جنگ و صلح
این روزها که جنگ بار دیگر بر کشور سایه انداخته است بد نیست ببینیم نظر دیگران در این مقوله چیست. و چه بهتر که نظر اندیشمندان بنام را در این عرصه جویا شویم. یکی از این متفکرین که در گستره وسیعی از معرفت بشری کار کرده و عقایدش نه از راه نظریه پردازی و تئوری بافی بلکه تجربه گرائی بوده است، هربرت اسپنسر انگلیسی است (1820-1903). بخش نظریات وی در باب جنگ و تطور اجتماع را از تاریخ فلسفه ویل دورانت بطور خلاصه نقل میکنیم:
در حقیقت بزرگترین تغییری که که در سرتاسر تاریخ اقوام غربی رخ داده است عبارت است از جایگزین شدن تدریجی صنعت بجای روشهای نظامی و جنگی. بجای تقسیم حکومت ها به دموکراسی، استبدادی، اشرافی و غیره باید تقسیم بندی اساسی را تمیز میان اجتماعات صنعتی و اجتماعات نظامی دانست. اقوام و ملل بتدریج جنگ را کنار میگذارند تا از راه کار و صنعت زندگی کنند. یک دولت نظامی همیشه متمرکز است و تقریباً همیشه استبدادی است. تعاون و همکاری در آن اجباری و مبتنی بر نظم نظامی است. دولت مبتنی بر جنگ، دینِ قدرت و قوه را ترغیب میکند و خداوند جبّار و منتقمِ جنگجو را پرستش میکند. در این دولت امتیازات طبقاتی مستحکم است و استبداد مرد در زندگی خانوادگی در چنین دولتی مسجل و مسلم است. چون در چنین جامعه ای بر اثر جنگ مرگ زیاد است تعدد زوجات مجاز میباشد و مقام زن پست است. بسیاری از دولتها از اینرو جنگی و نظامی میشوند که قدرت مرکزی را زیادتر کنند و همه همّ و توجه را تابع همّ و توجه دولت سازند. آدمخواری ننگ جوامع ابتدایی میباشد، ولی جوامع نو به جای فرد، جامعه ای را به زنجیر بردگی میکشند و تمام یک ملت را اسیر میکنند. تا وقتی که جنگ از میان نرفته است تمدن عبارت خواهد بود از وقفه و فاصله کوتاهی در میان فاجعه ها و مصایب. امکان تحقق یک جامعه عالی بسته به از میان رفتن جنگ است.
صنعت، بوجود آورنده دموکراسی و صلح است. به محض آنکه زندگی از جنگ خلاصی یافت هزاران مرکز پیشرفت اقتصادی تولید میشود و قدرت به نسبت وسیعی از راه صلح و صفا در میان اعضای اجتماع تقسیم میگردد. تولیدِ محصول، فقط جایی رو به افزایش مینهد که ابتکار آزاد باشد. به همین جهت در جامعه صنعتی نفوذ و سلسله مراتب و طبقات که لازمه اجتماعات نظامی است از میان میرود. مقام سرباز از اهمیت و افتخار سابق خود میافتد و وطن دوستی عبارت میشود از عشق به وطنِ خود نه بغض و کینه اقوام دیگر. صلح، نخستین لازمه پیشرفت است و از میان رفتن جنگهای خارجی موجب تخفیف خشونت در زندگی داخلی میشود. اکتفا به زنِ واحد، جای تعدد زوجات را میگیرد. مقام زن بالا میرود و خروج زن از قید سرپرستی مرد امری طبیعی و مسلم میگردد. خرافات مذهبی جای خود را به عقایدِ آزادی میدهد که هدف آن اصلاح حال بشر و تعالی اخلاق در روی زمین است. کیفیت ساختمان صنعت، باعث میشود مردم کیفیت ساختمان جهان و قانون تغییر ناپذیر سلسله علت و معلول را یاد بگیرند. به جای تفسیر ساده و آسان حوادث از راه دخالت قوای مافوق طبیعی، سلسله صحیح علل طبیعی اشیاء جایگزین میشود. تاریخ عبارت میشود از تحقیق حال جامعه فعال نه جنگ پادشاهان؛ دیگر شرح حال اشخاص قوی صفحات تاریخ را تشکیل نمیدهد، بلکه شرح اختراعات بزرگ و افکار نو اساس تاریخ میگردد. قدرت دولت کمتر میشود و قدرت طبقه مولد در داخل دولت زیادتر میشود. این، یعنی عبور از وضع فعلی به مرحله پیمان اجتماعی. مساوات در اطاعت، به آزادی در ابتکار؛ و همکاری اجباری، به همکاری اختیاری مبدل میگردد. فرق میان اجتماعات نظامی و اجتماعات صنعتی عبارت است از فرق میان این دو عقیده که آیا مردم برای دولت هستند یا دولت برای مردم؟ قوانین اجباری و مصنوعی تغییر اجتماع مانند اخترگویی باطل و بی ثمر خواهد بود.
خلاصه آنکه، بسیاری از مواردی که مشابه وضع فعلی ماست با حروف خمیده تذکر داده ایم. لذا آنچه مردم میپندارند که وضعیت 5 دهه اخیر بلای آسمانی بوده میبینیم که 200 سال پیش به روشنی دیده شده است، اگر نگوئیم ارسطو هم دیده. یعنی اگر آموزش عمومی برقرار میبود، دیگر کسی به او که میگفت "جنگ نعمت است" توجهی نمیکرد! کار آنها هم که بدنبال صلح و رواج صنعت بودند دیده نشد زیرا مردمِ عامی فریفته تبلیغات اند. خوشبختانه امروز چشمها باز شده منتها نه از راه علم بلکه از مشاهده مستقیم رفتار حکومت گران، تجربه ای که بالاتر از تئوری است. تجربه ای که بقیمت گران بدست آمده و از استبداد، صغیر و کبیرِ آن بجان آمده اند. مستبد بجای گوش سپردن به اعتراض، آنرا اغتشاش نامیده دستور سرکوب مردم عادی بقصد کشت صادر میکند! بجای گوش سپردن به خردمندان مرتب میگوید "دشمن"! که او یک مستبد عادی کم آزار نیست بلکه یک مستبد ایدئولوژیک است که منطق ندارد. او در عالم هپروت خود را قطب عالم امکان میپندارد! مستبدِ کم آزار بعد چند سرکوب که دید فایده ندارد فرار میکند؛ اغلب به پناهگاه امن مستبدین یعنی مسکو. مستبد متعارفِ کم آزار که بهره ای از علم داشته باشد در سرکوب چندان پیش نمیرود و دستکم جان خود را نجات میدهد. بشار اسد هم از همین زمره بود و اگر بخود واگذار میشد، اینهمه خرج روی دست ما نمیگذاشت و زودتر از این به پناهگاه امن مستبدین فرار میکرد. منتها یک حکومت خارجی با هزینه گزاف از کیسه ملت او را وادار ساخت تا جنایت علیه بشریت را به حد کمال برساند و نهایتاً آن کند که چندین سال پیشتر میتوانست بکند. اما مستبد ایدئولوژیک چنین نیست و بسی قسی القلب تر از رفقای خود است! مستبدین هیچگاه از یکدیگر درس نمی گیرند. هرکه ناموخت از گذشت روزگار، نیز ناموزد زهیچ آموزگار.

