که هنرمندان اسیر بی هنران شوند، نسل آینده عقل و آزادی خود را مدیون ما خواهد بود".

   خواستند با اعطای مقامات، او را بخرند و صدایش را ساکت کنند ولی رد کرد و در عوض، رساله در باب تسامح را نوشت و در آن گفت که اباطیل ارباب کلیسا در باب اصول عقاید، باری، قابل عفو و اغماض بوده و میشد تحمل کرد اما "دقت ها و تعمق های بیهوده ای که بکار برده اند و در کتاب مقدس اثری از آن نمیتوان یافت، موجب شده که تاریخ مسیحیت با جنگ های خونین توأم گردد".  او میافزاید "مردی که به من میگوید: به آنچه من میکنم ایمان داشته باش ورنه گرفتار غضب الهی خواهی شد مثل آن است که میگوید: به آنچه من میکنم ایمان داشته باش ورنه تورا به قتل خواهم رساند... کسی که آزاد خلق شده است چه حق دارد یک نفر مثل خود را مجبور سازد که مانند او فکر کند ... کهنه پرستی که با جهل و خرافات درهم آمیخته، مایه بیماری تمام قرون و اعصار گردیده است".  لذا او در کتاب مزبور توصیه کرد که مردم به افکار یکدیگر در سیاست و فلسفه و مذهب با نظر تسامح و اغماض بنگرند.  حرکت بسوی بهبود اجتماع میسر نخواهد شد مگر آنگاه که بنای قدرت کلیسا درهم ریزد، بنایی که بر پایه عدم تسامح در عقاید و افکار است. 

   او در ذیل مادّه "موحد" در قاموس فلسفی خود چنین مینگارد " .. عبادتِ موحد، نیکی به خلق است و ایمان او تسلیم به خداست.  مسلمان فریاد میزند: وای برتو اگر به زیارت مکه نروی، کشیش به او میگوید: لعنت بر تو باد اگر به کلیسای نتردام مشرف نشوی.  اما او از همه فارغ و آزاد است و به همه میخندد، کار او کمک به مستمندان و حمایت از ستمدیدگان است".  ولتر خدا باور بود و میگفت خرافات مانند افعی بدور مذهب پیچیده و ما باید سر این افعی را بکوبیم بی آنکه صدمه ای به مذهب برسانیم. او دین را فارغ از خرافات میخواست هرچند دوستانش این خوشبینی او را با شک و تردید مینگریستند.

خلاصه آنکه، امروز دچار همان مسائلی در جامعه خود هستیم که فرانسه دوران روشنگری با آن دست بگریبان بود، منتها صدها بار وخیم تر و گسترده تر.  شاید اگر توده ها با تاریخ آشنا میبودند یا در مدارسِ ما در گذشته این وقایع تاریخی برای نوجوانان تدریس و تفهیم میشد و بحث کافی در مدرسه و بیرون مدرسه راجع به اینگونه وقایع صورت میگرفت تاریخ دوباره و در وجهی صدچندان وحشتناکتر برای ما تکرار نمیشد.  پس گوش فرا دهیم به طنین فریادی که همچنان پیچیده در گوش تاریخ است: 

این رسوایی و این بی آبرویی را از میان بردارید!.

  • مرتضی قریب
۰۶
آبان

گالیله و اعترافات اجباری

   در دورانی چنین سیاه که شهروندان بیگناه دسته دسته زیر فشار مجبور به اعترافات اجباری شده اعدام میشوند، به یاد گالیله و سرنوشت او در دادگاه تفتیش عقاید میافتیم.  گالیله را پدر علم مدرن میدانند که جوانی او مصادف است با قرن شانزدهم میلادی و شروع نوزائی در اروپا.  مرگ او در 1642 اتفاق افتاد که حدود یکصد سال از مرگ کوپرنیک، واضع نظریه خورشید مرکزی، میگذشت و همزمان مصادف شد با تولد اسحاق نیوتون، یکی دیگر از بنیان گذاران علم جدید. 

    بخش اعظم شهرت گالیله در پیگیری نظریه کوپرنیک این ستاره شناس لهستانی است.  نظریه کوپرنیک در کتاب خودش بسیار محافظه کارانه ارائه شده بود بدینگونه که تمام پدیده های فلکی را متشابهاً با فرض ثابت بودن خورشید و گردش زمین به دور آن میتوان تفسیر کرد.  به دلیل همین رویه محافظه کارانه با واکنش شدید کلیسا روبرو نشد.  دستگاه کلیسا باتکای آیات کتاب مقدس، تفکر زمین مرکزی را حقیقت پنداشته چون با فلک تدویر ارسطو، معلم اول، مطابقت داشت آنرا بجان خریده سخت از آن دفاع میکرد.  اما گالیله با پافشاری بر واقعیت حرکت زمین نه تنها آنرا تدریس بلکه منتشر کرد.

   کلیسا چنین نظراتی را تاب نیاورده تشویش عقاید عمومی قلمداد کرد.  پس او را به دادگاه تفتیش عقاید فراخوانده مخیرش کرد یا توبه کند یا در آتش سوزانده شود.  طبعاً او از ترس عاقبت کار، توبه کرده مجبور شد بنویسد " در هفتادمین سال زندگی در برابر شما اربابان دین و دنیا زانو زده و در حالی که کتاب مقدس را در آغوش میفشرم اعلام میکنم که ادعایم بر چرخش زمین به گرد خورشید از مستی بوده سراسر اشتباه و دروغ است".  برخی گفته اند در همان حین زمزمه کرد که ای زمین با این حال تو میگردی و برخی هم اضافه کردند که پایش را هم به زمین میکوفت. اما بنظر این اضافات ساختگی باشد زیرا دانشمند نیازی به ادا اطوار ندارد.  وقتی حقیقتی عینی وجود دارد، رد یا تأیید شما چه تأثیری دارد؟

   کسی که وجود خورشید را تکذیب کند بر او خُرده نخواهند گرفت بلکه بر او میخندند زیرا همه میدانند که خورشید وجود دارد.  لذا برای تکذیب حقایق عینی کسی را نمیسوزانند که هیچ، اصلاً محاکمه نمیکنند.  اما برعکس، چیزی که واقعیت عینی نداشته باشد بلکه به زور و جبر بر ملت تحمیل شده باشد تکذیب آن نزد هییت حاکمه ای منتسب بدان ایده مستوجب عقوبت است!  گالیله برای اثبات نظرش با اصحاب کلیسا معارضه ای نکرد زیرا اگر باوری درست باشد نیازی به معارضه برای اثبات ندارد.  این فقط افکار غلط و باورهای نادرست هستند که برای اثبات حقانیت خود ناچار از معارضه و تحمیل خود هستند!  اما نظریه گالیله نیز آن وضوح و عینیتی که وجود خورشید دارد در زمان عرضه نداشت و چون با کتاب مقدس در تعارض بود برای او دردسر ساز شد.  چه آنزمان هر فرد عامی جاهل اطمینان داشت زمینِ زیر پایش محکم و استوار و این آسمان است که برگرد او میچرخد.  پس اگر دستگاه تفتیش عقاید حقیقتاً به مرکزیت زمین همچون عینیت وجود خورشید ایمان داشت میبایست حرف گالیله را نادیده گرفته بجای کشیدن پای او به داداگاه، صرفاً وی را ریشخند کند.  اما در عوض میخواست او را بسوزاند، چرا؟!  شاید یک دلیل آن باشد که از مدتها پیش دانشمندان مرکزیت زمین را زیر سوأل برده و عقلای کلیسا خود به شک افتاده بودند.  شگفت آنکه اولین تردیدها از دوره حکمای پیشاسقراطی آغاز شده بود.  آناکسیماندر میگفت که سطح زمین نیز باید منحنی باشد تا حرکت ثوابت توجیه پذیر باشد.  گویا اولین  کسی که به کرویت زمین پی برد فیثاغورث باشد.  اما درخشانترین نظریه از آریستارخوس است که گفت "اگر قبول کنیم که کلیه سیارات و از جمله زمین حول خورشید دوران میکنند در اینصورت توجیه حرکت اجرام سماوی بسیار آسان خواهد گردید".  او توانست با مشاهده و محاسبه، نسبت قطر خورشید به قطر زمین را حساب کرده و نیز فواصل ماه و خورشید از زمین را پیدا کند (1396/11/12) و از همین رو اعتقاد داشت که چون جسم کوچکتر باید دور جسم بزرگتر بگردد پس این زمین است که گرد خورشید میگردد!  لذا میتوان تصور کرد که دستکم برخی اصحاب کلیسا بر این حقایق وقوف داشته اند.  اما دلیل دیگر شاید این باشد که حتی اگر قلباً حق را با گالیله میدانستند، پس گفته کتاب مقدس را چه کنند؟  اگر حتی فقط یکی از احکام قطعی کتاب مقدس زیر سوأل رود آنگاه قطعیت سایر احکام نیز زیر سوأل رفته و آنگاه با این تشکیلات پرابهت دینی باید خداحافظی کرد.  مسأله، مسأله حاکمیت است زیرا ایدئولوژی ها نمیخواهند حاکمیت خود را بسادگی از دست دهند.  مهم سلطه بر کرسی قدرت و حفظش به هر قیمت است. در اوج دوران تفتیش عقاید چه بسیار مردمان بیگناه که به اتهام های پوچ و واهی شکنجه و سوزانده شدند.  آنقدر بر استخوان این بیچارگان بر چرخ شکنجه میکوفتند تا بالاخره با خُرد شدن چند استخوان متهم به جرم ناکرده اعتراف میکرد.  و طبعاً این اعتراف گیری ها از دید صاحبان قدرت همیشه نشانه پیروزی حق بر باطل بود!

   خلاصه آنکه، اگر منصفانه به داستان گالیله نظر کنیم نمیتوان تنها ارباب دیانت را مقصر دانست.  چه اینکه آنان مسیر خود را طبق نص آیات مقدس دنبال کرده و هنوز میکنند.  جالبست بدانیم که حتی پس از مسافرت به ماه و اینهمه اکتشافات و اختراعات در سده های پیشین، سرانجام در سال 1992 میلادی بالاخره واتیکان پس از بررسی های خود اعلام کرد که گالیله را بخشیده است بدون آنکه حتی یک عذرخواهی ساده از او کرده باشد!  اینجاست که این حقیقت مهم بار دیگر آشکار میگردد که آنچه فساد آفرین است یکی شدن حکومت دین و دنیا و بعبارتی سلطه ارباب دیانت بر حاکمیت سیاسی است و آزمودن مجدد این حقیقت جز تباهی روی تباهی نتیجه دیگری ندارد.  میتوان تصور کرد که اگر تفتیش عقاید و حاکمیت کلیسا همچنان تا امروز ادامه پیدا میکرد چه بسیار مردمان زیر اعترافات اجباری کشته میشدند.  گالیله پیر خوشبختانه رهاشد ولی میتوان تصور کرد چه تعداد استعداد های درخشان و دانشمندان بالقوه که در این معرکه ارباب دیانت نابود میشدند.  خوشبختانه با اینکه این رویه در غرب ادامه نیافت اما بدبختانه امروز در قرن 21 ماشین اعترافات اجباری وارد سرزمین ما شده و با همان جزمیت کلیسا مشغول بکار است.  که اگر جلوی جنایات آن گرفته نشود معلوم نیست در پایان چه کسری از جمعیت کشور نهایتاً جان سالم بدر خواهد برد.  علاج این مفسده، همانطور که پیشتر اشاره شد، جدائی نهاد دین از نهاد سیاست است.  و داروی آن جز آموزش عمومی هیچ نیست.

  • مرتضی قریب
۲۶
شهریور

باورها

   یکی دیگر از موضوعات مورد مناقشه در جامعه، موضوع باورهاست که درک روشنی از آن وجود نداشته و اغلب محل مناقشه است.  تلقی های متفاوتی از آن وجود دارد.  در تلقی عامیانه میگوئیم فلان موضوع را "باور" داریم یعنی وقوع آنرا تصدیق میکنیم.  اما در تلقی خاص که اینجا مورد نظر است مربوط به اعتقادات افراد است.  مثل چه؟ مثل اینکه مسلمان باور دارد که پیامبر او آخرین است و مسیحی متقابلاً باور دارد پیامبر او آخرین است.  اما این دو باور متناقض چه تأثیری بر کارکرد دنیا دارد؟  عملاً هیچ، چرا که اگر این دو جبهه باورهایشان را با هم عوض کنند هیچ اتفاقی رخ نخواهد داد و کار دنیا همان است که بود.  پس این باورها به چه کار میآید؟  در پاسخ بنظر میرسد مستمسکی برای مقابله گروه های ایدئولوژیک با هم است.  به عبارتی مهم نیست موضوع باور چه باشد خوب باشد یا بد، حق باشد یا ناحق، هرچه باشد سکوئی برای حمله به دیگر باورمندان است.  پس بی جهت نیست ملاحظه میشود که حتی در داخل یک دین مشخص، فرقه های مختلف بر مبنای باورهای اندکی متفاوت چنان بر سر و کول هم میزنند توگوئی مؤمن بر مشرک حمله میکند.  میزان کشتاری که مسلمین صدر اسلام به همین بهانه از یکدیگر کردند کم از کشتاری که بر مردمان غیرمسلمان وارد کردند نبود.  که در هردو صورتِ خود، عملی غیرانسانی، غیرعقلانی، و غیرلازم بود.  نتیجه نهائی چنین طرز تفکری، همچون نیروی اصطکاکی عمل میکند که مانع حرکت رو به جلوی جوامع است.

   نیک که بنگریم، نقطه آغاز اغلب تنازعات بین المللی نیز بر اساس تفاوت و تقابل باورهاست.  این تفاوت میتواند ناشی از تفاوت مرام سرمایه داری و کمونیستی باشد یا اسلام و مسیحیت و یا سنی و شیعه و امثال آنها.  در این رابطه، باورها به مثابه پوششی عمل میکند که تقابل قدرتها زیر آن انجام میشود.  یعنی محتوای باور و درست و غلط بودن یا حق و ناحق بودن آن مطرح نیست، هدف اصلی کسب سُلطه و قدرتِ بیشتر است. 

   اکنون بپردازیم به تشریح باور که چیست و ارزش آن چقدر است؟  این در حالیست که همواره یک اصل برقراراست و آن اینکه در حوزه باورمندان، کسی باور ندارد که باور او چقدر میتواند سست و بی پایه باشد!  در زمینه دین اسلام، هیچ فقیهی نیست به گستردگی ابوحامد محمد غزالی کار نکرده باشد.  همگان اذعان دارند وی صادقانه در این راه کوشش کرده است.  برای او وصول به یقین امری حیاتی بود.  منتها در طول تأملات خود متوجه شد که بسیاری از باورها از طریق تقلید حاصل میشود که از نظر او و همتایان او بی ارزش است.  چون استنباط عقلی مستقل را اختیار کرده بود اغلب به نتایجی رسید مورد اعتراض مخالفان، از جمله لعن بر یزید و امثال او را از نظر فقهی جایز نمیشمرد.  در تفسیر آیات نور و موضوع نور و ظلمت مطالبی نوشت که به وی اتهام مذهب مجوس زدند.  که همه خود مثالی از تقابل باورهاست.

   غزالی، کسب معرفت را یا از راه حسّی و یا از راه شهودی میدانست.  بعبارت دیگر "شناخت" را یا از راه عقل (منظور استدلال) و یا از راه قلب (احساس درونی) میدانست.  بعدِ تفحصات بسیار در اواخر عمر به نتیجه رسید که راه اول حاصلی ندارد و یقینی که او دوست میداشت دست نمیدهد.  ناچار به تصوف میل کرد و یکی از مهمترین کتابهایش در ردّ روش عقلی شد.  که بی شک خود حاصل تناقضی روشن است زیرا بالاخره با کمک عقل بدین نتیجه رسید!  ضمن اینکه امروزه میدانیم برخلاف عقاید قدما، قلب در دریافت معرفت هیچکاره و همه آنچه بدو منتسب است بر آب است.  چه رسد منبع یقین بودن!

   اگر منصفانه نگاه کنیم، او و بسیاری از متفکرین با استعداد مانند او اسیر معلومات زمان خود بودند کما اینکه ما نیز مانند آنها وابسته به معلومات زمانه خود هستیم.  همینجا رندان ممکنست نکته گیری کرده و استدلال کنند پس هیچگاه کسب معرفت از راه متعارف ممکن نیست و باید به شهود پناه برد.  قیاس آنها درست اما نتیجه گیری اشتباه است.  نکته بر سر چند چیز است. اول اینکه علم در این هزار و چندصد سال اخیر در کشور ما عملاً محدود به فقه و شرعیات بوده که دانش تجربی محسوب نمیشود.  دوم اینکه واژه "یقین" کار را خراب میکرد و میکند.  ما در علم امروزی که بر مبنای تجربه است همواره با عدم قطعیت هائی روبرو هستیم که پیشتر بسیار گفته شد.  مثلاً در اندازه گیری 1958 مقدار سرعت نور برابر 299792.50±0.10 km/s اندازه گیری شد که عدد 0.10 km/s میزان بیراهی یا عدم دقت را نشان میدهد.  بعبارتی یقین ما در محدوده ±0.10 km/s است!  هرچند امروزه ملاک تعریف را عوض کرده سرعت نور را دقیقاً برابر 299792458 m/s گرفته و در عوض، متر را از روی آن تعریف میکنند (ر.ک. سیستم آحاد متریک، 1397/9/18).

    اشکال کار غزالی و بسیاری از همتایان او سعی زیاد برای حصول یقین بوده و اغلب آثار او متأثر از این تلاش ناکام اوست.  امروز میدانیم که او درباره فلسفه راست میگفت که فلسفه منجر به علم نمیشود منتها دشمنی با فلسفه و فیلسوف هم راه بجائی نمیبرد.  البته او این را از دیدگاهی میگفت که اهمیت تجربه را نمیدانست.  او در زمانه ای میزیست که روش علمی آنطور که امروز برای ما روشن است برای فلاسفه مطرح نبوده است و زمانی دراز طول کشید تا علم خود را از زیر سایه فلسفه نجات دهد.  بعلاوه، نحوه آموزش هم قابل تأمل است و یکی از علل عقب ماندگی ما تا به امروز میباشد.  غزالی میگوید در اوائل جوانی که به طوس بازمیگشت، در راه دچار راهزنان شده توبره اش به غنیمت گرفته شد.  چون التماس کرد که همه آموخته های من در آن است، رئیس دزدان را رحم آمده توبره را باز پس دادند.  او میگوید از این واقعه پند گرفتم و در بازگشت آنچه تعلیقه نوشته بودم از بر کردم!  متأسفانه هنوز هم تصور میکنیم دانشمند بودن در حفظیات است.  باری، در روش علمی یقین مطلق وجود ندارد، نه یقین کامل وجود دارد و نه انسان کامل.  نه هرکه قیافه ظاهر الصلاحی داشت انسان کامل است.  نگاه کنید به قیافه نورانی آقای ماکسیمیلیان روبسپیر (پائین مطلب: سرشت یا محیط) که این وکیل دعاوی شریف انقلاب کبیر فرانسه ابداً هیچ نقطه ضعفی در زندگی خصوصی خود نداشت.  اما هرکه اسم او را میشنید بر خود میلرزید که شاید فردا نوبت اوست پای گیوتین رود.  در نگاه مردم، او یک قاتل بود و نه انسان کامل!

   هرگاه پای "یقین" به میان آید باحتمال زیاد پشت آن باوری پنهان است.  باورها مختص حوزه متافیزیک است و لذا صحت و سقم آنها قابل راستی آزمائی نیست.  باور و یقین میتواند سوخت لازم برای هر نوع مفسده ای را مهیا کند.  یکی از آن مفاسد تروریسم است که مصادیق آنرا مکرر دیده و میبینیم.  مصداق تاریخی آن فدائیان معروف باطنی بودند.  نوع دیگرش مفاسد عظیم اقتصادی است که به بهانه حفظ باور، ثروت ملتی به هبا و هدر میرود.  باورها نیز مانند سایر واژگانِ معنوی در کارکرد جدید خود در استخدام دستگاه استبداد ایدئولوژیک، از جمله دینی، درآمده اند.  باورمندان سنتی بی آزار، امثال غزالی، اقلیت بسیار کوچکی بوده و هستند که کوچکترین نقشی در تغییر محیط نمیتوانسته داشته باشند.

خلاصه آنکه، نگاهی گذرا به تاریخ 1400 سال گذشته حاکی از سلطه مدعیان فقاهتی دین و شریعت در فضای فرهنگی کشور است.  هرکه علاقه ای به علم داشت ناچار از ورود به مدارس آنان بود.  اما دریغا که شمار عظیم مغزهای درخشان عصر در این نظام متکی به باورها سوخته و استعداد آنها بیهوده تلف شد.  غزالی که بیهودگی قیل و قال مدرسه و آلوده شدن دین و سیاست را دیده بود با فرار از نظامیه بغداد به عرفان و تصوف پناه برد که گزینه دیگری پیش رو نمی دید.  چه تعداد از جویندگان واقعی معرفت دچار این تحول فکری شدند را نمیدانیم.  حقیقت اینکه ارباب دیانت هرگز اجازه بحث آزاد متکی به استدلال و پرسشگری را که اساس دانش است نداده و نمیدهند.  گزاف نیست اگر گفته شود بزرگترین عزای ملی ما را باید از دست رفتن این حجم عظیم از سرمایه های فکری طی این هزار و چندصد سال گذشته قلمداد کرد.  امیدهائی که به یأس گرائید.  نتیجه محتوم آن یعنی همین عقب ماندگی فکری مزمن!  همین فرایند در این نزدیک نیم قرن اخیر شدت بیشتری گرفته منتها درها باز و استعدادها در حال فرارند.  اینهمه کم نبود، در سایه نظام "باور"مند سوخته شدن سرمایه های مادّی کشور اعم از معادن، صنایع، بازرگانی، نابودی جنگل ها، مراتع، آب، هوا، و هرآنچه توسط ارباب یقین قابل نقد و هدر دادن بوده را شاهدیم.  همه تباهی ها زیر لوای مقدس باورها!

 

  • مرتضی قریب
۱۳
خرداد

متافیزیک در عصر جدید

    یک نظام ایدئولوژیک دینی سعی میکند همه امور را حول محور ایدئولوژی هدایت کند چه در غیر اینصورت رشته امورش گسیخته میشود.  هنر و فرهنگ نیز از جمله این امور است.  چیزی که این ایام مردم را شگفت زده کرده شبیه ساز جهنم در یکی از شهرستانها است که در واکنش، بسیاری نظر داده اند وقتی زندگی را برای مردم جهنم ساخته اند چه نیازی به نمونه بدلی دارد؟  سالها پیش فیلمی بنام "شب نشینی در جهنم" به موضوع یک بازاری بی انصاف بنام حاجی جبار پرداخته بود که در خواب با عقوبت حقه بازی های خود در جهنم روبرو میشد بلکه پندی باشد برای مخاطبین.  اما مگر آنان که باید درس بگیرند اعتناء میکنند؟  باری، همه این تشبثات به ایدئولوژی دینی همه و همه به سرچشمه اصلی آن باز میگردد که همانا "متافیزیک" (مابعدالطبیعه) است.  اگر کلید واژه "ایدئولوژی" در این وبگاه دنبال شود بیش از 70 عنوانِ مرتبط را خواهید یافت که از زوایای مختلف بدان پرداخته است.  با اینحال باز هم کم است زیرا ریشه مشکلات همانجا است.  در یکی از همین مطالب پیشین تحت عنوان "رسم زمانه" مشروحاً بدان پرداخته ایم و اینجا فقط بخش کوتاهی از آنرا بعنوان مقدمه بازنشر میکنیم:

"... حال میخواهیم ببینیم، فلسفه و فیلسوف در این زمینه چه دارد بگوید.  چنانچه نیک بنگریم، سرچشمه مشکل خود را در طلوع فلسفه خواهیم یافت آنجا که دو مکتب مهم موسوم به "اصالت مادّه" و "اصالت ایده" شکل گرفت.  مشهورترین بانیان اولی، دموکریتوس و اپیکور بوده و بانی مکتب دومی افلاطون بوده است.  مکتب اولی بعدها مشهور شد به رئالیسم و گاهی ماتریالیسم (با ماتریالیسم مارکس اشتباه نشود!) و دومی به ایده آلیسم.  اولی حول و حوش اصالت مادّه است و اینکه عالم وجود چیزی جز مادّه نیست و گفتگو از وجود، بدون مادّه بی معناست.  در مقابل، افلاطون به وجود چیزهائی غیر مادّی بنام "ایده" ها (= صُوَر = مُثُل) معتقد بود و اینکه آنها موجودات حقیقی و ابدی در عالم معنا (عالم مثالی) بوده و دنیای مادّی جز رونوشتی کم دوام از آنها نیست.  عمده مباحثات فلسفه و مجادلات بین فلاسفه ادامه همین دو خط فکری از ابتدا تاکنون بوده است.  اکنون ببینیم کدام راست میگوید و مشکل ما چه ربطی به دعوای آنها دارد؟

    در مطالب پیشین (نقش استدلال در علم و مذهب) نشان دادیم که چگونه مشاهده آسمان شب توسط نیاکان ما در آن شبهای دراز بهت و تکریمی را ایجاد کرده او را بفکر وامیداشت.  فرزانگان در طی قرون و اعصار باین نتیجه رسیدند که ذوات آسمانی نامیرا و ابدی هستند و آنچه میرا و ناپایدار است همانا موجودات زمینی هستند.  نتیجه گیری عجیبی نیست چه همین امروز از یک روستائی ساده دل در منطقه ای دور افتاده سوأل کنید احتمالاً همین پاسخ را میشنوید.  از اینجا بود که "آسمانی" در مقابل "زمینی" قرار گرفت.  طبعاً آنچه آسمانی و ابدی هست قدسی نیز هست و لابد از جنسی متفاوت با موجود مادّی زمینی باید باشد.  ترس از عوامل سرسخت طبیعی، بویژه ترس از مرگ و عواقب ناشناخته پس از آن موجب تقویت این فکر گردید تا دستها را رو به آسمان بالا برده و با اهدای قربانی و نذورات، سلامتی دنیوی و رستگاری اُخروی خود را مطالبه نماید.  طبعاً نیایشگاه های خود را بر بلندی ها میساخت تا هرچه بیشتر به آسمان قدسی نزدیک باشد.  گیاهان خوشبو یا بخشی از گوشت قربانی را بر آتش میریخت تا دود آن به بالا رفته بلکه به برآورنده نیاز برسد.  تا اینجا همه چیز عادی و طبیعی است و ایرادی بر این ذهنیت نتوان گرفت.

   در این مرحله دو واقعیت مهم وجود دارد که پیش از هر چیز باید پذیرفته شود زیرا بدون آنها هیچ نتیجه ای حاصل نمیشود.  و آن عبارت از قبول علم زمانه و دوم پذیرش تکامل علم و افزایش معرفت بشری است.  واقعیت اینست که رفتارهای شخصی و اجتماعی انسان تابع علم، یا رسم زمانه است و مهمتر اینکه با پیشرفت علم و افزایش آگاهی، رفتارها نیز دگرگون شده و میشود.  یعنی مثلاً وقتی میکروب کشف شد و بعنوان عامل بیماری زا معرفی گردید، بهداشت عمومی نیز متحول شد.  یا ستارگانی که نامیرا و قدسی پنداشته میشدند امروز میرا و خاکی هستند.  یا وقتی وسایل جدید نقلیه اختراع شد، درشکه و اسب و استر بکناری رفت.  اینها واقعیات غیر قابل انکار است که همگان اذعان دارند مگر گروهی خاص که عناد ورزیده در حرف قبول ندارند.

   ضمناً موضوع دیگری که ایده آلیسم را برحق نشان میداد همانا چیز عجیبی بود که در مغز انسان میگذشت.  که البته امروز میدانیم مختص انسان نیست و جانوران را نیز شامل میشود.  این چیز عجیب، هوش و آگاهی بود که مثل سایر چیزها ملموس نبود و عجیبتر که بعد مرگ ناپدید میشد.  بهرحال این چیز نامتعارف از نوع همان مادّه ای که جسم را تشکیل میداد نمیتوانست باشد و روح یا نفس نامیده شد.  این موضوع مدتهای مدید مورد بحث و مناقشه بین فلاسفه و ارباب ادیان قرار گرفت.  این چیز عجیب چون مادّه نمیتوانست باشد پس لاجرم در طبقه بندی قدسیات (غیر مادی) قرار گرفته به عالم معنا که در آسمانهاست منسوب شد.  این تعریف، موجبات خرسندی انسان را هم فراهم آورد که تکلیف سرنوشت بعد مرگ خود را مشخص دید.  تأکید میشود که این موضوعی بسیار قدیمی و به قرنها پیش از فلاسفه یونان بازمیگردد.  کتاب مردگان مصر باستان حکایت گر سفر پس از مرگ با شرح جزئیات است که بسیار دلکش و شاعرانه است.

   موضوع عقل، نفس، و روح قرنها فلسفه را درگیر خود کرده و حکمای عالیقدری چون کانت عمری را صرف شناخت حقیقت آن کردند.  چیزی که امروزه شاهدیم این است که فلاسفه کلاسیک هنوز بر سر عقاید ارسطو و افلاطون و بعدی ها مثل دکارت و کانت و هگل و امثالهم بحث کرده هیچ به آنچه نتایج علم است توجه ندارند.  توگوئی عده ای بیکار در آزمایشگاه ها نشسته کار خود میکنند و ما نیز اینسو نشسته پنبه خود میریسیم!  مگر مقصد اصلی فلسفه نیل به حقیقت نیست؟  نه تنها فلسفه بلکه مقصود  همه مکاتب و نحله ها بایست وصول به حقیقت باشد. در ساحت حرف البته همه همین را ادعا میکنند ولی در حوزه عمل است که باید دید چگونه رفتار میکنند. باری، در قرن بیستم، بویژه از نیمه دوم آن بدینسو، اکتشافات مهمی درباره عملکرد مغز و موضوع شناخت صورت گرفته که به هیچ وجه نمیتوان بدان بی اعتناء بود.  خلاصه آن، همانگونه که قبلاً عرض شد (نگاهی نو به ماوراءالطبیعه)، اینست که عقل = ذهن = نفس = روح همگی یک چیزند و هیچ ربطی به دنیای ماوراء نداشته بلکه وابسته به مادّه و دنیای جسمانی اند.  جزئیات را باید در ژورنالهای تخصصی پی گرفت اما به بیان ساده، عوارض خارجی از طریق هر یک از حواس پنجگانه به پالس های الکتریکی تبدیل و پس از درک در مغز ادراک میشود.  یا به زبان کانت در قالب هائی که مغز آشناست ریخته میشود.  عملکرد مغز نیز با همه پیچیدگی هایش مشابه رایانه های امروزیست که هم حافظه دارد و هم قابلیت تجزیه و تحلیل.  در زمان فیلسوفان یاد شده این درجه از معرفت موجود نبود که اگر بود، دکارت عزیز ما اینگونه دچار ابهام نمیشد.  تأکید میکنیم که آنچه حکمای ماضی گفته اند همه در سایه معرفت زمان خود بوده و همه قابل احترام و از نظر تاریخی ارزشمند اند.  که اگر امروز بدنیا برمیگشتند، قطعاً عقاید دیگری میداشتند.  پس نظرات ما نه اینست که از آنها بیشتر میفهمیم بلکه اینست که بر سطح بالاتری از علم زمانه دسترسی داریم.  لذا این ما هستیم که باید از کیش شخصیت دست برداشته و در سایه دانش زمان تحقیق و اظهارنظر کنیم. زهی سعادت آیندگان که درک دقیق تری نسبت به ما راجع به موضوعات خواهند داشت.

   در بررسی روش علمی دیدیم (جمعبندی عقاید گذشته و ارائه نگرش جدید) باعتبار اینکه ابزار شناخت عالم چیست دو مکتب "اصالت تجربه" و "اصالت عقل" در مقابل یکدیگر ایستاده اند.  دیدیم که بدون مشاهده و تجربه امکان شناخت وجود ندارد و روش "علم" تلفیق هردو مکتب است.  لازم به توضیح است که "عقلی" که در اصالت عقل آمده منظور ذهن است و نه آن عقل سلیم رایج در علم.  از سوی دیگر در پاسخ باینکه حقیقت عالم چیست دو مکتب فکری "اصالت واقع" یا رئالیسم و "اصالت تصور" یا ایده آلیسم نیز در دوسوی طیف قرار دارند.  همانگونه که در پاراگراف سوم گفتیم، سوأل اساسی فلاسفه حول این محور بوده که حقیقت جهان ما آیا مادّه بتنهائی است یا اینکه ایده ها (در بستر تعریفی که افلاطون کرد) اصل بوده مقدم بر اشیاء هستند.  ایده آلیست ها معتقدند که ذهن و روح آدمی چیزیست وراء مادّه و بعلاوه آنچه حقیقت اصیل است ذوات غیرمادّی اند که مادّه سایه آنست. کانت و برخی معتقدند که عقل نظری ما فقط به عوارض دسترسی داشته از فهم موجودات فی نفسه (خواه معقول خواه مادّی) عاجزاست ولی وجود مادّه لزوماً رد نمیشود.  ادیان، بویژه ادیان توحیدی، واضحاً متأثر از مکتب ایده آلیسم هستند.  تندترین وجه این فلسفه میگوید که اصلاً مادّه ای در کار نیست و هرچه هست تصورات است.  در اثبات آن میگویند که هرآنچه ما بظاهر از عوارض جهان خارج دریافت کرده و معرفت محسوب میکنیم همگی از طریق حواس بوده و در نهایت امر بصورت تصوراتی در مغز خانه میکنند.  ما هیچ راهی مطلقاً برای درک ذوات حقیقی بیرون ذهن یعنی موجوداتی که هستند یا احتمالاً هستند نداریم.  هرچه هست حواس است و نهایتاً تصورات داخل ذهن.  ظاهراً استدلالیست قوی و متین. ..."  توصیه میکنیم متن کامل در "رسم زمانه" مطالعه شود.

   متاسفانه تصور غلطی در فرهنگ ما رایج شده که هرچه را منطقی و مستدل باشد به فرهنگ غرب منسوب کرده و عده ای که خود را پاسدار فرهنگ دینی مینمایانند بدین بهانه با موضوعات منطقی دشمنی کرده مردم را از شنیدن چیزی جز آنچه خود مُبلغ آنند برحذر میدارند.  چرا؟ زیرا خود چیزی قابل دفاع در چنته ندارند و نمیخواهند مشتریان بازار خود را از دست بدهند.  خوب مگر سایر مکاتب نیز همین رویه را دنبال نمیکنند؟  خیر! در روش مستدل علمی اولاً ادعای دانستن همه چیز نیست و دوم اینکه اگر چیزی مشخص شود که اشتباه بوده در پذیرش آن تردید نمیشود.  در علم اگر چیزی درست باشد صرفنظر از گوینده و آئین و مرام او صحیح است و تا خلاف آن ثابت نشده باشد همان است.  خوب مگر دیگران روش دیگری دارند؟  بله.  در متافیزیک، که مبنای ایدئولوژی دینی است، صحت و سقم موضوعات قرار نیست با واقعیات مقابله و سنجش شود و لذا برله هر مدعائی میتوان بدلخواه برهانی ارائه کرد و همزمان همان برهان را هم میتوان برعلیه آن اقامه کرد!  زیرا آنچه مستند قرار میگیرد منقولات و ذهنیات است که لزوماً تأیید تجربی با خود ندارد.  لذا زمانی که متافیزیک مبنای دعاوی ایدئولوژیک باشد، چون امور بر مبنای حرف است خود بخود، خواسته یا ناخواسته، دروغ هم وارد صحنه میشود.

   مادام که متافیزیک در حوزه خودش باشد مکتبی است برای ورزش ذهن و محترم ولی به محض دخالت در دنیای واقعی مصیبت آغاز میگردد.  لذا اصولاً مخالفتی با متافیزیک یا ایدئولوژی، از هرقسم آن، نیست بلکه مطلب همانست که گفته شد.  حال سوأل میشود با اینکه مبانی متافیزیک بر آب است پس اینهمه اشتیاق مردم از کجاست؟  پاسخ برمیگردد به دوگانگی مادّه و روح که بسیار پیش از ظهور ادیان رسمی ذهن بشر را تسخیر کرده بود.  بشر از یک سو خود را مستثناء از سایر حیوانات میپنداشت و لذا برای خود حساب دیگری قائل بود.  از سوی دیگر در وقت مرگ و فقدان آگاهی تنها تفاوت بین انسان زنده و بدن مرده را در "تنفس" میدید.  پس منطقاً آنچه بدن میت را ترک کرده هوا (= نَفَس = پنوما = فانتوم = ..) یا سیالی بسیار لطیف میباشد که ملموس نیست و بنظر نمیرسد از جنس مادّه رایج باشد.  از اینجا مفهوم "روح" (مشتق از ریح بمعنای باد) بوجود آمد که هویت فرد را میسازد و آگاهی فردی از آن ناشی میشود.   بی سبب نبوده از قدیم پس از عطسه به شخص "عافیت باشد" میگفتند مبادا روح از بدن او بیرون پریده باشد!  پس حاصل مرگ این است که روح نابود شدنی نیست بلکه به جای دیگری پرواز کرده.  کجا؟  طبعاً به آسمان قدسی رفته که آنهم نباید مادّی باشد!  و این موجب خرسندی او شد  که تکلیف سرنوشت بعد مرگ خویش را روشن دید.  تأکید میشود این مفاهیم هیچ ربطی به ادیان متأخر نداشته نهفته در بطن تاریخ است و امروزه در پرتو دانش همه متحول شده است. دانش امروز به روشنی در این فیلم های مستند نشان داده که خیلی از حیوانات نیز در دیدن مرگ اعضای خانواده دچار احساسات شده مرگ برای آنها مفهوم است و ضمناً دارای درجاتی از هوش و استعداد استفاده از ابزار هستند و نوع انسان فقط در انتهای این طیف قرار گرفته است.  منتها هنوز به حکمای کهن چسبیده ایم حاضر نیستیم "علم زمانه" و دستآوردهای دانش را پذیرا باشیم و همچنان بزرگترین معمای جهان را "مرگ" میدانیم حال آنکه در عصر ما بزرگترین راز، "حیات" است! 

   ای کاش موضوعات در همین حد باقی میبود.  ترس انسان از مرگ و سرنوشت او پس از مرگ از قدیم الایام باعث ظهور مکاتبی شد که کاهنان از این وحشت استقبال کرده آنرا دستمایه آئین و مناسکی قرار دادند.  تا اینجا هم هیچ ایرادی وارد نیست.  اما مشکل از زمانی آغاز شد که آئین ها و مناسک با ثروت و قدرت عجین شد.  و چون ثروت و قدرت مرزی برای خود قائل نیست، تجارتی بزرگ حول محور ادیان از گذشته تا به امروز شکل گرفت.  برای افزایش ثروت باید اشتیاق به جاودانگی را دامن زد و این شاید نقطه شروعی شد برای دروغ و ریا و تولید خرافات.  با اینکه مبادی اولیه متافیزیک معصومانه و بر درک حسی اولیه انسان از طبیعت استوار بود، معهذا با ترکیب با ایدئولوژی دینی و مداخله در دنیای واقعیات، خود تبدیل به مشکلی جدید شد.  دنیای غین و دنیای عین حکم آتش و پنبه را دارد که باید از هم جدا نگاهداشته شود همچنانکه جوامعی که بدین کار توفیق یافتند روی آرامش یافتند. 

خلاصه آنکه، اندیشیدن مهم است اما هر اندیشه ای قرین حقیقت نیست مگر به محک تجربه آزموده شده باشد.  بطور خلاصه مشکل اصلی جامعه آمیختگی دنیای عین با دنیای غین یعنی عالم متافیزیک و توالی آن در ثروت و قدرت است.  بعنوان مثال، ما معرفت جدید در باب ساختار جهان را پذیرفته و ساختار اتمی را جایگزین عقاید کهنه مثل عناصر اربعه میکنیم.  در این باب همه اتفاق نظر دارند.  منتها آنجا که پای شگفتی های مغز انسان است به انبوه دستآورد های علم پزشکی یکسره بی اعتناء بوده همچنان به آرای فرسوده متافیزیک میآویزیم!  چرا؟ چون مشوق این بخش اخیر طایفه ای هستند که از استمرار آموزه های خود و ترویج آن سود کلان برده از نگرانی ما در خصوص آینده پس از مرگ حُسن استفاده میبرند.  میگویند مشتاقان متافیزیک جویای اعجاب آن هستند.  برای داوری، کافیست یک نمونه نظر متافیزیک و نظر علم را در خصوص انسان بدانیم: اولی میگوید انسان از عناصر اربعه تشکیل و روح درون او دمیده شده و دومی نه فقط انسان بلکه کل عالم را از جوشش ساده ترین عنصر یعنی هیدروژن میداند.  کدام اعجاب انگیزتر است؟  با این تفاوت که دومی واقعی هم هست!  هیچ دردی بدتر از جهالت نیست و هیچ ظلمی بالاتر از تحمیل جهل و اشاعه آن نیست. 

  • مرتضی قریب
۲۷
ارديبهشت

حاشیه ای بر مادّه گرایی

    پیرو بحث "مادّه گرائی"  فلسفی، اکنون اگر این دیدگاه را اختیار کرده آنرا حقیقت بدانیم، در این صورت مکتب مادّه گرایی مکتبی است یگانه و اینگونه نیست که بدیلی باشد برای مثلاً "ایده آلیسم" یا هر ایسم دیگری!  پس باید گفتار خود را شفاف تر کرده در ادامه چنین استدلال کنیم:

   اگر دنیائی که در آن زندگی میکنیم یگانه باشد، که فکر میکنیم هست، در این صورت اصلاً عبارت "مادّه گرایی" در اشاره به وجود این دنیا حاوی چه معنائی خواهد بود؟  جز این است که ذهن را مشوش کند؟  زیرا وقتی اختیار گرایش بسمت امری را نشان میدهیم معنای آن اینست که اختیار گرایش بسمت چیز دیگری غیر از آن هم وجود دارد.  در حالیکه وقتی صحبت از اصالت جهان است و آنرا یگانه می پنداریم، عبارت "مادّه گرایی" حشو و زاید مینماید.  متشابهاً لفظ "مادّه" هم تابع همین قاعده خواهد بود یا دستکم تأکید بر آن زاید بنظر میرسد.  زیرا وقتی همه چیز مادّی است دیگر چه لزومی برای اشاره به تبعیض باشد؟ 

   هنگامی که عبارت "سفیدی" را بکار میبریم برای این است که کیفیت دیگری مثل "سیاهی" هم در مقابل وجود دارد، اما اگر بالفرض در دنیائی زندگی میکردیم که همه چیز سفید میبود آیا کاربرد این عبارت معنائی داشت؟  طبعاً وقتی بدیلی وجود ندارد چگونه میتوان از سفیدی گزارش کرد؟  مثال مشابه را میتوان از فیزیک با مثال "گرانش" ذکر کرد.  واکنش بین اجرام همواره جاذبه است لذا در جهانی که زندگی میکنیم استعمال لفظی مانند "جاذبه گرایی" بی مورد خواهد بود زیرا واکنش بین دو جرم خود بخود جذب است و نیازی به تصریح نیست چه خبری از دافعه نیست مگر در داستانهای تخیلی!  البته این را نباید با جاذبه و دافعه کولونی اشتباه گرفت که آنجا هر دو وجه آن مجاز است.  در آنجا میتوان از "دافعه گرایی" هم نام برد و این لفظ را با تساهل به سایر امور تسری داد.  راستی اگر بین اجرام الکتریکی و یا مغناطیسی فقط جاذبه وجود میداشت، آنگاه در حوزه اثرات متقابله چهارگانه طبیعت فقدان "دافعه" چه جایگاه و مفهومی میداشت؟! 

   شاید در بادی امر این موضوعات از بدیهیات بنظر رسیده و بحث پیرامون آن زاید باشد.  لیکن باید گفت که اتفاقاً سرچشمه مشکلات اساسی ما در همین "بدیهیات" است که کمتر مجال واکاوی آن دست میدهد.  شاید درک این نکات بسادگی بیان آنها نباشد و همینجاست که اهمیت تبادل افکار در یک محیط آزاد و فارغ از ترس خودنمائی میکند.  وقتی بحث آزاد درنگیرد طبعاً همه کس خود را محق میداند و می پندارد نظریه او درست است.  کما اینکه ادعا نمیشود هر آنچه اینجا بیان شد لزوماً درست باشد.  خوشبختانه بحث های علمی سالمتر و کم حاشیه تر از بحث های سیاسی است زیرا در مباحث سیاسی، اغلب ایدئولوژی مبنای تقابل اندیشه هاست و چون در مقام حرف همه متشابهاً ادعای پیروزی دارند توافقات کمتر دست میدهد. 

خلاصه آنکه، بنا بر سنت عادت کرده ایم در برابر هر تزی، تصویر دوقلوی آنرا هم مجاز دانیم.  اگر یک جهان باصطلاح "مادّی" داریم لابد باید یک جهان "غیرمادّی" هم باشد که ما آنرا درک نمیکنیم.  اگر یک مظهر پاکی و نورانیت داریم، یک معادل ناپاکی و تاریکی هم باید موجود باشد.  ولی از کجا معلوم که این تشابه سازی در واقعیت همیشه برقرار باشد کما اینکه مثال گرانش نیوتونی از همین قسم است.  اگر از زاویه یکتا پرستان هم نگاه کنیم، اگر به احدیت و یگانگی ذات باری باورمندیم چرا باید در برابر تز یگانگی جهان مادّی مقاومت ورزیم؟  اگر میدانستیم مادّه چگونه از اعماق کائنات جوشیده و بصورت حاضر تجسد و تکثر پیدا کرده (1399/2/18) روزی هزار بار سرِ تعظیم برابر جرم گِل ناچیز فرود میآوردیم!  اگر این را بواقع میدانستیم، مادّه را اینگونه حقیر قلمداد نمیکردیم!  و اگر اینها و خیلی چیزهای دیگر را میدانستیم وضع ما اینگونه نمیبود!  در پایان تأکید شود نگرش حاضر ربطی به اصطلاح رایج مادّه گرایی نزد عموم ندارد که اشاره به طمع جمع ثروت است که اتفاقاً این نزد داعیان قلابی معنویات رایج است.

  • مرتضی قریب
۲۶
ارديبهشت

مادّه گرائی

   در صدد درج مطلبی بودیم درباره "رمز پیشرفت" که این روزها دغدغه افکار عمومی شده افسردگی بسیاری را در پی داشته.  اما با دیدن نظر یکی از خوانندگان در هامش مطلب اخیر که او هم به مطلب مهمی اشاره کرده بودند منصرف شده فعلاً درباره عنوانی که ملاحظه میفرمائید مختصری خواهد آمد.  ایشان مرقوم فرموده اند "...تا اینجا اینگونه درک کرده ام که شما در فلسفه معتقد به مادّه گرائی یا اصالت مادّه هستید و خارج از مادّه چیزی را باور ندارید و .." ایشان با زبانی مهرآمیز، در پایان راه حل های نوین را طلب کرده اند. همینجا از خوانندگان تقاضا میشود هر نقدی دارند بی دغدغه بنویسند.

   البته مطلب هم برای اینجانب و هم برای ایشان روشن است و ابهامی وجود ندارد.  اما چه کنیم که برای خیل جوانان و بسیاری از هموطنان عبارت "مادّه گرائی" مترادف است با بیغیرتی، بی حیایی، بی اخلاقی، و خیلی پستی های دیگر.  کما اینکه راقم این سطور و بسیاری هم سن و سالان ما در دوران جوانی با شنیدن "مادّه گرائی" خود بخود اخم کرده همین معانی اشتباهاً به ذهن متبادر میشد.  در آن سالها آموزگاران کارکشته ای در اطراف نبودند تا روشنگری کنند در عوض، روشنفکرانِ پُر سروصدای چپ برای جوانان جذابیت داشتند.  فلسفه اصلی گروه های چپ همانا مادّه گرائی یا ماتریالیسم بود که در معنای خودشان از آن سود میبردند.  باید اذعان کرد که روشنفکران ما در آن ایام غالباً مفاهیم مهم را باستناد اشخاص شاخص پذیرا بودند و جوشش درونی معانی کمتر بچشم میخورد.  یعنی اگر فلان مطلب درست است بخاطر اینست که بهمان فیلسوف فرموده و جای چون و چرا ندارد.  اینهم از همان عوارض متعدد ایدئولوژیست که بارها گوشزد کرده ایم.

    مادّه گرائی در حقیقت در مقابل "ایده آلیسم" است.  چون شرح این مکاتب در خلال نزدیک 400 مطلب وبگاه بسیار گفته شده، خواننده علاقمند بهتر است با کلمات کلیدی در صفحه اصلی آنها را دنبال کند.  مثلاً با زدن کلمه کلیدی "روح" که مرتبط با ایده آلیسم است 15 مطلب مرتبط بالا میآید.  یا اگر حوصله ندارید فقط مطلب "رسم زمانه" آنرا دنبال کنید که حاوی شرح مبسوط است (1401/6/5).  اما بطور خلاصه اصطلاح مادّه گرائی برای کسی با معناست که به چیز دیگری مثل ایده آلیسم قائل باشد.  منتها از لحاظ اصولی از دید راقم این سطور این عبارت حشو است زیرا تلویحاً اشاره دارد که چیز دیگری بغیر از دنیای مادّه نیز وجود دارد!  حال آنکه جهان واقعی ما همین است و المثنی یی وجود ندارد که پیرو این یا آن باشیم.  متشابهاً طرفداری از مادّه یا مثلاً پرستش مادّه و امثال آن بی معناست و این نیست که کسی را بخواهیم بدان منتسب کنیم.  بعبارت ساده تر اگر قائل بوجود چیزهائی از قبیل "روح" و امثال آن هستیم چه مانعی دارد آن را در قالب همین عالم پذیرا باشیم؟  بعلاوه چیزهائی مثل ذهن، نفس، احساسات، و امثال آن هم هست که از نوع مادّه متجسد نیستند ولی چون از تجلیات مادّه اند وابسته به وجود مادّه اند و بدون حضور مادّه ابداً نمیتوانند حضور مستقل داشته باشند. 

   حتی در فیزیک نیز با موارد مشابه روبرو هستیم و جای هیچگونه تعجب نیست.  مثلاً مفهومی داریم بنام "سرعت" و یا شتاب و امثالهم.  حالا بفرمائید سرعت آیا مادّه است؟! یا از عوالم باصطلاح روحانی است؟  آیا از جهان دیگری آمده است؟  چون چیزی قابل لمس و مادّی نیست پس چیست؟  پاسخ صحیح این است که سرعت مفهومی مرتبط با مادّه در حال حرکت است.  کیفیتی است که تا مادّه وجود نداشته باشد و حرکت موضوعیت نداشته باشد گفتگو از سرعت بی معناست.  سرعت بصورت مطلقِ آن بی معناست مثل اینکه در کلاس درس بگوئیم امروز "سرعت" وارد کلاس شد!  همه خواهند خندید.  ولی عجیب است که در موارد مشابه نه تنها کسی نخواهد خندید بلکه با شنیدن لفظ مادّه گرائی با خشم به چهره شما نگاه میکنند!  زیرا مغز ما از ابتدا با آموزه های مطلق پر شده و هیچگاه فرصت نداده اند تأملی درباره آنها شود و معصومانه درباره آنها پرسش شود.  بی جهت نیست که در نظام های ایدئولوژیک افراد پاک را به اتهامات واهی راهی بیدادگاه های تفتیش عقاید کرده آثار هرگونه پرسشگری را با حذف فیزیکی این افراد از صحنه پاک میکنند. 

خلاصه آنکه، دانشپژوه امروزی استدلال علمی را پذیراست کما اینکه در خلال مطالب پیشین از نرم افزار و سخت افزار مثال آوردیم تا او این مشابهت ها را با آنچه درباره مجردات گفته شده درک کند.  مع الاسف، رسوبات فکری همواره مانعی بزرگ در این راه بوده و نبود اندیشمندان مستقل و مهمتر از همه محیطی سالم و آزاد همگان را درگیر سوءتفاهمات کرده به محض بحث درباره مادّه زبانها دچار لکنت میشود.  توگوئی قبول واقعیت مادّه گناه است.  خلاصه، با تحمیل و فشار، واقعیتهای جهان مادّی به نفع حیات اُخروی نفی میشود تا مگر سوداگران اُخروی بالاترین بهره مادّی را از این معرکه ببرند.

  • مرتضی قریب
۲۸
اسفند

دین و فلسفه

   موضوع حاضر به یکی از معضلات معاصر میپردازد.  بیائید لحظه ای فارغ از هرگونه پیش داوری و فارغ از هرگونه سوگیری، به قضاوتی منصفانه بنشینیم.  یگانه ابزار داوری را منطق قرار دهیم.  پرسش اساسی این است که آیا دین بدون وجود مراسم و مناسک میتواند دین باشد؟!  آیا این ادعا صحیح است؟  آیا مصداقی در تأیید این ادعا هست؟  مثلاً اگر صرفاً وجود یک خدای یگانه را، بدون وجود هر پیرایه دیگری، با هر نامی که میخواهد باشد، جوهره دین قرار دهیم آیا میتوان آنرا دین نامید؟  بنظر نمیرسد چنین باشد زیرا امثال این آموزه ها، بسیار پیش از ظهور ادیان تک خدائی، بعنوان مضامینی در فلسفه وجود داشته بدون آنکه صحبتی از دین در میان بوده باشد. 

   حال چگونه ممکن است دینی با محوریت خدای یگانه، تحت هر نامی، بوجود آمده باشد و ناگاه این دین جهانگیر شده اتباع فراوانی پیدا کرده باشد؟ اینجاست که تفاوت دین و فلسفه آشکار میشود.  اگر افعالِ عملی مانند مناسک و احکام برای حفظ و اشاعه آموزه ای، که بتنهائی خود فلسفه است، وجود نداشته باشد، مصداق دین پیدا نکرده و پیرو پیدا نخواهد کرد.  لذا میتوان گفت اصلِ دین همانا باورهاست (= فکر و اندیشه) که از سنخ فلسفه است منتها تا با اعمال (= مراسم و مناسک) توأم نشود مصداق دین پیدا نمیکند.  اعمال مُلهم از باورهاست و خود از سوی دیگر باعث تقویت و ماندگاری باورهاست.  پس دین بدون مناسک، دین در آن معنای رایج خود نبوده و دوامی نخواهد یافت.  مناسک است که پیروان را گرد آورده و مانع خروج پس از تشرف به دین میشود.  لذا چون باور اصل است، متشابهاً ادیانی میتوان سراغ گرفت با محوریت دو خدا یا چند خدا یا اصلاً بدون خدا.  منتها همه در اینکه مناسک باید باشد اتفاق نظر دارند. 

   مرز بین دین و فلسفه کجاست؟  با اینکه فلسفه مختص قلمرو باورها و نظرهاست منتها گاه استثنائاتی روی میدهد.  نزدیک 3000 سال پیش، حکیم و ریاضی دانی بنام فیثاغورث با مطالعاتی که در سرزمین های شرق داشت از خود مکتبی بجا گذاشت.  او علاوه بر تحقیقات در باب اعداد، در هندسه قضیه موسوم به خودش در مورد مثلث راست گوشه را اثبات کرد.  حکمای یونان هریک درباب منشاء عالم اعتقادی داشتند.  یکی مثل طالس میگفت همه چیز از آب بوجود آمده، دیگری هوا را ماده المواد میدانست و قس علیهذا.  فیثاغورث عدد را اصل عالم دانسته و میگفت همه اعداد از ترکیبی از اعداد درست بوجود آمده اند.  این اعتقاد بقدری قوی بود که پیروان او مکتبی رازورانه حول و حوش اعداد بوجود آورده و اسرار خود را بروز نمیدادند.  گفته میشود یکی از اعضای فرقه بدرستی پی برد که جذر عدد 2 (اندازه وتر مثلث راستگوشه ای با اضلاع 1 و 1) را نمیتوان با هیچ کسر گویائی نمایش داد (یعنی گُنگ!).  چون این راز سر به مُهر، که برخلاف آموزه ها بود، به بیرون درز کرد سایر اعضای فرقه لاجرم او را کشتند.  شاید البته این افسانه باشد ولی حاکی از حقیقتی مهم است که چگونه مکتبی فلسفی با بمیان آوردن "ایمان" میتواند بسمت نحله های آئینی مشابه ادیان سوق پیدا کند. 

    اکنون بعنوان مطلبی حاشیه ای چون ذکر خیری از فیثاغورث شد، درخواستی از حضرات علما مطرح است.  امروزه آنان بر بالای منابر ساعتها بدون خستگی از جن و انس تا زمین و زمان دادِ سخن داده ادعای شرح حقایق دارند.  بد نیست یکبار هم که شده بخود زحمت داده این قضیه فیثاغورث را بعنوان حقیقتی کوچک اثبات کنند.  چند نفر، که راه حل آنرا قبلاً ندیده باشند، قادر به حل مسأله ای که 3000 سال پیش ذهنی کنجکاو آنرا حل کرد هستند؟  اگر که نتوانند دستکم یک چیز اثبات میشود و آن اینکه چگونه دراین درازنای تاریخ، عقل را خوار و بیخردی را برکشیده اند!  فکر کنجکاو و جستجوگر را به انزوا کشانده، افکار بی پایه و مباحثات تکراری بیهوده و بسا تفرقه افکنانه را پیش برده اند.

   بالاخره آیا دینِ فاقد مناسک هم میتواند وجود داشته باشد؟  اگر معنا محل توجه باشد و نه نام، پاسخ میتواند مثبت باشد.  یعنی اگر، طبق تعریف، مقرر باشد جوهره دین اخلاق باشد، طبیعی ترین نمود دینِ حقیقی همانا اخلاق است.  اخلاق طبیعی ربطی به پیام آوران دین نداشته بلکه قدمت آن به قدمت بشر روی کره خاک است.  چگونه؟  تصور کنید صدها هزار سال پیش، دو نفر همگام در یکی از دشت های خالی آن دوران راه می پیمودند.  ناگهان یکی بر زمین میافتد.  چه میشود؟  دیگری بکمک او شتافته بلندش کرده از حالش جویا میشود.  این یعنی اخلاق طبیعی!  زمین خورده حتی اگر حیوان هم میبود شاید از کمک او برخوردار میشد.  سعدی نیز همین مضمون را بازگفته "یکی در بیابان سگی تشنه یافت/ برون از رمق در حیاتش نیافت .." که حکایت از ذاتی بودن اخلاق طبیعی در سرشت بشر دارد.  و مهمتر اینکه شکل متعالی آنرا در حیوانات میتوان سراغ گرفت بشرح مطالب قبلی (1403/10/13).  لذا اخلاق که از ابتدا بطور غریزی و بدون واسطه گری دین و پیام آوران آن در انسان موجود بوده، همچنان نیز هست بدون وجود برچسب دین.  اتفاقاً تنها پدیده ای که قادر است زنگاری تاریک روی آن کشیده آنرا از اثربخشی ساقط سازد همانا ابزار دین است!  متشابهاً وجود این همه مسئولین فاسد از آنروست که مناسبات حاکم آنها را فاسد کرده نه اینکه ذاتاً فاسد باشند که چه بسا به تلبیس و حیل سلیمان هم دیو شود!

   چگونه است که مناسک چنان اهمیت یافته که اصل باورها را تحت الشعاع قرار داده توگوئی خود رکن اصلی دین است؟  در پاسخ بنظر میرسد که از یکسو، بشر ذاتاً عاشق مراسم و مناسک است و آئین های عملی را، حتی آنها را هم که جنبه فرهنگی و غیر دینی دارد، دوست میدارد.  ضمناً عمل کردن بمراتب سهلتر از تفکرات انتزاعی و استدلالات عقلی است. اما از سوی دیگر، این عشق و علاقه، اربابان دین را برآن داشته تا آنرا به نفع تحکیم نهاد خود مصادره به مطلوب کنند.  این رویه از گذشته های بسیار دور، چه دوران رواج معابد و چه تا به امروز معمول بوده و مناسک عملاً در خدمت مبلغان و حفظ تشکیلات آنان قرار گرفته است.  این تازه درباره باورهای متعارف و خوش خیم بوده حال آنکه آموزه های انحرافی و غیر انسانی برای بقای دین خود و حفظ پیروان خود قطعاً چاره ای جز تمسک به مراسم و مناسک ندارند. در این حالت، دین بصورت فرقه ای در میآید که هرکس وارد آن شود بعید است بعدِ پشیمانی بتواند از آن خارج شود. 

   با اینکه باورهای اخلاقی نیازی به مناسک ندارند استبعادی هم ندارد که باورهای نیک دارای مناسک باشند.  اصولاً اگر حرفی برای گفتن باشد و کسی بخواهد آموزه های نیک بر جامعه عرضه کند نیازی به دفتر و دستک و خدم و حشم ندارد.  نمونه آن بودا است که هرچه پیروان اصرار کردند بگوید از آسمان حامل پیام است زیر بار نرفته آنچه پیرامون وی شکل گرفت از نوع خوش خیم و دور از خشونت آن بود.  اگر بعداً دیگران چیزهائی بدان افزودند آن مطلبی دیگر است.  اما استفاده از دین بعنوان ابزار، مترادف سوار شدن بر احساسات عامه است.  در این رابطه بد نیست فیلم کشتی تایتانیک را از منظر دیگری ببینیم: در حالیکه کشتی در حال غرق شدن است، ناخدا بهمراهی دسته ارکستر در مقابل چشمان وحشت زده مسافران و خدمه، بر تنها قایق نجات نشسته به بازماندگان دلداری داده میگوید قلوب خود را به یاد خدا اطمینان دهید!  سپس همه را به امان حق رها کرده خود به ساحل نجات می شتابد. 

   نکته اینجاست که مخاطبان فلسفه را اغلب افراد فرهیخته تشکیل میدهند منتها کم تعدادند.  مخاطبان دین عامّه مردمند با سطح سواد اندک اما پُرتعداد.  حال اگر شخصیتی بدکردار در پی تسلط بر جامعه باشد از چه راهی وارد خواهد شد؟ دین یا فلسفه؟  واضحاً ابزار دین را انتخاب خواهد کرد.  که هرچه سطح سواد جامعه پائینتر، کارآئی این ابزار بالاتر.  تاریخ گذشته ما مشحون از کارکرد این شیوه بوده و وارث نتایج شوم آن هم بوده ایم.  برای ادامه و استمرار این چرخه معیوب، ناگزیر باید سطح سواد عمومی جامعه عامدانه پائین نگهداشته شود و درهای آگاهی بروی او بسته باشد.  حضور آن نیروی سنتی سازمان یافته آشنا برای همه، که همواره با گسترش سواد و آگاهی و آزادی در جامعه ما مخالف بوده در ادامه همین مسیر بوده و هست.  مادام که اینگونه باشد انتظار برای تحولی سازنده بیهوده است. مگر که این دور باطل توسط خردمندان شکسته شود و به برقراری آموزشِ درست بر پایه تعقل و استدلال و برتری دادن آن بر حفظیات و سخنان بیهوده بیانجامد.

   اما دراینکه "رفاه" باعث بی دینی مردم شود شاید حقیقتی نهفته باشد.  در اینکه حکما و راهنمایان واقعی جامعه همواره آرزومند رفاه و شادکامی مردم بوده اند تردیدی نیست.  منطق نیز چیزی جز این نمیگوید زیرا فلسفه و دین برای خدمت به مردم است و نه مردم برای خدمت به این دو.  اما اینکه رفاه باعث بی دینی شود فقط از یک ایدئولوژی انحرافی ساخته است.  نظامی خودکامه سوار بر نگرشی اهریمنی، مایل است بجای اینکه دست مردم بسوی عامل واقعی مشکلات، شخص خودکامه، نشانه رود، درعوض، همواره بسوی آسمان بلند باشد تا پاسخ فقر و مسکنت خود را از آسمان مطالبه کند.  با چنین نگرشی، فرض بر اینست مادام که فقر و استیصال حاکم باشد مردم فقط با آسمان طرف خواهند بود و او را مسئول خواهند پنداشت.  پس اگر چنین باشد چگونه روندی دائمی باشد؟  یک راهش در دعای باران است یعنی یک بی آبی و خشکسالی مزمن غیر قابل علاج ایجاد شود.  چگونه؟ بهترین راه همین ترفند افزایش جمعیت فوق تحمل اقلیم است که طبعاً سال به سال بیشتر و وخیمتر و لاعلاج تر میشود.  این و بسیار بیشتر از این فقط در سایه ایدئولوژی انحرافی میسر است!

خلاصه آنکه، پایان داستان چیست؟  فرق میان دین و فلسفه کدام است؟  نتیجه گیری با توجه بمطالب یاد شده برعهده مخاطب است.  در حالی که قلمرو فلسفه و دانش در را به روی آرای مختلف باز گذاشته، دین مجبور است برای حفظ موقعیت خود هر عملی را مجاز شمرده مبادا پیروانش پریشان و پراکنده شوند.  شاید شاه کلید حل معضلات حاضر بازگشت به خویشتن خویش باشد.

  • مرتضی قریب
۲۸
بهمن

بُت ها و ایدئولوژی

    اول بار اصطلاح "بُت" برای موانع ذهنی در دریافت حقایق را فرانسیس بیکن بکار برد.  او این موانع فکری را در قالب بت های چهارگانه حدود 400 سال پیش در کتاب "ارغنون نو" تشریح کرده و مروج سبک تجربه گرائی در تحصیل علوم بوده است.  همعصر او، رنه دکارت شیوه عقل گرائی صرف را ترویج داده و هردو از پیشگامان علوم جدید بوده اند. 

   بطور خلاصه، صرفنظر از نامگذاری، دسته اول از این موانع، خیالبافی و کاستی های حواس بشر فارغ از رنگ و نژاد است.  البته امروز میدانیم که موانع مزبور با ابداع سنجشگرها بطور بیسابقه ای مرتفع شده است.  دسته دوم این بت ها، ناشی از نوع تربیت و تحصیل که اختصاصی هر فرد است.  دسته سوم، موانعی است که در اثر گفتگوهای کوچه و بازار ذهن فرد را شکل میدهد و امروزه میتوان آنرا از همان قسم اطلاعات غلطی پنداشت که سازمان ها و حکومت های نابکار در رسانه ها منتشر و عامدانه با لفاظی ذهنیت مردم را از دریافت حقایق منحرف میسازند. 

   اما دسته چهارم که بطور مشخص مد نظر ماست، موانعی است که بنظر بیکن توسط فلسفه یا مذهب ایجاد شده و تصویری کاذب از حقیقت را ارائه میدهند.  از همین رو بیکن توصیه میکند که در قبول قول پیشینیان باید دست از تعبد برداشته و در عوض، نیروی اندیشه را بکار گرفت.  کما اینکه مطالب پیشین ما نیز خواننده را مکرر از تقلید برحذر داشته بود!  به همین جهت، او فلسفه قدما را مورد نقد قرار داده و اشاره میکند که دیدگاه های افلاطون و ارسطو موجب یکسو نگری شده انسان را قرنها از راه درست تحصیل معرفت منحرف ساخته است.  بویژه متکلمان و روحانیان را نمایندگان ضلالت آفرین این دسته میشمارد.  او استدلال صرفاً عقلی که با شواهد تجربی همراه و سازگار نشده باشد را رد کرده نمونه غلط روش قدما تلقی میکند.  از آنسو، گردآوری مشتی اطلاعات تجربی بدون آنکه نظریه ای درصدد تعمیم آنها باشد را نیز ناکافی دانسته است.  خوشبختانه امروز میدانیم که روش درست همانا ترکیب توأم نظر و تجربه هردو با هم است.

   بحث حاضر درباره دسته چهارم از موانع فکر است که بنظر میرسد هسته اصلی ایجاد ذهنیت های نادرست و مشکل مبرم امروز ما و بلکه منطقه است. بی شک تعصب در دامن زدن به اعتقادات نادرست و استمرار آن از عوامل مهم و از ملزومات حوزه ایدئولوژی است. خوشبختانه علوم تحققی با انفکاک تاریخی خود از حوزه ایدئولوژی، تعصب را پشت سر باقی گذاشته  بطوریکه امروز جائی در بحث علوم ندارد.  هر مقوله ای از علم که سازگاری با تجربه یا بدنه اصلی علم را از دست داده باشد بدون هیچگونه تعصب یا جنگ و نزاعی بکناری نهاده میشود!  نیک بختانه، دست اندرکاران حوزه نظر یعنی فلاسفه نیز دریافته اند که نظرات و دعاوی خود را بدون تعصب و درگیری فیزیکی ارائه کرده و از اینکه دیگران از مکتب آنان انتقاد کرده آنرا به چالش کشیده و رد میکنند کینه ای به دل نگیرند.  اما ادیان چطور؟

   شوربختانه مطلب در مورد ایدئولوژی دینی بکلی متفاوت است و ورود روانشناسان و جامعه شناسان را میطلبد.  از آنجا که مذهب خود نوعی ایدئولوژیست، مانند هر مکتب فلسفی گوهر آنرا معدودی باورهای ثابت موسوم به "اصول دین" تشکیل میدهد.  این اصول صرفاً نظری و مربوط به عقیده و حوزه ذهن بوده و متفاوت است با آنچه که یک سری مراسم عملی و دستورات شرعی بنام "فروع دین" است.  عامه معمولاً بخش اخیر را گوهر دین گرفته از "اصول" عقاید غافلند!  تازه همین اصولِ لایتغیر هم در ادیان مختلف متفاوت بوده بسا با یکدیگر در تناقض باشند.  بعلاوه، همانگونه که پیشتر گفته شد گزاره های فلسفی از آنجا که صرفاً مبتنی بر نظر بوده ملازم تجربه نیستند لذا همگی متشابهاً میتوانند درست و در عین حال متشابهاً نادرست باشند.  بنابراین جای بسی حیرت است که چگونه اتباع ادیان مختلف یکدیگر را تحمل نمیکنند.  مثلاً مردمی معتقد به اصولی متفاوت، در عین صلح و همزیستی با سایر شهروندان، لیکن نظام دینی تمامیت خواه صرفاً بر اساس تفاوت آرای نظری، آنها را مقتول یا زندانی کرده، بازماندگان را خانه خراب و از حقوق شهروندی محروم ساخته کسب و کار آنها را تعطیل و فرزندان آنها را از حق آموزش، حتی در خانه، محروم ساخته است.  این درجه از جنایت حقیقتاً بیسابقه است.  این بکنار، حتی آنان که اصول یکسان داشته اند صرفاً بخاطر عقایدی عادی، فرزند مقتول، پدر دستگیر، بستگان مرعوب، مادر هم دستگیر و متعاقباً از فرط استیصال خودکشی و هیچکس جوابگو نیست.  عجبا اعدام! صرفاً بخاطر آنچه در ذهن میگذرد؟!  جامعه ای این چنین و آب از آب تکان نخوردن حقیقتاً شگفت انگیز است.

خلاصه آنکه، ثروت و قدرت بویژه رکن اصلی نظامات اهریمنی بوده که تشنگانِ آن خود را ریاکارانه شیفته خدمت مینمایانند!

 

  • مرتضی قریب
۱۲
بهمن

ورشکستگی

   در جستجوی مطلبی در صفحات مجازی، خبری از نیروگاه بوشهر جلب توجه کرد.  در بازدید از نحوه پیشرفت نیروگاه های اتمی 2 و 3 و بمناسبت پنجاهمین سال تأسیس سازمان انرژی اتمی، ریاست آن ضمن سخنانی به پاره ای از دستآوردهای نیروگاه در حال کار فعلی اشاره کرده اند.  کاری به سخنان  عمومی نداریم زیرا معمولاً حرفها همه میتواند درست و در عین حال متشابهاً همه غلط باشد.  زیرا حرفها معمولاً فقط حرفند و همه کیفی و از همین روست که مطالب فلسفی همه میتواند درست و متشابهاً همه نادرست باشد!  اما وقتی پای عدد و رقم در میان باشد مسأله فرق خواهد کرد بویژه آنجا که درباره مسائل علمی و فنی باشد.  در این حوزه نمیتوان هر ادعائی از روی هوی و هوس ابراز کرد.  اینست که اینجا فقط به آن بخش از این سخنان که حاوی عدد و رقم است پرداخته و عیناً از خبرنامه سازمان انرژی اتمی ایران نقل میکنیم:

" در واحد یکم نیروگاه اتمی بوشهر حدود 70 میلیارد کیلووات برق تولید شده و این واحد با ظرفیت هزار مگاوات ساعت، سال دهم فعالیت خود را پشت سر گذاشته و همچنان بیش از 50 سال پیش رو دارد. ...
وی خاطرنشان کرد: نیروگاه‌های اتمی پاک هستند و تنها نیروگاه اتمی ایران در یک دهه گذشته توانسته علاوه بر ممانعت از انتشار آلاینده‌ها، در مصرف حدود 105 میلیون بشکه نفت صرفه‌جویی کند."

   رؤسای جمهور و سیاستمداران اگر در بیان اطلاعات علمی دچار لغزش شوند، باری، غمض عین رواست که مهندس نیستند اما آنها که در بالاترین مقامات فنی کشورند این امر قابل چشم پوشی نیست.  میزان تولید برق کیلووات ساعت است و نه کیلووات که عدد 70 برایش گفته اند!  اگر این سهو زبان باشد دومی و سومی را چه کنیم که به مگاوات ساعت به عنوان ظرفیت اشاره کرده اند که اشتباه و واژه درست مگاوات است که عدد 1000 بیان شده.  ببینیم اعداد چه میگویند.

برق ورودی به شبکه اگر نیروگاه در توان اسمی خود کار کرده باشد حداکثر حدود 900 مگاوات است زیرا حدود 100 مگاوات برای مصارف داخل نیروگاه مصرف میشود.  اگر خوشبینانه 300 روز سال هم مداوماً کار کرده باشد لذا:

انرژی یکساله برق  =  MWe  900*  day 300* h 24= MWh  6500000

و لذا برق حاصل از کار دهساله آن نظراً 65 میلیون MWh خواهد شد که نزدیک به رقم 70 مذکور در بالاست.  حال ببینیم عددی که راجع به صرفه جوئی در مصرف نفت ارائه کرده اند چطور است.  میدانیم هر بشکه نفت برابر 159 لیتر و حدوداً معادل  1.7 MWh گرما میباشد.  اگر این عدد را در 105 میلیون بشکه مذکور ایشان ضرب کنیم معادل 178 میلیون مگاوات ساعت خواهد شد که با راندمان یکسوم حدوداً 59 میلیون MWh برق میدهد و نه عدد 70!  کدام درست است؟!  برای یافتن پاسخ صحیح به گزارش عملکرد 6 ماهه نخست 1403 در همان صفحه نخست خبرنامه میرویم.  با کمال تعجب جلوی عبارات "میزان کل برق تولیدی" و "ساعت بهره برداری" و سایر مشخصه ها خالیست!! گزارش تماماً یک صفحه سفید است!  وقتی چنین اطلاعات ساده ای وجود ندارد جای شک و شبهه باز نمیشود؟  یا طبق معمول بنا بر پنهان کاری نیست؟  که برخی معتقدند عددها همه ساختگی بوده که با افتان و خیزان بودن کار نیروگاه دور نیست. 

خلاصه اینکه، این ورشکستگی منحصر به آب و هوا و خاک و جنگل و کوه و دشت و اقتصاد و نفت و گاز و انرژی نیست بلکه به اخلاقیات تسری و کل ارکان نظام بدان مبتلاست.  از انرژی اتمی گذشته نگاه کنید به اظهار معاون وزیر نیرو که از آمادگی صادرات برق حاصل از انرژیهای تجدید پذیر میگوید.  توگوئی برق آن از جنس دیگریست والا با این کمبود برق درباره صادرات نمیگفت!  یا یکی از رؤسای آموزش و پرورش که در واکنش به میانگین 10 در معدل دانش آموزان گفته بد هم نیست.  با این تصور که عده ای 19 و 20 شده اند ولی نمیداند به همین عده زیر 10 هم باید باشند!  آگاهی بر این موارد همه در حد معلومات متوسطه است!  وقتی عامل زیان چند ده میلیاردی کرسنت خود مدعیست و چنان میشود که مفسد و اختلاسگر، عزیز و محترم و خیّرین محکوم به حبس و اعدام باشند معلوم است که حوزه علم و معرفت از این جریان مستثناء نباشد.  بمصداق تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد، بهتر است این عزیزان کماکان به سخنان عمومی و تسلی بخش خود بسنده کرده به آمار و ارقام کار نداشته باعث تشویش اذهان عمومی نشوند.  بقای چنین نظامی در غفلت و بی خبری مردم است که از دنیا بریده باشند و آرزوئی جز یک معیشت حداقلی در سر نداشته باشند.

  • مرتضی قریب
۱۸
خرداد

وجود و هستی

    علیرغم همه کاستی ها، اینجا و آنجا تک و توک افرادی کنجکاو هستند که هنوز به زیر خط فقر سقوط نکرده که ذهنیت آنان تمام وقت معطوف نان شب باشد.  اینان گهگاه که از اخبار یأس آور روزانه غافل میشوند سوألاتی فلسفی از نوع ناب آنرا مطرح میکنند.  این پرسش ها که در مرکز فلسفه اولی است هر فیلسوفی پاسخی مختص خودش برای آنها دارد.  سخت ترین این پرسش ها در حوزه "وجود" است، و شاید سخت تر از همه، این پرسش است که " پیش از این جهان چه چیزی وجود داشته است؟!".  آنچه در پی میآید صرفاً تمرینی برای بکار انداختن اندیشه است و ادعائی بر یافتن پاسخ قطعی ندارد. 

    پیش از هر چیز باید بر این نکته تأکید شود که فلسفه میدان اندیشه ورزی است و بر خلاف علم که با پدیده های عینی سر و کار دارد، اینجا عرصه دیدگاه های مختلف است که همه میتواند درست و متشابهاً همه میتواند غلط باشد.  فرد میتواند سالها مکاتب و دیدگاه های مختلف را زیر و رو کند و در انتهای کار چیزی در دستش نباشد. از اینرو بجای اینکه مرتب از این یا آن فیلسوف نقل قول آورده آنرا ملاک قرار دهیم، آنچه را خود می اندیشیم مطرح و البته ذهن را برای دریافت و نقد آرای دیگران هم باز میگذاریم.  استادان فلسفه بجای اینکه سخنی از خود داشته باشند اغلب به آرای گذشتگان یا معاصرین می آویزند که ضعف رایجی است.  بی تردید بیان آرای دیگران به لحاظ تاریخی و آموزشی جایگاه خود را داراست.  ولی با توجه به روح زمانه، فرد اندیشه ورز میبایست به ترقیات در حوزه علم و فن توجه کرده آنرا در آرای خود تأثیر دهد. 

    باری، چیزی که پاسخ به پرسش مطرح شده در پاراگراف اول را دچار مشکل میکند، استنباط ما از واژه "وجود" است!  فرض کنید برای بهره برداری از آب، کسی را آورده ایم چاهی در اینجا حفر کند.  او بعد کمی تحقیق میگوید آب در این ناحیه "وجود ندارد".  منظورش از وجود ندارد چیست؟  منظورش اینست که اولاً موجودی بنام "آب" مورد شناخت همگان است و ثانیاً در جاهای دیگر "حضور" دارد، منتها در اینجا "حضور ندارد".  بنابراین عمده استفاده ما در محاورات از واژه "وجود" در همین معناست، یعنی آنچه که عقل متعارف به بودن آن اذعان دارد شامل حال وجود میشود.  بنابراین اگر گفته شود که "دیو شاخدار" وجود دارد، حقیقت آن موکول به آن است که قبلاً دیگرانی آنرا دیده باشند، اگر هم سابقاً میزیسته، آثاری از وجود آن مانده باشد که نزد اهل خرد قابل تأیید باشد.  میگویند پس چطور است که این موجود در کتابهای داستان "وجود" دارد؟  طبعاً این وجود یک وجود لفظی است که به اعتبار آن هر چیزی، حتی غیر ممکن، میتواند "وجود" داشته باشد.  مثل اینکه بگوئیم بزرگترین عدد زوج وجود دارد!  استفاده از واژه "وجود" در این موارد هیچ ربطی به آن معنا که در مثال آب گفته شد و سایر واقعیات ندارد.  شاید ادبا و نویسندگان در آینده واژه بهتری برای اینگونه معانی وضع نمایند. 

    گاهی هم درباره موجوداتی صحبت میشود که مادّی نبوده ولی اگر میگوئیم "وجود" دارند، بودن آنها بالذات نبوده بلکه بتبع بودن وجود دیگری است.  مثلاً وجود فکر (روح) بتبع جاندار است و وجود آن اصالتی را که درباره اشیاء بیان کردیم ندارد.  مثلاً نیکی یا بدی "وجود" مستقلی که مادّیت داشته باشد ندارد بلکه به اعتبار وجود دیگری معنا پیدا میکند.  یا مثلاً وجود "سایه".  البته نظر ایدئالیست ها برخلاف این بوده و میگویند افکار و حالات انسانی اصل است و جهان مادّی فرع!

    بالاخره، پاسخ سوأل اصلی چه شد؟  پیش از این جهان، چه چیزی "وجود" داشته است؟  چگونه ممکن است که از "هیچ" چیزی به وجود آمده باشد؟  در اینجا واژه "وجود" همان معنا را به ذهن متبادر میکند که در بالا در معنای وجود آب در مثالی که زده شد ایجاد میکند.  در حالیکه در این سوأل خاص واژه وجود نمیتواند آن کارکرد را داشته باشد.  شاید واژه دیگری باید استفاده شود مثلاً واژه "هستی".  با استعمال واژه اخیر دیگر پرسش از اینکه هستی از چه چیز بوجود آمده است بلاموضوع میشود زیرا هستی همواره "هست" بوده و اینکه چه چیزی پیش از "هست" بوده بی معنا میشود.  هستی همواره بوده گو اینکه کون و فساد در آن راه داشته و در معرض تغییر و تبدیل قرار داشته است.  جمله اخیر با آنچه فلاسفه و قدما بدان معتقد بودند بسیار فاصله دارد چه اینکه آسمان و موجودات سماوی را لایتغیر و غیر مادّی میپنداشتند.

خلاصه آنکه، گاهی اشتراک الفاظ در معانی دشواری هائی در جهت فهم پدیده ها ایجاد میکند.  پرداختن صِرف به الفاظ، در مسائل فلسفی و موضوعاتی از قبیل "وجود" دشواری هائی ایجاد کرده که با تغییر واژگان ممکنست حل شود.  اصطلاح "نیستی" که تاکنون در محاورات روزمره بکار میبردیم در واقع تبدیل نوعی از "هستی" به هستی دیگر است.  هستی همواره هست بوده و اصطلاحات "وجود" و "عدم وجود" که ناشی از طرز زندگی روزانه ماست را نباید در آن دخالت داد.

 

  • مرتضی قریب