فیزیک و انرژی

مطالب در رابطه با فیزیک، انرژی، فلسفه علم، و مسائل مرتبط می باشد. برای راحتی مطالعه از تابلت یا PC استفاده شود

فیزیک و انرژی

مطالب در رابطه با فیزیک، انرژی، فلسفه علم، و مسائل مرتبط می باشد. برای راحتی مطالعه از تابلت یا PC استفاده شود

محلی برای نقد و گفتگوی علمی در خصوص مسائل مبتلابه با تکیه بر کاربرد آموخته های کلاسیک در تبیین و تشریح این مسائل. در این رابطه خواننده تشویق میشود که از دریچه دیگری به مسائل پیرامونی نگریسته و آنچه را میبیند و میشنود را به بوته نقد و آزمایش گذارد.

بایگانی
آخرین مطالب

۳۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فلسفه» ثبت شده است

۱۸
تیر

تعادل فلسفی

   دوستی نازنین پیرو مطلب اخیر بطور خصوصی انتقادی کرده اند که چون مورد نظر بسیاری دوستان دیگر هم هست، از ایشان خواهش کردم عیناً بطور علنی بازتاب دهند تا دیگران نیز استفاده کنند.  نقد ایشان به مطالب گذشته اینجانب بطور خلاصه حول این دو نکته میگردد که گویا زیاد به آنها تکیه کرده ام:

1- بهای بیش از اندازه دادن به دانش تجربی

2- نفی ماوراء الطبیعه

چون کسان دیگری نیز مشابه همین ایرادات را وارد دانسته اند بجا خواهد بود که در مطلب حاضر به روشن شدن زوایای تاریک این بحث پرداخته شود.

   مشکل اصلی بشر یا دستکم یکی از مشکلات عمده او از نظر نگارنده این سطور موضوع "تعادل" است.  قبلاً نیز مطلبی تحت همین عنوان نوشته بودیم (97/6/4) که بیشتر ناظر بر تعادل در طبیعت بود و اینکه بشر مراقب باشد تا تعادل را بهم نزند و احیاناً به پدیده های واگرا تبدیل نکند.  اما اینبار منظورمان تعادل در افکار و تصورات است.  اصولاً انسان اسیر تصورات خود میباشد.  فردی که دوران حبس خود را میگذراند همواره مترصد روز آزادی خود است.  او زندانی بودن خویش را با تمام وجود حسّ میکند و چیزی فراتر از آزادی خواسته او نیست.  اما انسان آزاد چطور؟  او در قفسی تنگتر ولی نامرئی بسر میبرد که  متوجه وجود آن نیست.  او اسیر و برده تصورات خویش است و از آن خبر ندارد.  او این زندان را که بدترین نوع اسارت است احساس نمیکند و بنابراین توقعی هم از آزادی ندارد.  جز استثناء هائی، ما انسانها، چه شرقی چه غربی، اسیر چنین زندانی هستیم.  ضمن اینکه ما جهان سومی ها رنجی مضاعف را تحمل میکنیم.   در جهان آزاد، بیان نظرات متفاوت در عرصه های گوناگون امکانپذیر بوده و افراد علاقمند به نحله های مختلف فکری بدون ترس از پیگرد قانونی میتوانند علایق خود را ابراز و دنبال کنند.  تنوع سازمانها و مکتب های فرهنگی، دستکم فرد را آزاد میگذارد از وجود نگرش های گوناگون آگاه باشد و در صورت تمایل نگرش فعلی را ترک کرده و از نگرش دیگری پیروی کند.  در سیستم های حکومت ایدئولوژیک چنین چیزی ابداً میسر نیست و شما جز پیروی از فکر رئیس بزرگ گزینه دیگری ندارید.  

   امروزه دنیای ماشینی مشکلاتی را بوجود آورده که از نوع دیگری است.  در غرب دلمشغولی افراد عمدتاً ناظر بر امنیت شغلی و تکاپو در تأمین معاش اولیه و تدراک آینده مطمئن پس از بازنشستگی و در دوران پیری است.  اغلب پس از نیل به رفاه مادّی حسّی  در فرد بیدار میشود و او را بفکر میاندازد که آخرش چه؟  وقتی نیازهای اساسی تأمین شود و اطمینانی نسبی به آینده ایجاد شود، افکار تازه ای شروع به جوشش میکند که در قدیم فقط ذهن فلاسفه را مشغول میکرد.  این افکار حول و حوش همان مسائل اساسی "وجود" است و اینکه اساساً وجود ما در این جهان به چه درد میخورد؟ و برای اثبات چه امر مهمی است؟  و گاهی هم فراتر رفته و علت وجودی عالم را زیر سوأل میبرد.  و اینکه آیا هدف غائی از آفرینش جهان چه بوده است؟  آیا صرفاً ظهور انسان هدف غائی بوده است؟  آیا این انسان ارزش آن را داشته است که چنین هزینه گزافی برایش داده شود؟  وجود او چه چیزی را ثابت میکند؟  آیا تولید این توده عظیم مادّه در گیتی صرفاً بخاطر زمین ناچیزی در گوشه متروکی از این جهان بیکران بوده است؟  حتی در مقیاس محقرتر منظومه خورشیدی خودمان سهم دریافتی زمین از نور خورشید کمتر از یک واحد از میلیارد است!  یعنی هزینه ای که خورشید میکند عملاً بیهوده است (ن.ک. به مطلب "خورشید و سهم آن در منظومه" 95/9/25).  توضیحی که علمای علم کلام ارائه میدهند و میگویند که خداوند از سر لطف گیتی را آفریده و سایر توجیهات آنان به هیچ وجه ذهن های کنجکاو این پرسشگران را اقناع نمیکند.  خلاصه اینکه به محض آنکه فرصت و مجالی برای تفکر آزاد پیدا شود، این پرسش ها ذهن فرد کنجکاو را اشغال و مدام آزار میدهد.  بطوریکه سرانجام  ممکنست به سرگشتگی و حیرت انجامد.  

   پناه بردن به دنیای هنر و ادب وسیله ایست برای التیام این آلام.  عوارض جانبی ناشی از زندگی مدرن و تبعاتی که در بالا بدان اشاره شد تا حدی با تکیه بر معنویات کاهش می یابد.  در اینجا منظورمان معنویات اصیل است و نه ظلم و فسادی که امروز بنام معنویات و در سایه دین بلای جانها شده است.  چه کنیم که نام ها و اصطلاحات نیز تحریف شده و جفائی که بر همه رفته دامن واژه ها را نیز گرفته و منحصر به آدم و حیوان و درخت و کوه و دشت و دریاها نمیشود.  خوشبختانه خزانه فرهنگ و ادب فارسی انباشته از نفایسی از گذشته هاست که برای هر سلیقه ای چیزی دارد.  میگویند هرچیزی بجای خود نیکوست.  بی شک دانش تجربی و بطور کلی علم و تکنولوژی لازمه زندگانی و مایه بقای ماست.  آنها که در طلب زندگی اخروی، در سخنرانی های خود دستآوردهای مادّی را مکروه قلمداد میکنند خوبست یکشب را بدون آن سر کنند.  آنان ترک دنیا به مردم آموزند ولی در عوض، بهترین های زندگی مادّی را برای خود و بستگان خود دستچین میکنند.  به هر روی، آنچه خستگی روحی را از تن بدر میآورد فرهنگ و هنر است که شاید زیر نام معنویات بگنجد.  دو حوزه دانش مادّی و فرهنگ معنوی هردو مورد نیاز انسان است و لازم و ملزوم یکدیگرند.  اما چرا بنظر میرسد که مطالب ما بهای بیشتری به دانش تجربی میدهد؟  پاسخ همانا در درک پدیده "تعادل فلسفی" است.  این تعادل لزوماً به معنای میانه روی نیست چه اینکه در سیر زندگی گاه باید تند رفت و گاه کند.  گاه به چپ پیچید گاه به راست.  که در حالت عادی و بهینه میشود "میانه روی" که به آن توصیه شده است. نمک در آشپزی چاشنی اصلی است.  در آش اگر زیاد ریخته شود شور و غیر قابل مصرف میشود.  سبزی و برنج نیز از مواد اصلی آش است.  اگر زیاده مصرف شود دیگر آش نیست بلکه کته است.  سبزی با آنکه بسیار مفید است اما آشی که آکنده از سبزی باشد آش نیست.  باید آب آنرا اضافه کرد تا تعادلی ایجاد شود و قابل مصرف.  از آنسو، اگر آب آن خیلی زیاد  شود، آنهم دیگر آش نیست بلکه آبی آلوده بشمار میرود.  معنویات حکم نمک زندگانی است.  گویا در سالهای اخیر مثنوی معنوی در آمریکا خریداران زیادی داشته است.  این برای موازنه زندگی آنها البته که خوبست.  اما در کشور ما که مرتب دم از باصطلاح معنویات زده میشود و به انحای مختلف عقل و محصولات عقلی تحقیر و مکروه شمرده میشود، آش بسیار شوری درست کرده اند که فقط با تزریق دانش و روشهای عقلی ممکنست قابل تحمل شود.  نگارنده این سطور با آنکه خود از علاقمندان  همیشگی شعر و ادب فارسی بوده و از خواندن متون عرفانی و فلسفی حظ بسیار  میبرد، معهذا فعلاً در شرایط کنونی تأکید بر دانش و در پیش گرفتن خرد و روش علمی را اولویت میداند و به مخاطبان آنرا توصیه میکند (ن.ک. به "آیا وقت آن رسیده که دکارت را دعوت کنیم؟" 94/6/5).  چیزی که فعلاً اولویت اصلی دارد و ما را در عبور از این دوران سیاه کمک میکند همانا عقلانیت است که کوچکترین جایگاهی در اداره امور ندارد.  وقتی از خرد میگوئیم، مقصود جمع دانش و اخلاق است و لذا فقط بها دادن به دانش مجرد نیست.  از این منظر، تکنولوژی بمراتب فروتر از دانش است زیرا مطلقاً کاری با اخلاق ندارد و دقیقاً در این حوزه است که سوءاستفاده ها رخ میدهد و مردم آنرا به پای دانش و دانشمند مینویسند.  شما براحتی میتوانید تکنولوژی را با پول بخرید و ممنوعه ها را بطور قاچاق یا از بازار سیاه تهیه کنید.  اما تولید دانش و دانشمند از منابع عمیقتری سرچشمه میگیرد که با تفکرات عمیق و مباحث فلسفی سنخیت بیشتری دارد.  چیزی که این روزها بنام تولید دانش میبینیم عمدتاً جز کپی کاری و تکرار کارهای انجام شده سایرین چیزی نیست.  امتیاز اصلی از آن کسی است که اندیشه مستقل دارد چه در حوزه علم و چه در حوزه فلسفه.  پیشبرندگان واقعی دانش و فلسفه اینان هستند.  نیاز مبرم امروز ما استقلال در اندیشه ورزی و آزادی بیان است.

     متأسفانه شبهات زیادی در این باره در ذهن عوام و گاهی حتی افراد باسواد ریشه دوانده که پاک کردن آنها ساده نیست.  یک  شبهه "مادّه" و مادّیات است.  مردم به محض شنیدن این دو واژه گمان بد میبرند و آنچه وابسته به ایندوست را مکروه و بلکه ملعون میشمارند.  این سوء درک ریشه در دنیای باستان و "دوگانه باوری" آنان دارد که مشروحاً در مطلب "افق های جدید" (98/2/27) ذکر کرده ایم.  مادّه وابسته به زمین است و فساد پذیر و فانی است.  در حالیکه، در نقطه مقابل، روح طبق تعریف جاودانیست و جایگاه آن نیز آسمان فسادناپذیر است زیرا ستارگان آسمان ثابت و لایتغیر و لذا جاودانی و از مقوله قدسیات اند.  از همین رو جسم مادّی بر زمین مانده و فاسد و فانی میشود ولی روح غیر مادّی که طیّب و طاهر است طبعاً پس از مرگ باید عروج کرده و به جایگاه طبیعی خود یعنی آسمانها پرواز کند.  در حالیکه حقیقت امر که امروز بر ما مکشوف است اینست که آسمان و ذوات آسمانی نیز همگی از همان نوع مادّه روی زمین و لذا میرنده و فانی است.  دنیای ما دنیای مادّه است و طبعاً همه چیز آن مادّی است و کراهتی در این حقیقت نباید باشد.  آنچه هم اصطلاحاً معنویات یاد میکنیم، مادّی و مرتبط به دنیای مادّی است.  اگر میگوئیم ذهن مادّی است به اعتبار مشابهت با نرم افزار است که نه بو دارد نه شکل و نه جسم.  اگر میگوئیم "زیبائی"، بالاخره مربوط میشود به آنچه دیده ایم یعنی مادّه.  برخلاف نظر افلاطون، زیبائی بطور مجرد وجود ندارد بلکه استنباطی است از مجموعه چیزهای خوشایند مادّی.  بعبارت دیگر جهان ما یا مادّه است یا محصول تموّجات مادّی.  قدما نور را غیر مادّی میپنداشته اند و لذا گفته اند خداوند نور آسمانها و زمین است در حالیکه امروز میدانیم نور از تموّجات مادّی و حاوی انرژی است.  سایر نفسانیات هم که سابقاً از مقوله دیگری میدانستند امروزه میدانیم ناشی از برکت وجود ماّده است.  مادّه و مادّی بودن بمعنای ضد اخلاقی بودن نیست کما اینکه هیچیک از حکمای مادّی آدمکش نبوده و حتی آزاری نرسانده اند ولی تا دلتان بخواهد متشرّعین آدم کشته اند.  اگر هم مطابق سنت و میل مردم گاه از دوگانه انگاری صحبت میشود نباید از حقیقت امر یعنی مادّی بودن جهان غافل بود و خود را گول زد.  مادّی گرائی که در تداول عامه رایج است چیز دیگریست که ربطی به فلسفه ندارد.  رسم است که به آدمهای پول پرست اصطلاحاً "مادّی" میگویند.  هر چند بد نیست نظری به اطراف بیاندازید تا ببینید پول پرستان کیانند.  مجدد یادآور میشویم که باید به علم زمانه خود متکی باشیم و از آخرین یافته ها بهره بریم.  کما اینکه برای دندان درد دیگر نزد دلاک محل نمیرویم.  شبهه دیگر اینکه علم چون با مادّه سروکار دارد ناخودآگاه تلقی بدی در ذهن عامه ایجاد میکند.  حتی دیده شده که دانشجویان علوم نیز گاهی همین برداشت نادرست را دارند و دستآوردهای علم را ناچیز میشمارند!  و حتی مسئول بدبختی جامعه را از ناحیه علم و دانشمندان میپندارند.  جوانان بی تقصیرند و این شبهات ناشی از بمباران تبلیغات دستگاه حاکمه است.  اتفاقاً طایفه ای که مسئول اصلی عقب ماندگی ها و شکست های جامعه است عامداً خود چنین توهماتی را ایجاد میکند تا انگشت اتهام خرابکاری ها را از خود دور ساخته و ضمناً با ایجاد بحران در مسائل پیش پا افتاده مردم را همچنان سرگرم نگاه دارند.  آنان برای متهم کردن دانش از حربه دیگری هم استفاده میکنند که به موارد دیگر نیز آنرا تسری داده اند و آن همانا حربه "غربی" بودن است.  وانمود میکنند که علم غربی است و دانش آموختگان نیز غرب زده و دست نشانده غرب هستند.  با اینکه سهم غرب در تولید علم غیر قابل کتمان است اما سرشت علم و دانائی شرقی و غربی ندارد.  لذا جامعه فرهنگی باید کمک کند تا یکبار برای همیشه این سوء برداشت ها و این شبهه افکنی ها یکسره رفع شود.  باید قفس این تصوراتی که برای ما ساخته و پرداخته اند شکسته شود.  لازمست تعادلی بین دانش مادّی و فرهنگ معنوی ایجاد گردد.  روشنگری کمترین کاریست که در این زمینه باید صورت داد.  

    اما درباره ماوراءالطبیعه و کوششی که در نفی آن میکنیم میدان بحث بسیار وسیع است.  ابتدا باید روشن شود منظور از این اصطلاح چیست.  قبل از هر چیز آنرا با مابعدالطبیعه (متافیزیک) ارسطو اشتباه نگیریم که در گفتارهای اولیه درس فلسفه علم از آن سخن رفت.  همانطور که از نام ماوراءالطبیعه برمیآید موضوعش صحبت از آن چیزهائی است که ورای طبیعت است و طبعاً در طبیعت نیست که اگر میبود دیگر چنین نامی نمیگرفت!  این پدیده و اصطلاحات وابسته بدان نیز ارثیه باستانیان است که بما رسیده.  با چیزهای آنتیک چه میکنید؟  احتمالاً مانند دیگران، آنها را با احترام و با احتیاط در ویترین خود نگهداری و یا به موزه شهر اهدا میکنید.  لذا صرفنظر از صحت و سقم یا خوب و بد بودن این پدیده، از آنجا که چیزیست مربوط به گذشتگان دور، لازمست در هر حال بعنوان میراث جهانی بدقت حفظ و نگهداری شود.  اما در دنیای امروز هنوز نقشی دارد؟ و آیا هنوز کاربردی دارد؟  اگر به تعریف آن بازگردیم باید بگوئیم که از همان ابتدا موضوعی حشو و بلااستفاده بوده است چه اینکه در دنیای طبیعت چیزی ماوراء آن نیست که اگر بود که دیگر ماوراء تلقی نمیشد.  در اینجا بطور قطع و یقین میتوان اظهار کرد که چیزی ماوراء طبیعت وجود ندارد.  راستی اگر اینطور است پس اینهمه گفتگو پیرامون آن برای چیست؟  یعنی این همه بزرگان و نامدارانی که درباره آن داد سخن داده اند اشتباه کرده اند؟  به صداقت و حسن نظر آنان که نمیتوان ایرادی گرفت.  آیا ممکنست که همه نامداران نفهمیده باشند و فقط یکنفر فهمیده باشد؟  البته در این سوأل اخیر واقعیت اینست که از لحاظ منطقی هیچ استبعادی ندارد که در موضوعی همگان تصوری اشتباه داشته باشند ولی یکنفر حرف درست را گفته باشد.  اما از استثنائات که بگذریم، از منظر آماری، معمولاً حق با توده اکثریت است.  اما چه شده که چنین شبهه ای بوجود آمده؟  این نیز ریشه در گذشته ها دارد.  طبعاً دلایل منطقی برای توجیه بسیاری از پدیده ها در زمان قدیم روشن نبوده و لذا حکمای آن دوران دلیلی در طبیعت ندیده و مجبور شده اند دست بدامن ماوراء طبیعت و ماوراء دانش زمان خود شوند.  فراموش نکنیم که بخش بزرگ این توجیهات توسط عامّه بیسواد صورت گرفته.  مثلاً اگر مرض طاعون در شهرها کشتار میکرد، چون عامل اصلی را نمیدیدند تقصیر را بگردن پیرزنان بدعاقبتی بعنوان جادوگر انداخته و آنها را میکشتند.  طبعاً پس از مدتی طاعون رخت بر می بست و آنرا بحساب حقانیت عقاید خود گذاشته و این همزمانی را علت و معلول واقعی میپنداشتند.  اعتقاد به  جادوگری و جن گیری از اصول ماوراءالطبیعه محسوب میشد و بعضی نیز به علوم خفیه و امثال کیمیاگری و غیره اعتقاد داشتند.  ادامه این اعتقادات نیز امروزه هنوز رایج است.  مثل احضار روح و ارتباط با درگذشتگان یا فرا زمینی ها و غیره.  تاریخ گذشته بشر مشحون است از تصورات غلط و بی پایه.  در دفاع از ماوراءالطبیعه یک اسلحه مهم در دست طرفداران آن است و استدلال میکنند شما از کجا مطمئن هستید که این چیزها حقیقت ندارد؟ چگونه کذب آنها را میخواهید اثبات کنید؟  مگر در گذشته ها چیزهائی نبوده که نمیدانسته ایم و حالا به حقیقت پیوسته؟  پس از کجا میدانید که این چیزهائی که ما میگوئیم و دلایل آنرا فعلاً نمیدانیم فردا حقیقتش روشن نشود؟ و احتجاجاتی از این قبیل.  پاسخ روشن است.  اینکه میگوئید چیزهائی هست که نمیدانیم البته صحیح است.  ولی مشکل این شیوه دفاع اینست که در اینصورت در گشوده میشود روی توجیه انبوهی از مزخرفات که تاکنون در دکه هیچ عطاری نبوده است.  این دفاعیه را درباره هر نظریه ای میتوان عنوان کرد.  ضمن اینکه کسی که مدافع وجود چیزی است، وظیفه اوست تا وجودش را مدلل سازد.  بعلاوه، اگر وجود چیزی محقق شود کسی مخالفتی نخواهد داشت و همه پذیرای آن خواهند شد.  در آخر اجازه دهید اضافه کنیم که دانشمندان با چیزی دشمنی ندارند و اتفاقاً چون علاقمند به شگفتی ها هستند از ته قلب آرزو میکنند امثال قالیچه حضرت سلیمان و چراغ جادو و ماشین جاودانی حقیقت داشته باشد و یا مطالب مربوط به روح چون شامل حال خودشان نیز میشود حقیقت داشته باشد.  علت عدم پذیرش آنان عناد نیست بلکه فقط یک چیز است و آن اینکه مدعی نمیتواند مدعای خود را مدلل سازد.  همین و بس.  و بالاخره اینکه شگفتی که در بطن علوم وجود دارد بسی شگفت انگیزتر از قالیچه حضرت سلیمان و امثال آنست.  پشتکار محققین راستین علم فقط کسب درآمد نیست بلکه مهمتر از همه کششی هست که در شگفتی های علم است.

   اما اگر مابعدالطبیعه یا متافیزیک مد نظر باشد، همه ما در آرزوی یافتن پاسخی منطقی برای سوألات مطرح شده در این حوزه هستیم.  سوألاتی از قبیل جهان از چه ساخته شده، ابتدای جهان چه بوده، قبل از آن چه بوده، آفریدگاری داشته یا نداشته، علت وجودی انسان و ابتدا و عاقبت او و چیزهائی از این قبیل.  پاسخ پاره ای از این پرسش ها تا حدودی روشن شده، اما هر پاسخی با خود سوألات جدیدتری مطرح میکند که لزوماً تضمینی برای جواب ندارد.  البته برای کسانی که نخواهند قانع شوند هیچیک از جوابها جواب نیست.  وقتی آقای بارکلی درباره اینکه میگوئید کتاب در دست گرفته ام قانع نیست بلکه میگوید فقط تصور توست، دیگر چه انتظاری هست از جواب شما درباره وضعیت گیتی در 13.6 میلیارد سال پیش راضی شود!  درباب این سوألات سالها میتوان اندیشه ورزی کرد و درعین حال به هیچ جائی نرسید.  خوشبختانه امیدواری هائی از سوی علوم جدید بگوش میرسد.  بنظر میرسد انتهای علوم جدید در حال اتصال به ابتدای فلسفه است.  البته این بحال کسانی مفید است که خود یا عالم باشند یا برای علم و نتایج آن ارزشی قائل باشند.  شاید هم باید با مرحوم ولتر همرأی شویم که پس از سرگشتگی زیاد در انتهای داستان خود به رفقا گفت: "بهتر است برویم تاکستان خود را آبیاری کنیم".  

    نتیجه آنکه دنیای امروز ما نیازمند یک تعادل است.  هم تعادل فیزیکی در مصرف منابع حیاتی زیستکره و کنترل جمعیت و هم تعادل فلسفی در اندیشه ها.   این تعادل در حال حاضر بهم خورده و باید اصلاح شود.  در باب تعادل فیزیکی قبلاً بحث شد.  اما در مورد تعادل فلسفی موضوع بحث حاضر، باید گفت مشابه درمان بیماریها اینجا نیز داروئی تجویز باید گردد.  با این تفاوت که داروی مورد نیاز ما با آنچه غرب نیاز دارد متفاوت است همانطوریکه مزاج های مختلف درمانهای متفاوت طلب میکند.  ما به دُز زیادی از خردگرائی محتاجیم حال آنکه آنها را مقداری معنویات عرفانی سالم میسازد.  البته بیماران دیگری هم هستند که در وضعیت بحرانی بسر میبرند، امثال داعش و همفکران او، که سریعاً باید جمع آوری و در تیمارستانها بستری شوند.  نیاز امروزی ما در شرق، یک چرخش عظیم است.  

  • مرتضی قریب
۲۸
خرداد

شکاکیت فلسفی

   پیش از آنکه به مطلب جدیدی پیرو نقدها و نظرات دوست عزیزی که در هامش مطلب "اصلاح مسیر" تذکر داده بودند بپردازیم لازم آمد که به برخی نظرات که مدتیست در هامش مطلب قبل تر یعنی "جمعبندی عقاید گذشته و ارائه نگرش جدید" ادامه یافته است بپردازیم.  ضمن تقدیر و تشویق و تشکر از خوانندگانی که پیگیر هستند و بدون آنکه قصد مباحثه و مجادله و جوابگوئی باشد لازم است به برخی نکات کلی اشاره کرده و ترجیح داده ایم که در قالب مطلب جدیدی ارائه گردد تا موجب اطاله کلام نگردد.
  1- اتفاقاً نظرات شخصی مهم است و این در تأیید توصیه کلیست که قبلاً عرض شد و آن اینکه بجای صِرف پیروی از عقاید بزرگان، از خودمان اندیشه و نظر داشته باشیم.  در حوزه علوم کمتر با این وجه روبروئیم چه اینکه عموماً فرض بر اینست که آنچه دیگران زحمت کشیده و مقبولیت عمومی یافته است طبعاً درست است و همعقیده بودن یک قاعده است تا یک استثناء.  گو اینکه همین نیز محل سوأل است که شاید در بندهای آتی بدان بپردازیم.
  2- اما در حوزه فلسفه میدان عمل بازتر است و لذا اتکا به تفکر شخصی چه بسا سازنده تر باشد و افق های جدیدتری به روی ما بگشاید که قبلاً وجود نداشته است.  بهتر است فکر اینکه آدمهای بزرگ و شاخص همه چیز را گفته اند و تخطی از گفته آنان نارواست از خود دور ساخت.  چه این باعث دگماتیسم شده و انسان را از رشد فکری باز میدارد.  باید تشویق کرد که افراد بفکر فرو رفته و درک خود را بدون ملاحظه بیان کنند.
  3- اصولاً این حقیقت که چه در حوزه تفکرات نظری و چه در حوزه علوم عملی جامعه بدین سطح از اعتلاء ارتقا یافته است خود بیانگر لزوم تلاش های فردی برای اظهار وجود در تمامی زمینه هاست.  در غیر اینصورت همچنان در عصر تیروکمان درجا زده و بدین مرحله نمیرسیدیم.  در جهان سوم و کشورهای عقب مانده این موضوعی بس مهم است که شاید یکی از عوامل بزرگ عقب ماندگی باشد.  بدین معنی که جامعه به مصرف محصولات فکری و مادّی دیگران خو کرده و برای خود جایگاهی قائل نیست.  بد نیست بذکر مثالی که شخصاً با آن روبرو بوده ام بسنده کنم.  مدتی پیش، برای یکی از دانشجویان دکتری سوژه ای تعریف کردم که بعداً چه در جلسه دفاع از پیشنهاد پروژه و چه حتی پیشتر از آن با مشکلاتی روبرو شد.  چون سوژه موضوعی جدید و ابتکاری بود و قبلاً اجرای آن در جای دیگری سابقه نداشت، طبعاً با مقاومت فرهیختگان روبرو شد.  مشکل را چنین عنوان کردند که این کار قبلاً در جای دیگری انجام نشده و چطور انجام چنین چیزی امکان دارد!  بعبارت دیگر ذهنیت عمومی ما جهان سومی ها اینگونه شکل گرفته است که گویا هرگونه فعالیت چه در حوزه نظری و چه در حوزه علمی باید در تعقیب فعالیت های دیگران باشد.  
  4- حرف درست از هرکه صادر شده باشد درست است چه از شرق باشد چه از غرب و چه از شمال باشد چه از جنوب.  هیچ تعصبی از سرچشمه های معرفت که از کجاست نباید باشد حتی اگر پند روی دیوار باشد.  حقیقت اینست که دوره همه چیز دانی مدتهاست سپری شده و طیف معارف بقدری گسترده است که چنین اجازه ای نمیدهد.  اگر در این وبگاه مطالبی از فلسفه نگاشته شده فقط از جهت علاقه یک آماتور بوده است که از حوزه علم بدان سرکی کشیده است.  تازه در حوزه تخصصی علم هم محدوده آشنائی یک محقق بسیار باریک است که آنهم پس از سالها مطالعه و تحقیق بدان نائل میشود.  اگر حقیقت را بخواهید، دانشمندان واقعی و تولید کنندگان علم که دنیا را مرهون خود کرده باشند بسیار اندکند.  توده اصلی استادان در محیط های دانشگاهی و محققین در مؤسسات پژوهشی عمدتاً یا شارح هستند یا دنبال کنندگان ایده های دیگران که قبلاً اجرا شده است.  صد البته شارح خوب بودن یعنی خوب تدریس کردن و مخاطبین را مستفیض کردن یکدنیا ارزش دارد.  کسی که خود مطلب را نفهمیده باشد بسختی میتواند چیزی را به دیگران درس داده و تفهیم کند.  معمولاً در چنین مواقعی دانشجو، عدم درک خود را ناشی از پیچیدگی مطلب میپندارد و سعی نمیکند با پرسش و پاسخ های بعدی نوری بر تاریکی بیفشاند.  یک شارح خوب سعی میکند به روشنی سخن بگوید و اگر چیزی را نداند بگوید نمیدانم و نه آنکه با مغلق گوئی و الفاظ ثقیل بذهن مخاطب القا کند که اوست که نمیفهمد.
  5- با این وجود، موضوعاتی هم وجود دارند که واقعاً سرشتی پیچیده داشته و هر کسی تعبیر و تفسیر خود را درست میداند.  این موضوعات بویژه در مباحث فلسفی زیاد است و اگر توصیف مطلبی رضایتی ایجاد نکرد نباید آنرا بحساب کم توانی گوینده یا غلط بودن نظریه گذاشت. 
  6- در بند 1 گفتیم دستآورد های دیگران و بطور کلی جامعه جهانی را که دربست قبول میکنیم نیز جای سوأل و اشکال دارد.  البته ما قادر به بازتولید همه چیز نیستیم ولی دستکم میتوانیم قدری تأمل کنیم.  مثلاً ارسطو میکفت مغز محل خنک شدن خون است و قلب محل تفکر و تعقل است.  حال شما از کجا میگوئید او اشتباه کرده و شاید محل تفکر و احساسات واقعاً قلب باشد که خیلی ها سابقاً بدان اعتقاد داشته اند.  اگر نظری به نتایج محققین نداشته باشید، شما از کجا مطمئن هستید که تفکر در مغز صورت میگیرد نه در قلب؟  لذا متوجه میشوید حتی در شخصی ترین امور خود نمیتوانید اطمینان داشته باشید چه رسد به دنیای بزرگ بیرون.  
  7- این سوأل ما را بسمت شک گرائی سوق میدهد.  منظور شکاکیت فلسفی است نه شک بازاری که فی المثل همسرتان کمی دیر بخانه بیاید به باد پرسش گرفته شود که چه و چون.  ضمن آنکه در قبول موضوعات درجاتی از شک و تردید روا میداریم، در عین حال پیچ آنرا تماماً سفت نمیکنیم که مبادا پدیده جدیدی را به مغز خود راه ندهیم.  تنظیم درجه شکاکیت در واقع یک هنر است.  نباید چنان سفت شود که در بر هر موضوع تازه ای بسته شود.  براستی که اگر فقط همین یک نکته در مدارس ابتدائی و متوسطه به دانش آموزان تعلیم داده میشد وضعیت امروز ما بسیار بسیار با آنچه هست تفاوت میداشت.
  8- گاهی نمیدانیم دنبال چه هستیم.  عجیب اینکه دانشجوئی که وارد یک رشته علمی شده تمایلات ضد علم دارد.  معلوم میشود یا راهنمای خوبی برای تعیین رشته نداشته است.  یا اینکه انتخاب ها ربطی به علایق ندارد.  کما اینکه او اظهار میدارد علم ایمان را هدف گرفته و موجب سستی آن شده.  یا در مذمت علم میگوید باعث فاجعه هیروشیما شده.  احتمالاً اینها را با نقل از گفته های دیگران بدون آنکه فکر خودش باشد تکرار میکند.  دستکم کمی دور و بر خود را جستجو نمیکند که درباره مسائل جدیدتر و مهمتر و مبرم تر انتقاد کرده و مثلاً بگوید علم باعث خشک شدن دریاچه ها و ویرانی محیط زیست شده است.  یا اگر واقع بین باشد بگوید که در سده اخیر، این علم بوده است که موجب بهتر شدن بهداشت و افزایش محصولات کشاورزی در سطح جهانی شده و متعاقباً همین نکته مثبت نیز افزایش انفجاری جمعیت را بدنبال داشته است.  افزایشی که رشد ملایم نداشته و عدم تعادلی را بوجود آورده که حاصلی جز انبوه زباله های خطرناک و مسمومیت آب و خاک و روند واگرای افزایش گرمای زمین را بدنبال آورده.  و دستکم بدین دلیل علم را مسئول اعلام کرده و ادعا کند که نتایج منفی آن میلیاردها برابر مخرب تر از فاجعه هیروشیماست.  چرا چنین روشن بینی وجود ندارد؟ چرا با وجود اینهمه خطرات جدید هنوز هیروشیما را تکرار مکررات میکنیم؟  جز آنکه اختیار فکر کردنمان را هم به دیگران واگذار کرده ایم؟  جز آنکه تبلیغات صدا و سیما و رسانه های امثال آن را حقیقت مطلق گرفته ایم؟  همین چندی پیش مجری رادیو فریاد و فغان میکرد از درس خوانده ها و اینکه آنان که کتاب بیشتر خوانده اند خطرناکترند و  آقای اپنهایمر را مثال آورد که فرد کتابخوانی بود و به چندین زبان آشنائی داشت و چه و چه ولی بمب اتمی ساخت و فاجعه هیروشیما را بوجود آورد!  با این تبلیغاتی که میشود طبیعی است که دوستان ما دور و بر خود را نمیبینند که اگر میدیدند و کمی فکر میکردند تصور عمومی اینگونه نبود و اوضاع اینگونه نمیشد.  
  9- گویا چنین رسم است که هر جا کم آورده شود تقصیر بر گردن علم گذاشته شود.  بویژه در جامعه ما انگشت اتهام متوجه باصطلاح "علم غربی" است.  یعنی اینکه مستقیم یا غیر مستقیم همه بدبختی ها از غرب است.  کاری نداریم که آنها که این اتهام را وارد میسازند و بیشترین تبلیغ را درباره آن میکنند خود در مواقع ناخوشی خود و عزیزانشان بلافاصله رهسپار غرب میشوند و درمان درد و حل سایر مشکلات خود را از آنجا میجویند.  روی سخن با آنها نیست بلکه با عزیزانی است که دچار سوء تصور هستند و بسادگی هر حرفی را میپذیرند.  شک فلسفی را آویزه گوش قرار نمیدهند و معیار حقیقت را مقام ظاهری شخص گوینده میگیرند.  لازم است که در هر حال درجاتی از شک را برای خود محفوظ نگاه داشت.   اما اگر علم زبان میداشت بدرستی میگفت که ابزاریست در دست شما.  هم میتوان استفاده کرد و هم سوءاستفاده.  بستگی به نیت شما دارد.  با اینکه اغلب مواقع نیّات مثبت است ولی گاهی هم نتایج برخلاف میل از آب درمیآید.  هیچ چیزی از پیش مقدر نیست مگر اینکه در صورت بروز خطا، آنچه در توان است برای تصحیح مسیر انجام داد.  هیچ تعصبی در علم نیست و خود خطاهای خودش را اصلاح میکند.  کافیست به تاریخ علم نظری بیاندازیم.  اقدامات سیاسیون را با علم یکی نگیریم و خطای یکی را بگردن دیگری نیاندازیم.
  10- عقل نقش مهمی در این مواقع بازی میکند و منظور بیشتر استدلال است.  استدلال در کنار شواهد تجربی، مهمترین داشته های بشر است.  منشاء عقل و استدلال در هر حال مادّی است و نتایج آن نیز مادّی است.  اگر معنای بدی از این گزاره استنباط میشود احتمالاً ریشه در گذشته ها و عادت ما در دسته بندی "مادّی" و "معنوی" دارد.  دسته اول زمینی و مذموم و دسته دوم آسمانی و مطلوب تلقی میشود.  فرایند ذهنی حتی برای شخصی که محروم از حواس پنجگانه باشد کماکان برقرار است و ناشی از تجربه نیست.  اما تأکید میشود که در هر حال منشاء مادّی دارد چه خوشمان آید چه بدمان.  این بدان میماند که کسی در آزمایشگاه پدیده مهمی را کشف میکند و از او میپرسند چیست؟ میگوید آثار مادّی ندارد.  یعنی چه؟  یعنی هیچ و پوچ!  گویا تغییر این عادت ذهنی در فرهنگ ما بسیار سخت است اگر نگوئیم غیر ممکن.  اندکی فکر باید.  
  11- شخصاً بر این باورم که آنچه بیشتر بکار ما در فرهنگ های جهان سومی میآید فلسفه عملی یا "پراگماتیسم" است.  بجای غرق شدن در مجادلات نظری و اغلب بیحاصل، اندیشه ورزی خود را موقوف بهتر کردن زندگی کنیم.  چه اگر زندگی آرام و مرتبی بوجود آید فرصت پرداختن به همه چیز از جمله مجادلات نظری هم فراهم میشود.   روند فعلی آنچه در دنیا در جریانست حکایت از سرنوشتی نیکو ندارد.  انسان متفکر فقط نگران چند صباح زندگانی خود نیست بلکه مایل است از مهارت های فکری خود بنفع آیندگان نیز صرف کند.  معضلات آب و هوائی و فشار بیش از حد بر زمین و منابع آن ناشی از  انفجار جمعیت یا برداشت های بی رویه فقط گریبانگیر نسل حاضر نیست که چنانچه اصلاح نشود درمان آن در آتیه بسی سخت تر شده آینده را بخطر خواهد انداخت.  مهمترین گرفتاری آیندگان حول آن پروسه های واگرائی خواهد بود که قبلاً در "بلای جان آیندگان" ذکر شد.  
  12- برخی بر طبل ضد علم میکوبند چه از این جهت که آنرا مخالف احساسات انسانی میپندارند و چه از جهت ایرادات نظری که ایرادات منطقی در آن میبینند.  واقعیت اینست که از هر جهت و با هر اشکالاتی که ممکنست بر آن وارد باشد فعلاً تنها ابزاری است که کار میکند.  کافیست برای یک لحظه در تصور خود دستآوردهای آنرا حذف کنید و ببینید چه باقی میماند!  حتی کتابهائی در طرح نظریه ای آنارشیستی معرفت و بر ضد روش علمی نوشته شده که منکر بدیهی ترین واقعیت هاست.  خواننده با دیدن جملات عجیب و غریب این نوشته ها دچار این تصور میشود که گوئی کشف تازه ای صورت گرفته و او غافل است.  آنها که رغبتی به مطالعه و بکارگیری ذهن ندارند به قبول چنین گزاره هائی مایل میشوند زیرا روش معمول علم را بیهوده میبینند.  حقیقت اینست که اینگونه نظریات رادیکال انتقادی بر روش علمی، خود هیچ بدیلی ارائه نداده صرفاً به انتقاد اکتفا میکنند.  یکی از کتابهای علمی همه فهم داستانی در اینباره نقل کرده که خالی از لطف نیست.  یکی از کشورهای اروپای شرقی به داشتن مردمان با هوش معروفست و نویسنده کتاب آنرا دستمایه طنز قرار داده است.  داستان از این قرار است که 3 دانشمند نخبه از این کشور راهی سفری اکتشافی میشوند.  با در دست داشتن نقشه و انواع ادوات و ابزار علمی به منطقه ای کوهستانی نزدیک میشوند. رهبر گروه با استفاده از سکستانت و دوربین و مطالعه چندباره نقشه و قدری محاسبات پیچیده سرانجام رو به بقیه کرده و با اشاره به کوه روبرو میگوید طبق محاسبات بنده، ما الان بر فراز قله آن کوه هستیم!  گواینکه داستان جنبه سرگرمی داشته ولی هدفش تأکید بر واقع گرائی است و اینکه غرق شدن در محاسبات و روابط پیچیده علت و معلولی ما را از واقعیاتی که در جریان است غافل نکند.  گاهی منطق به چیزهائی اذعان دارد که ممکنست واقع نباشد.  مثلاً در حوزه زیراتمی، یک الکترون در شرایطی گاهی ماهیت موج و گاهی ماهیت ذره را از خود بروز میدارد که مخالف منطق است زیرا یا باید این باشد و یا آن (ن.ک. به علوم ریاضی).  شاید در آینده این ابهام رفع شود ولی عجالتاً نمیتوان بصرف منطق واقعیت را منکر شد.  
  13- متأسفانه در کشور ما، توده های مردم و چه بسا قشرهای حاکمیتی، موضوع کسب علم را با غرب گرائی یکی گرفته و به مشکلی بدل ساخته اند.  اغلب کسانی که به راه حل های علمی و منطقی متوسل میشوند مستقیم یا غیر مستقیم به غرب گرائی متهم میشوند.  در چنین جوامعی، دستآوردهای محدودی در حوزه تکنولوژی که بکار اداره دولت آید مطلوب تلقی شده و پشتیبانی میشود.  طبعاً کپی برداری های سطحی به هیچ وجه به معنای پشتیبانی از علم و روش علمی نیست.  تا هنگامی که درصد مهمی از بودجه کشور وقف آموزش و پرورش و دانشگاه ها و مؤسسات اصیل تحقیقاتی قابل رقابت با باقی دنیا نگردد بنیاد علم همچنان بر تقلید و دنباله روی کورکورانه از دیگران ادامه خواهد یافت.  در چنین شرایطی، فعالیت علمی منحصر است به انبوهی از مقالات که تنها استفاده آن ارتقاء شغلی و علمی استادان است.  چرخشی عظیم لازم است.  چرخشی در حوزه فکر.  تنها در زمانی که نظرات، انتقادات، و پرسشها عمدتاً از درون خودمان جوشیده و اصطلاحاً اصیل و مبتکرانه ( original) باشد ممکنست امیدی به رستگاری باشد. 
  • مرتضی قریب
۱۶
خرداد

فلسفه و نقش زبان

    دوستی در پاسخ به گفتار اخیر و یکی دوتای قبلی، مطالبی را مطرح کرده اند (در ذیل گفتارها موجود است) که شایسته است از نظر اهمیت در دو بخش جداگانه بصورت دو مطلب مستقل بدان پرداخته شود.  اکنون به بخش اول مطالب مطروحه وی یعنی فلسفه نظری میپردازیم.

     پیش از هر چیز مجدداً یادآور میشویم که آنچه امروز فلسفه نامیده میشود، در واقع باقیمانده فلسفه باستان است.  دایره فلسفه که در ابتدا شناخت همه چیز بود کم کم کوچک و کوچکتر شد.  باین معنی که ریاضیات و علوم دقیقه از آن جدا شده و خود شاخه های مستقل علم را تشکیل داد.  مسائل مربوط به نفسانیات و رفتارهای بشری نیز به روانشناسی و حوزه های وابسته مهاجرت کرده وارد دستگاه علمی شد.  بهمین ترتیب موضوعات سیاست و موسیقی و هنر و ادبیات به رشته های مستقلی تبدیل شده و در نهایت آنچه باقیمانده است امروزه تحت نام "مابعدالطبیعه" موضوع اصلی فلسفه را تشکیل میدهد.  لذا امروزه هنگامی که بحث از فلسفه بمیان میآید منظور همین مباحث نظری است چه اینکه بحث در خصوص مادّه و زمین و آسمان که محل بحث قدما بوده دیگر باید لابلای کتب علوم پی گرفته شود.  هسته مرکزی مابعدالطبیعه همچنان بحث اصلی ارسطو در باب "وجود" است بهمان قسمی که در فصل "فلسفه مشّاء" بحث شد.  یعنی بحث "چیستی" و "هستی" در باب جهان و آفریدگار و نیز انسان بمنزله موضوع محوری آن.  طبعاً مهمترین سوألات آن درباره ازل و ابد، حدوث و قدم، جبر و اختیار، سکون و تغییر، مادّه و ذهن و امثال آنست.  شاید روزی این سوألات نیز پاسخ محکم و متقن مشابه سایر سوألات پیشینیان که امروزه دیگر روشن شده است پیدا کند.  بعبارت دیگر حوزه متافیزیک بمعنای بی پاسخگو بودن ابدی آن نیست.  

     نکته ظریف و مهم اینجاست که به تفاوتها دقت شود.  روش فلسفه بطور کلی با روش علم متفاوت است.  در فلسفه از گمانه زنی استفاده میشود.  بدین معنی که هرکس از دیدگاه خود درباره موضوعی صحبت کرده و راجع به صدق و کذب آن حکم میدهد (هرکسی از ظن خود شد یار من).  لذا آرای حکما متفاوت و بعضاً متضاد با یکدیگر است که در گفتارهای قبل مفصلاً درباره آنها بحث شد.  جالب اینکه هرکس هم یقین دارد که فقط نظر خودش درست است.  دلیل وجود اینهمه عقاید متضاد دقیقاً در اینست که از تجربه استفاده نمیشود چه اینکه فلسفه کاری با تجربه و دنیای واقعی ندارد.  از همین روست که گاهی گمانه زنی اتفاقاً درست از آب در میآید، مثل نظریه اتم، و در بسیاری مواقع غلط.  هر ایدئولوژی و مکتب فکری دیگر هم که با تجربه و دنیای واقعی سروکار نداشته باشد همین گونه خواهد بود.  برعکس، علم و روش علمی از تجربه بطور مستقیم یا غیر مستقیم (همانگونه که مصادیق آن قبلاً گفته شد) استفاده میکند و از همین رو نتایج آن قبول عام پیدا میکند.  حتی عامّه مردم که تخصص لازم را ندارند با دیدن نتایج علم و برخورداری از آن در زندگی روزمرّه به حقیقت آن اقرار میکنند.  این در حالیست که فلاسفه به ندرت در خصوص موضوعی به اجماع رسیده اند زیرا بحث های آنان فقط بکمک ذهن بوده و فصل مشترکی با تجربه نداشته است.  البته همه اینها که گفته شد به معنی آن نیست که در این حوزه گمانه زنی نکنیم و در جستجوی پاسخ نباشیم بلکه به معنای اینست که توقع پاسخ یکدست  و سر راست نداشته باشیم.  

     در بخش های گذشته آنچه استنباط از روش علمی درباره مادّه و ذهن میتوانست باشد گفته  شد.  اما درباره جبر و اختیار بد نیست بخشی از کتاب "در تسلای فلسفه" بوئتیوس، رجل سیاسی امپراطوری گوت ها که حدود 524 میلادی در زندان نوشته بود را (مقتبس از کتاب آثار کلاسیک فلسفه، نایجل واربرتون) نقل کنیم.  او برای تسلای دل خویش که چرا از اوج عزت به حضیض مذلت افتاده چنین طرح موضوع میکند:  "چگونه ممکنست آدمیان مختار باشند و حقیقتاً در اعمالشان آزادی داشته باشند و همزمان خدائی هم باشد که دقیقاً از پیش میداند چه افعالی قرار است از او سر بزند.  اگر خدا میداند که ما قصد انجام چه کاری را داریم پس به هیچ وجه روشن نیست که چگونه ما حقیقتاً مختاریم اراده و خواست خود را به فعل در آوریم".  وی در ادامه سعی میکند پاسخی سنجیده از دید فلسفه برای این پرسش بغرنج پیدا کند.  او میپذیرد که خداوند مقدّر کرده است که وقایع بطور اجتناب ناپذیر در آینده واقع شود.  ضمناً خداوند پیش آگاهی دارد یعنی پیشاپیش از وقوع آنچه در آینده واقع میشود آگاه است، چیزی که انسان از آن بی بهره است.   بوئتیوس معتقد است که انسان همچنان مختار است و این اختیار منافاتی با علم خداوند ندارد.  زیرا به اعتقاد وی، خداوند فارغ از زمان است و در اکنونی ابدی بسر برده و برای او گذشته و حال و آینده یکیست.  این توجیهات ضد و نقیض اگر برای تسلای یک محکوم به اعدام کافی بوده ولی معلوم نیست خوانندگان کتاب را نیز اقناع کند.  چه این همواره بحثی همیشگی بوده که مسئولیت در قبال اختیار است و اگر اوضاع عالم از ازل برنامه ریزی شده باشد دیگر توقع مسئولیت نابجاست.  کماکان پرسش از دید طبیعی همچنان برجاست که بالاخره نیروی محرک در انسانها چگونه است؟ آیا همه چیز قبلاً در ما برنامه ریزی شده است؟  بخشی ممکنست اینگونه باشد.  انسان و سایر حیوانات دستکم در وجود غریزه مشترکند و اگر اثر ژن ها را نیز در نظر گیریم در اینصورت نوعی جبر حاکم است.  گو اینکه برخی معتقدند که در طولانی مدت تربیت و آموزش میتواند اثر آنرا کمرنگ کند.  یا با استفاده از مهندسی ژنتیک، پدر و مادر دخالت کرده و استعداد خاصی را در فرزند آینده تقویت کنند.  اینها همه مسائلی است که وزنه جبر را کم اثر میسازد.  اما فارغ از همه اینها، میدانیم و اینگونه احساس میکنیم که در امور روزمره صاحب اختیاریم و نمیتوان آنرا نادیده انگاشت.  اما در حوزه جمادات چه؟  آیا در دنیای بیرونی، جبر حاکم است؟  با مثالی که میزنیم شاید بتوان آنرا رد کرد.  فرض کنید در عصر دکارت، ناگاه منجمین متوجه نزدیک شدن یک خرده سیاره عظیم بسمت زمین شدند.  رصد های متعدد و محاسبه مسیر توسط منجمین، ماوراء هرگونه شک و تردیدی مسجل ساخت که در روز و ساعت مشخصی با زمین برخورد خواهد کرد و حیات را نابود خواهد ساخت.  طبعاً از دست هیچکس کاری ساخته نیست و همه پذیرای مرگ میشوند.  این معنائی جز جبر نمیدهد.  اما تصور کنید این حادثه در زمان معاصر واقع شود.  در این زمان امید میرود که زرادخانه های بیمصرف صاحبان سلاح اتمی مفید واقع شده و سیارک مهاجم را حتی قبل از نزدیک شدن نابود یا دستکم از مسیر منحرف سازد.  در اینجا آنچه قرار بود حتمی و لایتغیر باشد دیگرگونه میشود.  هرچند شخص مخالف همچنان میتواند اینرا هم نوعی جبر بداند.  اما پذیرش اختیار یک حسن بسیار بزرگ برای بشریت دارد زیرا آینده را ناشی از اعمال شما دانسته و شما را مسئول عواقب آن میداند.  مثلاً همه آنچه ناشی از دست اندازی های انسان بر سر محیط زیست این سیاره میآید شما و سایر انسانها را مسئول میداند.  آنها که خاموشند نیز در عواقب آن سهیم اند.  درباره محیط زیست و بلائی که در این چند دهه برسر آن آمده و پیامدهای آن چه در حوزه ملی و چه در مقیاس جهانی  قبلاً اشاره ها شده است.  شاید توجیهی برای بی توجهی همانا عقیده به مسلوب الاختیار بودن است و یا عقیده رایج به اینکه هرچه پیش آید خوش آید!

     هنوز که هنوز است این پرسش اصلی فلسفه بر سر جای خود باقیست و آن اینکه "مادة المواد" چیست؟  حکمای باستان هریک چیزی گفته اند.  یکی گفت آب، یکی گفت هوا، دیگری گفت آتش، و بالاخره یکی هم گفت خاک و سپس ایده عناصر چهارگانه ابداع شد.  اما امروز دانشمندان متفق القولند که عنصر اصلی ئیدروژن است.  البته این ایراد همیشه هست که این خود از چه ساخته شده و با اینکه پاسخی هم وجود دارد ولی مهم توجه به این واقعیت است که حقایق مانند پوسته های پیاز لایه لایه است.  فعلاً مهمترین راز طبیعت کشف شده که همه آنچه دور و بر خودمان و بلکه در کل جهان هستی میبینیم همه و همه از ئیدروژن مشتق شده.  اگر کسی از افشای این راز مهم به شگفتی در نیامده باشد باید گفت اصلاً استعدادی در درک باقی شگفتی های عالم ندارد.  برخی میخواهند پرسشها را تا آنجا ادامه دهند تا ثابت کنند هیچ نمیدانیم.  این مانند مسافریست که مقصد او کویر است اما از هیچیک مناظر دلکش میان راه که از کوهپایه و جنگل و چشم اندازهای بدیع عبور کرده و مدتی را سپری کرده چیزی بمیان نمیآورد جز پوچی انتهای مسیر.  رهروان حقیقی، همانا پیوسته در راه بودن را هدف میدانند و از طی طریق چیزها میآموزند و از شگفتی ها به وجد میآیند.  دانشمند هیچگاه متوقف نمیشود و هم اکنون نیز تحقیقات و مطالعات پیرامون مبداء اصلی ئیدروژن و اینکه لحظات اولیه عالم چگونه بوده همچنان ادامه دارد.  اینکه جایگاه فعلی در میزان آگاهی هایمان را همسنگ انسان عصر حجر بدانیم و بگوئیم تا علت العلل کشف نشود هیچ کاری انجام نمیشود ناشی از عدم درک درست واقعیت هاست.  البته گاهی هم ناشی از عناد است زیرا گروهی اساساً با روش علمی دشمن بوده و بعضاً آنرا علم محوری یا علم پرستی عنوان کرده اند.  اینان از موفقیت های علم ناخشنودند حال آنکه در واقع از عدم موفقیت راهکار های بدیل خود در رنجند.  در هر حال بنظر میرسد ادامه مسیر علم در مرزهای دانش روزی با برخی از پرسش های اصلی فلسفه و پاسخ آن درآمیزد و مجدد بین ایندو پیوند برقرار شود.

     اما فعلاً علم و مابعدالطبیعه بر دو مسیر مختلف سیر میکنند.  اصولاً برخی از فلاسفه معاصر موضوع مابعدالطبیعه را یک مشکل مرتیط با زبان دانسته و اصلاً سزاوار نام فلسفه نمیدانند.  اینان را اعتقاد بر اینست که اینگونه موضوعات بکلی مهمل و بی معناست.  یکی از این فلاسفه بنام ای جی آیر بر معناپذیری تکیه کرده و احکام را از این منظر به سه دسته تقسیم کرده است.  از نظر وی، یک حکم یا بنا بتعریف خودش صادق است که مشکلی نخواهد داشت.  یا در غیر اینصورت باید پرسید که حکم تحقیق پذیر هست یا نه؟  در صورت تحقیق پذیر بودن یا حکم مزبور صادق است یا کاذب که در هر حال مشکلی نیست.  مشکل آنجا ظاهر میشود که حکم مزبور تحقیق ناپذیر باشد یعنی نه صادق است و نه کاذب.  به زعم آیر بسیاری از احکام فلسفه از این قرارند یعنی مهمل و بی معنا.  بعنوان مثال به این گزاره توجه کنید: "در خواب و در بیداری رنگ های سبز و آبی با گربه ها میجنگند".  با اینکه هر یک از اجزاء معنا دارد لیکن تحقیق صحت و سقم این گزاره ناممکن بوده و ملاکی برای ارزیابی آن پیدا نمیشود.  ایشان یکی از دلایلی که ما اغلب خود را در مباحث فلسفی سرگردان میبینیم این میداند که اصولاً این مباحث مانند علوم تجربی نیست.  علوم با جهان واقع سروکار دارد و زبان در این میان وسیله ایست برای بیان و تفسیر حقایق.  در حالیکه فلسفه فقط و فقط با زبان سروکار دارد و تلاش آن سروکله زدن با اصطلاحات خشک و خسته کننده و سرگیجه آور بوده و سردرگمی خواننده در پایان.  فلسفه در حقیقت کاری با عالم واقع ندارد که اگر داشت میشد علم و خارج از دایره فلسفه.  بیجهت نیست که در مباحث پیشین برخی از این تلاشها گاه با لفاظی بی شباهت نبود.  

     در انتها بد نیست انتقادی بر خود وارد کنیم.  مکرر در مکرر دیده شده و میشود که ما در جستجوی معرفت صرفاً بدنبال نام های بزرگ میگردیم تا بلکه عقاید خود را با گفته های آنان همسو پنداریم.  در این تلاشهای مجدانه به تنها چیزی که توجه نمیشود رجوع به خود و پرسش از درون خود است.  این یک بیماری مزمن و الیته مسری در جوامع جهان سوم است که مرتب در جستجوی نام های بزرگند تا خود را بدانها منتسب و از زحمت فکر کردن خود را رها کنند.  اگر بگویند کانت یا هگل چنین و چنان گفته دیگر مخاطب جرأت اظهار وجود پیدا نمیکند.  آیا کافی نبود که دنیا 2000 سال اسیر ارسطو و تقریرات این استاد بزرگ یگانه باشد؟!  مادام که این بیماری رواج داشته باشد امید صلاح و خیر نیست.  عجیب آنست که مؤمنین در این زمینه ید طولائی دارند.  مکرر دیده شده، حتی در رسانه های رسمی، که برای توجیه فلان موضوع دینی گوینده متوسل به فلان کتاب یک اروپائی یا تعریف و تمجید بهمان آمریکائی شده و صدق گفته خود را لابلای تعریف و تمجیدهای آنان میجوید.  یعنی اینکه تو خود و استدلال خود را قابل نمیدانی.  جز نهایت استیصال نام آنرا چه میتوان گذاشت.  داروی این بیماری چیزی نیست جز تبری از این عادت زشت و پرهیز از تقلید و دور ریختن خرافاتی به قدمت تاریخ.   باید این روحیه را در اطرافیان خود تقویت کرد که جستجو را در بادی امر از درون خود آغاز کرد.  منظور تعقل گرائی صرف نیست بلکه رجوع به پایگاه داده درونی و مجموعه تجربیات و مشاهدات قبلی.  و البته درآویختن به دانش زمانه. 

  • مرتضی قریب
۲۷
ارديبهشت

جمعبندی عقاید گذشته و ارائه نگرش جدید

   اصولاً بحث در زمینه های فلسفی به دلیل سرشتی که دارند بحث جامع و مانعی نیست و لزوماً به نتایجی مورد قبول همه مکاتب فکری منتهی نمیشود.  این برخلاف علم و نتایج علمی است که دستاوردهای آن غیر قابل گریز بوده چه اینکه مردم با انواع عقاید از ره آورد های آن مستقیم یا غیر مستقیم مستفیض میشوند.  یا مثلاً اگر هندسه اقلیدسی را در زمینه ریاضی در نظر آوریم، قضایای آن برای همگان به یکسان قابل قبول و لازم الاتباع میباشد.  اخیراً دوستی گلایه داشت که موضوعاتی نظیر: ماهیت و وجود، عدم و بینهایت، زمان و مکان، جبر و اختیار، علت و معلول، حدوث و قِدم، و مسائل مشابه باعث سردرگمی و سرگشتگی انسان میشود.  بعبارت دیگر هرچه بیشتر در این مباحث غور و تفحص میکنیم کمتر و کمتر به نتیجه مشخصی میرسیم.  دنبال کردن این مباحث جز خستگی تن و فرسودگی روان حاصلی ببار نمیآورد.  تکلیف چیست؟

    اکنون، بدون آنکه خود را درگیر مباحث بی سرانجام کلامی سازیم، میخواهیم از مجموع گفتارهای گذشته، آنچه را میتوان استنباط کرد و آنچه که برای جویندگان دانش سودمند باشد را اینجا بطور خلاصه بیاوریم :

  1- دو مکتب فکری کهن موجود است.  یکی ناظر بر بی ثباتی امور و اینکه "تغییر" اصل اساسی جهان است که به هراکلیتوس منتسب است.  دیگری ثبات و "سکون" را اصل اساسی ناظر بر جهان میداند که منتسب به پارمنیدس است.   نظر عمومی، موافق مشاهدات، اصل اساسی تغییر را تأیید میکند.  یعنی در این دنیای مادّی چیزی مصون از تغییر نیست.  همه اختراعات و ابتکارات بشری در طی زمان رو به کمال است.  حتی در حوزه ذهنیات نیز همیگونه است و نظریه ها مرتباً متحول میشود.  آداب و سنن و طرز زندگانی نیز در معرض تحول و تطور است.  حتی آسمان و موجودات آسمانی نیز بی نصیب نیست.  آسمان و اجرام آسمانی که قبلاً ثابت و پایدار بنظر میرسید، در تغییر است و امروز میدانیم در مقیاس زمانی باندازه کافی بزرگ، بی ثبات و ناپایداراند.  خود بخود همه ایدئولوژی هائی که بر اصل ثبات آسمان و ذوات آسمانی پی ریزی شده بود درهم میریزد.

  2- تغییر در دستاورد های انسان چه در زمینه مادّی و چه در زمینه فکری من حیث المجموع رو بسوی کمال داشته است.

  3- عقاید و دستآوردهای قدیم در جای خود بسیار عالیست.  اما از آنجا که تغییر بر همه چیز، از جمله بر افکار و عقاید، حاکم است بنابراین بهنگام داوری درباره موضوعات باید به آخرین دستاورد های فکری اتکا کرده و آنها را محل رجوع بدانیم.  بعبارت دیگر، حتی هنگامی که قصد حلاجی موضوعات فلسفی را داریم نمیتوانیم به مجموعه اختراعات و اکتشافات به روز شده بشر بی اعتنا باشیم.  موضوعات انتزاعی نیز از این جریان بی نصیب نخواهد بود.  در بررسی ها باید از دانش زمانه بهره گرفت و در یک کلمه، فرزند زمانه خود بود.

   4- درباره هریک از پرسش ها، بویژه در حوزه فلسفه، باید ابتدا از تفکر خود شروع کنیم و اگر که راه حلی نیافتیم آنگاه بسراغ نظریات نام آوران آن موضوع برویم.  اینکه اوقات خود را لابلای کتابها در جستجوی نظر این و آن، تلف کنیم البته ممکنست سرگرم کننده باشد.  لیکن آرای اغلب فلاسفه با یکدیگر مختلف و گاه متضاد یکدیگر است.  فرد مبتدی هرگز قادر به نتیجه گیری از این اضداد نخواهد بود و بلکه بر سردرگمی وی افزوده میشود.  پس راه بهتر، در تفکر فردیست و چه بهتر با قلم و کاغذی همراه شود که گام های طی شده یادداشت شود.  این شیوه کم کم باعث رشد قوه تحلیل و ترکیب فرد میشود.  بعلاوه، چنانچه بعداً با مراجعه به کتابهای دیگران تأییدی بر نظر خود یافتید، اعتماد به نفس شما رشد خواهد یافت.  در صورتیکه به نتیجه نرسیدید آن هنگام به منابع موجود و نظرات دیگران مراجعه کنید.  شوپنهاور، فیلسوف معروف، نظر جالبی دراین باره دارد و میگوید: "مقصود از فلسفه، تجربه و اندیشه کردن است و تنها کتاب خواندن و مطالعه محض نیست".  وی میافزاید: "غوطه خوردن مداوم در جریان اندیشه دیگران، موجب محدودیت و ضعف اندیشه شخص میشود و زیاده روی در این کار ذهن را فلج میسازد.  مطالعه درباره موضوعات پیش از اندیشه درباره آن خطرناک است.  در حال مطالعه، شخص دیگری بجای ما فکر میکند و ما فقط تابع ذهن شخص دیگری هستیم.  چنین فردی، قدرت تفکر را از دست میدهد".  ما اضافه میکنیم که این شیوه مرضیه باید درباره علوم دقیقه نیز رعایت شود.

  5- یک گام اساسی عبارتست از خالی کردن ذهن از کلیه آموزه های گذشته و سپس اقدام به گزینش مجدد هرکدام که از فیلتر خرد عبور کند.  کمترین کار اینست که خانه تکانی کرده و مغز را از آموزه های تحمیلی و انواع موهومات خالی کنیم.  این رویه اول بار توسط دکارت مفصلاً بیان شده ولی مقصود ما بهیچ وجه تقلید از او نیست زیرا در هر حال رویه ایست معقول که بی شباهت به خانه تکانی ذهن نیست.  البته همگان شجاعت چنین اقدامی را ندارند و حاضر به چنین خطری نیستند.  زیرا تصورات و تلقی های ذهنی بویژه آنها که از طفولیت و نوجوانی وارد ذهن شده بمنزله عزیزان فرد تلقی میشود و بسادگی حاضر به از دست شستن آنها نیست.  این شیوه گاهی بصورت بیماری نزد افرد پیر در مورد اثاثیه کهنه و قراضه نیز دیده میشود که آن اثاثیه را چون عزیزان خود دوست دارند و حاضر به دور ریختن آنها نیستند.

  6- دو شیوه موازی در فلسفه، در توجیه اینکه حقیقت عالم چیست، از دوران کهن تا به امروز وجود داشته و دارد که عمده سوء تفاهمات فکری ما از آن ناشی میشود.  همانطور که در گفتار فلاسفه باستان دیدیم، عده ای از فلاسفه با اصیل پنداشتن مادّه اهتمام خود را متوجه امور حسّی کرده و به نتایج درخشانی رسیدند.  عده ای نیز اعیان خارجی را مورد اعتنا ندانسته و دنیای غیر مادّی ایده ها را که افلاطون بنیان گذار آن بود را اصیل دانستند.  ایده ها بعداً در بیان فلاسفه بعدی به روح (= نفس) تعبیر شد و مکتب اصالت تصور (Idealism) پا گرفت.  پاره ای از حکمای این مکتب، در توجیه اینکه ابزار اصلی شناخت عالم چیست، اصل را بر معقولات یعنی آنچه در ذهن میگذرد گذاشتند و بدین ترتیب با اصیل گرفتن ذهن (= Reason) بعنوان ابزار اصلی، مکتب اصالت عقل ( Rationalism ) بنیان گذاشته شد.  این دو مکتب مترادف یکدیگر یا پشتیبان یکدیگرند و فصل مشترکشان غیر اصیل بودن امور مادّی است.  این دو مکتب میگویند آنچه اصالت دارد اصالت ذهن و تصور است و نه مادّه بلکه حقایق جهان چیزی غیر مادّی و فراتر از مادّه است و ابزار شناخت آن نیز کارکرد ذهن است.  طبعاً فرض بر اینست که ذهن (متشابهاً روح = نفس) غیر مادّی است.  در سمت مخالف ایده آلیسم، مکتب اصالت واقع یا واقع گرائی ( Realism ) وجود دارد که مدعی حقیقی بودن عالم بیرون ذهن است و اینکه علم میتواند واقعیات جهان را همانگونه که هست توصیف کند.  واقع گرایان میگویند فقط به اتکای ذهن تنها نمیتوان به شناخت جهان بیرون دست یافت.  لذا گاهی این مکتب به اعتبار اینکه مادّه را حقیقت عالم میداند، به اصالت مادّه ( Materialism ) مشهور است.  همانطور که قبلاً عقل در کنار تصور بود، اینجا نیز متشابهاً تجربه، بعنوان ابزار شناخت، در کنار اصالت واقع ( یا اصالت مادّه) قرار گرفته و مکتب مهم اصالت تجربه  یا تجربه گرائی ( Empiricism ) را میسازد.  مکتب اخیر در جهت مخالف راسیونالیسم بوده و بجای تکیه بر ذهن و ذهنیات (یا فرایند های صرفاً ریاضی)، مبادرت به تجربه میکند و مدعی شناخت جهان از این طریق است.  چارت پیوست، روش شناخت عالم و رویکرد به حقیقت عالم را نشان میدهد.

   اولین کسی که بطور سیستماتیک به بررسی مقوله "شناخت" پرداخت، دانشمند معروف دکارت است.  او با شروع از شک معروف خود که امروز به شک دکارتی موسوم است، همه باورهای قبلی خود را نادرست فرض کرد و متعاقباً پله پله تأملات معروف خود را آغاز کرد.  سرانجام به این کشف که نقطه عطف فلسفه اوست میرسد که چون "فکر میکنم پس وجود دارم" .  در اصل، او موجودیت ذهن خود را ثابت کرد منتها چون ذهن در بدن جای دارد طبعاً موجودیت بدن فیزیکی خود را نیز اثبات کرد.  اما در تأملات بعدی دچار خطاهائی شد.  او به دوگانگی ذهن و بدن (روح و مادّه) بعنوان یک اصل اعتقاد داشت و میگفت که ذهن میتواند پس از نابودی بدن زنده و باقی بماند.  از دید او روح یا همان ذهن جوهری غیر مادیست لیکن بنحو اسرارآمیزی با بدن تعامل دارد.  او بعداً با مثالهائی که میزند به این اعتقاد میرسد که ما میتوانیم صرفاً با اتکا به عقل (بخوانید ذهن) در خصوص چیستی جهان آگاهی پیدا کنیم و به اصالت ذهن معتقد شده و از ایده آلیست های مشهور بشمار میرود..  از اینجا تعارض او با مکتب تجربه گرائی آشکار میگردد.  افلاطون و همفکران او چنین میپنداشتند که یک سری معلومات فطری، مستقل از تجربه، از بدو تولد در ذهن آدمی وجود دارد و صرفاً به مدد تعقل میتوان به حقایق بیشتری دست یافت.  بنظر میرسد این ارادت صادقانه دکارت به عقل متأثر از مهارت بینظیر او در ریاضی باشد.  هرچه باشد او مخترع هندسه تحلیلی است.  میدانیم که ابزار اصلی ریاضی قیاس است که مبتنی است بر تعاریف و قراردادها.  ریاضی کاری به تجربه ندارد و عملیات آن همگی عقلی و مستقل از تجربه است.  احکامی هم که صادر میشود و قضایائی که بر مبنای تعاریف و اصول متعارف و موضوعه اثبات میگردد همگی قطعی و لایتغیراند.  دکارت با علم به این قدرت ریاضی که با عقل انسانی صورت میگیرد و نتایج صریح و دقیق آن متقاعد میشود که معرفت بر جهان خارج صرفاً با تعقل و تفکر بدست میآید و مکتب مزبور گاهی هم به اصالت تصور نامیده میشود.  در ادامه تأملات، وی شک ما را در باب اینکه در خواب و رؤیا باشیم برطرف ساخته و به نتایج دیگری میپردازد که فعلاً بحث ما نیست.  

    در سوی دیگر، تجربیون هستند که پس از رنسانس با فرانسیس بیکن انگلیسی شروع میگردد.  علمای عمده این مکتب که به تجربه گرائی موسوم است اغلب از اهالی انگلستان هستند مانند جان لاک، توماس هابز، دیوید هیوم.. .   بر اساس این دیدگاه معرفت ما از جهان خارج یکسره توسط حواس پنجگانه کسب میشود.  از این منظر، ذهن انسان در بدو تولد مانند یک لوح نانوشته است و حاوی هیچ اطلاعات فطری در خصوص جهان نیست.  این دیدگاه با این مثال بیشتر روشن میشود.  فرض کنید انسانی از بدو تولد فاقد تمام حواس پنجگانه باشد.  او وقتی رشد میکند و بزرگ میشود هیچگونه ایده ای از دنیای پیرامون خود ندارد.  نهایت اینکه فقط وجود خود را میفهمد ولی هیچ ابزاری برای درک دنیای خارج از خودش ندارد.  لذا با تعقل هیچگاه بجائی نمیرسد.  البته این شک وجود دارد که چون زنده است و باید تغذیه شود، لابد از خود میپرسد این خوراکی که در دهان او گذاشته میشود از کجاست و احتمال دهد که چیز یا چیزهائی باید خارج از وجود او موجود باشند.  ولی بهر حال به معرفتی که شخص عادی کسب میکند ابداً دست نخواهد یافت.  بعدها بر این مکتب انتقادی وارد شد مبنی بر اینکه آنچه در مغز از اعیان خارجی ادراک میشود در نهایت بصورت تصورات درک میگردد.  لذا برای اینکه مطمئن شویم که این تصورات با اعیان خارجی (واقعیت) یکی هستند باید به نوعی به هردو دسترسی داشته تا بتوانیم آنها را مقایسه و نتیجه گیری کنیم.  در حالیکه چنین چیزی امکان ندارد و بعبارت دیگر، واقعیات در پس پرده ادراک حسی ما پنهانند.  ما فقط به تصورات دسترسی بلاواسطه داریم که در وجود ماست و نه آنهائی که این تصورات را ایجاد کرده اند و خارج از ماست.  فیلسوف دیگری بنام بارکلی از اینهم فراتر رفته و گفت که تازه همین تصوراتی را هم که داریم مدعی هیچ چیز دیگری مثل جهان خارج نمیتواند باشد و از این تصورات نمیتوان جهان ماوراء ذهن را اثبات کرد.  بزبان دیگر میخواهد بگوید اعیان خارجی فقط خیال است و لاغیر.  اما در رد این شبهه دو چیز میتوان گفت.  یکی اینکه بدون وجود یک جهان خارج (منظور خارج از ذهن)، ادراک حسی نمیتواند خود بخود ایجاد شده و بدنبال آن تصوراتی در مغز ایجاد شود.  چه اگر اینگونه بود این تصورات حالت تصادفی داشته با نوفه (نویز) تفاوتی نمیداشت.  و دوم اینکه حواس مختلف ما یکدیگر را تأیید میکند و اینطور نیست که هریک مستقلاً پیام خود را صادر کند که همواره محتمل باشد با هم در تناقض باشند.  

   7- اما آنچه در طی دروس قبلی دیدیم حاکی از آن بود که در حقیقت معرفت ما از جهان ناشی از برداشت هردو دیدگاه است.  شرط لازم برای هر معرفتی تجربه است.  در بحث ریاضیات دیدیم که موفقیت آن در گرو قراردادهاست.  ریاضیات مجموعه ای منطقی است که بخودی خود چیزی درباره جهان خارج ابراز نمیدارد.  لذا اینکه صرفاً با استدلالات منطقی بتوان چیزی از دنیای خارج کسب کرد صحیح نمینماید.  در فرایند تدریجی کسب معلومات، استدلال عقلی آنها را سر و سامان داده ما را به سطح بالاتری از معرفت رسانده و گاهی به نظریه های جدید ختم میشود.  خلاصه کلام اینکه آنچه را علم مینامیم در گرو تعامل نزدیک تجریه و استدلال منطقی است.  از همین روست که ریاضیات بعنوان یک ابزار پر قدرت در خدمت علم است.   ریاضیات بتنهائی هیچگاه قادر به کسب کمترین معرفتی از جهان خارج نیست.  همانطور که در مطلب "تولد علم از بطن فلسفه" اشاره کردیم، فیزیک خود به ریاضی وابسته است اما فیزیک را نمیتوان از ریاضی استخراج کرد.  

    8- حتی بسیار پیشتر از دکارت، قدما بر این عقیده بودند که روح و جسم دو جوهر کاملاً متفاوتند و این دوگانه باوری از ایام کهن رایج بوده است.  اعتقادتی شبیه: خیر و شرّ، نور و تاریکی، اهورامزدا و اهریمن، هستی و نیستی.. .  تعالیم بسیار قدیم ایرانی بسی پیشتر از زمان زرتشت حاکی از دوگانگی روان و تن بوده است.  چنین اعتقاداتی بعنوان یک تکنیک عالی متضمن زندگی سعادتمندانه ای برای باورمندان عصر خود بوده است.  در اینجا برای پیوستگی با سخنان قبلی میگوئیم که روح(=روان) همان ذهن یا نفس است که طبق تعریف قدما با زوال جسم نابود نمیشود و جاودان باقی میماند.  روح جاودان میماند زیرا میگویند فساد ناپذیر است. اما فساد نمیپذیرد زیرا معتقدند مادّی نیست چه اگر مادّی باشد تابع شرایط مادّه بوده و محکوم به فناست .  اعتقاد بر اینست که روح پس از مرگِ بدن و جدائی از جسم به آسمان میرود.  چرا؟ چون همانطور که قبلاً گفتیم زمین و اشیاء زمینی همگی از عنصر مادّی بوده و سنخیتی با غیر مادّه ندارد و لذا نمیتواند جایگاه طبیعی روح باشد.  در عوض، آسمان و اجرام آسمانی سرشتی الهی داشته و جایگاهی قدسی دارد.  از همین رو، عقیده رایج بین قدما چنین بود که روح پس از جدائی از جسم به آسمان که محل طبیعی آنست پرواز کرده و در جائی در گوشه ای از آن سکنا میگزیند.  نقاشی هنرمندان قرون وسطی نیز مؤید این مطلب است و فرشتگان و کرّوبیان را در آسمان بر فراز ابرها نشان میدهد.  جالبست که چون نمیتوانستند فرض کنند این موجودات آسمانی معلق در آسمان باشند، لذا آنها را نشسته بر بالای ابرها نقش کرده اند.  جالبتر اینکه همه اینها صورت های انسانی داشته و مانند خودمان نیازمند نشستن و سایر چیزهای دیگر بوده اند.  مختصر آنکه ذهن انسان نمیتواند جز آنچه در زندگی خودش روبرو بوده چیزی را متصور شود.  در مباحث پیشین به این نکات اشاره کرده بودیم و اینجا بسیار بکار آمد که از نظر پیشینیان و حتی از طلوع بشریت به اینسو، آسمان همواره ثابت و بدون تغییر مشاهده میشده است.  لذا آسمان و اجرام آسمانی لایتغیر و فساد ناپذیر پنداشته میشد که تا حدودی هم درست مینماید.  پس حوزه آسمان قدسی و روحانی بوده و مأوای فناناپذیرها چون خدایان و فرشتگان و مهمتر از همه، روح میباشد.  در مقابل، زمین عرصه تغییرات بوده و همه موجودات و پدیده های زمینی در نهایت دچار مرگ و نیستی شده مشمول کون و فساداند.  اذعان داریم که این اعتقاد آخری کاملاً درست است زیرا زمینی ها میرایند. تفاوتی که هست اینکه دانش امروز ماوراء هرگونه شک و تردیدی ثابت کرده که آسمان نیز متشابهاً فساد پذیر و مشمول همین حکم است.  مسأله فقط مقیاس زمان است.  اولین رخنه در این اعتقادات را گالیله بوجود آورد که با مشاهده مشتری و چهار قمر بزرگ آن که به گرد مشتری میگردیدند ثابت کرد همه در گردش به دور زمین نیستند و لذا زمین مرکز جهان نمیتواند باشد.  باید توجه داشت که عنصر بسیار مهم در حوزه اعتقادات، پدیده "استمرار" است.  گاهی استمرار مفید است مثل عادات خوب زندگی در نحوه تغذیه و رعایت بهداشت و امثالهم.  گاهی هم فاجعه است. زیرا آنچه را توده ها بعنوان حقیقتی مطلق مورد احترام یا پرستش قرار دهند و در طی نسل های متمادی تکرار و تکرار شود، خود بخود جنبه مقدس پیدا کرده کسی را پروای تشکیک نیست.  خواه این چیز یک چوب خشک باشد یا گوساله سامری و یا آسمان لایتناهی.  خارج کردن ذهن از دور باطل استمرار بسیار مشکل است و ازاینرو زیان های اعتیاد و تبلیغات مربوطه فراتر از زیان هر کاستی دیگری میباشد.

   اکنون بدون آنکه به حوزه اعتقادات کاری داشته باشیم، میخواهیم بدانیم چرا ذهن را باید از مقولات مادّی بشمار آوریم.  انتقادی که بر نظریه دکارت  وارد میشد این بود که چگونه ذهن غیر مادّی و جسم مادّی با یکدیگر تعامل میکنند.  اصلاً چیزی غیر مادّی در بدن مادّی چکار میکند؟!  با اینکه برخی سعی کردند آنرا بنحوی توجیه کنند اما عملاً این تناقض هیچگاه حل نشد مگر اینکه هردو را از یک جوهر تلقی کنیم که طبعاً این جوهر حتماً باید مادّی باشد.  امروزه با توجه به ترقیات حوزه ماشین های الکترونیک گمانه اخیر، یعنی مادّی بودن ذهن، تقویت شده است.  رایانه (کامپیوتر) که آفریده انسان است و مصدر اینهمه عجایب بینظیر است دارای حافظه ای مشابه انسان است و نیز با پالس های الکتریکی مشابه همان وجه که در مغز انسانی میگذرد کار میکند.  بنیادی ترین واحد حافظه "بیت" میباشد که نماینده 0 و 1 است.  در گذشته، هسته های مغناطیسی چنین کارکردی را ارائه میداد که بعدها با انواع مؤثرتری جایگزین شد (شکل پیوست).  اگر یک ترتیب 8 تائی که به "بایت" موسوم است در نظر آوریم نماینده 28 حالت مختلف خواهد بود که هم میتواند بعنوان عدد استفاده شود و هم بعنوان دستورالعمل، مثلاً عمل جمع.  در مغز، نورون ها یاخته های اصلی حافظه است که پیامهای الکتریکی را بین خود رد و بدل میکنند.  با اینکه هنوز کارکرد دقیق مغز مشخص نشده است اما در اساس میتوان چنین مشابهتی برقرار کرده و فرض کرد که حالت الکتریکی مجموعه ای از نورون ها نماینده چیزی باشد.  مثلاً  با دیدن میز بخشی از حافظه تحریک شده و این حالت تحریک چند نورون بمثابه شکل میز آنجا ضبط میشود.  بعداً اگر به دلیلی خاطره آن زنده شود، ذهن به همان بخش مشخص هدایت خواهد شد.  جالبست که در هر مراجعه مجدد، تحریک این بخش جانی تازه گرفته (refresh) و تقویت میشود.  خاطرات قدیم ما کم کم محو میشود زیرا باندازه کافی به آنها سر نمیزنیم.  این کاملاً مشابه فرایندهای داخل رایانه است.  اتفاقاً پزشکان برای تقویت حافظه یادآوری گهگاه خاطرات را توصیه میکنند.  خلاصه آنکه همانطور که در رایانه دو عنصر مستقل سخت افزار و نرم افزار داریم، متشابهاً اینجا نیز جسم و ذهن را داریم.  در رایانه، با آنکه نرم افزار نوعی منطق میباشد ولی بهرحال مادیست و بر بستری مادّی نیز کار میکند.  در اینجا نیز نقش ذهن همانست و با تمام عجایبی که دارد چیزی ماوراء مادّه یا ماوراء طبیعت نمیتواند باشد.   از سوی دیگر اگر همچنان بر غیر مادّی بودن ذهن (روح) پای فشاریم و آنرا جاودانی انگاریم، دیگر جائی برای پرواز و سکونت آن در آسمان نیست  زیرا برخلاف نظر قدما این آسمان دیگر آسمانی نیست که قبلاً ثابت و لایتغییر و روحانی بود بلکه کاملاً مادّی است.  توضیح آنکه علت وجودی روح از اعصار گذشته این اعتقاد بوده که عنصری بسیار لطیف است بطوریکه از موانع مادّی براحتی عبور میکند.  از همین رو قابل دیدن نیست یا دستکم هر کسی چشم دیدن ندارد.  در حالیکه امروز به لطف دانش از وجود چیز هائی با خبریم بسی لطیف تر از روح مورد اشاره که در عین حال مادّی هستند.  آیا امواج رادیوئی که محل زندگی و شهرهای ما از آن آکنده است لطیف تر از تعریف روح نیست؟  این امواج فقط اختراع ما نیست چه اینکه از ستارگان دوردست میلیونها سال در حرکت بوده و اینک به زمین ما رسیده اند.  موجود لطیف و نافذ دیگر نوترون است.  ذره مادّی دیگری بنام نوترینو که دست همه را از پشت بسته و از اینسوی زمین وارد و بسادگی از آنسو خارج میشود.  با تعریف قدما اینها را هم باید از زمره ارواح تلقی کنیم.  

   9- اینکه دو عنصر صفر و یک توانسته باشند در کامپیوتر اینهمه عجایب خلق کرده باشند تعجبی ندارد، هرچند بسیار شگفت آور میباشد.  حروف الفبا نیز متشابهاً قادر به خلق عجایب هستند چه اینکه در مطالب پیشین شاهد بودیم که با صورتبندی های مختلف و شکلهای متفاوت قرار گرفتن این حروف کنار یکدیگر، تمام آثار نوشتاری بشر از گذشته تا آینده خلق میگردد.  حتی یک تار مرتعش نیز با تغییر طول قادر به ایجاد اصوات متفاوت بوده بطوریکه در ابزاری بنام ویولون سازنده شاهکارهای موسیقی میباشد.  همه فقط از چند تار!  مگر نه اینست که تارهای صوتی در انسان کلمات و عبارات نامحدودی ساخته و ارتباطات ما را برقرار میسازد؟  همه ساختمانهای آجری نیز از آجر ساخته شده اند ولی ببینید چه تعداد ساختمانهای متفاوت با چینش های مختلف داریم یا میتوانیم داشته باشیم.  عملاً بینهایت.  اینها همه بیانگر قدرت عجیب صورتبندی ( Combination ) است که منجر به ایجاد دنیائی چنین شگفت آور شده و در بحث "نظم" به تفصیل درباره آن شرح داده ایم.

   10- اینکه ماهیت ذهن مادّی است، به هیچ وجه به معنای پائین آوردن شأن ذهن نیست.  بلکه برعکس، آنچه دنیا را متحول میکند ذهن و تراوشات ذهنی است.  هر اقدامی، خوب یا بد، از ایده آغاز میشود و تولید کننده هر ایده ای، ذهن میباشد.  اگر مکتب اصالت تصور، اهمیتی داشته باشد دستکم در این مورد معنا پیدا میکند.  اتفاقات مهم و سازنده که منجر به تحولات اساسی شده است همگی از ذهن یا ذهن های قوی آغاز شده است.  از همین روست که در بند 5 اشاره شد اولین اقدام اساسی در جوامعی با ذهن های خسته و پژمرده از خانه تکانی ذهن شروع میشود.  بر آموزگاران واقعی فرض است که این مهم را جدی بگیرند.  هرگونه اصلاحات بدون در نظر گرفتن این اقدام مهم که در حوزه آموزش روی خواهد داد زودگذر و بیفایده خواهد بود.

  11- حال که تا اندازه ای با روش علمی بویژه در مبحث فیزیک آشنا شده ایم بد نیست در خصوص اندازه گیری ها و یا محاسبات با دو واژه "دفت" و "صحت" و کاربردشان آشنا شویم.  گاهی در محاسبات، چنان دچار وسواس میشویم که با درج همه ارقامی که در پنجره ماشین حساب نمایش داده میشود میخواهیم دقت نتایج خود را به حد اعلی زیاد کنیم.  قبل از هر چیز بهتر است به این پرسش اساسی پاسخ دهیم که اصولاً حصول حقیقت صد در صدی امکانپذیر است یا خیر؟  سابق بر این، یکی از تعاریف سنتی علم در بحث فلسفه چنین بوده: "علم عبارتست از احاطه بر مجهول".   و در تشریح این عبارت میگفتند آن چیزی علم است که آگاهی ما بر آن یقینی باشد.  امروزه چنین تعریفی پذیرفتنی نیست چه اینکه احاطه به معنای اشراف کامل است حال آنکه شناخت، هرچند محدود و نسبی باشد باز هم امروزه آنرا "علم" میدانیم حتی اگر این شناخت 100% هم نباشد.  در مکتب سنتی فلسفه گفته میشود علم یا "علم حصولی" است و یا "علم حضوری".   متعاقباً نتیجه میگیرند چون احاطه کامل وجود ندارد و معرفت ما به اشیاء معرفت به عوارض (جمع عرض) است و نه به ماهیت، بنابراین چنین علمی علم حصولی است.  حال آنکه ادعا میشود علم درست، علم حضوری است و از اینجا نتیجه میگیرند که آنچه واقعی است علوم نقلی است که البته مرادشان دین است.  در این میان، عده ای با داشتن معلومات سطحی از "اصل عدم قطعیت" سوء استفاده کرده و در صدد اثبات مقصود خویش اند.  ما میدانیم که کارکرد این اصل محدود به حوزه اتمی و زیر اتمی است حال آنکه آنها ادعا میکنند که بر مبنای این اصل معروف، قطعیتی در کل علم وجود ندارد و لذا آگاهی قطعی و 100% نیز وجود نداشته و با زبان بی زبانی میخواهند بگویند که این علوم به اصطلاح طبیعی جایگاهی در شناخت ما از حقیقت مطلق نداشته و حقیقت همانا علم حضوری است.

    در حالیکه امروزه در روش علمی دیگر نمیتوانیم ادعا کنیم که در صدد شناخت صد در صدی هستیم و همینقدر قانع هستیم که خود را به حقیقتی که در پی یافتن آن هستیم بیش از پیش نزدیک و نزدیکتر ساخته ایم.  بدین لحاظ، وقتی هم که محاسبه ای را انجام میدهیم خود را به حدود دقت مهندسی قانع کرده و در جستجوی دقت 100% نمیباشیم زیرا که اصلاً بی حاصل است.  چرا  که مطمئن نیستیم که مجهولی را که در صدد کشف آن بوده ایم اساساً چقدر به حقیقت آن نزدیک است و اصولاً راه درستی را در جهت کشف آن اتخاذ کرده ایم یا خیر.  در بسیاری از اوقات برای کشف مجهول راه های متعددی وجود دارد که لزوماً همه به نتیجه درست منتهی نشده و بسا تفاوتهائی بین آنها وجود داشته باشد.  درک نادرست و شایعی که اغلب بین دانشجویان تازه کار در رشته های مهندسی و فیزیک وجود دارد اینست که هرچه تعداد ارقام درج شده در نتیجه محاسبات آنان بیشتر باشد لزوماً دقت بیشتری را در نتایج خود نشان داده و لذا حاصل کار به حقیقتی که در صدد کشف ان بوده اند نزدیکتر میباشد.  حال آنکه واقعیت جز این است.

   اکنون میخواهیم نشان دهیم که متشابهاً همین تفکر غلط و همین شیوه نادرست گاهی در موضوعات فلسفی و مباحث ایدئولوژیک نیز پیش میآید بدون آنکه از آن آگاه باشیم.  تشخیص صحت و سقم این مطلب در چنین مباحثی صد چندان است زیرا استدلالات فلسفی مانند علوم دقیقه مرز بندی نشده و تشخیص درست از نادرست بمراتب مشکلتر است.  نکته کار در اینجاست که گاهی اصل یک رویه یا نظریه بکلی غلط است، حال آنکه ما سعی داریم با تغییراتی در فروع آن نظریه نتایج مقرون به حقیقت از بطن آن استخراج کنیم.  مثل آنست که برای محاسبه مساحت مربع، بیائیم از فرمول مساحت دایره استفاده کرده و طول ضلع را مجذور کرده در عدد پی ضرب و بر عدد 4 تقسیم کنیم.  آشکار است که ناآگاهانه روش نادرستی اتخاذ کرده ایم.  اما درعوض با استفاده از عدد پی و بکار بردن تعداد اعشار زیاد آن ( یعنی دفت بیشتر) ادعا کنیم که محاسبه ای بسیار دقیق را انجام داده ایم.  اما غافل از آنکه اصل کار بر مبنای روشی (نظریه ای) غلط بوده و تدقیق در جزئیات سودی در بر نخواهد داشت.  البته در این مثال آشکار است که فرمول (روش) نادرست را برای تعیین مساحت بکار برده ایم حال آنکه موارد دیگری هست که این امر چنین واضح نیست.  آنچه در وهله نخست مهم است صحت رویه یا صحیح بودن نظریه است.  در مثال فوق، صحت را قربانی دقّت کرده ایم.  در اغلب اندازه گیری ها یا محاسبات معمولاً دقتی بیش از 3 رقم با معنی انتظار نمیرود. مثلاً در مثال قبلی قطر را ممکنست با خط کش یا متر اندازه بگیریم که دقت آن در حدود 3 رقم با معنی است.  لذا نتیجه هر محاسبه ای نمیتواند از دقت اجزاء آن بیشتر باشد و اگر عدد پی را با 10 رقم اعشار بکار برده باشیم، دقت محاسبه ما همان 3 رقم با معنی خواهد بود.  اما اگر مثلاً 2 سانت از ابتدای متر ما کنده شده باشد و آنرا ندانیم، ولی اندازه گیری قطر را با دقت میلی متر انجام داده باشیم نتیجه کار اساساً فاقد صحت است و محاسبه دقیق بی معنا خواهد بود.  لذا در کلیه موضوعات باید صحت در درجه اول مورد توجه قرار گرفته و سپس دقت رعایت شود.  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • مرتضی قریب
۲۸
آبان

 

مرگ و نگرانی ما

   یکی از سوألاتی که پیرو دو مطلب اخیر مطرح گردیده و بنظر میرسد ممکنست سوأل بسیاری دیگر نیز باشد بطور خلاصه بشرح زیر است:

"اینکه گفته شده جهان ما و آنچه درون آنست فانی میباشد برای ما بسی دردناک است.  بعلاوه دریافت ما تاکنون چنین بوده که انسان محور آفرینش است و اگر غیر این باشد و با تصویری که ترسیم کرده اید امید ما پرهیزگاران به یأس مبدل میشود و امید ما به رستگاری نهائی را کمرنگ میسازد"

   در واکنش به سوأل مطرح شده عرض میکنیم که آنچه اینجا مطرح شده و میشود ارائه حقایق قطعی نیست بلکه بیان نظرات مختلف و بویژه آنچه که نقطه نظرات حوزه علم و نتایج علمی است میباشد.  این مطلب بویژه در خصوص مسائل فلسفی و ایدئولوژیک اهمیت بیشتری می یابد چه آنکه نکات ارائه شده در این زمینه ها آن صلابت و استحکام امور تجربی را ندارد و فرد برای رد و قبول نتایج مزبور از آزادی بیشتری برخوردار است.  موجودی دانش و دانسته های بشری را میتوان بمثابه دایره ای بزرگ تصور نمود که در سطح وسیع این دایره پخش شده است.  هرچه به مرکز دایره نزدیکتر شویم با اموری سروکار داریم که با یقین بیشتری همراه است.  هرچه از مرکز دایره دورتر شویم با اموری که از یقین کمتری برخوردار است سروکار خواهیم داشت.  سابقاً ریاضیات در بخش مرکزی این دایره قرار داشت و شاید کماکان باز هم در همانجا مستقر باشد.  زیرا ریاضیات از بیشترین صلابت و استحکام برخوردار است و نتایج آن قطعی و تخلف ناپذیر است.  اما عده ای برآنند که مجموعه احکام ریاضی با اینکه دارای یک همبستگی و سازگاری درونی است ولی لزوماً بمعنای حقیقت جهان خارج نیست زیرا در بهترین حالت ابزاری قوی در کنار سایر علوم تجربی برای کشف حقایق است.  بهرحال نزدیکترین بخش به مرکز دایره را علوم تجربی تشکیل میدهد و از آن میان فیزیک قطعاً نزدیکترین فاصله را با مرکز دایره دانش ها دارد.  سایر بخش های علوم بهمین ترتیب در دوایری دورتر قرار گرفته و آنچه ذوقیات و هنر است در دورترین شعاع از مرکز قرار دارد زیرا هر کس بنا به میل و هوس خود ممکنست از یک اثر ادبی یا هنری خوشش بیاید یا خیر.  میزان رد و قبول امور در این حوزه بستگی زیادی به ذهنیات افراد داشته و هیچ قطعیتی در کار نیست.  میزان صدق یا کذب امور بستگی به فرد دارد و بهمین دلیل اظها نظر در این امور Subjective  است.  در حالیکه درباره علوم دقیقه اظهار نظر فرد باید با ملاحظه حقایق خارج از وجود او بوده و به اصطلاح متکی به شواهد سفت و سخت (Hard Evidence) بوده باشد.  میل و آرزو و امثال آن اینجا جایگاهی ندارد و این روش اصطلاحاً روش "عینی" یا Objective  نامیده میشود.  ناگفته نماند فلسفه و امور وابسته به آن، جایگاهی بینابین علوم دقیقه و ذوقیات دارد.

     اما بپردازیم به نگرانی درباره مرگ.  همانگونه که پیشتر شرح آن رفت، مرگ شامل همه چیز و همه کس میشود و استثناء پذیر نیست.  حتی مکاتب فکری و ایدئولوژی نیز شامل حال این قانون است.  آنها زمانی متولد میشوند، به بلوغ خود رسیده و سپس به سستی و فرسودگی رسیده و سرانجام متروک میگردند.  اما در خصوص انسان گاهی حسرت بر سر طول عمر است که مثلاً عمر بشر کوتاه است و اگر مثلاً 1000 سال میبود چقدر خوب بود!   این امتیاز هیچ مشکلی را حل نمیکند چه اینکه کیفیت یک زندگی با عمر هزار ساله با کیفیت زندگی حشره ای که از تولد تا بلوغ و زادو ولد و بالاخره مرگ آن یک فصل تابستان است هیچ تفاوتی ندارد.  برای هردو در آخر کار حسرت مرگ وجود دارد و از آن گریزی نیست.  چه بسا همین عمر محدودی که داریم اگر بخوبی مدیریت شود بسیار پربار و رضامند بوده باشد.  بعلاوه، بنظر میرسد که وجود 10 آدم مختلف با عمر متوسط 60 سال، از نظر پیشرفت جامعه، مفیدتر و مؤثرتر از یک فرد با عمر 600 سال باشد.  اما اگر بشر آرزوی عمر بی پایان کند چه؟  چه میشود اگر کسی عمری بی پایان داشته باشد؟  در پاسخ باید گفت بهتر است برای او گریست زیرا وی شاهد اوضاعی خواهد بود که دعا میکنیم برای هیچ ذیروحی پیش نیاید.  مسأله فقط شاهد مرگ عزیزان بودن نیست بلکه اینست که مطابق شواهد علمی، بالاخره پس از چند میلیارد سال، خورشید ما شروع به انبساط کرده و پس از سپری شدن چند میلیون سال دیگر زمین را در خود فروبرده و همه چیز بخار میشود.  البته خیلی پیشتر از فنای نهائی، آب دریاها گرم شده و آب و هوای کره زمین بشدت بحرانی میشود و بخش بزرگی از موجودات در اثر آن از بین خواهند رفت.  بطوریکه کم کم آب دریاها و اقیانوسها کاملاً خشک شده و اوضاع زمین شبیه جهنمی که اکنون سیاره زهره (ناهید) دچار است میگردد.  البته این گرمایشی که این روزها در اخبار است و بابت آن اظهار نگرانی میشود پیش آن هیچ است که البته ناشی از انفجار جمعیت و مصرف بیش از حد سوخت های فسیلی است و ربطی به خورشید ندارد.  لذا این ابر انسانی که قرار است عمر جاوید داشته باشد شاهد مصائبی عظیم خواهد بود و هرکار کند که خود را حفظ کند، نهایتاً وی نیز با نابودی زمین از بین خواهد رفت.  پس هر طور که حساب شود طول عمر محدود است و نامتناهی نیست.  چه بهتر که با این واقعیت کنار آمده و حقیقت آنرا بخوبی و خوشی پذیرفت.  معهذا بنظر میرسد که همچنان ناراضی هستیم چه اینکه انسان خود را چیزی سوای موجودات دیگر پنداشته و عاقبت دیگری جز آنچه نصیب سایرین است برای خود آرزو دارد.  بجهت دارا بودن قوه تعقلی بیش از سایر جانوران، برای خود سودای دیگری در سر میپروراند.  او دوست دارد به جاودانگی برسد و اگر مادّه چنین اجازه ای به وی نمیدهد، باری به راه های دیگری که غیر مادی است متوسل میشود.  فرهنگ های مختلف نیز راه های گوناگونی را در این زمینه پیش بینی کرده اند تا پس از طی مراحلی انسان را به جاودانگی برسانند.  اما چند پرسش اساسی وجود دارد:

1- جاودانگی برای چه؟!  چرا باید جاودانه شد؟  چه دلیلی وجود دارد یا دستکم چه قرینه ای هست که باید بنا را بر آن گذاشت که انتهای کار این دنیا به جاودانگی ختم میشود؟  حقیقت اینست که هیچ ادله منطقی برای این خواسته وجود ندارد جز آنکه آنرا آرزوئی انسانی تلقی کنیم.  آیا جاودانه بودن انسان اثر مثبتی بر کائنات دارد؟  این "باید" از کجا میآید؟ و بسیاری سوألات دیگر که پاسخ قانع کننده در پی ندارد.  

2- آیا غرض از جاودانگی تنبیه انسان است یا تشویق او و جایزه برای او؟  زیرا عموماً دیده ایم که وقتی زندگی حالت مداوم و تکراری بخود میگیرد انسان دچار خستگی روحی شده چه بسا به خودکشی ختم شود.  آنچه انسان را تازه و شاداب نگاه میدارد تحول و گونه گون بودن است.  از همین روست که مسافرت برای تغییر روحیه انسان سفارش شده است.  اگر فردی در بهترین باغ مصفای دنیا اقامت داشته باشد و خدم و حشم بی جیره و مواجبی نیز در خدمت داشته که مرتباً در راحت او کوشیده و انواع میوه و اطعمه و اشربه را به وفور برای او مهیا کنند، طبعاً پس از مدتی یکنواختی این دنیای بهشتی وی را دچار افسردگی کرده اگر که کار به خودکشی نیانجامد قطعاً به دیوانگی ختم خواهد شد البته اگر از چاقی مفرط دچار مرگ زودرس نشده باشد.  از این منظر هم که نگاه کنیم، جاودانگی توجیه منطقی ندارد.

3- و بالاخره آیا این زندگی جاوید قرار است روی همین کره زمین باشد یا جای دیگری؟  در وهله نخست هرجا بخواهد باشد بازهم یک زندگانی مادی و تحت قیود مادی خواهد بود.  لذا اگر جای دیگری غیر از زمین بخواهد باشد نیازمند حمل و نقل کیهانی و صرف انرژی گزاف خواهد بود که طبعاً جمعیت های چندصد میلیاردی را جوابگو نخواهد بود.  پس شاید تحقق آن روی همین زمین خودمان با همه محدودیت های خودش خواهد بود.  محدودیت هائی که همین امروز نیز مشکل آفرین بوده چه رسد بخواهد جمعیت های چندصد میلیاردی را پشتیبانی کند.  حال چه زمین باشد چه هر سیاره دیگری از منظومه خورشیدی خودمان، همانطور که در مطالب پیشین شرح آن رفت، دیر یا زود خورشید پس از طی مراحلی طوفانی خاموش خواهد شد و جاودانگی میسر نخواهد شد.  این سرنوشت شامل حال هر ستاره دیگری در هر کجای دیگر نیز خواهد شد و لذا فرض بر اینکه ادامه زندگی جاوید بر بستر کره دیگری از منظومه دیگری میسر باشد منطقاً امکانپذیر نیست.  

4- اگر به ابتدای استدلال خود بازگردیم گفته شد که بالاخره روزی خورشید از میان خواهد رفت و ادامه زندگی در منظومه وی ناممکن خواهد بود.  اما یک لحظه صبر کنید.  چه کسی این حرف را گفته و به چه دلیل ما باید چنین چیزی را قبول کنیم؟  اصولاً چه کسی از آینده خبر دارد؟  ما که به زحمت از پس پیشگوئی آینده نزدیک یعنی چند ماه یا حداکثر چند سال بر میآئیم چگونه میلیاردها سال بعد را با این اطمینان خبر میدهیم؟  پاسخ در بحث یکنواختی طبیعت است.  ما وقتی دانه نخود را در خاک میکاریم و سبز میشود و نیز دانه لوبیا را میکاریم و ایضاً شاهد سبز شدن آن هستیم و از دیگران هم شنیده یا دیده ایم که آنها نیز همین کار را با دانه های دیگر کرده و نتیجه مشابه گرفته اند به یک نتیجه گیری منطقی میرسیم و آن اینکه هر دانه ای را که بکاریم سبز خواهد شد.  این رویه منجر به قاعده ای شده است که موجب گسترش کشاورزی و پیشرفت بشر شده است.  در فلسفه علم به این رویه "استقرا" یا Induction گفته میشود که یکی از ارکان مهم توسعه علم است.  البته روش استقرا مانند استدلال ریاضی نیست که قطعی باشد بلکه میتوان گفت که چون حاصل تجربه و مشاهده است ممکنست گاهی استثناء نیز داشته باشد.  اما قاعده حمل بر صحت است.  مثلاً در اثر تجربه مشاهده کرده ایم که مواد بر اثر حرارت منبسط میشوند و لذا پس از مشاهده تعداد زیادی از اجسام حکم به این قانون میدهیم که اجسام با جذب حرارت منبسط میشوند.  اما میدانیم استثنائاتی نیز هست و مثلاً آب جامد (یخ) در اثر گرما منقبض شده کاهش حجم پیدا میکند.  بگذریم از اینکه همین استثناء نقش بزرگی در تداوم حیات بازی کرده و از جهتی بسیار کارساز بوده است.  لذا قاعده را بطور عموم میپذیریم مگر هنگامی که استثناء مشاهده شود.  حال در مورد سوألی که در ابتدای این بند مطرح کردیم باید گفت که ستاره شناسان با مشاهده آسمان و بررسی ستارگان، آنها را در مراحل مختلف زندگی یافته اند و از مشاهدات عدیده خود چنین نتیجه گرفته اند که ستارگان نیز دارای تولد و مرگ هستند.  خورشید ما نیز ستاره ای در میانه راه است و این حکم، بنا به یکنواختی طبیعت، شامل حال وی نیز هست.  یعنی بعد از چند میلیارد سال دیگر دوران کهولت و متعاقباً مرگ خورشید فرا میرسد.  لذا نمیتوان در مورد خورشید استثناء قائل شده و بگوئیم چون حیات ما بدان وابسته است این یک ستاره خاص دارای حیات جاوید است.  اصل یکنواختی طبیعت، اصل فوق العاده مهمی است که در بررسی ها و داوری ما پیرامون مباحث مختلف کمک شایان توجهی میتواند داشته باشد.  بسیاری از نابسامانی های فکری ما ناشی از عدم توجه به این اصل است.  

     فهم و قبول مطالب یاد شده احتمالاً این نظر را در خواننده ایجاد میکند که اگر این مطالب از زمره حقایق بوده باشد در این صورت هرگونه کوشش و فعالیت در این برهه کوچک که عمر انسانی نام دارد بیهوده و عبث است.  به راستی این حقایق جز یأس و دلسردی چه حاصلی میتواند داشته باشد؟  حتی اگر اینها حقایق قطعی باشد، آیا بهتر نیست که طور دیگری اندیشه کنیم که دچار تشویش و دلسردی نشویم؟  اینها نکاتی است که از ذهن خواننده میگذرد و او را دلمشغول میسازد.  

     اما واقعاً و در عمل نگرانی بدین اندازه نیست زیرا اگر شخص محکوم به اعدام یکروز هم اجرای حکمش به تعویق بیافتد آنرا با آغوش باز میپذیرد.   اصولاً نیروی صیانت نفس چنان قویست که علیرغم هر سرنوشتی که برای انسان رقم خورده باشد کماکان خواهان بقا و ادامه زندگیست.  ذهن بشر در چنین مواقعی به ابتکاراتی چند دست زده و سناریو های مختلفی را برای تداوم حیات و تلقین جاودانگی بشر تدارک میبیند.  ترفند هائی که بی گمان در کاهش اضطراب آدمی نقش مهمی دارد.  نکته اینجاست چه به این سناریوها علاقمند باشیم و چه نباشیم، بشر در هر حال مایل به گذران زندگی در بهترین شرایط میباشد و همواره جویای آسایش بیشتر و رفاه افزونتر است حتی اگر این زندگی یک روز باشد.  کسانی هم که عازم سفری کوتاه هستند، آنها هم نمیخواهند از کیفیت گذران این دوروزه سفر صرفنظر کرده و آنرا نادیده بگیرند.  مثلاً از آب و خوراک و توشه راه صرفنظر کرده و به اعتبار کوتاهی سفر از برداشتن لباس گرم در فصل سرد چشم پوشی کنند.  لذا توده مردم در هر حال همین عمر کوتاه را هم میخواهند که با آسایش و سلامتی سپری کنند و دقیقاً بهمین دلیل است که جامعه نیازمند انواع تخصص ها از کفاش و آهنگر و نجار گرفته تا مهندس و پزشک و هنرمند و دانشمند میباشد تا این نیازها به بهترین وجه برآورده شود.  البته بخش کوچکی از دانشمندان که در مرزهای دانش کار میکنند حاصل کار آنان متوجه نیازهای روزمره مردم نیست بلکه ناشی از کنجکاوی ذاتی برای فهم اصول بنیادین علم است.  بهرحال حضور انواع مؤسسات از هنرستان و دانشگاه و بیمارستان گرفته تا تشکیلات دولت و غیره همه و همه در راستای بهبود کیفیت زندگانیست.  این دلسردی فلسفی فقط گریبان متفکرین و فلاسفه انگشت شماری را میگیرد که سخت در تعمق پیرامون علت وجودی این جهان و یافتن پاسخ برای پرسش های بی جواب هستند که البته عاقلتر از آنند که دست به خودکشی زنند.  خوشبختانه پرداختن به امور روزمره فرصتی برای بروز این احساسات منفی در مردم نمیدهد. 

     حقیقت اینست که توده مردم در بند چنین دلمشغولی هائی نبوده و نیستند زیرا فکر امرار معاش خود و آینده فرزندان شان بیشترین توجه آنان را جلب کرده و جائی برای تفکر و تعمق در این موضوعات فلسفی باقی نگذاشته است.  دلسردی و نومیدی آنان که گاه به خودکشی میانجامد صرفاً ناشی از ناکامی های همین دنیاست.  در این میان همواره جماعتی هستند در ظاهر برای تنقیح اخلاق مردم و در معنا برای تجمیع اموال مردم که دم از بی وفائی دنیا و بی ارزشی مال دنیا زده و پاداش اُخروی را تبلیغ میکنند.  در واقع به زبان حال میگویند مال و اموال خود را که جز سنگینی گناه فایده ای ندارد به ما بسپارید و اجازه دهید بار گناهان شما را ما متقبل شویم.  اینان ترک دنیا به مردم آموزند در حالی که خویشتن بزرگترین علاقمندان و شیفتگان به زندگی خاکی هستند.  در حالی که راهنمایان حقیقی کسانی بوده و هستند که همواره مردم را به آبادانی دنیا سفارش کرده و بهترین رویه را در خدمت به دیگران و آباد کردن دنیا دانسته اند. با همه این احوال، ذهن غالب ما همچنان درگیر این موضوع است که آنچه در میتولوژی و افسانه ها آمده دلپذیر است و باعث تسکین خاطر ماست.  البته که همینطور هم هست و این واقعیت ذهن ماست که اینگونه مطالب برایش جذاب و گیراست.  باید پذیرفت که حتی موهومات هم آنچنانکه میگویند بخودی خود بد نیست و بسیاری از آنها در جای خودش شیرین و دلکش است.  آنچه که مهم است اینکه اینها نباید با امور واقعی و زندگانی حقیقی مخلوط و ممزوج گردد.  مثلاً مصرف روزانه کمی نمک برای بدن ضروریست، همانگونه که آب نیز حیاتی و واجب است.  اما اگر ایندو بصورت ممزوج مصرف شود و آب شور نوشیده شود میتواند خطرناک و در تداوم بیشتر باعث مرگ در اثر استسقاء شود.  مادام که مقولات واقعی و غیر واقعی در بستر های جداگانه خود جاری باشند مشکلی پیش نخواهد آمد.  ذهن انسان ذاتاً به چیزهای عجیب و شگفت آور علاقمند است و این میتواند هم جنبه مثبت و هم جنبه منفی داشته باشد.  مثبت از این لحاظ که اکتشافات و اختراعات و آنچه که باعث آبادانی دنیا شده ناشی از این جلب توجه است.  منفی است از این لحاظ که جماعتی قادرند با دروغ های خود ساخته جلب توجه عوام را کرده و عده زیادی را با موهومات خود سرگرم ساخته و بدین طریق بر امورات مردم حاکم شوند.  

     ناگفته نماند که یک حقیقت عالی در این میان وجود دارد و آن اینکه شگفتی و اعجابی که در علم و دنیای واقعی وجود دارد به مراتب بسیار بالاتر از مجموع همه موهومات عالم از ابتدا تاکنون است.  و مهمتر اینکه آنچه را علم عرضه میدارد واقعیست و نه موهومات زنگ زده.  پس چرا با همه این مزایا استقبالی نمیشود؟  زیرا یک اشکال کوچک وجود دارد و آن اینکه برای نیل به این مرحله طی دوره ای نسبتاً طولانی در آموزش های سیستماتیک لازم و ضروریست که البته برای همگان مقدور نمیباشد.  با این وجود، فیلم های مستند علمی در رسانه ها تا حدی راه میانبری را برای مردم عادی فراهم ساخته است که اگر استفاده شود بسیار مؤثر است.  تأکید میشود که بیان مزایای علم به معنای طرد ذوقیات نیست بلکه مهم رعایت تعادل است.  ذوقیات به مثابه چاشنی زندگیست که بطور مشابه همان نقش را که چاشنی غذا برای مطبوع ساختن یک غذای سالم ولی بدمزه بازی میکند ایفا میکند.  تعادل کلید واژه اصلی است.

 

     

  • مرتضی قریب
۲۵
مهر

نظم جهان

      اکنون مایلیم کمی درباره وجود نظم در دنیای پیرامون صحبت کنیم.  توضیح اینکه مطلبی که در پی خواهد آمد، کنکاشی از زاویه جدید به موضوع بوده و مانند مطالب پیشین صرفاً پیشنهادی برای جلب تفکر بیشتر خواننده و اطلاع از نگرش های جدید است و به هیچ وجه ادعای حقیقت مطلق نیست.  زیرا آنچه برای جامعه جوان امروزی اهمیت دارد رویگردانی وی از اغلب تفکرات قالبی و فرمایشی ای هست که مداوماً از سوی خانواده و مدرسه طی دوره نوجوانی و بعد آن به وی تزریق گردیده و در عوض جایگزینی را پیش رو نمیبیند.  

      از دیدگاه کسی که با مقدمات علم آشنا باشد، کره ای که روی آن زندگی میکنیم و چیزهائی را که روی آن میبینیم بسیار بسیار مبهوت کننده و غیرعادی است.  غیر عادی از این منظر که تنوعی را که روی زمین میبینیم با آنچه که در باقی کیهان مشاهده میکنیم زمین تا آسمان تفاوت دارد!   چرا که آنچه ماده اصلی و فراگیر در کل کیهان است چیزی جز ماده بی شکل هیدروژن با درصد کمی هلیوم نیست در حالیکه زمین ما از حیث مواد بسیار متفاوت بوده و از نظر وجودی نیز نه تنها در کل کیهان بلکه حتی در منظومه خورشیدی خودمان نیز جز قطره کوچکی در اقیانوس بیکران نیست.  زمین ما نه فقط از حیث عناصر سازنده بلکه به لحاظ پیدایش موجود زنده  یگانه بوده و در مقایسه با باقی کیهان غیرعادی مینماید.  این سطور نه ادعای شخصی و نه اغراق گوئی است بلکه حقیقتی علمیست که حاصل مشاهدات و کار هزاران دانشمند و اخترشناس از قدیم تاکنون است.  مهمترین ابزار ستاره شناسان، طیف سنج یا اسپکترومتر است که توسط آن نور ستارگان تجزیه شده و از طریق آن به عنصری که آنرا تابش میکند پی میبرند (اصل یکنواختی طبیعت و قوانین آن).  این عنصر همانا ساده ترین عنصر دنیا یعنی هیدروژن و البته مقداری هم عنصر بعدی جدول تناوبی یعنی هلیوم میباشد که عنصر اخیر نام خودش را از خورشید گرفته زیرا اولین بار در خورشید کشف شد.  بنابراین از دیدگاه یک ناظر کیهانی، آنچه که جهان مینامیم عمدتاً همین دو عنصر ساده است.  پس زمین ما از کجا آمده؟  میدانیم که گاهی برخی از ستاره های فوق سنگین ( بسیار پرجرم تر از خورشید) طی دوران پیری دچار فروریزشی میشوند که با نور بسیار شدیدی همراه است و ابرنواختر یا سوپرنوا نامیده میشود.  این اتفاق نادر است بطوریکه پیشینیان ما در طی تاریخ مکتوب فقط تعداد انگشت شماری را شاهد بوده اند.  نور مزبور گاه چنان شدید است که در روشنائی روز نیز دیده میشود.  ابرنواختری که منجمین چینی سال 1054 میلادی آنرا دیدند و تاریخ و محل آنرا یادداشت کرده اند دارای همین وضعیت بوده است و سکنه سایر نقاط زمین نیز بی شک آنرا شاهد بوده اند (از جمله ژاپنی ها و سرخپوستان آمریکا).  بقایای آن امروزه به سحابی خرچنگ موسوم است و بخش فشرده شده ستاره اصلی بصورت یک ستاره نوترونی در مرکز آن خفته است.  اولین شواهد حاکی از ظهور یک ابرنواختر مربوط به 185 بعد میلاد است که در اسناد چینی ضبط شده و چند ماه بعد بکلی خاموش شده است.  اما یونانی ها آنرا ندید گرفتند. چرا این پدیده توسط یونانیان عاشق آسمان گزارش نشد و اثری در نوشته های آنان از این واقعه نیست؟  تصور بر اینست که آنان آسمان و آنچه در آسمان است را قدسی پنداشته و مبرا از هرگونه تغییر (کون و فساد) میدانستند.  زیرا تغییر را مختص زمین و زمینیان دانسته که فانی و میرا هستند.  آسمان محل خدا و خدایان بوده و لذا مصون از هرگونه فساد است.  شاید بهمین دلیل که ستارگان را مبرا از هر عارضه ای میدانستند لازم ندیدند که این واقعه را ثبت کنند.  متشابهاً برای دنباله دارها که شدت نورشان تغییر میکند نیز مکانشان را در اتمسفر زمین و نه در آسمان میپنداشتند.  تایید دیگری بر آنچه که میگویند انسان فقط چیزی را که ایمان دارد میبیند.  بهرحال، طی پروسه ای که در درون ابرنواختر میگذرد در مدت کوتاهی برخوردهای شدیدی بین اتمها واقع شده و اتمهای بزرگتر و سنگین تر زنجیروار بوجود میآید.  سرعت تحولات بقدری سریع است که طیف وسیعی از عناصر که امروزه در جدول تناوبی میشناسیم متولد میگردد.  در این انفجار کیهانی بخش بزرگی از ابر نواختر بصورت غباری با ابعادی بسیار وسیع در فضا منتشر میشود.  سهم مهم این غبار کیهانی همچنان از هیدروژن و هلیوم تشکیل شده ولی دارای کسر کوچکی از عناصر سنگین نیز هست.  از بازی روزگار اینکه این غبار در جائی از فضا و در زمانی دیگر در اثر گرانش، کم کم متراکم شده و ستاره جدیدی از خاکستر قبلی متولد میشود.  گاه از این ستاره، خواه در اثر چرخش سریع (بقای اندازه حرکت زاویه ای) و خواه در اثر عبور ستاره ای دیگر از مجاورت آن، قطرات کوچکی جدا شده و سیاراتی را حول خود بوجود آورده و منظومه ای را تشکیل میدهد.  عناصر سنگینی که از آن یاد کردیم در همه اعضای منظومه، چه ستاره مرکزی و چه سیارات پیرامونی، تقریباً به یک نسبت وجود دارد.  اما به مرور که ستاره مرکزی متراکمتر میشود، دمای مرکز آن بالاتر رفته و آتش هسته ای (گداخت یا فیوژن) درمیگیرد، تابش ناشی از ستاره که به باد ستاره ای موسوم است موجب میشود تا عناصر سبکتر و گازی (بویژه هیدروژن و هلیوم) از سیارات داخلی کنده شده به مناطق دوردست منظومه فرار کند.  از اینرو سیارات داخلی که در معرض گرما و فشار بیشتری هستند تدریجاً عریان شده و هسته جامد مرکزی حاوی عناصر سنگینتر برجای میماند.  سیارات خارجی و دوردست که در معرض گرمای کمتر و فشار کمتر از ناحیه باد ستاره ای هستند، پوشش گازی خود را کماکان حفظ کرده و گازهائی مانند متان و اتان در آن به مایع در میآیند.  یکی از  همین موارد نادر که در داستان  بالا ذکر آن رفت، حدود 5 میلیارد سال پیش در محلی که امروز در آن ساکنیم اتفاق افتاد و خورشید و زمین ما و سایر سیارات از آن واقعه یادگار است.  بنابراین، عناصری که امروزه روی کره زمین یافت میشود حاصل تحولی بوده است که در ابرنواختری میلیاردها سال پیش رخ داده است.  ضمناً این عناصر همه بصورت خالص باقی نماند بلکه با ترکیب با یکدیگر، تمام مواد مرکبی را که امروزه شاهدیم بوجود آورد.  البته برخی عناصر بدلیل عدم میل ترکیبی، مثل طلا و گازهای نادر، همچنان دست نخورده و نجیب باقی ماند.  پس به خاکی که زیر پا دارید بدیده تحقیر ننگرید که اگر بواقع میدانستید هر ذره آن با چه زحمت و صرف چه انرژی هنگفتی و طی چه پروسه شگفت آوری بوجود آمده آنرا سرمه چشم میکردید.  گذشتگان ما از این حقیقت آگاه نبوده و لذا شاعران در اشعار خود آنرا پست میشمردند.  این خود قرینه دیگریست بر اینکه آگاهی ما طی زمان افزایش یافته و لذا نگرش ها نیز میتواند تغییر کند.  

    اما تحولات بدینجا ختم نشد و پس از بوجود آمدن عناصر جدول تناوبی، طیف وسیعی از مواد مرکب حاصل از ترکیب عناصر مختلف بوجود آمد.  اگر از دیدگاه ریاضی نگاه کنیم بطوریکه همه انواع چینش های این 92 عنصر در کنار هم عملیاتی باشد، در اینصورت بینهایت مواد و ترکیبات مختلف میتوان انتظار داشت.  اما در عمل اینگونه نیست و قاعده ای خاص برای جفت و جور شدن این عناصر با هم وجود دارد که مربوط به آرایش الکترونی مدارات آنها بوده و مانع از تولید دلبخواه ترتیبات ریاضی صرف است.  اما تا همینجا این کره زمین با اینهمه مواد گوناکون حتی بدون وجود گیاه و جانور بقدر کافی حیرت انگیز و مسحور کننده است.  تنوع و خواص این ترکیبات شیمیائی بقدری حیرت آور است که حتی یک شیمیدان نابغه نیز از پیش نمیتواند پیشگوئی کند.  مثلاً کلر و سدیم دو عنصر سمی است که از ترکیب آندو نمک غیر سمی و حیات بخش بوجود میآید.  البته فعلاً حیاتی بوجود نیامده ولی کم کم صحنه برای ظهور آن آماده میشود.  در بین ترکیبات شیمیائی، ترکیباتی که با کربن صورت میگیرد جایگاه خاصی دارد.  زیرا کربن با انعطاف پذیری خاصی که در آرایش الکترونی خود دارد، پذیرای شکل های بسیار متنوعی از انواع ترکیبات گوناگون بویژه با هیدروژن و ازت و اکسیژن میباشد.  یادآور میشویم که تنوع، پایه و اساس چیزیست که بزودی حیات مینامیم.  درک و باور این حقیقت بسیار سخت است اما با مثالهائی که خواهیم زد شاید باور پذیر شود.  این دسته ترکیبات متنوع با کربن، مواد آلی نام دارد که آجرهای سازنده ساختمان موجود زنده است.   از خصوصیات این مواد آلی اینکه مولکول آنها میتواند بسیار بزرگ باشد و به ماکرومولکول معروفست.

 برخی از این ماکرومولکولها به اسید نوکلئیک موسوم بوده که از بهم پیوستن زنجیره طویلی از واحدهای ساده تر موسوم به نوکلئوتید تشکیل شده است.  اسیدهای نوکلئیک عبارتند از DNA و RNA که نقش مهمی در ساختار جانوران دارد.  واحدهای ساده تری که این اسیدها را بوجود میآورد طبق قاعده خاصی در توالی یکدیگر قرار میگیرند و اینگونه نیست که بینهایت ترتیب متفاوت وجود داشته باشد و لذا بگوئیم که احتمال بوجود آمدن این اسیدها چیزی نزدیک به صفر و در نتیجه، ظهور پدیده حیات بطور خود بخودی امری ناممکنست.  همانطور که در باب ترکیبات شیمیائی گفته شد، واحدهای ساده تر شبیه قطعات پازل دارای نوعی تضاریس هستند که فقط بشکل خاصی در هم جفت و جور شده و تعداد ترتیبات بینهایت نیست!  داستان آغاز حیات داستان مفصلی است که مقدمه آن با شیمی زیستی یا بیوشیمی شروع میشود.  در واقع حیات، از دیدگاه یک شیمیدان، نوع دیگری از شیمی میباشد.  قرائن نشان میدهد که ابتدا اشکال ساده تر حیات مثل گیاهان و موجودات تک سلولی بوجود آمده و تدریجاً شکلهای پیچیده تر حیات بوجود آمده است.  عقیده بر اینست که جهش یا موتاسیون سلولی یک مکانیزم آغازگر برای ایجاد انواع جدیدتر بوده است.   مدتها دلیل ایجاد این جهش ها ناشناخته بود تا اینکه با کشف رادیواکتیویته معلوم شد که دستکم، تابش عناصر رادیواکتیو طبیعی که همواره در محیط وجود داشته است میتواند منشاء جهش های سلولی تلقی شود.  همانگونه که از نظر جنسی، گیاهان دوپایه حالت متکامل تری از گیاهان تک پایه است، در جانوران نخستین نیز تصور میشود که مشابه گیاهان تک پایه عضو جنسی نر و ماده توأماً در جانور وجود داشته و بتدریج تخصص نر و ماده از هم جدا شده است.  امروزه هنوز در دریاها آبزیانی که دو جنسی هستند وجود دارند و بسته به موقعیتی که قرار میگیرند خصوصیت نر یا ماده را بروز میدهند.  بنظر میرسد این خصوصیات بصورت خفته در پستانداران، منجمله انسان، هنوز وجود داشته و علائمی از آن در بدن هنوز باقیمانده و گاهی ظهور و بروز کرده که امروزه تحت نام  تراجنسیتی بعنوان مشکلی بدان پرداخته میشود.  در گذشته که حجم معلومات بدین پایه نبود، افرادی مبتلا به این عارضه به ناحق مورد تحقیر و آزار جامعه قرار میگرفت به تصور اینکه این انحراف ناشی از اراده آنان است.  بعبارت دیگر آنچه در روزگاری بسیار دور، قاعده بوده (دو جنسیتی) اکنون استثنا تلقی میشود.  این میتواند نکته ای آموزنده بویژه برای جوامع عقب مانده باشد که هنوز به این پدیده با یک نگاه نادرست برخورد میکنند.  ضمن اینکه تاییدی مجدد بر بینش علمیست که چگونه در مسائل مختلف میتواند چراغ راه باشد.  

     عین همین داستانی که بر زمین ما گذشته احتمالاً در گوشه دیگری از کیهان و در زمان دیگری ممکنست اتفاق افتاده باشد.  هرچه باشد طبق اصل یکنواختی طبیعت و قوانین آن، آنچه که اینجا میگذرد میتواند جائی دیگر اتفاق افتاده یا اتفاق بیافتد.  پس بعید نیست سیاره دیگری مشابه ما در کنج دیگری از کیهان حول ستاره مادر و در فاصله مناسبی از آن در حال گردش باشد.  چه بسا حیات نیز مشابه آنچه برای ما اتفاق افتاده آنجا نیز به رشد و تکامل رسیده باشد.  اما با این تفاوت که موجودی پشمالو شبیه گوریل که از انواع دیگر پیش افتاده است گل سر سبد مخلوقات آنجا باشد.  این موجود ممکنست حاکمیت خود را بر کل سیاره گسترده و قوانینی را که پیشوایش ابداع کرده به زور بر جامعه تحمیل کرده باشد.  مثلاً اگر یک تار پشم جنس ماده نمایان شود غوغا در گرفته آتش خشم حاکم، متخلف و همبستگان او را خواهد سوزاند.  احتمالاً قوانین دیگری از این دست نیز تدوین و تحمیل کرده تا با ایجاد رعب و وحشت همه را در غفلت و بیخبری نگاه داشته و بتواند حاکمیت خود را تحکیم بخشد.  طبقه حاکم به این نیز اکتفا نکرده و با این نیت که هرآنچه روی سیاره وجود دارد برای راحتی او آفریده شده، دست به تاراج و تخریب طبیعت و سایر گونه های سیاره میزند.  در این احوال، دانشمندان سیاره مجاور که ساکنانی پیشرفته دارد با تأسف و نگرانی اوضاع اینان را از راه دور نظاره کرده و دست بر پشت دست زده دریغ گویان زمزمه میکنند: آیا اینست نتیجه کار؟  آیا این چنین حیاتی شایستگی زیست بر این کره را دارند؟  کره ای که از تجمع ذره ذره خاکی گرانبها تشکیل شده.  خاکی که برای بوجود آوردن هر یک ذره غبار آن انرژی ای بس عظیم و ماوراء تصور صرف شده و زمانی بس طولانی سپری شده تا ساز و کارهای موجود، مجال بوجود آوردن نخستین گونه های حیات را داشته تا سرانجام به چنین دستآوردی از آفرینش منتهی شود.  آیا اینست گل سرسبد آفرینش؟  بحث در میان نظاره کنندگان در میگیرد و هر کسی عقیده ای دارد.  اما عقیده رایج دانشمندان بر اینست که آفرینش هیچ منطق خاصی ندارد چه اگر ما بجای او بودیم، هرگز صرف چنین هزینه گزافی را برای این چنین دستآورد ناخوشآیندی عادلانه نمیدانستیم و از انجام چنین طرحی قویاً جلوگیری میکردیم.  عده ای هم در مخالفت میگویند خوب و بد از دیدگاه کیهانی نسبی است و آنچه را ما بد میپنداریم چه بسا از دید آفرینش عین مصلحت باشد.  بحث بین دانشمندان سیاره خوشبخت داغ میشود و اکثریت استدلال میکنند که اصولاً هیچ طرح سرمدی و الهی نازل شده از آسمان وجود ندارد ولی معهذا این نباید موجب نومیدی شود، بلکه برعکس، مایه امیدواری باشد.  امید به خود و اتکا به اراده خود و اینکه با دستان خود آینده خود را رقم زنیم.  بنیاد سیه روزی جامعه بدبخت را در این میدانند که خود را مبدأ و مصدر امور ندانسته و تفکر و تصمیم گیری در اداره امور را به موجودی خود محور و تمامیت خواه واگذاشته اند.   اکنون بحث دانشمندان سیاره خوشبخت را بخود واگذاشته و به ادامه بحث خود بازمیگردیم

      پرسشی که اغلب در این مقطع میشود، پرسش در باب نظم است و اینکه با کنار هم قرار گرفتن اجزاء ساده بصورت تصادفی، این درجه از نظم روی زمین نمیتوانسته است خود بخود بوجود آید.  چنانجه مغز خود را از دانش مدرن خالی کرده و از دریچه چشم پیشینیان به مطلب بنگریم حق با آنان است و واقعاً احتمال بوجود آمدن خود بخودی این درجه از پیچیدگی (حتی در ساده ترین اشکال حیات) چیزی در حد ناممکن است.  حقیقت اینست که حتی با همه دانشی که امروز داریم و حتی همه دانشی که در آینده خواهیم داشت، واقعاً مشاهده اینکه از عنصر ساده و بی بو خاصیتی چون هیدروژن اینهمه مواد مختلف متنوع با ترکیباتی غیرقابل پیشبینی بوجود آمده باشد شگفت انگیز است.  و شگفت آورتر و غیرقابل باورتر آفرینش چیزی بنام حیات است که در رأس آن ذهن انسان قرار دارد.  اگر منصفانه بنگریم، هیچکس با هر درجه ای از معلومات قطعاً نمیتوانسته است با شروع از هیدروژن صحنه ای را که امروز بر زمین میبینیم ترسیم نماید.  اما واقعیت اینست که این چیزها وجود دارد و بر موجودیت آنها معترفیم.  لذا کار دانشمند معمولاً تعقیب از مسیر معکوس است.  یعنی هنری، که اگر داشته باشد، در توجیه وجودی وضعیت حال است.  در این راه چند نکته وجود دارد.  یکی اینکه، همانطور که قبلاً گفتیم، چینش عناصر شیمیائی کنار هم و ترکیب آنها و ترکیب ترکیبات آنها همواره طبق قاعده خاصی انجام میشود که مربوط به میل شیمیائی یا همان آرایش الکترونی میشود.  بعبارت دیگر ترتیبات مختلفی که از اینها حاصل میشود بینهایت نیست و تعداد ترکیبات نامحدود نیست.  مثلاً در یکی از نوشته های سابق (چاپ کتاب سیاست نامه) توضیح دادیم که با 32 حرف فارسی امکان نشر هر کتابی بزبان فارسی وجود دارد و تعداد آن واقعاً نامحدود است.  لذا احتمال اینکه بطور تصادفی مقدار متنابهی از حروف را بطور تصادفی کنار هم قرار داده و انتظار بیرون آمدن یک کتاب آشنا را داشته باشیم چیزی نزدیک به صفر است.  اما این موضوع درباره 92 عنصر طبیعی و ترکیب ترکیبات آنها به دلیلی که عرض شد مصداق ندارد.  مثلاً در ساخت DNA آجرهای سازنده آن موسوم به نوکلئوتیدها قاعده خاصی در جفت و جور شدن آنها رعایت میشود.  لذا این امر باعث میشود که اشکال متفاوتی که از کنار هم قرارگیری آنها ساخته میشود محدود باشد.  نکته جالب دیگر اینکه در ملکولهای آلی اگر مثلاً یکی از هیدروژن ها یا بنیان ها را با عنصری مثل فسفر جایگزین کنیم ناگهان خاصیت آن زمین تا آسمان تغییر میکند.  این اعجابی است که در سطحی عمیقتر، از پدیده حیات بما دست میدهد.  اعجاب در واقع همینجاست.  اما چون مردم عادی ظواهر را مینگرند و فاقد تخصص های علمی هستند به این جزئیات پی نبرده و برحسب ظاهر قضاوت کرده و لذا احساس شگفتی و اعجاب آنها منحصر بهمین اشکال روزمره میباشد.  ما از 32 حرف فارسی و 92 عنصر طبیعی و دنیای وسیع کمپلکسیونهائی که از ترکیب با خود ایجاد میکنند سخن گفتیم  اما غافل از اینکه بزرگترین شگفتی در جای دیگریست که تصور آنرا نمیکردیم.  بزرگتر از بزرگترین شگفتی ها در ترکیب بظاهر پیش پا افتاده دو عدد 0 و 1 است.  خوشبختانه این یکی، از دستآوردهای آدمیست و ربطی به آسمان و ریسمان ندارد.  اینجا دیگر جای شک و تردید نیست و همه اذعان دارند که از ترکیب این دو عدد، تمام شگفتی های درون کامپیوتر و بلکه تلفنهای هوشمند و دنیای مجازی و بلکه کل دنیای دیجیتال همه و همه بر پایه انواع ترکیبات ساده و پیچیده همین 0 و 1 کذائی است.  باور کردنش مشکل است ولی حقیقت دارد زیرا این پدیده توسط خود آدمی بوجود آمده و در آن هیچگونه شبهه ای نیست.  از این دستآورد انسانی چند چیز را میتوان نتیجه گرفت.  یکی اینکه طبیعت روی زمین خودمان را با همه غرابتی که دارد باور کنیم که از همان اجزاء بسیار بسیار ساده بوجود آمده و بتدریج متکامل شده است.  دوم اینکه شاید بر مناقشه قدیمی روح و بدن کمی نور بتابد و درک آن را ساده تر و باور پذیر تر نماید.  در کامپیوتر و بطور عام در دنیای دیجیتال، میتوان قائل به جسم و روح شد.  جسم همان سخت افزار است که بصورت انواع تراشه ها و عناصر الکترونیک است که در محفظه ای بنام کامپیوتر قرار گرفته است.  اما این سخت افزار بدون حضور نرم افزار هیچ کاربردی نداشته به مثابه جسد مرده است.  اینجا نرم افزار به منزله روح است که تا در بدن سخت افزار دمیده نشود هیچ فعلی صورت نمیگیرد.  با اینکه نرم افزار روی محملی مانند دیسک یا فلاش یا امثال آن منتقل میشود ولی بخودی خود قابل لمس فیزیکی نیست بلکه نوعی منطق است که خود بتنهائی نیز محل فعلیت نبوده بلکه باید سوار سخت افزار شود.  نکته دیگر اینکه این واژگان نوعی قرار داد و نام گذاریست و صرفنظر از اینکه آنها را چه نامیم، هردو مقوله از جنس ماده است زیرا در دنیای مادی نمیتوان چیزی غیر از ماده یافت.  هرآنچه در دنیای ماست حتی اگر روح، شبح، یا امثالهم بنامیم باز کماکان از مقوله ماده است.  ماده نه از آن جهت که حقیر انگاریم بلکه از آنرو که یک واقعیت است.  شاید با این مشابهت، موضوع روح و روان کمی ملموس تر شود.  چه اینکه در سطوح مختلف حیات جانوری نوعی نرم افزار برای کارکرد و کنترل آنها وجود دارد و در آدمی چون کمی پیشرفته تر است اغلب خودآگاهی نامیده میشود.  از این منظر، حیوانات با انسان هیچ تفاوتی ندارند و اگر مثلاً ما روح داریم آنها نیز همان را دارند- مسأله ای شایسته تأمل برای اصولگرایان.  بتدریج که تکنولوژی پیشرفت میکند، پنجره های جدیدی بر این موضوع گشوده میشود.  شاید از لحاظ فنی روزی فرا رسد که پس از مردن جسم، بتوان سرش را جدا کرده و با اتصالات مناسب، هم به تغذیه جسمی آن ادامه داد و هم فعالیت نرم افزاری (روحانی) بدن همچنان ادامه یابد.  شاید در آن روز انسان به مرز جاودانگی برسد.  در نوشته های پیشین این وبگاه قبلاً به این موضوع پرداخته بودیم اما اخیراً خبرهای جدید از فن آوری حکایت از آن دارد که محققین سناریوی دیگری را دنبال میکنند که آن تخلیه نرم افزار روح انسانی در یک کامپیوتر فوق پیشرفته است که طبق آن قرار است شخصیت انسانی و آنچه را که روح نامیده میشود را جاودانی سازد.   این داستان دراز است و گمانه زنی در باب آن میتواند همچنان ادامه داشته باشد.  مهم آنست که دریچه های ذهن خود را باز بگذاریم و بجای مقابله و مخالفت با ایده های نو و اندیشه های نو، در این موضوعات به تفکر پرداخته قدری تأمل کنیم.   و مهمتر از مهم آنکه خود نیز نقشی برای خود در این عرصه قائل شویم و فقط مصرف کننده ابداعات نبوده بلکه سهم خود را نیز ادا کنیم.  بهتر است بجای هر مناقشه دیگری، دست بکار شده و در بهتر کردن کیفیت این زندگانی زمینی که بدان محکوم ایم از هیچ کوششی دریغ نورزیم.

  • مرتضی قریب
۲۶
تیر

نقدی بر علت العلل

با نگاه به مسأله آب و جمعیت

     اکنون در صددیم نقدی بر برخی واژه ها که جایگاه مهمی در ادراک حسّی و فلسفی ما دارد وارد کنیم.  یکی از این واژگان که خیلی از آن صحبت شد "علت العلل" میباشد.  این واژه را در مباحث پیشین بویژه در بحث "حکمت مشاء" زیاد بکار بردیم.  همانطور که سابقاً در ابتدا گفته بودیم، بر حکمت ارسطو و نتایج آن انتقادات زیادی وارد است و خوانندگان را توجه دادیم که غرض از مرور آن، صرفاً تطور علوم از دیدگاه تاریخی است و بیان آنها لزوماً نه به مثابه تأیید آنهاست.  اما دیده شده که گاهی در گفتگو های عادی آنجا که مردم در صدد یافتن علت اصلی هستند از علت العلل میپرسند.  این نحوه برخورد و پیگیری در مباحث جاری و زندگی این جهانی باعث سوء برداشت های بیشماری میشود.

     مثلاً کسی چاق است و در جهت درمان بیماری خود در صدد یافتن علت آنست.  میپرسد علت العلل چاقی من از چیست؟  طبعاً مخاطب او در مرور سلسله عوامل، اول از همه انگشت را میگذارد روی پرخوری او.  اینجا مجدداً سوأل میکند علت این یکی چیست؟  مخاطب در جواب ممکنست یکی دو عامل مثل فعالیت بدنی زیاد یا عوامل ارثی را خاطر نشان سازد.  اما اگر سلسله علل همینطور دنبال شود در نهایت به علت اول یا ذات باری تعالی میرسد.  این نحوه تفکر ممکنست اندکی باعث آسودگی خاطر بیمار شود اما مسلماً هیچ فایده ای برای درمان او نخواهد داشت.  اگر او واقعاً نگران احوال خویشتن است باید نزدیکترین عوامل در سلسله نامتناهی عوامل را دنبال کند.  مثلاً باید روی پرخوری یا عوامل ژنتیک متمرکز شود.  با این طرز تفکر سراغ هر مسأله دیگری برویم نهایتاً علت اصلی همانا علت نخستین یعنی علت العلل است و مسبب اصلی اوست.  مثال دیگری در این رابطه مشکل عظیم بی آبی و ویرانی محیط زیست است که در آینده نزدیک، چه در منطقه و چه در سطح جهان، باعث فاجعه و مهاجرت توده های بیشمار خواهد شد.   علت العلل این امر چیست؟   اگر بهمان سبک قبلی روی آوریم بزودی انگشت اشاره بسمت ذات باری نشانه میرود و عجیب اینکه توده زیادی بر همین باور هستند.   لذا بجای آنکه خود دست بکار شده و با تکیه بر خرد خود در صدد چاره جوئی باشند به استغاثه روی آورده و متکی بر انواع اوراد و ادعیه حل مشکل را از آسمانها طلب میکنند.  گاهی هم برعکس شده و افزایش بارندگی باعث سیل و تخریب میگردد.  اینجا نیز با انداختن مُهر نماز و امثال آن بداخل سیل خروشان بجای پرداختن به علل اصلی، رفع بلا را از علت العلل طلب کرده مردم را منحرف میسازند.  در بهترین حالت، آنچه در این باره در رسانه ها دیده و شنیده میشود اشاره به عوامل جزئیست و با فرافکنی مشکلات را ناشی از ناسازگاری آسمان میدانند.  با کمال تعجب، در مورد خشکسالی، دانشمندان محیط زیست مدعو در صدا و سیما با این ساده انگاری عوامانه همنوائی کرده و با جملاتی با رنگ و لعاب عالمانه و دانشگاهی اظهار فضل میکنند.  قابل ذکر است که گاهی رابطه علت و معلولی برای توجیهات سیاسی استفاده میشود.  معمول است که حکومت های تمامیت خواه علت و گناه تمام کاستی ها و شکست های خود را بگردن سیستم قبلی میاندازند و خرابکاری های خود را معلول سیستم قبلی جلوه میدهند.  علت از بین رفتن جنگل ها و تخریب محیط زیست چیست؟ لابد انگشت اتهام بسوی نظام قبلی نشانه میرود.  حتی اگر او گناهی هم نداشته باشد میتواند نظام ماقبل را علت تلقی کند و همینطور ممکنست در پی علت واقعی به قهقرا رفته به حکومت هخامنشیان رسید!.   در توجیه افکار عمومی گاهی دانشمند نمایان برای انحراف افکار و برای آنکه نقش تعیین کننده جمعیت را کمرنگ کنند (زیرا قرار است افزایش جمعیت مقدس باشد) میگویند سهم آب مصرفی مردم فقط 3 تا 5 درصد است.  مقصر مصرف کننده اصلی آب، بخش کشاورزی است که حدود 90 درصد را بخود اختصاص داده.  با این نوع ادله آنها نیز مردم را فریب داده و از گفتن حقیقت طفره میروند.  توگوئی کشاورزی و محصولات آن برای مصرف جامعه انسانی نیست و آبی که بابت آن مصرف میشود ربطی به انسان و جمعیت زیاد مصرف کننده ندارد!  لذا برای اینکه علت عمده را جمعیت زیاد مصرف کننده معرفی نکنند به ترفندهای دیگری میآویزند.  مثلاً میگویند علت اصلی، تغییر اقلیم در ناحیه خاور نزدیک است و این خود نیز متأثر از گرم شدن جهانی کره زمین است.  با اینکه این مطلب حقیقت داشته و یکی از عوامل جنبی است ولی اتفاقاً خود دلیل دیگریست بر اینکه اگر قرار باشد این تغییر اقلیم پابرجا باشد و اگر قرار باشد این خشکسالی استمرار داشته باشد، جمعیت مصرف کننده آب باید کاهش یابد.  اشاره کنیم که اقلیم ما خشک است و اگر گاهی هم سیل از آسمان ببارد مشکل اصلی حل نمیشود.  واقعیت اینست که افزایش جمعیت و حذف برنامه های تنظیم خانواده علت اصلی بوده و بحران های ناشی از آن بصورت یک پدیده واگرا هر سال وخیمتر از سال پیش شده و سایر بحران های زیست محیطی از قبیل خشک شدن دریاچه ها و رودخانه ها و پدیده ریزگردها و تخریب جنگلها و فرونشست زمینها و امثال آن همه از تبعات این عامل است.  پاره ای از علما معتقدند که حل بحران را کشف کرده اند و با کمی صرفه جوئی در مصرف آب و بکار بردن شیوه های نوین آبیاری مشکل بکلی حل میشود.  اولاً باید پرسید اگر "شیوه های نوین" شیوه پسندیده ایست چرا در سایر شئون کشور بکار گرفته نمیشود.  دوم اینکه فرض کنید بنحو معجزه آسائی ظرف یک شب 5 درصد در مصرف آب صرفه جوئی شود.  اما 4 سال دیگر که جمعیت 5 درصد اضافه شود (با فرض رشد فعلی جمعیت %1.2) تمام ابتکارات شما نقش بر آب میشود.  حقیقت آنست که ما کنترلی بر آسمان نداریم که بارش ها را کم یا زیاد کنیم.  ضمناً کنترلی هم بر موقعیت جغرافیائی خود نداریم که بر فرض آنرا به منطقه خوش آب و هوائی منتقل کنیم.  اما چیزی که بر آن کنترل است همانا جمعیت است.  بنظر میرسد بیشترین جمعیتی را که این اقلیم با منابع طبیعی خود بتواند پشتیبانی کند حدود 30 میلیون است.   وسعت زیاد خاک، لزوماً بمعنای پذیرش جمعیت زیاد نیست بویژه این حقیقت که فقط 10 یا 12 درصد این خاک قابلیت کشاورزی پایدار را دارد.   30 میلیون مرفه و با فرهنگ، کاراتر از خیل پابرهنگان و درماندگان است.  در سالهای دهه پنجاه، حکومت وقت، از ترس رشد سرسام آور جمعیت که به یمن توسعه بهداشت و کم شدن مرگ و میر ناشی از آن بوجود آمده بود به برنامه های تنظیم خانواده در سطح کشور پناه برد.  در گذشته های دور، تنظیم جمعیت خود بخود با مرگ و میر ناشی از فقر و انواع بیماریها بطور طبیعی صورت میگرفت.  ارتقاء سطح بهداشت، بدون کاهش نرخ زاد و ولد باعث افزایش افسار گسیخته جمعیت شده بویژه اگر تشویق زاد و ولد هم در کار باشد.  ضمناً، ارتقاء بهداشت، حتی اگر افزایش جمعیت نباشد، خود بتنهائی مصرف آب را افزایش میدهد.  نکته مهم اینست که هر سیستم خردمند برای هر کاری یک حاشیه امن در نظر میگیرد.  یک خانواده، کل درآمد خود را تا انتهای ماه خرج نمیکند بلکه قدری را هم برای مسائل پیش بینی نشده ذخیره میکند.  حکومت های خردمند نیز همین تفکر را در مورد منابع خود در پیش میگیرند.  اگر حداکثر جمعیت قابل پشتیبانی کشوری 30 میلیون باشد در اینصورت جمعیت فعلی آن باید کمتر از این باشد تا با یک رشد کوچک پس از سالها به مقدار نهائی خود نزدیک شود.   آگر جمعیت در همان حدود 30 میلیون حفظ میشد، اولاً با چنین فاجعه زیست محیطی عظیم روبرو نمیشدیم و ثانیاً با داشتن حاشیه امن، هرگونه تغییرات وخیم اقلیمی را میتوانستیم با کمترین تبعات از سر بگذرانیم.  هر چقدر حاشیه امن بیشتر باشد ضربه پذیری در مقابل عوامل طبیعی کمتر خواهد بود. بسیاری از کشورهای متمدن رشد جمعیتی نزدیک صفر دارند تا این حاشیه امن را برای خود حفظ کرده باشند.  ممکنست کسی ایراد بگیرد که چه بسا در آینده روش های نبوغ آمیزی برای کاهش مصرف آب و صرفه جوئی در منابع پیدا شود و لذا نباید جلوی رشد جمعیت گرفته شود.   در پاسخ باید عرض کرد که اگر این آرزو تحقق نیافت چه؟  آیا از سرریز جمعیت بوجود آمده میتوان خلاص شد؟   آیا کسی جوابگو خواهد بود؟  قطعاً هیچ کس جوابگو نخواهد بود.  هند را ببینید و درس عبرت بگیرید.  اما از آنسو با داشتن جمعیت کم و متعادل در صورت لزوم میتوان سیاست رشد را تشویق کرده و یا در نهایت امر، مهاجر پذیرفت.   برای نابود کردن یک ملت، مؤثرترین سلاح تشویق به رشد بالای زاد و ولد است که در اینصورت هم سرزمین و هم آینده آن را بکلی نابود خواهد کرد، این روندی است که هم اکنون در برخی کشورهای آفریقائی در جریان است.    ترساندن عامه از اینکه جمعیت پیر میشود نیز دلیل موجه ندارد و برخلاف آنچه میگویند فاجعه ای قرار نیست رخ دهد کما اینکه در ژاپن پیرها همچنان در کارها شرکت داده میشوند که هم کمک به جامعه است و هم برای بهداشت روانی سالمندان مفید است.  فاجعه حقیقی، حاکمیت جهل است.  ترس از پیر شدن جمعیت مانند اینست که از ترس غرق شدن احتمالی کشتی، پیشاپیش به دریا پریده خود را غرق کنیم!

    نتیجه آنکه پرداختن به موهومات و وارد کردن آن به عرصه زندگی فاجعه بار است.  در عوض، با تکیه بر خرد میتوان از بروز مشکلات پرهیز و در صورت بروز، آنرا با میانجیگری عقل حل کرد.  سوء استفاده از بحث علت و معلول میتواند به نتایج وخیم بیانجامد.   گاهی اگر چند برگ از یک درخت تناور دچار آفت باشد علت را باید در همان محدوده جست.  اگر یک شاخه کوچک دچار آفت باشد، علت را در شاخه بزرگتری که از آن منشعب شده باید جست و نیازی نیست به کلیت درخت آسیب وارد شود.  گاهی هم پیش میآید که تمام شاخه ها دچار آفت شده و علت اصلی در اصل، همان تک درخت است.  گاهی هم بخشی از جنگل ممکنست دچار آفت شده باشد.  منظور اینست که در یافتن علت اصلی باید به نزدیکترین عوامل پرداخته شود که تأثیری در ایجاد آن داشته اند.  مختصر آنکه پرداختن به آموزه های قرون گذشته داروی حل معضلات امروز نیست.  با آنکه ارسطو و استادان وی انسانهای شریفی بوده اند معذالک افکار ایشان و امثال اقران آنها لزوماً بکار امروز نمیآید.  این افکار ارزش تاریخی داشته و برای پی بردن به متدولوژی علم و فلسفه میتواند بسیار مفید باشد.   مدتهاست دوره "هرکه دندان دهد نان دهد " سپری شده.  سخن خوب را دریابید که سخنران خوب زیاد است.

  • مرتضی قریب
۱۷
تیر

علیّت و رویکرد جدید

     در توضیح حکمت مشّاء دیدیم که بدنبال بحث وجود، خود بخود بحث علیّت نیز بمیان کشیده شد.   گفتیم که طبق این اصل هیچ موجودی خود بخود و بدون علت وجود پیدا نمیکند.  بعلاوه، گفتیم که اصولاً شکل گیری علوم و انواع دانش ها در سایه پذیرش این اصل بوده است.  بدون پذیرش اصل علیّت هرگونه تلاش در جهت فهم پدیده های طبیعی با شکست مواجه شده و میشود.  مشاهدات انسان نیز همواره مؤید وجود چنین اصلی بوده است.  در سایه وجود این اصل است که بشر توانسته بر دامنه معلومات خویش افزوده و موفق به کشف قوانین طبیعی به اتکای روابط علت و معلولی شود.  بطور خلاصه گفتیم که بعقیده فلاسفه، علیّت بدنبال خود حتمیت را نیز بدنبال میآورد و معلول، وجوب پیدا میکند.  اعتقاد بر اینست که بنا بر اصل علیّت جهان تابع یک نظام ضروری و حتمی بوده و در آن روابط موجودات با یکدیگر توسط اصل مزبور دیکته شده و تنظیم میگردد.

    آنچه گفته شد دریافت رایج علوم و بویژه فیزیک تا قرن بیستم میلادی بوده است.  از اوایل قرن بیستم، مشاهداتی که در حوزه اتمی و زیر اتمی صورت گرفت تردید هائی را در درک ما از علیّت ایجاد کرد.  نکته ای که باید بدان توجه خاص کرد نوع مشاهداتی است که باعث شد این تغییر نگرش صورت پذیرفته و نوع تجربیاتی که پایه های علیّت را متزلزل کرد.  بعبارت دیگر، مادام که با حوزه اتمی و زیر اتمی سر و کار نمیداشتیم هیچ بهانه ای برای این تغییر دیدگاه  بوجود نمیآمد و دیدگاه سنتی همچنان پابرجا میبود.  اتفاقاً اینجا محل مناسبی است که یکبار دیگر به تفاوت دیدگاه های "فلسفی" و دیدگاه های "فیزیکی" توجه کنیم.   فیلسوف بنا به دیدگاه فلسفی خود و بنا به آنچه که مثلاً عقل اقتضا میکند، درباره جهان و کارکرد آن نظری قاطع ابراز میکند.  مثلاً در این مورد خاص میگوید که امور جهان بر پایه روابط علت و معلولی است و اصل علیّت در تمامی امور جاری و برقرار است.  فیزیکدان نیز با این نظر موافق است چه اینکه در مشاهداتی که داشته است همواره درستی آنرا دیده و به اتکای درستی آن موفق به کشف بسیاری از  قوانین طبیعت نیز گشته است.  اما تفاوت ظریفی که هست اینکه فیزیکدان به قوانین و اصول کشف شده تا آنجا احترام میگذارد که اینها توسط مشاهدات جدیدتر نقض نشده یا شکل کاملتری عرضه نشده باشد.  زیرا همانطور که قبلاً گفتیم، قوانین فیزیک (و البته سایر علوم) جامعیت قضایای ریاضی را ندارد و قوانین تجربی را باید تا آنجا پذیرفت که هنوز مشاهده ای آنها را تصحیح یا تکمیل و یا حتی نقض نکرده باشد.   همینجا باید متذکر شد که شکل های جدیدتر قوانین، معمولاً در جهت تکمیل و تعمیم قوانین قبلی است و اینگونه نیست که هربار با ارائه قوانین جدیدتر بساط قوانین قدیمیتر بکلی دور ریخته شود.   مکرر دیده شده که برخی دانشجویان و دانش پژوهان به علت این نگاه سطحی دچار سوء برداشت شده و به این بهانه که قوانین علوم جدید هربار دستآورد های سابق خود را نقض میکند از علم و روش آن رویگردان شده به دامان شبه-علم پناه میبرند.   البته برای آنها که خواهان نتیجه گیری سریع بوده و فاقد صبر و مداومت کافی هستند شاید این بیت سعدی مصداق وضع آنان است "که ای مدعی عشق کار تو نیست - که نه صبر داری نه یارای ایست".  شبه-علم راه میانبری است که در هر صورت به نتایجی می انجامد با صورتی بظاهر علمی و آبرومندانه.  در گفتارهای قبلی، بویژه در بحث  "حاشیه ای بر علوم فیزیکی"، مثالهائی از این دست داده شد.   

      در اوائل قرن بیستم با کشف بکرل درباره پدیده "رادیواکتیویته" و کارهای درخشان بعدی در این زمینه توسط خانم و آقای کوری، فیزیک آبستن بحرانی اساسی شد.  البته همزمان، پدیده "تابش جسم سیاه" و تلاش ناموفق فیزیک کلاسیک در توجیه آن، مشکل فیزیکدانان را دو چندان کرد.  در این هنگام، فیزیک به بلندترین قله موفقیت های خود رسیده بود و طبعاً فیزیکدانان امیدوار بودند این چند پدیده بظاهر پیش پا افتاده را نیز حل کنند.  اما همانطور که میدانیم، چنین نشد و تلاش هائی که در حل این مشکلات صورت گرفت روش جدیدی فراروی فیزیک قرار داد که به "فیزیک نوین" مشهور شد.  از اینرو بدنه اصلی فیزیک که تاکنون سروکاری با دنیای جدید اتمی نداشت و در قلمرو خود بسیار موفق بوده، و البته همچنان هست، به "فیزیک کلاسیک" نام گذاری گردید.  بار دیگر تأکید میکنیم که ظهور فیزیک نوین بمنزله اسقاط فیزیک کلاسیک نیوده بلکه پیدایش آن ناشی از نیاز برای توجیه رفتار ماده در قلمرو بینهایت کوچک هاست.  مانند آنست که ما هنوز، همچنان، از هندسه اقلیدسی برای ساختمان سازی و بسیاری از مسائل روزمره خود با اطمینان استفاده میکنیم در حالیکه، در حقیقت امر، در ابعاد بزرگ قابل قیاس با شعاع زمین آنچه درست است هندسه کروی بوده و در مسافات بزرگ روی کره زمین باید از آن استفاده کرد.  گویا اولین باری که چنین حاجتی افتاده بود، در حکومت یکی از تزارهای روسیه بوده که برای احداث ریل قطار به نواحی دوردست این کشور اختلافی بین مهندسین در مورد کوتاه ترین راه بروز کرده بود.  کوتاه ترین راه لزوماً خط مستقیم نیست بلکه به هندسه سوژه بستگی داشته و اصطلاحاً ژئودزی گفته میشود.  

     در پدیده رادیواکتیویته، اگر مثلاً 1000 اتم از یک عنصر رادیواکتیو با نیمه عمر یک روز داشته باشیم، مشاهده نشان میدهد که پس از سپری شدن یکروز حدود 500 اتم تجزیه و به عنصر دیگری بدل میشود.  در واقع، هسته آنها دچار واپاشی شده و عنصر دیگری را میسازد.  پس از گذشت 2 روز از عنصر اولیه حدود 250 عدد هنوز باقی است و پس از یک نیمه عمر دیگر یعنی گذشت 3 روز فقط حدود 125 عدد برجای میماند و همینطور این فرایند ادامه مییابد.  در این توضیح از واژه "حدود" استفاده کردیم برای تأکید بر این حقیقت که پروسه مزبور فرایندی آماری است.  بعبارت دیگر، اگر یکی از این هسته ها را فرضاً آنقدر بزرگ کنیم که برای شما قابل رؤیت باشد و آنرا زیر نظر بگیرید، نمیتوانید بگوئید که پس از یکروز واپاشی میکند.  ممکنست 100 روز و حتی 1000 سال هم سپری شود و اتفاقی نیافتد.  و برعکس چه بسا پس از چند دقیقه متلاشی شود.  هیچکس نمیداند.  کسی از این راز سر بمهر آگاهی ندارد.  در اصطلاح میگوئیم احتمال تجزیه یک هسته در واحد زمان مقداریست ثابت و مستقل از زمان که در آزمایشگاه قابل اندازه گیری است.  به زبان دیگر بین هسته رادیواکتیوی که 1000 سال پیش بوجود آمده و هسته دیگری از همان نوع که چند دقیقه پیش متولد شده (و هردو دارای نیمه عمر 1 روز هستند) هیچ تفاوتی از نظر احتمال تجزیه شدن وجود ندارد!  این مطلبی است بس عجیب که با تجارب معمول ما نمیخواند.  در دنیای ما، پیر کهنسالی که 120 سال زیسته بسیار بیشتر در معرض خطر مرگ طبیعی قرار دارد تا کودکی یکساله.  علاقمندان میتوانند توضیح بیشتر را در مطلب " آیا لاندا همان احتمال است، 95/4/2" بیابند.  آیا میتوان ادعا کرد که این پدیده تابع هیچ قانونی نیست؟  پاسخ اینست که با آنکه درباره یک هسته نمیتوانیم اظهار نظر کنیم، با این وجود درباره تعداد زیاد آنها میتوان به قوانین آمار پناه برد.  همانطور که در مثال بالا تشریح کردیم قانون تجزیه رادیواکتیو از بطن مشاهدات آماری سر بر میآورد.  چنانچه این مثال را بزبان ریاضی بیان کنیم (قوانین فیزیک با کمک ریاضی تعمیم می یابد) به رابطه ساده ای بین تعداد تجزیه در واحد زمان و تعداد اتمهای اولیه در هر لحظه پی خواهیم برد.  اما نتیجه دوم و بمراتب مهمتر آنکه در این پروسه روابط علت و معلولی وجود ندارد.  بعبارت دیگر علیّت در اینجا هیچکاره است.  مرگ طبیعی یک پیر 120 ساله به "علت" فرسودگی و از کار افتادن سیستم های حیاتی اوست که در سنین بالا بسیار محتمل است.  اما هسته رادیواکتیو مذکور در قبل با گذشت 1000 سال همچنان پا برجاست در حالیکه هسته مشابه دیگری چند دقیقه پس از تولد، واپاشی کرده از بین میرود.  هیچ علتی برای این رفتار نمیتوان تراشید.  از همین رو پیش بینی آینده بر مبنای وضعیت حال برای ما ناممکن است.  علیّت با خودش حتمیت (وجوب) را بدنبال میآورد و بهمین دلیل موفقیت دانش و پیش بینی آینده مرهون نقش اساسی این قانون است.  اما اینجا میبینیم که علیّت در زیربنائی ترین بخش ماده (اتم و هسته آن) بی اثر و منفعل است.  بدنیست این سوأل امتحانی را بار دیگر مرور کنیم:

سوأل- در پدیده تجزیه رادیواکتیو چه میتوان گفت و آنرا چگونه تفسیر کرد؟

         الف- رابطه علت و معلولی وجود دارد و پس از سپری شدن هر نیمه عمر، دقیقاً نیمی از هسته ها تجزیه میشود

           ب- رادیواکتیویته از جمله مواردی است که رابطه علت و معلولی برای آن کار نمیکند

           ج- چون در مقیاس ماکروسکوپیک رابطه علت و معلولی وجود دارد لذا منطقاً در دنیای میکروسکوپیک نیز باید صحیح باشد

           د- تجزیه رادیواکتیو تابع هیچ قانونی نیست

با توجه به توضیحات بالا بنابراین بنظر میرسد گزینه "ب" گزینه درست باشد. 

     توجه خواننده را بدین مطلب جلب میکنیم که فقدان حتمیت در حوزه ذرات بنیادی که خود ناشی از عدم کارکرد علیّت بوده است مانع از آن نیست که هیچ قانونی حکمفرما نبوده باشد.  منتها قوانینی که اینجا بکار میرود، قوانین احتمالات هستند که سابقاً با موفقیت در فیزیک کلاسیک و حوزه ماکروسکوپیک بکار میرفت و همچنان نیز بکار میرود.  موفقیت احتمالات در حوزه اتمی و زیر اتمی همانقدر محرز است که موفقیت شرکت های بیمه و درآمدهای کلان آنان در زندگی روزمره.  ما درباره وضعیت سلامتی و پیشبینی مرگ یک نفر بطور منفرد نمیتوانیم با دقت و قطعیت اظهار نظر کنیم.  اما پیش بینی این خصوصیات درباره یک جمعیت با دقت بیشتری امکان پذیر است.  هرچه تعداد این جمعیت بیشتر باشد نتایج پیش بینی های ما نیز دقیقتر خواهد بود.  علیّت که در دنیای ما حاکم است بدنبال خود حتمیّت یا قانون دترمی نیسم را ایجاب میکند.  بیان دیگر این قانون همانا اصل یکنواختی طبیعت است که میگوید علل یکسان آثار یکسان دارد.  بدون این اصل، شکل گیری علوم غیر ممکن میبود.   اکنون با این تناقض روبرو میشویم که در حالیکه تمام دستآوردهای علمی ما زیر سایه قانون علیّت و نتایج آن بدست آمده است، معهذا در زیربنائی ترین بخش ماده  اثری از آن بچشم نمیخورد.  این تناقض چگونه رفع میشود؟   اگر قانون علیّت درست است کما اینکه کلیه مشاهدات ما آنرا تأیید میکند پس چگونه است که در قلمرو بینهایت کوچکها صادق نیست؟  و اگر مبنا را دنیای اتمی و زیر اتمی بگیریم و حکم کنیم چیزی بنام علیّت وجود ندارد پس چگونه است که آثار آنرا در همه شئونات زندگی میبینیم؟  حتی در مشاهداتی که مادّه آنقدر کوچک باشد تا به میکروسکوپ نیاز باشد باز علیّت همچنان برقرار است.  تصریح میکنیم که اصطلاح دنیای میکروسکوپیک را که قبلاً بکار بردیم، منظور منحصراً دنیای اتمی و زیر اتمی است.   حال ببینیم چگونه میتوان این تناقض را رفع کرد.

      در واقع میتوان مبنا را بر این قرار داد که علیّت یک اصل اساسی نبوده و دستکم اثری از آن در دنیای اتمی و هسته ای نمیبینیم.  در واقع در فیزیک نوین دو چیز از سیطره فیزیک کلاسیک حذف گردید: یکی اصل علیّت و دیگری اصل اتصالی بودن انرژی.  آنچه در مورد مواد رادیواکتیو گفتیم، در مورد اتم مواد غیر رادیواکتیو نیز مشاهده شد.  بدین معنی که جهش های ناگهانی چه در مورد تغییرات انرژی اتم و چه جابجائی مکان آن ملاحظه شد.   یکی از موفقیت های فیزیک نوین، توجیه و تفسیر طیف ناپیوسته نشر اتمی بود که تأییدی بر حقیقت غیر اتصالی بودن انرژی بود.  تحقیقات جدید نشان داد که مداری که الکترون دور هسته گردش میکند حالت غیر اتصالی داشته و لذا انرژی های ساطعه ناشی از تغییر مکان الکترون روی مدارهای مختلف بصورت انفصالی و نه اتصالی آنطور که فیزیک کلاسیک پیش بینی میکرد است.  جالب اینجاست که هرچه الکترون از هسته اتم دورتر شود انرژی نوسانی آن بسمت موافقت با پیش بینی کلاسیک میل کرده و تغییرات آن حالت اتصالی بخود میگیرد.  اما فیزیک کلاسیک درباره بسامد تابش در حالاتی که الکترون نزدیک هسته باشد با شکست کامل مواجه میشود.  بار دیگر با وضعیت مشابهی روبرو میشویم که قبلاً درباره پیش بینی مسیر عطارد روبرو بودیم.  قوانین نیوتون در تشریح مدارهای خیلی نزدیک به خورشید با مشکل مواجه شد.  انیشتن در تئوری نسبیت خود برای رفع این مشکل از فرضیاتی استفاده کرد که کاربرد آن برای مدارهای دور از خورشید به همان نتایج نیوتونی منجر گردد.  متشابهاً در مورد اتم دیده شد که در فاصله های نزدیک هسته، فقط فیزیک کوانتائی جوابگوست.  از این گذشته، بزودی معلوم شد که تصور مدارات الکترون دور هسته بسیار با درک مکانیکی معمول متفاوت است.  از مجموع این قضایا چنین بر میآید که در قلمرو بینهایت کوچک ها رفتار ماده با آنچه ما انتظار داریم بسیار متفاوت است.

     در دنیای اتمی و زیر اتمی، فیزیک کوانتوم با فیزیک کلاسیک و دیرآشنای ما بکلی متفاوت است.  پرسشی که پیش میآید اینست که آیا این تفاوت یک تفاوت ماهوی است.  آیا با دو دنیای مغایر با هم سروکار داریم؟  یا با قبول حقیقت فیزیک کوانتوم و کاربست آن میتوان به همان نتایج حاصل از فیزیک کلاسیک دست یافت؟  از فیزیک کوانتوم میدانیم که کلیه پارامترهای الکترون در اتم، کوانتیزه شده و بعبارتی حالت گسسته دارد و نه اتصالی آنطور که در فیزیک کلاسیک است.  در اتم هیدروژن نشان داده اند که اگر عدد کوانتوم اصلی، n، خیلی بزرگ شود، رفتار اتم میل میکند بسمت همان نتایج معمول از فیزیک کلاسیک.  این خاصیت که به ازاء مقادیر بزرگ عدد کوانتوم اصلی، نتایج فیزیک کوانتوم و فیزیک کلاسیک مشابه از آب در میآیند توسط بوهر به "اصل انطباق" ( correspondence principle) مشهور شده است.  در سایر شاخه های فیزیک نیز مشابه همین خاصیت دیده میشود.  کما اینکه نتایج تئوری نسبیت در سرعت های عادی به همان نتایج فیزیک نیوتونی منجر میشود.  یا اگر تعداد کوانتا های انرژی خیلی زیاد شود، اتصالی بودن انرژی در فیزیک کلاسیک حاصل میشود.  یا اگر جرم ذره مادّی خیلی کم شود خاصیت موجی بودن غالب شده و تئوری موجی جایگزین فیزیک کلاسیک میشود.  این شباهت را درباره هندسه نیز دیده بودیم.  اگر ساخت و ساز ما در پهنه های معمول باشد (که اغلب نیز چنین است)، همواره هندسه اقلیدسی معتبر است با وجودیکه بر یک کره هستیم.  در صورتیکه ابعاد قابل قیاس با شعاع زمین باشد، هندسه ریمانی (کروی) اعتبار خواهد داشت.  یعنی در ابعاد کوچک، نتایج هندسه واقعی (کروی) بسمت هندسه آشنای اقلیدسی میل میکند.  

    مثال دیگری که درباره این دوگانگی میتوان آورد مثال مربوط به فشار هواست.  فرض کنید (آزمایش ذهنی) بیکباره هوای نیمی از اتاقی که در آن نشسته اید بطرف نیمه دیگر رفته و شما طبعاً از فقدان هوا به حالت خفگی بیافتید.  چنین امری چقدر محتمل است؟  پاسخ شما اینست که چنین امری محال است زیرا در شرایط معمول هیچ علتی برای اینکار متصور نیست.  اما بزودی با کمی حساب و کتاب به حقیقت امر پی خواهید برد و اینکه واقعاً نه چنین است.  فرض کنید برای سادگی منظور ما از هوا صرفاً اکسیژن است.  در اینصورت اگر فقط یک ملکول هوا در اتاق باشد شانس اینکه هوا در نیمه دیگر اتاق رفته و شما دچار خفگی شوید  1/2 میباشد.  یعنی شانس 50% وجود دارد که دچار خفگی شوید که شانس بسیار بالائی است.  اما اگر تعداد ملکولهای هوا بیشتر و بیشتر شود این احتمال کوچک و کوچکتر میشود بطوریکه اگر N  ملکول داشته باشیم احتمال مربوطه  1/2N  میگردد که در شرایط عادی عددی فوق العاده کوچک اما مخالف صفر است!   چون حرکت ملکولها حرکتی تصادفی (کاتوره ای) میباشد بنابراین ممکنست تعداد ملکولهای هوا در نیمه شما در هر لحظه میلیونها عدد بیشتر یا کمتر گردد.  از آنجا که تعداد مطلق ملکولها خیلی خیلی بزرگ است و قابل مقایسه است با عدد آووگادرو، لذا تغییرات نسبی فشار هوا در دو نیمه بسیار بسیار کوچک و عملاً غیر قابل اندازه گیریست.  از همین رو در مقیاس بشری، وقتی تعداد ذرات یا ملکولها خیلی خیلی زیاد باشد، پیش بینی و حتمیت پا به عرصه ظهور میگذارد.  بنابراین با اینکه دنیای مادی ما متشکل از این ذرات ریزی است که در بطن خود عدم قطعیت را عرضه میدارد، معهذا تعداد فوق العاده زیاد آنها نمایشی از قطعیت را عرضه کرده و چیزی تحت نام "علیّت" را برای ما بدیهی مینماید.  شاید  "حرکت براونی" مثال خوب دیگری در این راستا باشد که چگونه حرکت تصادفی گرده های ریز گیاهی زیر میکروسکوپ، کاشف خود آقای براون را گیج و مبهوت ساخته بود.  اما امروز دیگر دلیل آن برای ما روشن شده است.

     پس، بطور خلاصه، همه شواهد حاکی از آنست که در طبیعت آنگونه که ما مشاهده میکنیم قانون حتمیت برقرار بوده و علل یکسان موجد آثار یکسان است.  تنها استثناء، قلمرو اتم و زیرمجموعه آنست بویژه اگر که بصورت منفرد و حالت وابسته نگریسته شود.  در غیر این حالت، علم همچنان میتواند با در دست داشتن قانونی بنام علیّت و اصل یکسانی طبیعت روال خود را چون گذشته ادامه دهد.  ضمن اینکه جمعیت های بزرگ از اتمها، بنا به آنچه گذشت، خصلت نافرمانی از علیّت را مخفی نگاه داشته و یا با بیانی دیگر اساساً ذاتی بودن اصل علیّت هنوز محل ابهام است.

پی نوشت

    توجهاتی که برخی خوانندگان مبذول داشتند برآنم داشت توضیحاتی را اضافه کنیم.

فیلسوفی بنام دیوید هیوم که در باب ادراکات بشری تقسیم بندیهائی را ارائه داده است درباره علیّت میگوید: "علیّت چیزی جز عادت ذهنی نیست که در اثر تجربه و مشاهده پیوستگی زمانی-مکانی دو رویداد حاصل میشود".  ایشان در دوره ای میزیست که هنوز فیزیک نوین و نتایج عجیب آن در باب علیّت پا بعرصه نگذاشته بود.  لذا نقد او ربطی به عدم قطعیت ذاتی دنیای اتم ها ندارد.  وی می افزاید که علیّت نه امری بدیهی و شهودی است و نه مبتنی بر برهان عقلی، بلکه قاعده ایست تجربی.  او میگوید که هرگونه استدلال استقرائی  بر بنیاد مفهوم علیّت استوار است و از سوئی دیگر، این مفهوم خود ناشی از استقراست.  یعنی همه نتیجه گیری های تجربی بر بنیاد این فرض بنا شده که آینده همانند گذشته است (اصل یکنواختی طبیعت) و از این رو همه بستگی هائی که امروز یا در گذشته یافته ایم، در آینده نیز در کار خواهد بود.  علت هائی که در گذشته معلول هائی را در پی آورده اند، در آینده نیز چنین خواهند کرد.  لذا ایشان بنیاد علیت را یک تعمیم ناروا قلمداد کرده اند.  او تکرار پیاپی و مستمر پدیده های روزمره را مسؤل پیدایش این نسبت علت و معلولی میداند.  مثلاً همیشه با تجربه آتش، گرما را هم احساس میکنیم و تکرار آن موجب میشود که با دیدن آتش انتظار پیدایش گرما در ذهن ما ایجاد شود.  لذا رابطه علیت چیزی جز تداعی معانی و انتظار ذهنی ناشی از تکرار تجربه و تعاقب یا تقارن مستمر نیست.  اتفاقاً عده ای از فلاسفه هم با هیوم همعقیده اند که میگویند علیّت بمعنی "تعاقب" یا "تقارن" است.  این دو واژه ترجمه  coincidence است که ما در بحث های قبلی خود آنرا تحت نام "اتفاق" معرفی کردیم که معادل مناسبی نیست.  تعاقب واژه مناسبتری است و بمفهوم اینست که دو چیز در پی هم و متعاقب یکدیگر ظاهر شده بدون آنکه رابطه علت و معلولی بین آنها باشد.  در واقع این دسته از فلاسفه، موضوع مهم علیّت را به مفهوم پیش پا افتاده تر "تعاقب" تقلیل میدهند و نتیجه میگیرند که "هستی بخش" نیست.  در حکمت مشّاء اشاره کردیم که علت به معلول هستی میبخشد و مهمتر اینکه آنرا واجب ساخته و "وجوب" ایجاب میکند.  

       بعنوان مثال، در بحث های سابق در مقوله واجب الوجود از آتش سرد نام بردیم و اینکه چه بسا آتشی باشد که بر خلاف انتظار معمول گرما و سوزانندگی نداشته باشد.  تصور پیشینیان این بود که هرجا نور باشد، آتش یا منبع گرمائی نیز باید موجد آن باشد.  این چیزیست در تأیید نظر هیوم و اینکه تجربه باعث و بانی اینگونه ذهنیت هاست.  اما مثال بهتر، موضوع افتادن سنگ روی زمین است.  اگر در گذشته ها (از 4 قرن پیشتر) از هر دانشمند یا آدم عامی میپرسیدند که اگر سنگ را به هوا پرتاب کنی چه میشود، بلافاصله و با قطعیت پاسخ میداد که به زمین باز میگردد.  زیرا بارها و بارها این تجربه را همگان دیده بودند.  اینجا علت و معلول عبارتند از:

علت: پرتاب سنگ به بالا

  معلول: برگشت سنگ به زمین

اما امروزه به یمن تجربه میدانیم که چنانچه سرعت از حدی بیشتر باشد، معلول میتواند چیز دیگری باشد.  با توسعه فیزیک نوین و بر مبنای مکانیک آماری و مکانیک کوانتیک نقد های جدیدتری بر موضوع علیت وارد شده است.  یکی از فیزیکدانان مثال آورده که : "مولکول‌های گازی می‌توانند درون ظرفی که در آن قرار می‌گیرند، آزادانه حرکت کنند بدون نیاز به کسی یا چیزی که آن‌ها را به حرکت درآورد".  پول دیراک در کتاب مکانیک کوانتیک خود مینویسد که : "علیت فقط در مورد سیستمی که مختل نشده است، حکم فرماست. اگر سیستمی کوچک باشد ما نمی‌توانیم آن را مشاهده کنیم، مگر آن‌که اختلالی جدی ایجاد کنیم و بنابرین نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم که یک رابطهٔ علّی بین مشاهداتمان بیابیم. بااین‌حال علیّت هنوز در مورد سیستم‌های غیر مختل اعتبار دارد".  منظور وی ناظر بر اصل عدم قطعیت است که میگوید در سیستم هائی در مقیاس اتمی، برای مشاهده رفتار آن مجبور به استفاده از ابزار خارجی هستیم که مثلاً میتواند تاباندن نور باشد.  اما فوتون های نور اوضاعی را بما گزارش خواهد کرد که حاکی از اختلال مجموعه است و نه آنچه حقیقتاً قبل از تابش نور بوده است.  معهذا در سیستم های ماکروسکوپیک نیز همچنان با تاباندن نور روی سوژه اختلال بوجود میآوریم منتها این اختلال نسبت به انرژی مطلق مجموعه آنقدر کوچک و بیمقدار است که گوئی هیچ اختلالی ایجاد نشده و با قطعیت میتوان از آن صرفنظر کرد.  در این مقیاس بزرگ است که وی میگوید علیّت همچنان محل اعتبار است.  نتیجه اینکه صرفنظر از هر بینش فلسفی، "علیّت" بعنوان ابزاری مفید و کارا همچنان میتواند در فیزیک و سایر شعب دانش معتبر باشد.  منتها از دیدگاه فلسفی همچنان باید با قید احتیاط با آن برخورد نمود.

  • مرتضی قریب
۰۳
خرداد

دانشمندان  کیستند ؟

    با توجه به آنچه تاکنون در مورد دانش و تقسیم بندی آن بیان کردیم اکنون ممکنست سوأل شود که دانشمند کیست؟  در زیر سعی خواهد شد به پاره ای از وجوه یک دانشمند اشاره شود.  لازم به ذکر است که اگر این سوأل در چندصد سال پیش در این خطه پرسیده میشد میبایست بدین صورت مطرح میگردید که "علما کیستند؟".   در ادوار گذشته منظور از "علما" در کشور ما، مشخصاً علمای دین بوده است زیرا اصولاً علم به این صورت که امروزه اراده میشود معمول و رایج نیوده و علما صرفاً به کوشندگان دین اطلاق میشده است؛ عالم یعنی عالم به دین و نه چیز دیگر.  در مقابل، آنچه در خارج از دایره دین به امور طبیعی مربوط میشد "حکمت" یا "حکمت طبیعی" نامیده میشد و به معدود افرادی که این موضوعات را وجهه همت خویش قرار میدادند غالباً "حکیم" گفته میشد.   تأکید میشود که تعداد حکما و درجه نفوذ آنان در جامعه، نسبت به علمای دین و نفوذ آنان بسیار کمتر و کمرنگ تر بوده است.  این وضعیتی بوده است که دستکم در سده های اخیر، بویژه پس از صفویه، در کشور ایران حاکم بوده است.  البته اگر مطالعات فلسفی حکیم بر تحقیقات تجربی او سایه می انداخت، وی را فیلسوف نیز مینامیدند.  یادآور میشویم که آنها که با کمک استدلال و عقل در صدد توجیه احکام دینی و فقهی بوده اند، "متکلم" نامیده شده و اشتغال آنان هیچگونه ربطی به فلسفه نداشته و ندارد.  

    اما این وضعیت مختص خطه خودمان نبوده و آنچه در اروپای قرون وسطی گذشته است نیز چنین بوده است.  اگر دوران طلائی یونان باستان را استثنا کنیم، در واقع علم به این صورت امروزی از بعد دوران روشنگری در اروپا ظهور و بروز کرده و عالم یا دانشمند معنای امروزین خود را یافته است.  آنچه در قرون وسطی حاکم بوده، مرجعیت به اصطلاح علمای دین و رواج جزمیات و خرافه و موهومات بوده است.  عصر روشنگری آغاز رواج علم به معنای امروزین خود بوده که اغلب واژه دانش را امروزه همتراز آن بکار میبریم.  اکتشاف راه های جدید دریائی که از حدود 1500 میلادی آغاز شد، سهم مهمی در روشنگری مردم اروپا داشته است.  بویژه دوره بین 1600 تا 1800 میلادی را میتوان عصر طلائی تحول علمی دانست.  پایه های اساسی دانش ها بر اساس خردورزی در این دوره گذاشته شده است.  آهنگ پیشرفت در حوزه های مختلف علوم طبیعی و ریاضیات در این عصر بسیار درخشان و شگفت انگیز بوده است.  دانشمندان و علمای واقعی از این دوره به بعد ظهور و بروز کرده و متعاقب آن پیشرفت چشمگیر در طرز زندگی بشر آغاز گردید.  

     در حالی که تغییر نگرش مهمی در اروپا رخ داده بود، اما نگرش انسان شرقی همچنان متأثر از جزمیات و موهومات بوده است.  نه تنها مردم در خرافات غوطه ور بوده اند بلکه هر حرکتی برای برون رفت از این وضعیت نیز با عکس العمل شدید "علما" مواچه میشد.  ایشان برای حفظ جایگاه سنتی خود چاره ای جز حفظ وضعیت موجود نداشتند، حتی اگر لازمه آن توسل به فریب و ریاکاری و یا اعمال زور میبود.  این حقیقت از خلال نوشته های اغلب نویسندگان آن دوره بصورت شعر یا نثر موجود است.  شیخ اجل سعدی شیرازی از نوادر دوران است که با آنکه خود به طبقه علما تعلق داشت اما استثنائاً طریق رفق و مدارا را با خلق پیشه کرده و با بیانات شیرین خود به تربیت و اصلاح رفتار مردم زمانه خود همت گماشت.  بخشی از یکی از حکایات او در گلستان گویای نظر عموم درباره علما و اظهار عقیده او در این باره است:

    " فقیه زاده ای پدر را گفت، هیچ از این سخنان رنگین دلاویز متکلمان

       در من اثر نمیکند به حکم آنکه نمیبینم مر ایشانرا فعلی موافق گفتار.

      ترک دنیا به مردم آموزند                خویشتن سیم و غله اندوزند

      عالمی را که گفت باشد و بس        هرچه گوید نگیرد اندر کس

      عالم آنکس بود که بد نکند            نه بگوید به خلق و خود نکند "

در این حکایت پسر یکی از فقها، پدر را مورد عتاب قرار داده که آنچه شما بالای منابر به مردم میگوئید خودتان به آن عمل نمی کنید و لذا منهم بدانها اعتقادی ندارم.  یعنی در یک کلام طایفه ای هستید ریاکار و کاری جز جمع مال و مکنت ندارید.  بعبارت دیگر، طایفه شما لیاقت نام "عالم" را ندارد که بر خود گذارده اید.  آنچه از این حکایت دستگیر میشود اینکه گویا رفتار این طایفه همواره  همینگونه بوده بطوریکه تا به امروز نیز ادامه دارد.  بویژه اینکه اکنون منابع ثروت متنوع و گسترده تر شده و دیگر فقط سیم و غله و امثال آن نیست بلکه هنگامی که اقتضا کند و اداره امور در دست باشد همه و همه آنچه که موجود است مورد تطاول قرار میگیرد.  اما در ادامه حکایت، فقیه خود را از تک و تاب نیانداخته و پسر را نصیحت میکند که بیجهت علما را به ضلالت و گمراهی منسوب نکند بلکه به آنچه میگویند گوش فرا دهد و اگر صواب است بدان رفتار کند، صرفنظر از اینکه فقها چه رفتار میکنند.  و بالاخره در انتها نتیجه گیری میکند که:

   "گفت عالم به گوش جان بشنو        ور نباشد به گفتنش کردار

     باطل است آنچه مدعی گوید         خفته را خفته کی کند بیدار

     مرد باید که گیرد اندر گوش            ور نبشته است پند بر دیوار "

جالبست که در این حکایت، سعدی ادعای پسر را رد نمیکند بلکه تلویحاً آنرا قبول کرده ولی با زیرکی جواب خود را بسمت و سوی دیگری نشانه میگیرد.  او توصیه میکند که کاری نداشته باشید که خطیب در زندگی خصوصی خود چه رفتاری دارد.  اگر حرف درستی از او صادر شد آنرا به گوش جان شنوید و در صدد راستی آزمائی آن با رفتار خودش نباشید.  البته این استدلال بجای خود صحیح است اما باید به سعدی بزرگوار متذکر شد که در این صورت همه حرفهای خوب در کتابها (یا بقول ایشان پند بر دیوار) نوشته شده است و دیگر نیازی به وجود و حضور این علما و هدر دادن وقت گرانبها پای منابر ایشان نیست.  به احتمال زیاد اگر سعدی امروز زنده میبود همین توصیه را میکرد.  زیرا در زمان حیات ایشان، کتب سودمند اینگونه به وفور در دسترس همگانی نبوده بلکه کالائی نایاب و گرانبها شمرده میشد.  

     گلستان و بوستان سعدی پر است از این حکایات شیرین که برای پیر و جوان درس زندگی بوده و هنوز با گذشت چندین قرن بهترین منبع تهذیب اخلاق میباشد.   او در جای دیگری که حکایت بذل و بخشش پادشاه به زاهدان زمانه است از قول وزیر به پادشاه توصیه میکند که پول و تسهیلات مالی را باید به دانشمندان بدهد که مایه رونق علم و ادب گردند و نه به زهاد که مادیات آنانرا از زهد و دین داری دور میکند.  اما نکته ای که هست اینکه چه در مورد سعدی و چه در مورد سایر حکما و ناصحان باید مراقب بود که بهرحال نوشته ها و توصیه های آنان در ظرف زمان و مکان خودش مورد اعتنا قرار گیرد و آنچه که روزگاری درست بوده معلوم نیست که امروز هم درست باشد.  بویژه اینکه امروزه کتاب و انبوه رسانه های دیداری و شنیداری راه دیگری برای کسب معلومات بوده و ما را از سفرهائی که برای دیدن شگفتی های دنیا لازمست بی نیاز میکند. 

     بنابراین آنچه در مورد علم و علما در دوران قدیم میتوان گفت این است که در هر حال، خوب یا بد، بهتر است آنها را بعنوان میراثی از گذشته حفظ و نگهداری کرد و با این چشم بدانها نگریسته شود.   این بدان میماند که شما گرامافونی کهنه از جد پدری خود به ارث برده باشید.  با آن چه میکنید؟  طبعاً، هم به جهت وسیله ای آنتیک و ارزشمند و هم به جهت میراثی خانوادگی سعی در حفظ و حراست آن خواهید داشت.  گهگاه آنرا تمیز کرده و روغنکاری میکنید اما هیچگاه بعنوان وسیله صوتی از آن استفاده نخواهید کرد.  زیرا امروز با کیفیت ترین دستگاه های صوتی و تصویری که گذشتگان حتی خواب آنرا نمیدیدند در اختیار شماست.  پس متشابهاً رفتار ما با علوم قدیمه و علمای مربوطه باید اینچنین باشد.  باید اشیاء قدیمی و آثار فکری و فیزیکی آنان را با احترام در جائی مناسب نگاهداری کنیم، صرفنظر از اینکه این ایده غربی یا شرقی یا هرچه میخواهد باشد.  این آثار برای توجه ماست نسبت به آنچه در گذشته جاری و ساری بوده اما نه لزوماً برای عمل طابق النعل بالنعل!   سعدی در این خصوص یک استثناست که هنوز  حجم زیادی از نصایح او قابل اجراست.  اما مطالب دیگری نیز دارد که باید با دیده تردید نگریسته شود.  با این وجود امروزه، هنوز افکاری منتشر میشود که میخواهد ثابت کند آنچه قدما گفنه اند همه  دقیق و صحیح بوده و مشکل از طرف تمدن امروزی ماست که متوجه حکمت این سخنان نمیشویم، بویژه وقتی که پای مسائل ملی در میان باشد.  مثلاً از اینکه گاهی کشورهای همسایه یک حکیم ایرانی را بنام خود میزنند نباید هراسی داشت زیرا حقیقت تغییری نخواهد کرد.  ما باید آنقدر حکیم فرزانه تولید کنیم که از کمبود آن باکی نداشته باشیم.  مگر امروز از این حجم زیاد مهاجرت مغزها بخارج مرزها نگرانیم؟   خوشبختی امروز ما را کمیت و کیفیت دانشمندان و فرزانگان امروز ما مقدر میکند و نه تعداد علمای پیشین و نه کتابهائی که در مدح آنان نگارش میشود.

    امروز باید با دانش روز زندگی کرد.  دانش دیروز برای دیروز بوده است و لزوماً امروز کمکی برای کشف حقیقت نمیکند.  برای نمونه بد نیست فرازی از کتاب "نظر متفکران اسلامی درباره طبیعت" نوشته سید حسین نصر را در اینجا نقل کنیم.   ایشان در بیان مقایسه عالم صغیر و عالم کبیر با اعداد از قول اخوان صفا میگوید: 

                                               "1- مقام احدیت و مبداء عالم است که قابل تکثر نیست

                                                 2- خداوند بدن انسان را به دو قسمت چپ و راست تقسیم کرده

                                                 3- بدن حیوانات به ابتدا و انتها و وسطی تقسیم شده

                                                 4- چهار خلط مطابق با اولین عدد مجذور

                                                 5- پنج حسٌ مطابق با چهار عنصر و اثیر

                                                 6- شش نیروی حرکت در جهات شش گانه

                                                 7- هفت قوه فعال مطابق با اولین عدد کامل و تعداد سیارات

                                                 8- هشت طبع (چهار بسیط و چهار مرکب)

                                                 9- نه طبقه بدن مطابق با تعداد افلاک

                                                 12-دوازده ابواب بدن و تعداد بروج

                                                 28-بیست و هشت مهره ستون فقرات و تعداد منازل قمر

                                                 36-سیصد وشصت عرق بدن مطابق با ایام سال و تعداد درجات "

همانطور که ملاحظه میشود بیان اینگونه مطالب در کتابها اغلب برای تحت تأثیر قرار دادن خواننده است که پذیرای درجه تسلط متفکران اسلامی شوند.  اصولاً  این تبعیض درباره متفکران و اسلامی و غیر اسلامی خواندن آنها غلط است و متفکر، متفکر است.  همانطور که فیزیکدان، فیزیکدان است و پزشک، پزشک است.  اینگونه تبعیضات صرفاً در راستای ترویج عوام فریبی است.  کما اینکه امروزه میبینیم که علمای بزرگ اسلام به هنگام بیماری، شفای خود را از پزشکی غیر اسلامی مطالبه میکنند.  در دوران خلفای اسلامی نیز اغلب پزشکان دربار، یهودی یا نصارا بودند.

     بالاخره دانشمند کیست؟  دستکم اینطور دستگیرمان شد که چه کسانی نمیتوانند دانشمند تلقی شوند حتی اگر به غلط نزد مردم به "علما" مشهور شده باشند.  دانشمند کسی است که به روش علمی اعتقاد داشته و در تحقیقات خود از آن پیروی کند.  اما روش علمی چیست؟   همانست که در نوشته های پیشین به تفصیل گفتگو کردیم.  این روش بعید است در آینده تغییری داشته باشد، اما آنجه قطعاً در آینده تغییر کرده و بهبود خواهد یافت همانا اسباب و لوازم اندازه گیری های تجربیست.  سبک و سیاق علمی در علوم دقیقه مانند فیزیک کماکان استقراء و استنتاج (قیاس) خواهد بود.  اما در هر حال دروازه علم بر روی هر نوع ابتکار و نوآوری باز خواهد بود و طبعاً دانشمند واقعی خود را نسبت به این پیشرفت ها به-روز خواهد کرد.  رکود و جمود و ارتجاع دشمنان علم اند.  در میدان مباحثه نظرات متضادی هست ولی فقط در میدان عمل است که حقیقت آفتابی میشود.  متعصبین به پزشکی سنتی به محض بیماری خود یا عزیزانشان، به پزشک امروزی روی میآورند و حتی پرس و جو کرده پزشکی دانا به آخرین پیشرفتها و مجهز به آخرین اختراعات را جستجو میکنند.  این به معنی طرد پزشکی گیاهی نیست که البته در جای خود در درمان بیماری های عادی مؤثر است.  شاید بد نباشد آنرا بهمان مشابهت گرامافون با سیستم های صوتی تصویری جدید تلقی کنیم.  

     از دیگر خصوصیات دانشمند اینست که از خود تعریف نمیکند و اگر تعریفی باشد به دیگران واگذار میکند.  او در گفتار خود ملاحظه میکند و عبارات "ممکنست" و "احتمال دارد" و "شاید" را زیاد بکار میبرد.  عباراتی که بوی قطعیت را بدهد فقط در موارد نادر استفاده میکند.  در جامعه سنتی ما، کسانی که حافظه خوبی داشته و اطلاعات زیادی در حافظه خود انبار کرده اند را دانشمند تلقی میکنند.  در حالیکه در علوم دقیقه استدلال و قوه منطق حرف اول را میزند و صرف حافظه خوب کسی را دانشمند نمیکند.   البته حافظه خوب، نعمتی است الهی و بسیار گره گشا که معمولاً در علوم انسانی مانند تاریخ و ادبیات نقش اساسی را بازی میکند.  حتی در این قلمرو نیز دانشمند بودن مستلزم بکارگیری استدلال و منطق است زیرا همانطور که قبلاً گفته شد تاریخ نیز یک علم است و ارتباط حوادث مختلف با هم و یا اشیاء کشف شده در حفاری ها و انطباق با ادوار مختلف نیازمند روش علمی است.  لذا داشتن تلنباری از اطلاعات گوناگون نشانه دانشمند بودن نیست چه اینکه امروزه این مهم را بمراتب بهتر از ما یک دیسک یا حافظه قابل حمل انجام میدهد.  اغلب شنیده میشود که ما در تولید علم در ردیف اولیم.  اما تولید علم باید دستآوردهائی داشته باشد که لابد فقط اشخاص خاصی قادر به دیدن آن هستند.  بیاد داستان "لباس جدید امپراطور" نوشته هانس کریستیان آندرسن میافتیم که گویا این لباس جدید را فقط حلال زاده ها قادرند ببینند!   خیاط ناقلا با دریافت مبلغی گزاف بدون دوختن هیچ لباسی پادشاه را لخت و عور به مهمانی فرستاد.   طبعاً مردم حلال زاده از این لباس جدید بسی تمجید کردند که ناگهان پسربچه ای معصومانه پرسید پس پادشاه چرا لباس ندارد!   گاهی اوقات رفتار دانشمند شبیه کودکانی است که با دیدین چیزی بفکر فرو رفته و معصومانه پرسش هائی را مطرح میکنند که ممکنست بنظر دیگران بدیهی و پیش پا افتاده بنظر آید.  در واقع روش علمی چنانست که فرد در مواجهه با پدیده ها باید بفکر فرو رفته و از خود پرسش کند که چرا چنین چیزی اتفاق میافتد.  ما همواره رفتار فرفره در حال چرخش را دیده ایم  و همواره موضوعی پیش پا افتاده تلقی کرده ایم.  اگر بپرسیم چرا نمیافتد هیچ جوابی نداریم.  ولی برخورد یک دانشمند جوان با این پدیده مشابه همان شگفتی و تحیری است که به یک بچه دست میدهد.  دانشمند در صدد کشف راز این پدیده است که چرا فرفره بر زمین نمی افتد.  ماوراء همه اینها، روش علمی او را در دست انداز های پیش رو نجات داده و راه درست را نشان میدهد.  دانشمند با ذهن بازی که دارد همواره آماده شنیدن چیزهای جدید و تفکر درباره همه احتمالات است.  جمود و یکسویه نگری راه بجائی نمیبرد.  مخالفین گاهی ایراد گرفته میگویند همین چسبیدن به روش علمی خود نوعی یکسویه نگری و جمود است.  در پاسخ باید گفت اگر روش بهتری هست لطفاً نشان دهید.  اگر روش حاضر خواب و خیال میبود پس چگونه امروز با کمک آن به این سطح از دانش و تکنولوژی دست یافته ایم.  اگر روش بهتری ارائه شود، دانشمند قطعاً آنرا خواهد پذیرفت.

بعدالتحریر

    متعاقباً پرسش هائی از سوی خوانندگان مطرح شد که بالاخره مصادیق دانشمند چه کسانی هستند.  برخی دارای تیتر دکتر هستند برخی مهندس، برخی کاردان و تکنسین، و برخی هم کاربر صرف هستند.  آیا همه دانشمند محسوب میشوند؟

   دانشمند بطور اخص یعنی کسی که تولید علم میکند و اگر از این منظر بنگرید، اکثریت کسانی که در این ناحیه خاورمیانه اسلامی زندگی میکنند حقیقتاً، در بهترین حالت، کاربر (user) علم هستند و نه عالم و دانشمند.  حتی اگر هم چنین باشد باید خیلی ممنون باشیم و انتظار داشت که با جامعه ای مرفه و در سطح بالا مواجه باشیم.  کاربران دانش و آنها که نتایج جاافتاده و ثابت شده علم را بکار میگیرند معمولاً مهندس نامیده میشوند که از یکی از رشته های مهندسی دانشگاه ها فارغ التحصیل شده اند.  "مهندس" در لغت به معنای کسی است که هندسه میداند زیرا هندسه پایه ریاضیات است و مهمترین مهندسین از قدیم الایام معماران بوده اند.  امروزه عمده بار پیشرفت یک کشور بر دوش مهندسین در انواع حوزه های فنی است؛ حتی رشته هائی مانند کشاورزی و محیط زیست و آب و فاضلاب.  مثلاً در همین جاری شدن سیل در جنوب کشور که هرساله تکرار شده و خسارات سنگین وارد میکند، اگر بودجه تخصیص داده شده در دست مهندسین باشد بطور قطع مشکل حل میشود حال آنکه در دستان سیاست بازان نابکار آب رفته و ناپدید شده و کار سرانجام نمی یابد.  مهندسین در این کشور اغلب در جایگاه واقعی خود ننشسته اند و ابتکار عمل در جای دیگریست.  وظیفه مهم مهندس، طراحی نقشه های اجرائی کارها از ابتدا تا انتهاست و نه کارهای سوداگری و واردات و صادرات.  تکنسین ها، ابزار مهم به فعلیت درآوردن نقشه های اجرائی هستند که در کنار مهندسین در کارخانه و کارگاه بخش مهم کارها را بانجام میرسانند.  چه بسا تکنسین هائی ورزیده که اهمیت آنها و حرفه ای بودنشان بسی بالاتر از مهندس ها باشد.  

     همانطور که در بالا گفتیم، سهم عمده ما از جهان علم و تکنولوژی، نقش کاربر بودن است که اغلب با کپی و چسب (paste) صورت میگیرد.  اشکال این رویه در اینست که همواره باید با یک تأخیر فاز بزرگ دنباله رو جهان متمدن بود.  باید منتظر بود تا یک نوآوری در آنسوی دریاها واقع شود تا بلکه با وارد کردن آن و شاید در بهترین حالت ساخت نمونه مشابه از نتایج آن برخوردار شد.  جایگاه دانشمند برای پر کردن این شکاف عمیق است.  او با کار خود باعث پیشرفت جبهه علم و تولید دانش های جدید در سطح بین الملل است، خواه تیتر او دکتر باشد یا مهندس یا هیچکدام.  مثلاً در حوزه بهداشت و پزشکی، پاستور را داریم که بدون هیچ ادعائی در حیطه میکروب شناسی عامل بیماری ها را کشف و توسعه داده موجب نجات جان بیماران و ابداع روشهای استریلیزاسیون گردید.  در حالیکه پزشکان معاصرش کارهای او را چندان جدی نمیگرفتند.  یا مثلاً با کشف رادیواکتیویته در اولین دهه قرن بیستم توسط مادام کوری، دانشمندان فیزیک اتمی (اعم از دکتر و مهندس)، به کشفیات جدید و مهمی در حوزه اتمی و زیراتمی نائل شدند.  یک شناخت جدید در این حوزه بوجود آمد که قبلاً وجود نداشت.  نتیجه کار دانشمند اینگونه است.  با کار و تلاش پیگیری که دانشمندان در قالب پروژه مانهاتان در طی 3 یا 4 سال انجام دادند موفق به ساخت سلاح اتمی و آنچه میدانیم شدند.  جالب است که عمده آنچه ما امروز از مهندسی هسته ای میدانیم در طی همین مدت اندک با تلاش شبانروزی آنها کشف و شناخته شد.  اینکه اصلاً واکنش زنجیری خودکفا میسر است یا خیر و سطوح مقاطع واکنش های هسته ای و بسیار و بسیاری نکات دیگر در طی همین برهه زمانی روشن شد.  در طی چند کنفرانس مهم بین المللی در دهه  60 میلادی، بنا بر پیشنهاد جامعه ملل، عمده مقالات علمی مربوط به این اکتشافات چاپ و منتشر شد.  با اتکا بر این اطلاعات، مهندسین اغلب کشورهای اروپائی و بعداً سایرین، موفق به طراحی و ساخت نیروگاه های اتمی و سایر کاربردهای صلح آمیز گردیدند که بدون در دست داشتن این اطلاعات قادر به انجام چنین مهمی نمیبودند.  

    ما امروزه، در بهترین حالت، مصرف کننده نتایج کارهای دانشمندان سایر کشورها هستیم.  البته محققین ما نیز بیکار ننشسته و به انتشار کارهای خود میپردازند که paper نام دارد.  اما این کاغذ های علمی وقتی ارزش دارد که منبع الهام برای کاری جدید باشد یا تحولی در نگرش علمی ایجاد کند و یا سنگی سنگین را از پیش پا بردارد.  در سیستم آکادمیک ما، بیشترین ارزش این کاغذ های علمی برای ترفیع محققین میباشد.  علت اصلی این ناکامی، ذهنیت حاکم در تفکرات ما میباشد که معمولاً در شرق باعث عقب ماندگی همه جانبه شده و میشود.  اصلاً همین عبارت که مرتب میشنویم که " از قافله تمدن عقب مانده ایم و باید فکر چاره بود" خود نشان دهنده عمق فاجعه است.  یعنی چه؟  یعنی اصلاً نباید چنین بیانی ابراز شود و دارای چنین ذهنیتی نمی باید باشیم که به چنین بیانی منجر شود.  بیان این عبارت یعنی خود بخود قبول کرده ایم که یک قافله تمدنی هست که ما همواره در پی آن، تازه در بهترین حالت، پشت سرش دوان هستیم که بلکه روزی خود را به آن برسانیم.  پرسش این است که ما چرا نباید جلو باشیم و دیگران در پشت ما دوان ؟!  یا طور دیگر، چرا فرض نگیریم که شرق و غرب همه ناپدید هستند و قافله ای وجود ندارد، اصلاً وظیفه ما چیست؟  آیا راحت سرجای خود نشسته استراحت کنیم زیرا مسابقه ای وجود ندارد؟  چه محرکی باید وجود داشته باشد تا بطور طبیعی عاملی برای حرکت رو به جلو باشد.  پاسخ طلائی فقط یک چیز است و آن طرز نگرش ما به جهان است.  این طرز نگرش فلسفی یا ایدئولوژیک که قرنها با ماست همان اینرسی بزرگیست که ما را رها نکرده و نمیکند.  تا در این نگرش خود تجدید نظر نکرده و دست از این قبیل افکار که " این جهان مادی بی وفا و ناپایدارست و ارزش زیستن ندارد " برنداریم و برای بهبود حال خود و تنظیم روابط خود بر اساس خرد و اخلاق انسانی کاری نکنیم، در همچنان بر همان پاشنه خواهد چرخید.  گویا در جهان سوم، کلمات از بار معنائی خود تهی شده اند.  

  • مرتضی قریب
۱۵
ارديبهشت

حاشیه ای بر علوم فیزیکی

    امروز پیامی از یکی دوستان و دنبال کنندگان همیشگی این وبلاگ دریافت کردم که باعث خوشحالی من و انگیزه ای برای توضیحات بیشتر در ادامه مطالب پیشین شد.  ایشان دیدن فیلمی را توصیه کردند که مربوط به مرحوم آقای "بوید بوشمن" از دانشمندان مطرح فضائی بوده و در you tube گذاشته شده است.   در ادامه درخواست کردند که نظر خود را ارائه کنم.  متأسفانه دسترسی به سایت مزبور ممنوع شده و لذا مجبور به پیگیری نام ایشان از اینترنت شدم.  داستان مربوطه را خوانده و اینک آنچه به عقلم میرسد را خدمتتان ارائه میکنم.  باید همچنان به قول خود وفادار باشیم و مسائل را از دریچه عقلی و علمی نگاه کنیم.  در زیر سعی میکنیم بعنوان تمرینی از مطالب قبلی، ادعاهای مطرح شده در مصاحبه های ایشان را نقد علمی کنیم.

 مقدمه مصاحبه ای که ایشان داشتند با این توضیحات آغاز میشود:

Former Area 51 Scientist Boyd Bushman claimed that aliens and UFOs do exist. Before Bushman died in 2014, he spoke with Mark Q. Patterson an aerospace engineer about his wild and wonderful experiences. The scientist shared jaw-dropping stories about UFO encounters and much more! Read about Bushman’s claims about the extraterrestrial existence and find out if UFO’s exist?

   همانطور که گفته شد ایشان به موضوع بشقاب پرنده و دیدار آنها از کره زمین اعتقاد داشته و خود مستقیماً در این ماجراهای مهیج شریک بوده اند.  برای آنان که اولین بار است عبارت UFO را میشنوند باید گفت کوتاه شده عبارت "اجسام پرنده ناشناخته" است که ما اغب با عنوان بشقاب پرنده یاد میکنیم.  به یاد دارم در مقاله ای طولانی طی چند شماره در روزنامه اطلاعات حدود 25 سال پیش بطور اساسی موضوع را برای خوانندگان تشریح و آنان را از گمانه زنی های دور و دراز برحذر داشتم.  قابل ذکر است که نگارنده خود از دوران نوجوانی و جوانی از معتقدان به وجود بشقاب پرنده ها بوده و اینکه دولت های خارجی سعی در مخفی کردن حقایق آن دارند را واقعی میپنداشته است.  پس بطور طبیعی انتظار میرود که جوانان امروز نیز بطور غریزی به اینگونه موضوعات علاقمند بوده و در صدد دانستن چند و چون آن باشند، بویژه اگر دانشجوی علوم فیزیکی بوده و کنجکاو و پیگیر باشند.  بنابراین نگارنده این سطور خود زمانی از باورمندان به بشقاب پرنده و نه تنها این بلکه، اسرار جزیره برمودا و تمدنهای اسرار آمیز گذشته و ... بوده است.  حتی امروز نیز آرزو دارم که این ادعاها حقیقت داشته باشد چرا که باعث متنوع شدن و رنگین شدن زندگی خشک امروزی میگردد.  اما چه کنیم که پدیده ها باید  با معیارهای عقل و تجربه جور درآید والا در غیر اینصورت هر امری توسط هر فردی بیان شود باید محترم و مقدس شمرده شود.  اکنون به ادامه مطلب میپردازیم.

در مقاله ای در تأیید ادعاهای آقای بوشمن، خبرنگار حرف جالبی زده به این مضمون که پیرمردی در سالهای پایانی عمر چه انگیزه ای برای دروغگوئی میتواند داشته باشد.  که البته حرفیست منطقی و ما را متمایل به پذیرش گفته های ایشان میکند.  البته این را هم داشته باشید که سعدی سرد و گرم چشیده روزگار در یکی از فراز های خود فرموده اند: "اگر راست میخواهی از من شنو / جهاندیده بسیار گوید دروغ"!  ولی از دانشمندان دروغ امریست بعید و نادر.  دروغ نمیگویند اما گاهی همه حقیقت را نمیگویند.  ایشان در مصاحبه ای که داشتند در مورد محل کارشان موسوم به Area 51 چنین اظهاراتی بیان داشته اند که بسیار عجیب مینماید:

 19 members of his crew died in the process of trying to reverse-engineer alien ET (extraterrestrial) technology for the military. He added that aliens themselves have worked on the military base, sometimes dying inside Area 51.

 این بدین معناست که همکاران وی به وسایلی که فرا زمینیان با خود به زمین آورده بودند دسترسی داشتند و در تلاش برای ساخت مشابه آن از طریق مهندسی معکوس 19 نفر از آنان بطور غیر منتظره ای مردند و جالب اینکه این فرازمینی ها هم خودشان آنجا با اینان همکاری داشته اند.  بعقیده ایشان، فرازمینی ها از جائی بفاصله 68000 سال نوری از ما به دیدار زمین آمده اند و طی این فاصله عظیم فقط 45 دقیقه بیشتر طول نکشیده.  اضافه میکند که سفاین آنها از نیروی ضد جاذبه استفاده میکند که بسیار نیرومند است.  این توضیحات با این درجه از جزئیات بسیار مشکوک مینماید و بویژه اینکه اینهمه مدت این وقایع محرمانه نگاهداشته شده است.  شاید اگر این وقایع در روسیه اتفاق میافتاد به مخفی نگاهداشته شدن آنها میشد باور داشت زیرا سیستم روسیه در این مسائل مجرب است.  اما این وقایع در آمریکائی اتفاق افتاده که مسائل خصوصی رئیس جمهورش بسختی از چشم خبرنگاران و عموم مخفی میماند!  اما همه اینها که گفتیم هیچکدام دلیلی بر رد اظهارات این جناب آقای بوشمن نمیتواند باشد بلکه در بهترین حالت قرینه ای بیش نیست.  میدانیم که "قرینه" شبیه دلیل است اما با قاطعیت کمتر.  اما تعداد زیاد قرائن کار را برای جا انداختن مطالب کذب بسیار سخت  میکند.  اما جالبترین بخش گفته های ایشان که میتواند دلیل محکمی برای رد کردن آن ارائه داد بشرح زیر است که عیناً از متن مصاحبه میآوریم:

Bushman maintained that from time to time, he was given UFO parts to examine in his lab at Lockheed Martin. Some of them exhibited strong anti-gravitational properties while others seemed to offer unlimited amounts of electricity. In one case, he remembers scientists using just a small piece of an unknown crystal to power a fully-equipped lab for six months.

   ایشان میفرمایند که گهگاه قطعاتی از "یوفو" به آزمایشگاه ایشان جهت بررسی فرستاده میشد که خواص ضد جاذبه قوی داشته و برخی قطعات دیگر منبع بی پایانی از برق بوده است.  اما ما استدلال میکنیم که اگر قطعه ای خاصیت ضد جاذبه داشته باشد در دست ما نمیماند و پرواز کرده از کره زمین دور میشود؛ حتی اگر در یک بسته بندی عادی حبس شده باشد.  این نمونه ای از "استدلال قیاسی" است که در کلاس شفاهاً توضیح داده بودیم.  یعنی نتیجه گیری از معرفت های گذشته مان بر مبنای عقل.  اما مهمترین بخش پاراگراف فوق، جمله آخر است که رنگی کرده ایم.  میگوید که در یکی از این بررسی ها کریستال کوچکی از یک ماده ناشناخته به آنها داده شده بود که  برق مورد نیاز یک آزمایشگاه کامل با تمام تجهیزات آنرا برای مدت 6 ماه تأمین کرد.  بیائیم اینجا کمی حساب و کتاب کنیم و معنای آنرا درک کنیم.

    هر ماه 30 روز است و لذا 6 ماه حدوداً میشود 200 روز.  اگر این آزمایشگاه، آزمایشگاه معظمی باشد، توان مصرفی آنرا میتوان حدود 1 مگاوات فرض کرد.  لذا میزان انرژی مصرف شده در پایان 6 ماه حدود 200 مگاوات-روز برآورد میشود.  یادآوری میکنیم که مگاوات-روز مثل کیلووات ساعت واحد انرژی است.  بیشترین انرژی رها شده در فعل و انفعالات شیمیائی حدود چند الکترون ولت به ازای یک اتم میباشد.  از سوی دیگر، قبلاً از اصلی نام بردیم بنام "اصل یکنواختی طبیعت" یعنی این واکنش های شیمیائی، نه در 68000 سال نوری بلکه در انتهای جهان هم همین انرژی را میدهد.  اما اگر بر این منوال حساب انرژی را ادامه دهیم چیزی دستمان را نمیگیرد.  بنابراین بهتر است سراغ قوی ترین واکنش یعنی فعل و انفعالات هسته ای برویم که در شرایط مساوی میلیون برابر قوی تر است.  اگر فرض کنیم از ایزوتوپ اورانیوم-235 خالص استفاده کرده باشیم و تک تک هسته های آن شکافته شده باشد برای برآورده کردن انرژی مصرفی آزمایشگاه به دستکم 200 گرم از این ایزوتوپ نیازمندیم.  یادآور میشود که شکافت کامل 1 گرم اورانیوم-235 حدود 1 مگاوات روز گرما میدهد.  میدانیم که گرما باید به برق تبدیل شود که البته راندمان پائینی دارد.  حال اگر فرض کنیم با سحر و جادو کل گرما به برق تبدیل شده باشد کریستال کذائی دستکم 200 گرم جرم خواهد داشت.  مشکلات بسیار دیگری هم هست که این کار را نشدنی میکند از قبیل اینکه: اولاً فعل و انفعال شکافت هسته ای به چشمه نوترونی علیحده نیازمند است.  دوم اینکه جرم بحرانی برای شروع واکنش بسیار بیشتر از 200 گرم است.  سوم اینکه به سیستم های کنترلی نیازمندیم که با یک کریستال کوچک در تناقض است.  چهارم و مهمتر از همه اینکه پاره های شکافت تولید شده آنچنان تشعشعات مرگباری تولید میکند که بدون استفاده از حفاظ های حجیم و وزین ناممکنست.  هرکدام از اینها خود بتنهائی بر ناممکن بودن این سرگذشت  دلالت میکند.   اما هنوز یک راه دررو ممکنست وجود داشته باشد.  و آن اینکه متوسل شویم به آخرین حربه و بگوئیم که تباهی ماده و ضد ماده صورت میگیرد.  البته بصورت تئوری انرژی مورد نظر ما تأمین میشود ولی در انتهای کار دیگر خبری از کریستال جادوئی نخواهد بود!  هرکار بکنیم مطلب جور در نمیآید.  اصل یکنواختی طبیعت مانع از اینست که ادعا کنیم آنها دانشی ماوراء دانش این جهانی دارتد.  ماده در سرتاسر جهان همین شکل است.  همانطور که قبلاً دیدید همین روش نقادانه را برای داستان حمام شیخ بهائی بکار بردیم و نتیجه گرفتیم که احتمالاً جناب شیخ با آب قلیل و ولرم شستشو میکرده اند.  

   نتیجه اخلاقی این بررسی چنین است که دانشجویان عزیز با همین سطح از دانش قادرند که مسائلی  که به سمع و نظرشان میرسد را نقد علمی کرده و اطرافیان را روشن نمایند.  از کمی حساب و کتاب باکی نداشته باشید.

 

بعد التحریر

   خوشبختانه با تسهیلاتی که دوستان فراهم کردند، موفق به دیدن اصل مصاحبه شده و اکنون دریافت خود را مینویسم.  ضمناً پیشنهاد میکنم دیگران نیز آنرا ببینند و نظر بدهند.  این میتواند تمرین خوبی برای آنچه آموخته اید باشد.  رویهمرفته این ویدئو مرا متقاعد نکرد، هرچند ممکنست همه ادعاها درست باشد ولی هیچیک قانع کننده نیست بدلایل زیر؛

1- یکنفر شکاک، کل ماجرا را زیر سوأل میبرد.  شاید میخواهند شما را به اصطلاح سر کار بگذارند و ببینند چگونه واکنش نشان میدهید.  همیشه از این اتفاقات بوده و خواهد بود.

2- اما راوی داستان پیرمرد دوست داشتنی و شریفی است که چنین وصله ای باو نمی چسبد.

3- بدون آنکه بخواهیم اصالت مصاحبه را زیر سوأل بریم، اما لزوماً شرح ماجرا از زبان یک آدم راستگو بمنزله حقیقت ماجرا نیست.  این بدان میماند که نوری را در آسمان دیده یاشم و روز بعد بشما بگویم یک بشقاب پرنده دیده ام!  صدق این مدعا فقط حرف نیست.  یا آنچه که به سراب معروفست و فرد آنرا در بیابان میبیند و خیال میکند آب است.  ما باید حساب "خیال" را از "معرفت" حقیقی جدا کنیم.  

4- راوی داستان، چیزهائی میگوید که در بافت یکپارچه ای که فیزیک را تشکیل میدهد نمیگنجد و در بالا به تفصیل آنها را نقد کردیم و بخش مهم غیر قابل باور بودن داستان را تشکیل میدهد.  همواره حساب و کتاب حرف آخر را میزند.

5- عکس فرازمینی (ET) را نشان دادند که بسیار مشابه آن فیلم کذائی هالیوودی است.  باور نمیکنیم.

6- عکس آسمان بالای کوه را دیدیم و چند لکه نورانی دلیل بر هیچ چیزی نیست.  تا از نزدیک چیزی را نبینیم و بطرق مختلف آنرا بازبینی و بازرسی نکنیم نمیتوان اظهار نظری کرد.

7- عکسهائی از مواد متعلق به یوفو نشان داده شد که هیچ معنی خاصی ندارد.  هر چیزی میتواند باشد.

8- از موادی صحبت شد و نشان دادند با خاصیت "ضد جاذبه".  با یک عکس چطور باور کنیم؟

9- عکس های متعددی بعنوان "مدرک" از یوفو حین نشست و پرواز نشان داده شد که بسیار تار و مبهم بوده و گاهی بصورت یک بیضی نورانی که هیچکدام قابل اعتنا نیست.  حتی میتواند یک اسباب بازی کودکانه باشد.

10- مهمترین چیزی که با دیدن این ویدئو باید به ذهن هر آدم معمولی، نمیگوئیم شکاک، خطور کند اینست که با وجود اینهمه عکس بعنوان مدرک چگونه است که یک فیلم از نشست و برخاست یوفو یا مصاحبه با آنها و یا مراسم مردن آنها و چه و چه گرفته نشده است؟  دستکم خاصیت ضد جاذبه را در فیلم بهتر باور میکردیم.  گو اینکه در فیلم نیز امکان تروکاژ های خاص خود هست و در شعبده بازی ها فرد را معلق در هوا میبینیم.  ولی چرا یک فیلم واضح نداریم؟  عکس ها هیچکدام، جز عروسک های ET، واضح و دقیق نیست!  آیا آن زمان امکان فیلم برداری نبوده؟!

11- از آن 19 نفری که حین مهندسی معکوس مردند چرا یک نفر از بستگان آنها اعتراضی نکرد؟ ایا آنجا هم قوه قضائیه و لباس شخصی ها ذی مدخلند؟

12- همه اینها را گفتیم، اما ابداً بدان معنا نیست که وجود هوش یا موجود فرازمینی را منکر باشیم.  نظر به تعداد بیشمار ستارگان و اینکه برخی ممکنست دارای منظومه ای از سیارات باشند؛ این احتمال هست که روی بعضی از آنها نوعی حیات پا گرفته باشد.  گو اینکه احتمال تماس تمدن پیشرفته ای از این دست با ما بسیار اندک است.

13- برداشت من اینست که کسی که در حد ایمان به موضوع خاصی علاقمند شود دیگر از او انتظار رفتار معقول نمیتوان داشت.  او مانند عاشقی است که عقل در ردیف آخر است.  این پیرمرد محترم و دوست داشتنی، گویا در اواخر عمر به مسائل یاستانشناسی کیهانی علاقمند میشود و دیدن بناهای عظیم باستانی او را مجذوب کرده متقاعد میسازد که باید کار فرازمینی ها باشد.  پس ممکنست تمدن آنها هنوز هم در نوعی رفت و آمد با ما باشند.  امروزه کانون های متعددی در اروپا و آمریکا به این امر باورمندند و حتی دانشمندان معروفی نیز از اعضاء آنند.  هیچ اشکالی هم ندارد اما... با یک امای بزرگ!!!

اما دوستان! ما تحت هیچ شرایطی، هیچگاه نباید عقل خودمان را دست کس دیگری بدهیم.  هرگز!

  • مرتضی قریب