فیزیک و انرژی

مطالب در رابطه با فیزیک، انرژی، فلسفه علم، و مسائل مرتبط می باشد. برای راحتی مطالعه از تابلت یا PC استفاده شود

فیزیک و انرژی

مطالب در رابطه با فیزیک، انرژی، فلسفه علم، و مسائل مرتبط می باشد. برای راحتی مطالعه از تابلت یا PC استفاده شود

محلی برای نقد و گفتگوی علمی در خصوص مسائل مبتلابه با تکیه بر کاربرد آموخته های کلاسیک در تبیین و تشریح این مسائل. در این رابطه خواننده تشویق میشود که از دریچه دیگری به مسائل پیرامونی نگریسته و آنچه را میبیند و میشنود را به بوته نقد و آزمایش گذارد.

بایگانی
آخرین مطالب

۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خرافات» ثبت شده است

۲۰
دی

مطلق اندیشی

    در فردای عاری از استبداد کشور، یکی از اولویت های نخبگان، پیراستن فرهنگ جامعه از خرافات و آموزه های غلط است.  آموزه هایی که همچون رسوبات، لایه لایه مغز های جامعه را خسته و فرسوده کرده است.  البته این مهم از مدتها پیشتر آغاز شده منتها زیر سایه استبداد ایدئولوژیک افتان و خیزان پیش میرود.  باید بدون خجالت و بدون رودربایستی آنچه را باعث ضعف و زبونی شده جمع آوری کرده به دور ریخت.  اکنون به برخی بطور مجمل میپردازیم.

منشاء بُت: در مطالب پیشین اشاره کرده بودیم که موضوع بت پرستی آن نبوده که مردم سنگ و چوب را بعنوان خالق جهان پرستش میکرده اند چه این از لحاظ عقلی پذیرفتنی نیست.  حتی موضوع پرستش را هم زیر سوأل بردیم.  منتها اینها همه بر مبنای اصول عقلی و بدون منبع ذکر شد.  اخیراً حین مطالعه کتابهای قانونی ثانی ( کتبی که رسماً در عهدین جدید و قدیم نیامده اما کلیسای کاتولیک و برخی نحله های یهودیت آنها را اصیل میشمارند) در بخش حکمت سلیمان تأییدی بر گفته های قبلی پیداکردیم.  بطور خلاصه منشاء آنرا احترام به درگذشتگان و پادشاهان نامی میداند.  میگوید "پدری که عزایی زودرس، از پایش انداخته بود، تمثالی از فرزند خویش را که زود از دست رفته بود، بساخت.  و او را که دیروز انسانی مرده بیش نبود، این زمان چونان خدا گرامی داشت، و رازها و آیینهایی از برای بستگان خویش مرسوم داشت.  پس آنگاه با گذر زمان، رسم کفرآمیز استوار گشت و چون شریعت به جای آورده شد. .."  و درباره تقدیس پادشاهان " هیئت آنها را آن گونه که از دور دیده میشدند بازنمودند، و تمثالی نمایان از پادشاهی که تکریمش میکردند، بساختند؛ بدین سان، بسبب این علاقه، انسانی غایب را آنچنان تملق میگفتند که گویی حاضر است.  حتی کسانی که او را نمیشناختند، به سبب جاه طلبی صنعتگر، به نشر پرستش او کشیده شدند، چه صنعتگر که بی گمان مایل بود خوشایند پادشاه افتد، میکوشید تا هنرش زیباتر از طبیعت بنماید، و مردمان چون جلب افسون ساخته او میشدند، آن که را پیشتر چون آدمی تکریم میکردند، زان پس چونان معبود شمردند.  و این گونه دامگهی از برای زندگی پدید آمد: آدمیانی که اسیر تیره روزی یا سلطه بودند، نام بی انباز را بر سنگها و تکه چوبها مینهادند."  عجبا نیک که بنگرید عده ای جاهل، فردی قسی القلب، و نه پادشاهی عادل، را امروزه بر منصب خدایی نشانده اند!  تصویرش چون بت بر سردر کوی و برزن دامگه تیره روزان گشته است!

فرعون: این نیز محل فریب شده است.  او را نماد ستمگری قلمداد کرده اند اما نیک که به گفتگوی او و موسی بنگرید میبینید که حرفهای موسی را بعنوان نماینده دشمن با صبر و تحمل بدون آنکه به وی آسیبی رساند گوش میدهد و در آخر بنظر میرسد که اوست که مظلوم واقع شده است.  عجبا که مستبدِ زنده، رقیب خود را به فرعون تشبیه میکند حال آنکه او نه تنها به مردم خود نیز گوش نمیدهد بلکه فرمان کشتار آنانرا صادر کرده است!  عجیب نیست؟

انسانیت: تاکنون هرگاه از کار خیر صحبت میشد میگفتیم "انسانی"، یعنی منسوب به انسان.  زیرا از گذشته های دور تاکنون انسان فقط نوع خودش را میشناخت و خود را مرکز عالم میپنداشت.  اما مدتیست وضع فرق کرده و در عمل، از طریق فیلمهای مستند، میبینیم که رفتار حیوانات بمراتب "انسانی" تر از ماست و باید با خانه تکانی در این مورد نیز تجدید نظر کنیم.  از آنسو، صفات رذیلانه را هم به حیوان زبان بسته منسوب کرده ایم و حالا میفهمیم که قضاوت پیشینیان چقدر جاهلانه بوده است.  در این مورد پیشتر بحث کرده ایم (1403/10/13) و فقط کافیست یک مورد فیلمی از سیل اخیر در جاوه اندونزی که در صفحات مجازی است را خواننده دیده و خود داوری کند.  فیل، ببری را از میان سیلاب بر پشت گرفته نجات میدهد!

تخریبگر: مردم عاصی شده از حجم بالای ستم و تبعیض برای جلب توجه مستبد به شنیدن فریاد دادخواهی، چند سطل زباله را آتش زده اند.  اما مستبد گوش شنوا نداشته در عوض، آنها را تخریبگر و اغتشاشگر خطاب میکند.  گاهی هم چند نهاد نظام و یک اتوموبیل دولتی علاوه بر سطل آشغال آتش زده شده است.  ببینیم تخریبگر واقعی کیست؟  این مردم؟ که هرچند اگر نمیکردند بهتر میبود ولی در نهایت مال خودشان را آتش زدند!  یا نظام که میلیاردها دلار مال مردم را به آتش کشیده؟  بدتر از بد تخریبی که مستبد به آب و خاک کشور وارد کرده که با هیچ پولی جبران پذیر نیست.  اما تخریبگر واقعی در گوشه امن نشسته دستور میدهد مردمی را که چند سطل زباله آتش زده اند به رگبار گلوله ببندند.  انصافاً کدام تخریبگر است؟

نوکری بیگانه: این نیز از واژگان تحریف شده ایست که واضحاً برازنده مستبد است که او میگوید مردم کوچه و بازار برای "بیگانه" کار میکنند!  حساب کاربری او برقرار است اما اینترنت مردم قطع است!  انصافاً نوکر کیست؟

ویترین: فرهنگ شیعه ابتکاری بخرج داده بنام ویترین برای نمایش به دیگران که سخنان خوب را در آن چیده است.  اما رفتاری که دارد برخلاف محتویات ویترین است!  مثلاً این شعر "بنی آدم اعضای.." سعدی که اتفاقاً بر سردر سازمان ملل نیز حک است ولی در عمل اگر عضوی از آنسوی دنیا بخواهد کمکی به اعضای به درد آمده اینسو کند فوراً صدای دشمن دشمن مستبد به آسمان میرود.  اگر هواپیمای مسافری را به عمد سرنگون میسازد ولی اشعار انسانی همچنان در ویترین باقیست.  برای یک مستبد ایدئولوژیک انسانیت جائی جز در ویترین ندارد که برای گروگان گرفتن جسد مردم بیگناه به بیمارستانها حمله کند و خانواده سوگواران را هم عذاب دهد.  حتی در اماکن متبرکه خودش بنام فرقه های رقیب بمب گذاری کرده و میکند تا آنها را بدنام و خودش را مظلوم جلوه دهد.  انصافاً منسوب کردن او به فرعون آیا جفای بزرگی در حق فرعون نیست؟!

خلاصه آنکه، مجموعه آنچه تحت عنوان آموزه های دینی فرهنگی طی قرون متمادی بر افکار حکومت کرده نتیجه ای که به بار آورده چیزی نیست جز هموار کردن جاده برای استمرار حاکمیت خرافات در وجدان عمومی.  به مصداق آنکه در هر واقعه بد ممکن است فرصت های جدید برای رستگاری وجود داشته باشد، مردم از هر صنف و مرام طی این مدت نزدیک به نیم قرن نه با درس و مشق و تئوری بلکه با تمام وجود خباثت نظام موجود را تجربه کرده و مدتهاست در صدد رهایی هستند.  منتها باید توجه داد چنانچه قبل و بعد رهایی، زیربنای فکری نظام با منطق و استدلال تشریح نشود هرگونه کامیابی ممکنست دولت مستعجل باشد.  دوای آن تفکر مستدل و پرهیز از مطلق اندیشی و انتخاب نخبگان در فردای آزادی است.

  • مرتضی قریب
۱۶
دی

جنگ و صلح

    این روزها که جنگ بار دیگر بر کشور سایه انداخته است بد نیست ببینیم نظر دیگران در این مقوله چیست.  و چه بهتر که نظر اندیشمندان بنام را در این عرصه جویا شویم.  یکی از این متفکرین که در گستره وسیعی از معرفت بشری کار کرده و عقایدش نه از راه نظریه پردازی و تئوری بافی بلکه تجربه گرائی بوده است، هربرت اسپنسر انگلیسی است (1820-1903).  بخش نظریات وی در باب جنگ و تطور اجتماع را از تاریخ فلسفه ویل دورانت بطور خلاصه نقل میکنیم:

   در حقیقت بزرگترین تغییری که که در سرتاسر تاریخ اقوام غربی رخ داده است عبارت است از جایگزین شدن تدریجی صنعت بجای روشهای نظامی و جنگی.  بجای تقسیم حکومت ها به دموکراسی، استبدادی، اشرافی و غیره باید تقسیم بندی اساسی را تمیز میان اجتماعات صنعتی و اجتماعات نظامی دانست.  اقوام و ملل بتدریج جنگ را کنار میگذارند تا از راه کار و صنعت زندگی کنند.  یک دولت نظامی همیشه متمرکز است و تقریباً همیشه استبدادی است.  تعاون و همکاری در آن اجباری و مبتنی بر نظم نظامی است.  دولت مبتنی بر جنگ، دینِ قدرت و قوه را ترغیب میکند و خداوند جبّار و منتقمِ جنگجو را پرستش میکند.  در این دولت امتیازات طبقاتی مستحکم است و استبداد مرد در زندگی خانوادگی در چنین دولتی مسجل و مسلم است.  چون در چنین جامعه ای بر اثر جنگ مرگ زیاد است تعدد زوجات مجاز میباشد و مقام زن پست است.  بسیاری از دولتها از اینرو جنگی و نظامی میشوند که قدرت مرکزی را زیادتر کنند و همه همّ و توجه را تابع همّ و توجه دولت سازند.  آدمخواری ننگ جوامع ابتدایی میباشد، ولی جوامع نو به جای فرد، جامعه ای را به زنجیر بردگی میکشند و تمام یک ملت را اسیر میکنند.  تا وقتی که جنگ از میان نرفته است تمدن عبارت خواهد بود از وقفه و فاصله کوتاهی در میان فاجعه ها و مصایب.  امکان تحقق یک جامعه عالی بسته به از میان رفتن جنگ است

   صنعت، بوجود آورنده دموکراسی و صلح است.  به محض آنکه زندگی از جنگ خلاصی یافت هزاران مرکز پیشرفت اقتصادی تولید میشود و قدرت به نسبت وسیعی از راه صلح و صفا در میان اعضای اجتماع تقسیم میگردد.  تولیدِ محصول، فقط جایی رو به افزایش مینهد که ابتکار آزاد باشد.  به همین جهت در جامعه صنعتی نفوذ و سلسله مراتب و طبقات که لازمه اجتماعات نظامی است از میان میرود.  مقام سرباز از اهمیت و افتخار سابق خود میافتد و وطن دوستی عبارت میشود از عشق به وطنِ خود نه بغض و کینه اقوام دیگرصلح، نخستین لازمه پیشرفت است و از میان رفتن جنگهای خارجی موجب تخفیف خشونت در زندگی داخلی میشود.  اکتفا به زنِ واحد، جای تعدد زوجات را میگیرد.  مقام زن بالا میرود و خروج زن از قید سرپرستی مرد امری طبیعی و مسلم میگردد.  خرافات مذهبی جای خود را به عقایدِ آزادی میدهد که هدف آن اصلاح حال بشر و تعالی اخلاق در روی زمین است.  کیفیت ساختمان صنعت، باعث میشود مردم کیفیت ساختمان جهان و قانون تغییر ناپذیر سلسله علت و معلول را یاد بگیرند.  به جای تفسیر ساده و آسان حوادث از راه دخالت قوای مافوق طبیعی، سلسله صحیح علل طبیعی اشیاء جایگزین میشود.  تاریخ عبارت میشود از تحقیق حال جامعه فعال نه جنگ پادشاهان؛ دیگر شرح حال اشخاص قوی صفحات تاریخ را تشکیل نمیدهد، بلکه شرح اختراعات بزرگ و افکار نو اساس تاریخ میگردد.  قدرت دولت کمتر میشود و قدرت طبقه مولد در داخل دولت زیادتر میشود.  این، یعنی عبور از وضع فعلی به مرحله پیمان اجتماعی.  مساوات در اطاعت، به آزادی در ابتکار؛ و همکاری اجباری، به همکاری اختیاری مبدل میگردد.  فرق میان اجتماعات نظامی و اجتماعات صنعتی عبارت است از فرق میان این دو عقیده که آیا مردم برای دولت هستند یا دولت برای مردم؟  قوانین اجباری و مصنوعی تغییر اجتماع مانند اخترگویی باطل و بی ثمر خواهد بود.

خلاصه آنکه، بسیاری از مواردی که مشابه وضع فعلی ماست با حروف خمیده تذکر داده ایم.  لذا آنچه مردم میپندارند که وضعیت 5 دهه اخیر بلای آسمانی بوده میبینیم که 200 سال پیش به روشنی دیده شده است، اگر نگوئیم ارسطو هم دیده.  یعنی اگر آموزش عمومی برقرار میبود، دیگر کسی به او که میگفت "جنگ نعمت است" توجهی نمیکرد!  کار آنها هم که بدنبال صلح و رواج صنعت بودند دیده نشد زیرا مردمِ عامی فریفته تبلیغات اند.  خوشبختانه امروز چشمها باز شده منتها نه از راه علم بلکه از مشاهده مستقیم رفتار حکومت گران، تجربه ای که بالاتر از تئوری است.  تجربه ای که بقیمت گران بدست آمده و از استبداد، صغیر و کبیرِ آن بجان آمده اند.  مستبد بجای گوش سپردن به اعتراض، آنرا اغتشاش نامیده دستور سرکوب مردم عادی بقصد کشت صادر میکند!  بجای گوش سپردن به خردمندان مرتب میگوید "دشمن"!  که او یک مستبد عادی کم آزار نیست بلکه یک مستبد ایدئولوژیک است که منطق ندارد.  او در عالم هپروت خود را قطب عالم امکان میپندارد!  مستبدِ کم آزار بعد چند سرکوب که دید فایده ندارد فرار میکند؛ اغلب به پناهگاه امن مستبدین یعنی مسکو. مستبد متعارفِ کم آزار که بهره ای از علم داشته باشد در سرکوب چندان پیش نمیرود و دستکم جان خود را نجات میدهد.  بشار اسد هم از همین زمره بود و اگر بخود واگذار میشد، اینهمه خرج روی دست ما نمیگذاشت و زودتر از این به پناهگاه امن مستبدین فرار میکرد.  منتها یک حکومت خارجی با هزینه گزاف از کیسه ملت او را وادار ساخت تا جنایت علیه بشریت را به حد کمال برساند و نهایتاً آن کند که چندین سال پیشتر میتوانست بکند.  اما مستبد ایدئولوژیک چنین نیست و بسی قسی القلب تر از رفقای خود است!  مستبدین هیچگاه از یکدیگر درس نمی گیرند.  هرکه ناموخت از گذشت روزگار، نیز ناموزد زهیچ آموزگار.

  • مرتضی قریب
۲۷
آبان

این رسوایی را از میان بردارید

    عنوان بالا جمله ای است که ولتر در سالهای دهه پایانی عمر خود تمام نامه هایش را با آن ختم میکرد.  برای چه؟ برای اینکه ولتر با اینکه قلباً مسیحی بود اما از دست کشیشان به تنگ آمده و میدید که این طایفه منطق پذیر نیستند.  مراد ما، شباهت اوضاع فرهنگی کشور با اوضاع فرانسه دوران ولتر است که البته صد چندان وخیم تر و رسواتر از آن دوره است.  امروز اعمال و رفتارهایی دیده میشود که دل هر آزاده ای را به درد میآورد.  آیا حمایت از فقرا و بی سرپرستان جُرم است؟  آیا سزای پاره کردن یک تصویر، قتل است؟  آیا هر اعتراضی به مفاسد، دشمنی با خدا و پیامبر است؟  آیا مهمترین معضل کشور در اوج فقر و فلاکت و نبود دارو و لوازم اولیه و در اوج بحران بی آبی و نبود هوای پاک برای تنفس، صرفاً موی زنان و دوچرخه و موتورسیکلت سواری آنان است؟  یا شاید دادن اختیار به عده ای آتش باختیار حلّال همه مشکلات باشد!

   ولتر بخاطر انتقاداتی که از دستگاه دین و دولت داشت تقریباً تمام عمر در تبعید خود خواسته ای بود که توانست دور از دستان شیخ و شاه فریاد دادخواهی خود را به گوش همگان برساند.  او گفته های خوشبینانه علمای عصر خود امثال لایب نیتس را به سُخره میگرفت که میگفت "خداوند همه چیز را به بهترین وجه ممکن مقرر کرده است!".  آنچه در پی میآید واکنش ولتر و همفکران او به مسائل آن دوره برگرفته از کتاب تاریخ فلسفه ویل دورانت است.  در کتب تاریخ، آن دوره به عصر روشنگری موسوم است و لازمست به شباهتها و راه حل های مسائل آن دوره با مسائل کنونی میهن خود توجه کنیم.

    بعد از زلزله وحشتناک 1755 لیسبون و نیز بعد از بلاهایی که کاتولیک ها برسر اقلیت پروتستان فرانسه آوردند، ولتر مطایبه و در پرده سخن گفتن را کنار گذاشته و بشدت با این روحیه عدم تساهل مذهبیون به مقابله برخاست.  او درباره زلزله مزبور و بیچارگی انسان در طبیعت که چند ده هزار کشته بجای گذاشت شعری سرود و عقیده "هر چیزی بجای خود نیکوست" را به چالش کشید.  خشم او بیشتر از این بابت بود که کشیشان فرانسه این مصیبت را نتیجه گناهان مردم لیسبون دانسته و در مقایسه با ابدیت ناچیز شمردند.  اما او در ضمن شعرش نتیجه گرفت "یا خدا میتوانست از این شرّ جلوگیری کند و نکرد، یا میخواست جلوگیری کند و نتوانست".  اما روسو، رقیب قلمی او، این فاجعه را اینگونه توجیه کرده و در جواب ولتر نوشت "اگر ما بجای شهرها در مزارع زندگی میکردیم اینهمه در زلزله طعمه مرگ نمی شدیم و سقف خانه ها بر سر ما فرو نمیریخت".  ولتر از این اعتقاد انحرافی به حیرت افتاد و از اینکه این دون کیشوت نام او را لجن مال کرده است سخت برآشفت و بجای نامه، با نوشتن کتاب "کاندید" آنهم ظرف 3 روز، او را به ریشخند گرفته بدو پاسخ داد.

   اصلاحات مذهبی آنگونه که در آلمان و انگلیس با موفقیت انجام شد نتوانست در فرانسه آنروزگار پا بگیرد.  لذا افکار مردم فرانسه ناگهان از ایمان آتشینی که موجب قتل عام پروتستانها گردید به کینه سردی مبدل شد که امثال لامتری و هلوسیوس و اولباک و دیدرو به مذهب پدران خود پیدا کردند.  در واقع اعمال ارباب دیانت باعث بیداری جامعه روشنفکری و فرهنگی فرانسه شد.  لامتری عقیده دکارت را که نیمه کاره رها کرده بود گرفت و با جسارت تمام اعلام کرد که "روح مادّی است و مادّه از روح جدا نیست و همواره برهم تأثیر متقابل دارند".  امثال این عقاید باعث تبعید لامتری شده هلوسیوس افکار او را دنبال کرده کتاب اخلاق کفر و الحاد را تألیف کرد که ضمن آن تمام اعمال انسان را ناشی از خودخواهی قلمداد کرد.  "حتی قهرمانان و جانبازان نیز در کار خود بزرگترین لذت را می یابند و بخاطر آن، اعمال خود را انجام میدهند".  وجدان، ندای ربانی نیست بلکه رسوب طوفان اوامر و نواهی پدر و مادر و معلمان ماست که از کودکی ما را فرا گرفته است و بگفته او اخلاق نباید روی الهیات بنا شود بلکه باید بر پایه جامعه شناسی قرار گیرد.  خیر و نیکی باید بر پایه احتیاجات متغیر بشر باشد و نه روی اصول و عقاید لایتغیر.  در ادامه همین خط سیر فکری، دیدرو میگفت "مردم هرگز آزاد نخواهند شد مگر آنگاه که سلاطین و کشیشان هردو به دار آویخته شوند" یا "زمین وقتی حق خود را بدست خواهد آورد که آسمان نابود شود".  روحیه آن عصر این چنین بود و مبنی بر این بود که باید علم را توسعه داد و صنعت را ترویج کرد.  صنعت به صلح منجر میشود و علم اخلاق نوی بوجود میآورد.  علیرغم مخالفت شدید کلیسا، دیدرو و دالامبر دست در دست هم این افکار تازه را در دایرةالمعارف بزرگ نشر دادند که ولتر نیز برای مدتی در حلقه نویسندگان مزبور درآمد.  او در بخش فلسفه که نگارش آنرا برعهده گرفت نوشت "باید حرف را کنار بگذاریم!".

   چیزی که خشم شدید ولتر را برانگیخت بیدادگری هایی بود که در حق اقلیت پروتستان در فرانسه انجام میشد، شبیه همان جنایاتی که امروز برای همه ما آشناست.  در 1765 جوانی شانزده ساله را به اتهام پاره کردن تصویر عیسی مسیح دستگیر و بعد از شکنجه و اعتراف گیری، سرش را بریدند و جسدش را در آتش سوزاندند.  ولتر در پاسخ به دالامبر که در نهایت یأس نوشته بود زین پس همه چیز را مسخره خواهد کرد نوشت "اکنون وقت شوخی نیست.  هزل و مطایبه با قتل عام سازگار نیست".  در همین زمان بود که شعار مشهور خود را برگزید "این رسوایی را از میان بردارید!". و بدین ترتیب روح مردم فرانسه را بر ضد افراط کاری کلیسا برانگیخت.  چنان آتش و گوگردی تهیه کرد که خانه اسقفان و کشیشان را سوزاند و قدرت کلیسا را درهم شکسته در برانداختن تاج و تخت سلطنت مؤثر افتاد.  او دوستان خود را به کمک طلبید تا به مبارزه برخیزند "ای عزیزان بیایید متحد شوید..این کهنه پرستان و دغلبازان را از میان بردارید، این دعاوی خنک و بی مزه، این مغالطات بی معنی و این قصه های دروغ.. و این اباطیل بیشمار را نابود کنید؛ مگذارید که هنرمندان اسیر بی هنران شوند، نسل آینده عقل و آزادی خود را مدیون ما خواهد بود".

   خواستند با اعطای مقامات، او را بخرند و صدایش را ساکت کنند ولی رد کرد و در عوض، رساله در باب تسامح را نوشت و در آن گفت که اباطیل ارباب کلیسا در باب اصول عقاید، باری، قابل عفو و اغماض بوده و میشد تحمل کرد اما "دقت ها و تعمق های بیهوده ای که بکار برده اند و در کتاب مقدس اثری از آن نمیتوان یافت، موجب شده که تاریخ مسیحیت با جنگ های خونین توأم گردد".  او میافزاید "مردی که به من میگوید: به آنچه من میکنم ایمان داشته باش ورنه گرفتار غضب الهی خواهی شد مثل آن است که میگوید: به آنچه من میکنم ایمان داشته باش ورنه تورا به قتل خواهم رساند... کسی که آزاد خلق شده است چه حق دارد یک نفر مثل خود را مجبور سازد که مانند او فکر کند ... کهنه پرستی که با جهل و خرافات درهم آمیخته، مایه بیماری تمام قرون و اعصار گردیده است".  لذا او در کتاب مزبور توصیه کرد که مردم به افکار یکدیگر در سیاست و فلسفه و مذهب با نظر تسامح و اغماض بنگرند.  حرکت بسوی بهبود اجتماع میسر نخواهد شد مگر آنگاه که بنای قدرت کلیسا درهم ریزد، بنایی که بر پایه عدم تسامح در عقاید و افکار است. 

   او در ذیل مادّه "موحد" در قاموس فلسفی خود چنین مینگارد " .. عبادتِ موحد، نیکی به خلق است و ایمان او تسلیم به خداست.  مسلمان فریاد میزند: وای برتو اگر به زیارت مکه نروی، کشیش به او میگوید: لعنت بر تو باد اگر به کلیسای نتردام مشرف نشوی.  اما او از همه فارغ و آزاد است و به همه میخندد، کار او کمک به مستمندان و حمایت از ستمدیدگان است".  ولتر خدا باور بود و میگفت خرافات مانند افعی بدور مذهب پیچیده و ما باید سر این افعی را بکوبیم بی آنکه صدمه ای به مذهب برسانیم. او دین را فارغ از خرافات میخواست هرچند دوستانش این خوشبینی او را با شک و تردید مینگریستند.

خلاصه آنکه، امروز دچار همان مسائلی در جامعه خود هستیم که فرانسه دوران روشنگری با آن دست بگریبان بود، منتها صدها بار وخیم تر و گسترده تر.  شاید اگر توده ها با تاریخ آشنا میبودند یا در مدارسِ ما در گذشته این وقایع تاریخی برای نوجوانان تدریس و تفهیم میشد و بحث کافی در مدرسه و بیرون مدرسه راجع به اینگونه وقایع صورت میگرفت تاریخ دوباره و در وجهی صدچندان وحشتناکتر برای ما تکرار نمیشد.  پس گوش فرا دهیم به طنین فریادی که همچنان پیچیده در گوش تاریخ است: 

این رسوایی و این بی آبرویی را از میان بردارید!.

  • مرتضی قریب
۱۸
آبان

رادیوم و مظفرالدین شاه

   آنچه در پی میآید بخشی از خاطرات موسیو پائولی فرانسوی است که از طرف دولت فرانسه مأمور میزبانی و همراهی مظفرالدین شاه قاجار بوده که در 1900 میلادی هنگام نمایشگاه بین المللی وارد پاریس شده بود.  در اینجا فقط بخش کوچکی نقل میشود که مشروح آن در جلد پنجم مجموعه مقالات عباس اقبال آشتیانی مندرج است.

".. واقعه ای که شاید بیش از همه موجب تفریح خاطر باشد پیش آمدی بود که موقع تماشای تجارب مربوط به فلز رادیوم رخ داد.  به این معنی که من در حین صحبت روزی از کشف بزرگی که به دست موسیو کوری انجام یافته سخنی به میان آوردم و گفتم که این اکتشاف ممکن است اساس بسیاری از علوم را زیر و رو کند.  شاه فوق العاده به این صحبت من عشق و علاقه نشان داد و مایل شد که این فلز قیمتی پر از اسرار را ببیند.  به موسیو کوری خبر دادیم، با اینکه بسیار گرفتار بود حاضر شد که روزی به مهمانخانه الیزه پالاس بیاید و چون برای ظهور و جلوه خاص مخصوص رادیوم لازم بود که عملیات در فضای تاریکی صورت گیرد من با هزار زحمت شاه را راضی کردم که به زیرزمین تاریک مهمانخانه که بخصوص برای اینکار مهیا شده بود بیاید.  شاه و همه همراهان او قبل از شروع عملیات به این اطاق زیرزمینی آمدند.  موسیو کوری در را بست و برق را خاموش کرد و قطعه رادیوم را که همراه داشت بر روی میزی گذاشت.  ناگهان فریاد وحشتی شبیه به نعره گاو یا آواز کسی که سر او را ببرند بلند شد و پشت سر آن فریادهای زیاد دیگری از همان قبیل ضجه اطاق را پر کرد.  همگی ما را وحشت گرفت، دویدیم چراغها را روشن کردیم دیدیم که شاه در میان ایرانیانی که همه زانو بر زمین زده اند دستها را محکم به گردن صدراعظم انداخته و در حالیکه چشمانش از ترس دارد از کاسه بیرون میآید ناله میکند و میگوید از اینجا بیرون برویم.  همینکه تاریکی به روشنائی تبدیل یافت حال وحشت شاه هم تخفیف پیدا کرد و چون دانست که با این حرکت، موسیو کوری را از خود ناامید ساخته خواست به او نشانی بدهد اما دانشمند مزبور که از این تظاهرات بیزار و بی نیاز بود از قبول آن امتناع ورزید. .."

   با اینکه خواندن مشروح خاطرات مزبور بسیار جالب و زوایای تاریک تاریخ گذشته ما را روشن میکند، اما منظور ما نه بدگوئی از شاه قاجار بلکه اشاره به حواشی آن است.  فلز رادیوم که با زحمات طاقت فرسای ماری کوری و مساعدت شوهر ایشان از عناصر حاصل از تجزیه اورانیوم تهیه و تخلیص شده بود با نیمه عمر حدود 1600 سال، خود با تابش آلفا تجزیه شده و در این فرایند ایجاد گرما و نهایتاً نور میکند که در تاریکی قابل رؤیت است.  مظفرالدین شاه فردی رقیق القلب ولی بسیار خرافاتی بوده از تاریکی وحشت داشت.  اما عجیب اینجاست که در میان این خیل همراهانِ او یک آدم دانا وجود نداشت که مشاور ایشان باشد.  چطور است که از این همراهان دستکم یکنفر حاضر نشد سوأل کند که این گرما و نور چگونه است که بی هیچ عامل خارجی از این تکه فلز بیرون میآید؟  همین امروز هم برای هر آدم عادی این سوأل همچنان مطرح است که چگونه چنین امری امکان پذیر است.  زیرا این پدیده با تجارب معمول ما همخوانی ندارد. 

   میپرسند بالاخره منشاء این نور و گرما که کاستی ندارد کجاست؟  هیچ عاملی آشکارا یا حرکتی که باعث و بانی آن باشد  وجود ندارد.  متفکر امروزی لابد خواهد گفت منشاء این انرژی در قلب مادّه است.  کسی که دروس جدید را خوانده باشد کمی جلوتر رفته میگوید از اتم هاست.  پس ارسطو درست گفته بود که نهایتاً سرچشمه قوا به جائی میرسد که حرکتی بنیادی وجود داشته باشد.  لابد دانشجوی فیزیک مدرن پا را فراتر گذاشته میگوید این همان حرکات ازلی و ابدی الکترونها در قلب ماده است.  منتها اینهم قانع کننده نیست زیرا یک میله آهنی متشابهاً دارای همان ساختار اتمی است بدون تظاهر گرما و نور!  نهایتاً سرچشمه انرژی را در هسته بظاهر ساکن و راکد ماده میبینیم و سلسله علل را بدان ختم میکنیم.  شرح بازدید تاریخی مظفرالدین شاه بهانه ای بود برای نقد گفتار ارسطو و بطور کلی سایر پیشینیان که همچنان دامنگیر ذهن دانشجویان و دانشپژوهان ماست.  زمانی در گذشته، عقلای زمانه با همه نیت خیری که ممکن بود داشته باشند نظرات خود را متکی به یافته های زمانه خود عرضه کردند.  اما امروز که مینگریم اغلب اشتباه بوده است.  باید به علم زمانه خود متکی بوده شجاعت بخرج داده آنها را کنار نهاد.  لابد این ایراد را خواهند گرفت که از کجا میدانید علم شما بر خطا نباشد؟  منتها خوبی و مزیت علم این است که هرگاه بفهمد بر خطاست، بدون تعصب نظریه جدید را جایگزین قبلی میکند و ابائی از اعلام آن ندارد.  ما امروز متکی به علم زمانه خود هستیم همانطور که پیشینیان به درک ساده خود از طبیعت متکی بودند.

خلاصه آنکه، باید از خود پرسید تا کی باید اسیر اوهام و خرافات بود؟  اگر در قرون ماضی زندگی میکردیم بهر حال از همین افکار که مطابق روح زمانه خود بود پیروی میکردیم.  اما امروز که بسیاری از تاریکی های گذشته روشن شده چه؟  آیا هنوز باید وابسته و دلبسته علوم غریبه باشیم؟  البته عده ای که هنوز همان حال و هوای پیشین را میپسندند فوراً سفسطه کرده میپرسند از کجا معلوم که فردا روزی دانش شما مهجور نشود که البته در بالا پاسخ آن داده شد.  حدود یکصد سال پیش وضع علم در کشور ما همان بود که نمونه آن را در سفر شاه قاجار دیدیم.  شاید مردم عامی حق دارند از پدیده های تازه در شگفت شده حتی آنرا شیطانی بدانند همانطور که اولین عکسهای اشعه ایکس که از دست گرفته شده بود آنرا مذموم و شیطانی دانستند. اما از مردم فاضل، هرقدر هم با علم روز بیگانه باشند، انتظار میرود پرسشگر بوده دستکم منطق را فرا راه خود قرار دهند.  اینکه ارسطو گفته است علت همه حرکات بر میگردد به محرک اول در فلک نهم که خود نا متحرک است، باری، فرمایشی علمی در زمان خود بوده و قرار نیست ملاک تجارب امروزی ما باشد.  چه بسا ایشان اگر زنده شده و اوضاع روز را میدیدند در تمامی فرمایشات خود تجدید نظر میکردند.  او که معلم اول بوده است بجای خود، اما با اینهمه فلاسفه و علمای قلابی که اوهام خود را دانسته و نادانسته به خورد جامعه داده اند چه باید کرد؟  متأسفانه امروز وضع علم در کشور تغییر ماهوی با یکصد سال پیش نکرده است.  که بموازات هرگونه پیشرفت ظاهری لازمست اصلاحات در ذهنیت ها نیز صورت گیرد که بسی مهمتر است.  در عوض، فضای امروز آکنده است از لاف و گزاف و اهالی واقعی علم یا مهجور و متروک و یا کوچیده اند.  خروج از این دایره باطل جز با آموزش عمومی و ترویج عقلانیت میسر نیست.

  • مرتضی قریب
۱۵
خرداد

تلخ و شیرین

    یکی از مشهورترین ضرب المثل های فارسی میگوید "حرف حق تلخ است"!  شاید این همه آن چیزی باشد که در صدد توضیح بودیم.  سوی دیگر این ضرب المثل شاید میخواهد بگوید که حرف های ناحق تلخ نباشد و چه بسا شیرین هم باشد.  سبب طرح ضرب المثل این پرسش اساسی است که فکر را همواره آزار میدهد: چرا در مقام مقایسه دنیای واقعیات (عین) با دنیای غیرواقع (غین)، دومی با اقبال بیشتری مواجه شده و کشش مردم بسوی دنیای غین بمراتب بیشتر از دنیای عین است.  یا بعبارت دیگر، چرا حوزه متافیزیک  شیرین تر از حوزه فیزیک است؟ 

   فرض کنید در محل همایش ها هستید.  در سالن اول، سخنرانی درباره بهینه سازی تبدیل فوریه در کاربست ارتباطات رادیوئی راه دور است و در سالن دوم، سخنرانی درباره تعبیر خوابهای شبانه و کاربست آن به نیت افزایش طول عمر است.  حتی متخصص هم باشید، باحتمال زیاد دومی را برای حضور انتخاب میکنید.  چرا؟ شاید دلیل واقعی ریشه در فطرت آدمی دارد که عاشق اِعجاب است.  میدانیم که دومی درباره دنیای غین است و لذا شیرینی خاص خود را داراست.  در حالیکه اولی درباره دنیای عینی بوده و با مباحث خشک سروکار داشته گیرائی ندارد.  دنیای غین، بخش تحلیلی مغز را بکار نمیگیرد و به تمرکز چندان نیازی ندارد حال آنکه کار در دنیای عین مقدار زیادی منطق میطلبد.  در دنیای واقعی اشتباه جایز نیست و اگر قرار بر تولید محصولی باشد ممکنست موجب خسران شود.  اما در حوزه متافیزیک علی الاصول اشتباه معنا ندارد زیرا در به روی همه ممکنات باز است چه قرار نیست مصنوعی از آن بیرون آید.  همه دعاوی متشابهاً درست اند و همه شیرین و دوست داشتنی.  از همین رو در سالن اولی یک نفر متکلم وحده است ولی در دومی همه حضار متشابهاً میتوانند صاحب نظر باشند!  بهمین قیاس میتوان فهمید که چرا مبحث سالن اول خشک و تلخ است و دومی چرب و شیرین!

    اصولاً طرح مباحث علمی و موضوعات قاعده مند برای ذهن ثقیل است و پذیرش آن مترادف تلخی در حالیکه مباحث مِن عِندی نقطه مقابل آن است.  رفاه امروز ما در سایه درافتادن با طبیعت است که مستلزم زحمت و مرارت و تلخی بوده است.  که اگر این نمیبود، بشر در پرتو گرمی متافیزیک همچنان به زندگی شیرین در غار ادامه میداد.  همین را در زندگانی روزمره شاهدیم که تناول شیرینی جات با همه لذتی که دارد باعث انواع بیماری هاست.  در مقابل، آنچه انسان را ازچنگ مرض و نکبت نجات میبخشد تجویز داروی تلخ است یعنی شفا بایدت داروی تلخ نوش!  میپرسند زندگی بر بستر تمدن یا در آغوش غار کدام شایسته تر است؟  اگر از منظر یک موجود فرازمینی نگریسته شود در حقیقت هیچ یک از ایندو بر دیگری برتری ندارد.  از منظر هوش کیهانی انسان متمدن و انسان نامتمدن هردو یکسان اند!  درک و قبول این معنا بسیار سنگین است.

   نگارنده روزی بر حسب تصادف، میزان اقبال مخاطبین را به عناوین مختلف این وبگاه مورد سنجش قرار داد.  مشاهده شد از میان موضوعات متنوع این سالهای اخیر آنچه بیشتر استقبال شده مطالبی با رنگ و لعاب عرفان و متافیزیک بوده است.  مثلاً با کمال تعجب، موضوعی کاملاً فنی با عنوان "غنی سازی" که لابد باید بیشر جلب نظر خواننده را میکرد جلب توجه نکرده ولی موضوعی با عنوان "عین و غین" و از این دست بیشتر مورد توجه واقع شده است.  این مقایسه سرانگشتی نشان از این دارد گویا طبقه باسواد دیگر علاقه ای به جزئیات زندگی نداشته دچار نومیدی شده نوعی میل به رفتار مشابه آنچه بعد حملات مغول به کشور بود دیده میشود.  که اصلاً نشانه خوبی نیست.  از یکسو با وجود چنین تمایلی و از سوی دیگر با وجود رشد فزاینده علم و جایگاه شامخ آن، متولیان حوزه غین برآن شده اند دعاوی خود را در زرورق های زیبا از علم پیچیده آن را ترویج دهند.  به این ترفند جدید "شبه علم" گفته میشود که شرح آن در مطالب قبلی رفته است.  اخیراً کلیپ هائی از این دست زیاد پخش میشود.  برخی از آنها کاملاً مشهود است که در اتاق فکر پرورش دهندگان خرافات ساخته میشود تا اذهان را سرگرم نگاه دارند.  نمونه آن یکی دو روز پیش دریافت شد که از قول انیشتن "راز" هائی را برملا میکرد و اتفاقاً در فواید دنیای غین سخن میگفت!  از دید تولیدکنندگان این مطالب گوئی یگانه دانشمند جهان انیشتن بوده.  شاید هم کس دیگری جز او را نمیشناسند و برای تزریق خیالات خود کانالی جز او نمیدانند. 

خلاصه آنکه، زهر شیرینی های کاذب امروز بیش از هرزمانی نمایان است.  ایران آینده نیازمند انقلابی فکری و عمیق است.  نه فقط جبران عقب ماندگی و نه فقط تعامل سازنده با دنیا بلکه فراتر از همه اینها، تولید کننده واقعی علم وفنآوری باشد و بجای تقلید و مصرف، در عوض اجازه دهد دیگران دنباله رو او باشند که این جز با شکست تحقیر کنندگانِ خِرد ممکن نیست!

  • مرتضی قریب
۲۰
فروردين

آموزش درست

   می پرسند روش تحقیق و مطالعه چیست و آثاری که باید خوانده شود کدام است؟  صفت "درست" به عنوان اضافه کردیم تا منظور آموزش فضیلت ها باشد و نه آموزش دروغ و دغل.  زین پس که میگوئیم "آموزش"، طبعاً منظور آموزشِ درست است.  بطور کلی موضوع "آموزش" را میتوان با انتخاب کلید واژه مزبور مشروحاً در مطالب وبگاه دنبال کرد.  اما روش درست تحقیق و مطالعه، روش علمی است که در مطالب پیشین مندرج است بویژه با تأکید بر شکاکیت.  براستی ما خود در تمتع از تمدن کنونی دنیا در عوض چه عرضه کرده ایم؟  باری، همانطور که اشتها، علامتی برای جبران کمبود انرژی بدن است، کنجکاوی نیز مکانیزمی برای جبران نادانسته های ذهن است!  این میل با خواندن آثار مکتوب ارضاء میشود.

  چه آثاری خوانده شود؟  اگر در صدد درک "عقب ماندگی" سیستماتیک کشور هستید توصیه میشود تألیفات فریدون آدمیت درباره نهضت مشروطیت و اندیشه های روشنفکران آن دوره مطالعه شود.  کتاب سیاحت نامه ابراهیم بیک و خاطرات حاج سیاح و نیز یحیی دولت آبادی روشنگر وضعیت سیاسی اجتماعی یکی دو قرن گذشته ما در آستانه تلاش برای ورود به دوران تجدد است.  اما واژه عقب ماندگی کمی غلط انداز است زیرا معنایش اینست که عده ای پیش رفته ولی ما "عقب" مانده ایم!  بعبارتی میبایستی همپای دیگران پیش میرفتیم عده ای مانع شدند، نرفتیم.  مهمتر از همه، معنای آن تلویحاً اینست که لابد "پیش" رفتن وظیفه دیگران است و تنها کاری که از ما برمیآید، در بهترین حالت، دنباله روی آنان است!  البته اگر مزاحمین بگذارند!  و اگر موفق نشویم "عقب مانده ایم"!  معلوم نیست چه کسانی چنین تصوری را پیش آورده اند که روشنفکران نیز آنرا بدیهی گرفته اند.  کسی نمیپرسد چرا ما پیش نباشیم دیگران در دنبال؟  بعلاوه، اگر فرض شود دیگرانی نباشند، آنگاه پیشرفت و پسرفت چه معنائی دارد؟  مقیاس سنجش چیست؟  مگر نه اینست که پیشرفت زایندگی فکر و ابتکار باشد و نه از این و آن دزدی صنعتی و بنام خود جازدن؟ و نه تکرار مکرر کار دیگران با هزینه های نجومی!

   پس در اینجا باید پرسید چه کسانی مانع حرکت ما بسمت جلو شده و میشوند؟  ضمناً چگونه این پیش فرض بوجود آمده است که اگر پیشرفتی هم باشد از آنِ سایرین است و ما را جز دنباله روی نشاید!  اینها همه ریشه در پرسشگری دارد.  بنظر میرسد مسبب اصلی این خیالات فقدان پرسشگری باشد.  با اینکه انسان ذاتاً کنجکاو و پرسشگر است، آنچه جلوی پرسشگری را گرفته "عقب ماندگی" را بوجود آورده ناشی از سلطه نیروئی مداوم است که طی قرون متمادی هرگونه پرسشگری و آزاد اندیشی را سرکوب کرده است.  اما مگر پرسشگری عیبی دارد؟  روشنگری چه عیبی دارد؟  پاسخ را باید در سلطه و حاکمیت نیروئی ایدئولوژیک جستجو کرد (1402/9/21).  ایدئولوژی، بویژه نوع دینی آن، با هرگونه تغییر و نوآوری مخالف است علی الخصوص اگر از ذهنی آزاد صادر شده باشد. حاکمیت ایدئولوژیک مخالف هرگونه پرسشگری است مبادا پرسش، موجودیت او را زیر سوأل برد که پاسخی ندارد.  اما مگر پاسخگو بودن اشکالی دارد؟  نکته همین جاست که پاسخگوئی مستلزم سلسله ای از استدلالات است که تنها در قلمرو علم و امور منطقی میسر است و از ذهنیت ایدئولوژیک ساخته نیست!  ایدئولوژی خود را در معرض پاسخگوئی قرار نداده پرسشگر را برنمیتابد.  بارز ترین نمود آن، جمع شدن دو نهاد دین و حکومت در یک جاست که ترکیبی خطرناک بوجود میآورد.   آغاز آغشتگی نهاد حکومت به نهاد دین چه بسا به دوران ساسانی زمانی که مغان شریک حکومت شدند برگردد و این آغشتگی تا به امروز ادامه دارد.  آموزشِ درست راهِ درست را نشان میدهد تا هریک از این دو بالاخره به جایگاه طبیعی خود بازگشته آرامش برقرار شود. 

   مرور آثار یاد شده در بالا پرده از راز "سلطه نیروئی مداوم" بر میدارد و به روشنی طایفه ای را که همواره با آموزشِ درست مخالف بوده اند افشا میکند.  آنها با برپائی مدارس جدید بشدت مخالف بوده میگفتند بچه های ما را بی دین میکند.  این مخالفت بصورت پنهان و آشکار تا به امروز نیز ادامه داشته کما اینکه در ابتدای انقلاب اسلامی، دانشگاه محل فساد و فحشا معرفی شد.  با حضور پیامدهای علم و فن مخالفند، هرچند خود پنهانی از مواهب آن برخوردار میشوند.  تنها استثنا، آلات حربیه است بگمان آنکه خود را در پناه آن حفظ میکنند.  در دوره قاجار دو طرز فکر بین دولتمردان در رقابت بود.  یک گرایش را امین الدوله و دیگری را امین السلطان نمایندگی میکرد.  اولی خیرخواه ملت و متجدد ولی بشدت مورد خصومت ملایان بود.  دومی اهل زد و بند های سیاسی و کامیابی های شخصی و مورد پشتیبانی ملایان و البته دول فخیمه و بهیه بود.  اصلاحات اولی اگر دوام نمی یافت برای این بود که گروه دوم کارشکنی میکرد.  از آنجا که ذهنیت عامه توسط مُد غالب یعنی ملایانی که مخالف تجدد بودند کنترل میشد، متأسفانه خیر اندیشان پشتیبانی اکثریت را نداشته موفق نمیشدند.

  باید اعتراف کرد که حتی با پا گرفتن سیستم مدارس جدید، "آموزش درست" پا نگرفت زیرا شیوه تعلیم و تربیت همچنان ادامه همان خط فکری حوزه های دینی بود.  بعبارت دیگر بجای اینکه به قوه ابتکار و استدلال بها داده شود، در همچنان بر همان پاشنه حفظیات و بها دادن به محفوظات چرخید!  هرچند این برای ادبیات و تاریخ و جغرافی ممکنست تفاوتی نکند ولی برای ریاضی و علوم دقیقه اثر منفی داشت.   یعنی راه حل یک مسأله ریاضی یا فیزیک به دانش آموز تدریس میشد و انتظار میرفت همانطور حفظ کرده بازپس دهد بدون آنکه تشویق شود خود راه های دیگر را هم امتحان کند و از خود خلاقیت نشان داده چیزهای جدید کشف شود.  چرا چنین شد؟  زیرا دست اندرکاران کتب درسی کماکان وابستگان به شیوه سنتی بودند یا خود به همان سبک مکاتب قدیم پرورش یافته و یا بهر حال متأثر از این شیوه سنتی کشور بوده اند.

    فردای روشن این کشور نیازمند "آموزش درست" است.  آموزشی بر مبنای بها دادن به استدلال و خلاقیت و تشویق روحیه پرسشگری.  و مهمتر از همه آموزشی فارغ از آلودگی به ریب و ریا.  اجرای چنین شیوه ای در نظام حاضر ناممکن است زیرا اگر روحیه پرسشگری و استدلال همه گیر شود خوف آن میرود به حوزه های دینی هم تسری پیدا کرده آنها را از کار انداخته دیگر برای عرضه چیزی نداشته باشند.  علم کلام هم که میگویند بر مبنای معقولات است اگر نیک بنگرید تکرار شیوه های "نظری" قدماست و اثری از ابتکار و افکار جدید در آن نیست.  در یک کلام، آینده این کشور بیش از یک انقلاب سیاسی به یک انقلاب فکری نیاز دارد که تا شیوه نگرش عمومی متحول نگردد امیدی به برپائی یک رویه پایدار و سالم سیاسی نمیتوان داشت.  تعجبی نخواهد داشت اگر درختِ مردم بارِ آموزشِ درست بگیرد، بزیر آورند چرخ نیلوفری را!

   امروز متأسفانه به لحاظی دیگر، جا انداختن شیوه درست با اشکالاتی روبروست.  بخشی از این اشکالات از ناحیه روشنفکرانی است که دانسته یا نادانسته همان خط فکری گسترش دهندگان خرافات را دنبال میکنند.  صحبت از پیشرفت دانش که میشود شانه بالا انداخته فیلسوفانه میگویند کوشش های بشر راه بجائی نخواهد برد و علیرغم کوششِ تلاش کنندگان، طبیعت حقایق خود را فاش نخوهد کرد و بقول شاعر "گفتند فسانه ای و در خواب شدند".  اما واقعیت نه چنین است که قبلاً مثال کاوش در معدن را آوردیم که چگونه اگر فضای کاویده شده بمثابه شناخته شده ها گرفته شود نسبت مجهولات به شناخته ها مرتباً با بسط فضای کاویده کمتر و کمتر میشود.  بازهم مثالی دیگر: روی کاغذ، دو پاره خط موازی عمودی میکشیم که با دو پاره خط موازی افقی قطع شده باشد.  4 نقطه محل تقاطع را شناخته ها و 8 تک نقطه انتهائی پاره خط ها را مجهولات بگیرید.  لذا در این حالت نسبت مجهولات به شناخته ها 8/4 میباشد یعنی دو برابر!  بار دیگر تعداد خطوط را 3 میکنیم و این نسبت 12/9 میشود که هنوز از واحد بزرگتر است.  این روند را با افزایش خطوط به 4 و 5 و 6 و غیره مرتباً تکرار کرده و نسبت ها 16/16 و 20/25 و 24/36 شده از واحد کوچک و کوچکتر میشوند.  در حد، این نسبت نمیگوئیم صفر میشود ولی بسمت صفر میل میکند!  بعبارت دیگر بر خلاف آنچه فلسفه بافان میگویند، تلاش دانشمندان و محققین بیهوده نبوده و دائماً میزان مجهولات بطور نسبی کمتر و کمتر میشود.  طبعاً این واقعیت خلاف آرزوی طایفه جهل و جنون است که با دانش ها و هرگونه عقلانیت و بیان آزاد عقاید سر دشمنی دارند.  علت اصلی مخالفت آنان با آموزشِ درست، ترس از این است که خریدار متاع آنان نقصان پذیرد.  بی جهت نیست سهم عمده بودجه کشور به این بازار و وابستگانش تخصیص یافته و از سهم آموزش متعارف و سهم معلمان و استادان مرتباً کسر میشود.  با این همه، شگفتا که در حوزه های دینی ذهن طلبه های جوان برغم همه این تمهیدات بیش از پیش بسمت پرسشگری متمایل میشود.

خلاصه آنکه، دنیای ما جهان "عین" است واقعی و قابل لمس حال آنکه آنچه به دنیای پس از مرگ موسوم است "مجرد" و تجربه ناپذیر است.  عرصه در میدان "عمل" تنگ است ولی عرصه در میدان "حرف" وسیع.  لذا کسی که ادعا میکند روی آب میتواند راه رود، مادام که حرفش به محک  تجربه در نیامده منحصر به حرف باشد ادعایی است چون سایر دعاوی رنگارنگ. از اینرو طایفه ای که میخواهد با دست اندازی بر ذهنیات، سروری کند چاره ای ندارد جز آویختن به دنیای حرف از قبیل دنیای پس از مرگ یا امور ماوراءالطبیعه.  بی جهت نیست این طایفه شادی و رفاه را مکروه میشمارد مبادا ذهن عوام از عوالم مجردات غافل شود.  عوالمی که میتواند یک یا دو و یا بتعداد بینهایت باشد!  نکته اینجاست، این طایفه که در میدان حرف یکه تاز و معروف به ارباب دیانت است تنها در پی گسترش سلطه و تأمین مطامع مادّی خویش است.  با اینکه تخیلات بخودی خود بد نیست و بلکه جزئی از بهداشت روان است، با اینحال باید از سلطه این طایفه خارج شود تا قربانی مطامع ایشان نشود.  بیم آن دارند مبادا مردم دریابند در همین دنیا میتوان زندگی راحت و آرامی داشت.  آموزشِ درست یاد میدهد چگونه با نیروی عقل میتوان بهشت موعود را در همین دنیای واقعی ساخت.  در این صورت چه کسی خریدار متاع نسیه آنان خواهد بود؟  متاعی که جز با جنگ و خونریزی و عبور از دروازه مرگ دریافت نخواهد شد.

  • مرتضی قریب
۲۷
آذر

آنتروپی و نظم

   شگفت انگیز است که چگونه شرارت و فتنه بسادگی نشر یافته میتواند همه گیر شود اما در عوض، نظم و عدالت بسختی قادر است در مقابل جبهه شرّ دوام آورد.  چه شد که آن تمدن درخشان کوشانی رفت و این طالبان آمد؟!  چگونه است که رواج شرّ چنین ساده و ارزان ولی پاگیری نظم و عدالت چنان سخت و پرهزینه است؟  راز این معما در یک مثل همگانی نهفته است که خراب کردن یک عمارت بمراتب سهل تر از ساخت همان بناست.  ایجاد نظم همواره سخت تر و پرهزینه تر از ایجاد بی نظمی و آشوب است.  بیان علمی این پدیده و حل این معما در پدیده آنتروپی و رابطه آن با نظم و بینظمی است.

   شاید از همین روست که مشاهده میشود شرارت هدفمند در سطح جهانی موفق تر از نظم باشد.  گویا همراهی کردن با بینظمی ذاتی که در سرشت طبیعت است عامل موفقیت آتش افروزان باشد.  بیان علمی این بی نظمی ذاتی، "آنتروپی"، حاکی از تمایل طبیعی جهان بسمت بینظمی است.  ایجاد نظم در بخشی، به بهای تولید بینظمی بمراتب بیشتر در بخشی دیگر است!  لذا موفقیت ظاهری شرارت پیشگان را نباید بحساب هنر آنان گذاشت بلکه در هارمونی با این سرشت طبیعی جهان دانست.  چنانکه شنا کردن در جهت آب بمراتب ساده تر از شنا در خلاف جهت آب است. 

   قبلاً در توصیف این بینظمی و شرارت در حوزه سیاست عمومی به مثالی در فوتبال متوسل شده بودیم که چگونه تیمی وحشی با وجودیکه از لحاظ فنی عددی نیست معهذا با زیرپا نهادن قواعد، تیم های مطرح را مغلوب میکند (1403/6/27). این بخاطر آن است که با غمص عین به عملیات او نگریسته چه بسا داور هم منافعی داشته باشد!  چه اگر قرار بر بلبشوی همگانی باشد بازنده این تیم است.  لوازم اصلی شرارت اول پول و دوم، ایدئولوژی چون سپر است.  تصورش مشکل نیست.

   فرض کنید در مِلک شیخی در وسط بیابان چاه او به نفت برسد.  یکشبه صاحب پول یامفتی میشود که همه کار با آن میتوان کرد.  احتمالاً آنقدر عقل دارد که آنرا صرف رفاه خود و زیرمجموعه خود کند.  اما اگر فشار بُخارات ذهنی او شدید و دچار اوهام باشد، با این ثروت بادآورده ممکنست مبادرت به گزینش افراد شرور و بیکار که کم هم نیستند کرده آنها را با حقوق و مزایای خوب استخدام و لشکری برای ترور و وحشت در دنیا ایجاد کند.  بهمین سادگی!  بدون کمترین بهره ای از دانش، میتواند راه های متعارف را دور زده بهترین تسلیحات روز دنیا را خریده در اختیار آتش افروزان گذارد.  جاذبه اصلی را پول دارد که نه تنها اشرار که افراد عادی و بیکار را هم جذب میکند.  معهذا بمیان آوردن ایدئولوژی جاذبه را بیشتر میکند.  اگر این شیخ جفا میکند، باری، مال خودش را تلف میسازد اما آن شیخی که بر ثروت ملتی خیمه زده و اینگونه آنرا به هبا و هدر میدهد چه؟  جفای او دوچندان است که هم ملت خود را به فقر میکشاند و هم ملل دیگر را بدبخت و سیه روز میسازد.  چون در مقابله با دشمن خارجی ناکام میماند، انتقام سخت را از مردمی میگیرد که آنان را دشمن خطاب میکند! 

   میپرسند تدبیر چیست؟  سعدی در گلستان میگوید: بنیادِ ظلم در جهان اوّل اندکی بوده‌ است هرکه آمد بر او مَزیدی کرده تا بدین غایت رسیده.  ادامه ارتکاب چنین فرد غدّاری که مداوماً ثروت ملت را هزینه جاه طلبی های خود کرده ناشی از بی تفاوتی مردم نیز هست که از حقوق طبیعی خود غافل شده آنرا به شیخی بی مسئولیت واگذار کرده اند.  و این نیست مگر در اثر ضعف روحیه پرسشگری ناشی از کم اطلاعی و نبود آموزش عمومی.  باز به ریشه اصلی بر میخوریم که تأکید بر آموزش درست است که هم هزینه بر و هم زمان بر است و اجرای آن نیازمند وجود نظامی آزاد و مردمی است.

   آموزش نیز مانند ایجاد نظم هزینه بر است ولی ارزش آنرا دارد هر هزینه ای صرف آن شود زیرا که خطر استقرار استبداد های مالیخولیائی را کاهش میدهد.  عالیترین بیمه یک جامعه در برابر خودکامگی و خرافات همانا تخصیص سهم عمده تولید ناخالص ملی آن جامعه برای آموزش است بطوریکه حقوق معلمان ابتدائی، بویژه معلمان کلاس اول، حتی بیش از وزیر و وکیل باشد!  نظم چنین ملتی پایدار خواهد بود و هر شیخ لجام گسیخته ای قادر نخواهد بود بر مقدرات او حاکم و با ادعای آزاد سازی دنیا، بخواهد آنرا با خاک یکسان کرده که اگر لازم باشد نیمی از مردم جهان را فدای اوهام خود کرده باشد!!

خلاصه آنکه، اشرار بر توسن بینظمی سوار و در میدان بی اطلاعی و کم سوادی عامّه میتازند.  پول بیحساب و ایدئولوژی سوخت اصلی این تاخت و تاز است. آموزش عمومی و مطالبه گری بهترین علاج این شرّ است که البته نظامی متعارف و معقول پیشنیاز انجام آن است.  یکی از پرورشگاه های شرّ همین خاور نزدیک است که قرون متمادی مردم دچار آن هستند.

  • مرتضی قریب
۱۱
آبان

رفتار در شرایط بحران

    معمول بر اینست و منطق هم حکم میکند که کشوری که در بحران است با ریختن نفت بر آتشِ بحران، آنرا دامن نزند. اما این منطق در مکائی و زمانی کارگر است که سردمداران آن کشور، خود را متعلق به آن سرزمین دانسته و وظیفه خود را خدمت به آن کشور و مردمانش بدانند.  طبعاً اگر رأس کشور در اشغال بیگانه باشد، رفاه اهالی آن کشور دغدغه حکومت نخواهد بود.  با اینحال، تجربه تاریخی نشان داده که حتی استیلای وحشی ترین اقوام بیگانه بر کشوری با فرهنگ کهن خیلی زود منجر به تحلیل رفتن خوی وحشیگری در فرهنگ میزبان شده و حاکمان وحشی، خوی آدمی پذیرفته اند.

    با اینکه شرح بالا، روند رایج تاریخ بوده و نمونه های بیشمار دارد، معهذا همیشه نه چنین است بلکه گاهی بدتر از بد هم وجود دارد!  آدم ضعیفی را تصور کنید که تنها هنرش رجز خوانی است اما زورش فقط به زن و بچه میرسد.  با اینکه همسایه ها به او اعتناء نکرده چیزی نمیگویند اما گاه که با غلیان توهمات به خانه های اطراف سنگ می اندازد، هم خودش و هم خانه اش توسط همسایگان در معرض عمل متقابل قرار میگیرد.  منتها برای اینکه کم نیاورد و خود را همچنان قوی نشان دهد به تلافی تحقیری که شده زن و بچه اش را در خانه سرکوب میکند!  سعدی زبان حال چنین فردی را در حکایتی اینگونه بازگو میکند:  هندوُی نفط اندازی همی آموخت.  حکیمی گفت تورا که خانه نیین است بازی نه اینست. 

    متشابهاً حاکمیت هائی هم هست که عمل او مشابه همین پدر خانَواده است.  در عیان مدعی فتح سماوات است اما در عمل که با شکست مفتضحانه روبرو میشود مردم بی دفاع خود را سرکوب کرده، از شدت خشم، بیگناهان را زندانی و زندانیان را شکنجه و برای گرفتن زهر چشم، اعدام های سریالی ترتیب میدهد.  او با ارعاب و سرکوب، برای باقی ماندن بر اریکه قدرت، اقتدار پوشالی خود را به رُخ میکشد.  چنین وضعیتی نشان دهنده استبدادی از نوع مالیخولیائی است.  این در حالیست که منطق حکم میکند مستبد که خود را در شرایط بحرانی و بازنده میبیند در صدد تحبیب قلوب برآمده بعوض سرکوب، پشتیبانی توده ها را جلب کند.  راستی چگونه است که چنین منطق ساده ای درک نمیشود؟!

   راز این معما در سرشت استبداد است.  استبداد معمولاً با مادام العمر بودن همراه است که جمهوری های مادام العمر و پدر و پسری نمونه بارز آن است.  منتها این نیز مانند هر پدیده دیگری اغلب دارای طیف است.  یک سوی آن استبداد هائی است که مستبد، خود از نوع همان مردم است و مستبد بودن او ناشی از تلاش شتابان او برای نجات ملت از فقر و خرافات است.  در این حالت اگر مردم از مستبد رویگردان شوند چه بسا او کشور را رها کرده بخارج پناه برد.  اما میانه طیفِ استبداد رویه غالب است گویی مقصود از حکومت صرفاً ادامه حکومت است حتی با زور!  انتهای طیف، مختص استبدادهای ایدئولوژیک است که در آن ایدئولوژی نه برای خدمت به مردم بلکه مردم برای خدمت به ایدئولوژی هستند!  گاهی مستبد از این نوع، ناچار است برای بقا خودش را تحت الحمایه برادر بزرگتری قرار دهد اما در عیان دادِ استقلال و آزادگی سر دهد!   خطر بزرگ در این است که حتی اگر به اشتباه خود پی برد مجبور است تا انتها آنرا ادامه دهد زیرا در ایدئولوژی همه چیز از ابتدا معین و درست است و اصلاح و تجدید نظر در آن راه ندارد.  ایدئولوژی مسبب برتر انگاشتن عقاید شخص ایدئولوگ نسبت به دنیا و منشاء اشتباهات است!  مستبد اگر هم ظاهراً خطائی کند، بحساب اطرافیان خطاپذیر گذاشته میشود.

   لذا بنظر میرسد نظام هائی از نوع ایدئولوژیک که بر مسیری اشتباه میرانند، در شرایط بحران نتوانند رفتاری جز از آنچه قبلاً در پیش داشتند بروز دهند!  شکل اینگونه نظام ها طبعاً استبدادی مادام العمر است چه بصورت فردی چه بصورت هیئتی.  بعلاوه، بعدِ سوار شدن بر سریر قدرتِ مطلقه، دیگر پیاده شدنی در کار نیست حتی اگر در بدو امر بهترین فرد عالم سوار شده باشد.  پس بی جهت نبوده که علمای علم سیاست به این نتیجه رسیده اند که تنها راه سعادت عمومی، محدود کردن دوره زمام داری حاکم و پاسخگو دانستن او در قبال سیاست هایش است.  حتی آنجا که شیوه زمامداری بطور سنتی مادام العمر است، پادشاه باید نقشی نمادین و مبرا از مسئولیت داشته و امور کشور بطور دوره ای در اختیار مجلس ملی باشد.  این نه باین خاطر است که چون چند صد سال پیش اروپا چنین کرد ما نیز تقلید کنیم بلکه بسبب این است که هم امروز عقل بر مبنای تجارب قبلی نیز همین را حکم میکند، صرفنظر از اینکه سابقاً کسانی عمل کرده یا نکرده باشند!

خلاصه آنکه، تا بیسوادی و جهل و خرافات هست، شانس ظهور استبداد هم هست و سوخت کافی برای استمرار آن با حضور جامعه خرافات زده موجود است.  باطل السحر آن، آموزش است که خود مستلزم جامعه ای آزاد و مردم سالار است.

  • مرتضی قریب
۲۷
مرداد

استبداد و آزادی

    نسل جوان که از یُمن وجود اینترنت و رسانه های مجازی توانسته سایر بخش های دنیا را هم زیر نظر داشته باشد دیگر مانند نسل های پیشین، چشم و گوش بسته نیست.  او وضعیت خود را با دنیا قیاس کرده بحق میپرسد چرا چنین شدیم؟  میپرسد مگر از حیث مغز و دیگر شاخصه های جسمی با سایر دنیا تفاوت فاحش داریم که چنین ظلمی بر ما رفته است؟  این مرحله از بهت و حیرت مشابه همان شگفت زدگی عباس میرزای ولیعهد حدود 200 سال پیش است!  او سوأل کرد چه شده که دچار چنین ادبار و سیه روزی شده ایم.  او امروز نیست ببیند گامی که به پیش نرفته ایم، هیچ، هزار سال هم به عقب تر بازگشته ایم!  باری، او برای جبران مافات، جوانانی را برای کسب علوم روز به خارج گسیل داشت.  معصومانه تصور میکرد مجهز شدن به زرّادخانه مدرن راهگشاست.  بعدِ او، روشنفکران دوران بعدی، خروج از ادبار و نکبت را در راستای همین خط فکری دانسته و تغییر در ظواهر زندگی را در اولویت گذاشتند.  شوربختانه آنچه تصور میشد محقق نشد.

    در اینکه نحوه زیست و ظواهر زندگانی بر ذهنیات تأثیر میگذارد شکی نیست.  چه بسا نخبگان و خیرخواهان نیز همین گونه انتظار داشتند و چندان بیراه هم نبودند.  منتها در جوامعی که ایدئولوژی دینی حاکم است این امر بسادگی میسر نبوده قرنها زمان میبرد.  اما اگر تلاش از آنسوی قضیه صورت گیرد یعنی ذهنیات خرافه پرست اصلاح شده و باورهای انسانی و مثبت جایگزین خرافات شود، هم مؤثرتر و هم نتایج آن پایدارتر بوده با وزش یک باد همه چیز درهم نمیریزد.  اصل، ذهنیات است که اگر سالم و هنجار باشد خودبخود زیست سالم وآنچه لازمه یک زندگی شرافتمندانه توأم با سرفرازیست مهیا میشود.

   اما همه اینها چه ربطی به موضوع بحث یعنی استبداد و آزادی دارد؟  نکته اینجاست که ذهنیات در خلاء شکل نمیگیرد.  نسل جوان از خود میپرسد چرا غرب مرکز ابداعات و اختراعات است؟  چرا نسبت به شرق پیشرفته تر است؟  چرا همه مسیرها رو به غرب است؟  پاسخ در آزادی تفکر مذکور در قبل نهفته است.  فکر فقط وقتی میتواند رشد کند و بالنده شود که آزاد باشد.  و این میسر نیست مگر در محیطی که فرد در آن زیست میکند آزادی های اساسی برای او فراهم شده باشد.  بی جهت نیست که یک جریان دائمی از جوانان جویای رشد بسمت غرب در حرکت است.  شدت این جریان بستگی به میزان استبداد در مبداء دارد بطوریکه در شرایط حاضر سایر صنوف هم به آب و آتش میزنند تا از جهنم استبداد دینی فرار کنند. 

    حکومت استبدادی وقتی با دین توأم شود ترکیب خانمان برباد دهی را بوجود میآورد بنام استبداد دینی.  محور زندگی ایمان است که در واقع چیزی جز ایمان ریائی که شرح آن قبلاً رفت نیست.  اولین بلائی که بر سر مردم در چنین نظامی میآید، تهی ساختن آنان از فضایل انسانی است.  در مرحله بعدی او را چنان خوار و مستأصل میسازند که تن به هر حقارت داده اظهار وفاداری و هواداری کند.  حکومت بر مردم فقیر آسانتر است بویژه که ثروت آنها یا به میدان جنگ نیابتی ها ارسال میشود و یا در ظاهر هزینه اقتداری است که همه میدانند پوشالی است.  سودهای کلانی که در این معاملات به یُمن محرمانه بودن امور عاید دلالان و مباشرین میشود راهی جزایر بهشتی شده آینده ای مطمئن را رقم میزند.  در ظاهر از وفاق ملی دم زده میشود اما منظور، وفاق بین همین مباشرین است که رقابت در تقسیم غنایم را تعدیل کنند.  مردم عادی دشمن تلقی شده در کوی و برزن سرکوب میشوند تا یادشان نرود در کجا زندگی میکنند.  برای حفظ اخلاقیات ریائی، در شب ظلمانی موی زنان در خودرو رصد شده و با گلوله جنگی او و خودرو را با هم تارومار میکنند.  اما ثروت ملی که روز روشن سرقت میشود بجائی بر نمیخورد.  پول مالیات دهندگان برخلاف رضای مردم هزینه راهیان کربلا میشود تا رضای خدایشان جلب شود. در نظامی که واجباتِ ساقط شده شخص مثل نماز و روزه وکالتی انجام میشود، چگونه است که مستحباتی مثل راهپیمائی اربعین را نمیشود به یکنفر وکالت داد تا از سوی همه انجام داده ثروت ملی با اینهمه فریاد صرفه جوئی که گوش فلک را کر کرده به هبا و هدر نرود!  قطعاً همه اینها را نیک میدانند منتها تبلیغات برای حفظ نظام در رأس امور است و اگر بهای آن ورشکستگی کشور است چه باک!  روزشماری میکنند تا مثلاً 25 سال دیگر خصم خود را نابود کنند.  اما به محض اینکه فرصت طلائی دست میدهد مصلحت اندیشی کذائی بکمک میآید تا علیرغم فشار مؤمنین، از تقابل مستقیم پرهیز کنند.  طالبان با اینکه ده نفر از دیپلماتهای نظام را در افغانستان کشته بود از انتقام سخت دم زده نشد زیرا ایمان طالبان شوخی بردار نیست.  آنها آب را بر ملت شیعه بستند، خبری از اقتدار نشد!  معهذا اقتدار و آزادی ما را دنیا ندارد!!

خلاصه آنکه، استبداد و آزادی در بیان جملات نمیگنجد، آنان که آنرا در عمل تجربه کرده اند روشنترین تعاریف را دارند.

  • مرتضی قریب
۱۹
مرداد

اخذ دانش

    انتقاد میشود که زمانه، زمانه حرف نیست و باید هرچه زودتر کاری شود که کشور از ورطه نابودی نجات داده شود.  فکر عقلا همه این است که این کژراهه که جز زیان و تباهی هیچ نداشته به راه راست برگشته و عقل بر امور حاکم شود.  بمصداق "دوصد گفته چو نیم کردار نیست" کفایت نظریه پردازی را اعلام و تأکید که: زعمل کار برآید به سخندانی نیست!

   البته این انتقادات و اظهارات همه متین و معقول است و نظر درست جز این است.  سیاست پیشگان خیرخواه نیز جز این هدفی ندارند و باید همه یاری کنند تا به نتایج ملموس رسید.  اما به موازات، آنچه این سلسله مطالب دنبال میکند ریشه یابی اشکالاتی است که ناخواسته جامعه ما را مستعد افتادن در چاه عوام فریبان کرده و گرفتن پند که بعدها تکرار نشود.  مگر انسان عاقل چند بار باید از یک سوراخ گزیده شود!  این اشکالات عمدتاً در حوزه فکر و اعتقادات و ثمره قرنهای متمادی تقلید و تکرار است که شاید بسادگی اصلاح نشود.  که اگر در این مقوله تجدید نظر نشود و شیوه تفکر سنتی اصلاح نشود چه بسا حتی بعد موفقیت ظاهری، این چرخه معیوب مجدد تکرار شود که قبلاً در تجربه مشروطیت شاهد آن بوده ایم. 

   برخی را عقیده بر اینست که دوران تجددِ پس از قاجار مجال کافی نیافت تا قوام گیرد و بهمین دلیل با انقلاب اسلامی گسسته شد.  شاید این رگه هائی از واقعیت داشته باشد اما نه کاملاً.  زیرا با اینکه در دوران تجدد، ظواهر زندگی تغییر کرد لیکن ذهنیات مردم همچنان با خرافات و ایمان ریائی آغشته بود.  ایمان به ماوراءالطبیعه و ورد و جادو که آثار آن روی سلاح های مرسوم زمان دیده میشد.  انواع عزایم و ادعیه روی این سلاح ها حک میشد تا رزمنده را از آسیب حفظ کند.  شاید فقط عباس میرزای ولیعهد بود که ناگهان متحول شده پی برد اوراد و چشم زخم مؤثر نیست و مبادرت به فرستادن جوانان به خارج برای اخذ دانش زمان و جبران مافات کرد.  اقدام او سرآغاز گامی مهم در جهت تحول کشور بود.  بعدها در دوران تجدد همین خط فکری با سرعت بیشتری دنبال شد و کشور از حیث پزشک و عالِم و متخصص غنی گردید.  با همه محاسن اما این اقدامات کافی نبود زیرا در این تحول فقط یادگیری مطرح بود؛ یادگیری همه آنچه ملت برای قرون متمادی از آن غافل بود.  متأسفانه این یادگیری ادامه همان سنت قدیمی تکرار و تقلید از آنچه فراگرفته میشد بود.  از این شیوه ممکن است مهندس و استاد خوب بیرون آید که بجای خود عالیست ولی هیچگاه متفکرِ مستقل و مبتکر بیرون نمیآید!

    اگر تصور شود این رویه منحصر به دوره عباس میرزا و اخلاف او بود باید گفت اشتباه است.  چه اینکه نحوه اخذ دانش در ایران اسلامی همواره متأثر از شیوه اندیشه دینی بود که ایمان رأس امور است.  در این شیوه عقل جائی ندارد و پایه کار بر اساس منقولات است.  اگر هم دانشمندانی چون ابن سینا، خوارزمی و بیرونی شکوفا شدند باید بحساب استثنائات گذاشت.  حتی همین دانشپژوهان سده های اولیه، مبنای کارشان بیشتر جمع آوری دانش بود.  اطلاع کافی نداریم، چه بسا رویه از پیش از اسلام نیز همین بوده.  اما دیدیم که تحولی که در اندیشه ورزی حدود 400 سال پیش در اروپا اتفاق افتاد نقطه عطفی شد که در محدوه فلسفه باقی نماند و باعث پیشرفت در همه زمینه های دانش و فن شد.  بی شک رفاهی اگر هست مدیون این تحول بنیادی در طرز نگرش به دنیاست.  هسته مرکزی آن روحیه پرسشگری است که لزوماً زائیده فکر اروپائی نیست.  کما اینکه عمر خیام نیشابوری سراینده رباعیات معروف، اشعارش را که حاکی از روحیه پرسشگری و تیزی فکر است نمیتوانست آنها را بخاطر تنگناهای جامعه نشر دهد و تنها پس از مرگش لابلای کارهای دیگرش پیدا شد.  به همین جهت است که ستروَن بودن جامعه از تفکر پویا نه در کشور ما بلکه در سایر بلاد اسلامی تاکنون حاکم بوده است.  لذا هیچ راهی جز این نیست که در نبود استبداد و فقدان سلطه دینی، با آموزش درست روح ابتکار و نوآوری شکوفا شود.

خلاصه آنکه، برای یک کار اساسی، باید گامی بلند برداشته شود.  همه انتظار دارند آنان که حاکم فضای سیاسی اند کاری کنند، حال آنکه اینجا این گام بلند لازمست توسط تک تک آنان که به اهمیت موضوع واقف شده اند برداشته شود.  آنچه در هر حال عجالتاً، در کنار سایر اقدامات، میسر است نشر روشنگری و کار فرهنگی است.  زیرا چاره مشکل تاریخی ما رهایی تفکر از سیطره ایمان هزار و چند صد ساله و تفکیک این دو مقوله از یکدیگر است.  روح ابتکار و نوآوری، مادام که تفکر در سیطره ایمان باشد خشکیده و عقل به انزوا رفته، کشور وابسته و اسیر غیر شده و در شرایطی چون امروز به ناچار از اقمار مقتدای بزرگ میشود.  چنین نظامی که فقط به بقای خود می اندیشد، هرزمان در کار رقبا عاجز میماند، با راه اندازی ماشین اعدام، انتقام سخت را از مردم بیگناه میگیرد.  با بودن آن هیچگونه اصلاحی متصور نیست.

  • مرتضی قریب