فیزیک و انرژی

مطالب در رابطه با فیزیک، انرژی، فلسفه علم، و مسائل مرتبط می باشد. برای راحتی مطالعه از تابلت یا PC استفاده شود

فیزیک و انرژی

مطالب در رابطه با فیزیک، انرژی، فلسفه علم، و مسائل مرتبط می باشد. برای راحتی مطالعه از تابلت یا PC استفاده شود

محلی برای نقد و گفتگوی علمی در خصوص مسائل مبتلابه با تکیه بر کاربرد آموخته های کلاسیک در تبیین و تشریح این مسائل. در این رابطه خواننده تشویق میشود که از دریچه دیگری به مسائل پیرامونی نگریسته و آنچه را میبیند و میشنود را به بوته نقد و آزمایش گذارد.

بایگانی
آخرین مطالب

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مطلق گرائی» ثبت شده است

۲۰
دی

مطلق اندیشی

    در فردای عاری از استبداد کشور، یکی از اولویت های نخبگان، پیراستن فرهنگ جامعه از خرافات و آموزه های غلط است.  آموزه هایی که همچون رسوبات، لایه لایه مغز های جامعه را خسته و فرسوده کرده است.  البته این مهم از مدتها پیشتر آغاز شده منتها زیر سایه استبداد ایدئولوژیک افتان و خیزان پیش میرود.  باید بدون خجالت و بدون رودربایستی آنچه را باعث ضعف و زبونی شده جمع آوری کرده به دور ریخت.  اکنون به برخی بطور مجمل میپردازیم.

منشاء بُت: در مطالب پیشین اشاره کرده بودیم که موضوع بت پرستی آن نبوده که مردم سنگ و چوب را بعنوان خالق جهان پرستش میکرده اند چه این از لحاظ عقلی پذیرفتنی نیست.  حتی موضوع پرستش را هم زیر سوأل بردیم.  منتها اینها همه بر مبنای اصول عقلی و بدون منبع ذکر شد.  اخیراً حین مطالعه کتابهای قانونی ثانی ( کتبی که رسماً در عهدین جدید و قدیم نیامده اما کلیسای کاتولیک و برخی نحله های یهودیت آنها را اصیل میشمارند) در بخش حکمت سلیمان تأییدی بر گفته های قبلی پیداکردیم.  بطور خلاصه منشاء آنرا احترام به درگذشتگان و پادشاهان نامی میداند.  میگوید "پدری که عزایی زودرس، از پایش انداخته بود، تمثالی از فرزند خویش را که زود از دست رفته بود، بساخت.  و او را که دیروز انسانی مرده بیش نبود، این زمان چونان خدا گرامی داشت، و رازها و آیینهایی از برای بستگان خویش مرسوم داشت.  پس آنگاه با گذر زمان، رسم کفرآمیز استوار گشت و چون شریعت به جای آورده شد. .."  و درباره تقدیس پادشاهان " هیئت آنها را آن گونه که از دور دیده میشدند بازنمودند، و تمثالی نمایان از پادشاهی که تکریمش میکردند، بساختند؛ بدین سان، بسبب این علاقه، انسانی غایب را آنچنان تملق میگفتند که گویی حاضر است.  حتی کسانی که او را نمیشناختند، به سبب جاه طلبی صنعتگر، به نشر پرستش او کشیده شدند، چه صنعتگر که بی گمان مایل بود خوشایند پادشاه افتد، میکوشید تا هنرش زیباتر از طبیعت بنماید، و مردمان چون جلب افسون ساخته او میشدند، آن که را پیشتر چون آدمی تکریم میکردند، زان پس چونان معبود شمردند.  و این گونه دامگهی از برای زندگی پدید آمد: آدمیانی که اسیر تیره روزی یا سلطه بودند، نام بی انباز را بر سنگها و تکه چوبها مینهادند."  عجبا نیک که بنگرید عده ای جاهل، فردی قسی القلب، و نه پادشاهی عادل، را امروزه بر منصب خدایی نشانده اند!  تصویرش چون بت بر سردر کوی و برزن دامگه تیره روزان گشته است!

فرعون: این نیز محل فریب شده است.  او را نماد ستمگری قلمداد کرده اند اما نیک که به گفتگوی او و موسی بنگرید میبینید که حرفهای موسی را بعنوان نماینده دشمن با صبر و تحمل بدون آنکه به وی آسیبی رساند گوش میدهد و در آخر بنظر میرسد که اوست که مظلوم واقع شده است.  عجبا که مستبدِ زنده، رقیب خود را به فرعون تشبیه میکند حال آنکه او نه تنها به مردم خود نیز گوش نمیدهد بلکه فرمان کشتار آنانرا صادر کرده است!  عجیب نیست؟

انسانیت: تاکنون هرگاه از کار خیر صحبت میشد میگفتیم "انسانی"، یعنی منسوب به انسان.  زیرا از گذشته های دور تاکنون انسان فقط نوع خودش را میشناخت و خود را مرکز عالم میپنداشت.  اما مدتیست وضع فرق کرده و در عمل، از طریق فیلمهای مستند، میبینیم که رفتار حیوانات بمراتب "انسانی" تر از ماست و باید با خانه تکانی در این مورد نیز تجدید نظر کنیم.  از آنسو، صفات رذیلانه را هم به حیوان زبان بسته منسوب کرده ایم و حالا میفهمیم که قضاوت پیشینیان چقدر جاهلانه بوده است.  در این مورد پیشتر بحث کرده ایم (1403/10/13) و فقط کافیست یک مورد فیلمی از سیل اخیر در جاوه اندونزی که در صفحات مجازی است را خواننده دیده و خود داوری کند.  فیل، ببری را از میان سیلاب بر پشت گرفته نجات میدهد!

تخریبگر: مردم عاصی شده از حجم بالای ستم و تبعیض برای جلب توجه مستبد به شنیدن فریاد دادخواهی، چند سطل زباله را آتش زده اند.  اما مستبد گوش شنوا نداشته در عوض، آنها را تخریبگر و اغتشاشگر خطاب میکند.  گاهی هم چند نهاد نظام و یک اتوموبیل دولتی علاوه بر سطل آشغال آتش زده شده است.  ببینیم تخریبگر واقعی کیست؟  این مردم؟ که هرچند اگر نمیکردند بهتر میبود ولی در نهایت مال خودشان را آتش زدند!  یا نظام که میلیاردها دلار مال مردم را به آتش کشیده؟  بدتر از بد تخریبی که مستبد به آب و خاک کشور وارد کرده که با هیچ پولی جبران پذیر نیست.  اما تخریبگر واقعی در گوشه امن نشسته دستور میدهد مردمی را که چند سطل زباله آتش زده اند به رگبار گلوله ببندند.  انصافاً کدام تخریبگر است؟

نوکری بیگانه: این نیز از واژگان تحریف شده ایست که واضحاً برازنده مستبد است که او میگوید مردم کوچه و بازار برای "بیگانه" کار میکنند!  حساب کاربری او برقرار است اما اینترنت مردم قطع است!  انصافاً نوکر کیست؟

ویترین: فرهنگ شیعه ابتکاری بخرج داده بنام ویترین برای نمایش به دیگران که سخنان خوب را در آن چیده است.  اما رفتاری که دارد برخلاف محتویات ویترین است!  مثلاً این شعر "بنی آدم اعضای.." سعدی که اتفاقاً بر سردر سازمان ملل نیز حک است ولی در عمل اگر عضوی از آنسوی دنیا بخواهد کمکی به اعضای به درد آمده اینسو کند فوراً صدای دشمن دشمن مستبد به آسمان میرود.  اگر هواپیمای مسافری را به عمد سرنگون میسازد ولی اشعار انسانی همچنان در ویترین باقیست.  برای یک مستبد ایدئولوژیک انسانیت جائی جز در ویترین ندارد که برای گروگان گرفتن جسد مردم بیگناه به بیمارستانها حمله کند و خانواده سوگواران را هم عذاب دهد.  حتی در اماکن متبرکه خودش بنام فرقه های رقیب بمب گذاری کرده و میکند تا آنها را بدنام و خودش را مظلوم جلوه دهد.  انصافاً منسوب کردن او به فرعون آیا جفای بزرگی در حق فرعون نیست؟!

خلاصه آنکه، مجموعه آنچه تحت عنوان آموزه های دینی فرهنگی طی قرون متمادی بر افکار حکومت کرده نتیجه ای که به بار آورده چیزی نیست جز هموار کردن جاده برای استمرار حاکمیت خرافات در وجدان عمومی.  به مصداق آنکه در هر واقعه بد ممکن است فرصت های جدید برای رستگاری وجود داشته باشد، مردم از هر صنف و مرام طی این مدت نزدیک به نیم قرن نه با درس و مشق و تئوری بلکه با تمام وجود خباثت نظام موجود را تجربه کرده و مدتهاست در صدد رهایی هستند.  منتها باید توجه داد چنانچه قبل و بعد رهایی، زیربنای فکری نظام با منطق و استدلال تشریح نشود هرگونه کامیابی ممکنست دولت مستعجل باشد.  دوای آن تفکر مستدل و پرهیز از مطلق اندیشی و انتخاب نخبگان در فردای آزادی است.

  • مرتضی قریب
۰۴
آذر

مطلق گرائی

    مطلق گرائی بعنی شیوه تفکری که موضوعات و ایده ها را بصورت مطلق فرض کرده و برای آنها جای جرح و تعدیل باز نگذارد.  امروزه این شیوه فکری همراه با موهومات دست در دست هم بلای جان ملت هاست.  دوای آن خردگرائی و دور ریختن خرافات است.  خرافات اگر منحصر به داستانهای جن و پری باشد، باری، قابل تحمل است اما اگر با حیات و ممات ملتی درگیر باشد دیگر جای تأمل و بی اعتنایی نیست.  بجای شرح بیشتر، بهتر است به برخی از مصادیق آن در زیر اشاره شود:

عقل انسانی: رسم است که عقل انسان را در مراتب آفرینش بطور مطلق در مرحله اعلی و مافوق سایر عقول میدانند.  نتیجه عملی آن اینست که جان انسان بالاتر از جان حیوان است.  اما واقعاً چرا جان انسان باید بالاتر از جان حیوان باشد؟  پاسخ میدهند چون انسان فکر دارد ولی حیوان ندارد.  اما مگر علم ثایت نکرده که حیوانات نیز به درجات صاحب عقل و هوشند و حتی گاهی احساس آنها فراتر از احساس انسان است؟  رفتار دلفین ها نشان از هوش و تعلیم پذیری آنهاست.  کلاغ ها نیز، نسبت به مغز کوچکشان، بدون تعلیم نیز بسیار باهوشند.  پاسخ میدهند بالاخره هرچه باشد عقل ما بالاتر از عقل همه آنهاست.  اکنون با پذیرش این حقیقت که عقلانیت طیفی گسترده دارد، فرض محال نیست تصور کنیم عقلی بمراتب عالی تر از ما وجود داشته باشد که نسبت او به ما مثل نسبت ما، بلا نسبت، به درازگوش باشد.  آیا به این نوعِ برتر حق میدهید از ما سواری بگیرد یا هر وقت خواست بکشد و بخورد؟  و در خدمت خویش استثمارمان کند؟  شاید روی زمین، ما اشرف مخلوقات باشیم ولی غیر قابل تصور نیست که نوع ابَرهوشمندی از سیاره دیگری نازل شود که انسان در برابرش به مثابه شامپانزه باشد.  آیا حق دارد ما را بی عقل بداند و مستحق نوکری؟  شاید او با نوع انسان همان رفتاری را بکند که صادق چوبک در داستان "عنتری که لوطی اش مرده بود" نوشته بود.  اگر نمی پسندید، پس باید در رفتار با حیوانات تجدید نظر کرد قبل از آنی که واقعاً چنین اتفاقی رخ دهد و انسان تاوان اعمالش را پس دهد.

مرکزیت: قابل تصور است که هرکس میتواند ادعا کند آنجائی که زندگی میکند مرکز دنیاست و کاملاً هم حق داشته باشد!  هرچه باشد روی سطح کُره همه نقاط آن متشابهاً میتواند مهمترین نقطه و مرکز توجه باشد و البته هیچکدام هم نباشد.  همچنین است عقاید مابعدالطبیعی که مرتبط با تجربه نیستند و همگی به یکسان میتوانند درست یا نادرست باشند.  تفاوت از کجا ظاهر میشود؟  از آنجا که یکی ادعای برتری مطلق بر سایرین را داشته و بخاطر اثبات آن حاضر به نابود کردن سایر مکاتب باشد.  در اینجا، مکتب مزبور از سلک سایرین جدا شده به سطل بازیافتی ها سقوط میکند.  در ساحت اندیشه، هیچ اندیشه ای حقیقت مطلق نیست و آنجا که یکی چنین ادعائی کند باید مطمئن بود که اتفاقاً خودش باطل است.  منشاء مفاسد آنجاست که زیدی بگوید اعتقاد من برترین است و دیگران فروتر که بر مبنای آن خود را محق به تحقیر و پاکسازی سایر عقاید بداند.  

خوب و بد:  خوب و بد ابتکار ماست برای استمرار نظم در جامعه.  خوبِ مطلق وجود ندارد.  مثلاً آدم ها خوب و بد دارند و داخل بدها هم طیف هست و بدِ مطلق وجود ندارد.  هر آدمی، بالقوه درجاتی از خوبی و بدی در سرشت اوست.  منتها آدمی که در استخدام نظامی شرور و تبهکار باشد، آن بخشِ بد وی تشدید شده چه بسا او نیز فاسد و تبهکار شود.  متشابهاً با تغییر نظام و روی کار آمدن سیستمی درستکار، همان شخص میتواند در جهت راست و درست تغییر رویه دهد.  یعنی هر نظامی میتواند آدمها را شبیه خودش سازد.  نظام به مثابه یک آمپلی فایر، خوب و بد افراد را همرنگ خودش تشدید خواهد کرد. لذا  در یک جامعه فاسد، افراد بخودی خود گناهکار نیستند بلکه نظام فاسد است که آنها را بسمت فساد سوق میدهد.  در چنین محیطی اگر فرشتگان آسمان نیز فرود آمده قصد کمک داشته باشند اثری جز اینکه خود فاسد شوند ندارد.  و چه کسی نظام را فاسد کرده؟  معمولاً ایدئولوژی مطلق گرا!  طالبان در کشور همسایه نمونه بارز آن است که در حالیکه اعضای آن بالفطره بد نیستند و دروغ نمیگویند اما چیزی مغزهای آنان را در جهت منفی تغییر کلی داده است.

درست و نادرست: تشخیص درست از نادرست اغلب مشکل است اما آنچه ساده تر است تشخیص تضاد است که خود نشانه ای از نادرستی چیزی است که درش تضاد پیدا شده.  در قدیم سوفسطائیان بودند که در نان به نرخ روز خوردن مشهور بودند علیرغم آنکه حکمای دانا نیز در بین آنان بوده که کمی در حقشان کم لطفی روا شده.  در عوض، امروز با طایفه ای سر و کار داریم که انبانی در دست دارند که هرگاه اقتضا کند قولی در تأیید فکر خود از آن بیرون میآورند.  لحظه ای بعد اگر ناچار باشند قولی دقیقاً متضاد با قبلی از انبان بیرون میکشند.  همچنین است بروز تضاد با اخلاق طبیعی و روح پاک انسانی که اگر ظاهر شود خود نشانه ای از بطلان است.  ایدئولوژی ها هریک کتابی یا بشکل مکتوب و یا مجازی دارند که میتوان آنرا اتفاقی گشوده و بخشی را خواند.  به محض آنکه مثلاً متنی مشاهده شد که در آن تجاوز به عنف به محبوسین و زندانیان بعنوان حکم اخلاقی تجویز شده باشد، همین یک نمونه کافیست که فوراً کتاب را بسته و از همین یک نمونه حکم به بطلان کلیت آن ایدئولوژی دهید.  هیوم، فیلسوف انگلیسی، بیانی تندتر و شاید صحیح تر در طریق شناخت دارد.  او میگوید " کتابی که نه شامل استدلالات تجریدی باشد از آن قسم که در ریاضی و هندسه است و نه گزاره های ناظر بر وقایع تجربی، آن کتاب را به آتش بسپار زیرا در خود هیچ ندارد جز سفسطه و پندار باطل".  با اینکه برای اثبات باطل بودن ایده ای که ادعای مطلق بودن و همه فن حریفی دارد، بدست دادن یک نمونه نادرست کفایت میکند اما برای اثبات درستی یک ایده، نمونه های بسیاری را باید مورد آزمون قرار داد تا شاید به سطحی از اطمینان دست یافت همانطور که پیشتر اشاره شده بود.

حواس پنجگانه: وقتی صحبت از حواس میشود، یاد حواس پنجگانه می افتیم.  در گذشته ها آنچه ما را با عالم خارج ربط میداد از طریق همین حواس بود که مهمترین و اصلی ترین آن عنصر بینائی است.  چه اینکه سایر مُدرکات دیگر را میتوان به دیداری تبدیل نمود.  این حواس البته دارای محدودیت بوده و هست.  اینکه تجربه گرائی شأنی نداشته و در عوض، عالم معقولات را بها میدادند از همین رو بوده است.  مهمترین دلیل محدودیت حواس از یونان باستان تا همین اواخر آزمایش سردی و گرمی بود که اگر از هوای بسیار سرد وارد اتاق معتدلی شوید میگوئید گرم است حال آنکه او که از هوای بسیار گرم وارد آنجا شود میگوید سرد است.  کدام واقعیت است؟  اتاق سرد است یا گرم؟  با این نتیجه گیری، بسیاری از فلاسفه از اینکه بتوانیم به حقایق اصیل دست یابیم اظهار یأس و نومیدی کرده روی به ایده آلیسم آوردند.  گفتند که ما بطور مطلق قادر به شناخت حقیقت جهان خارج نیستیم زیرا حواس ما راست نمیگویند.  اما امروز دماسنج داور نهائی است و بکمک حواس ما آمده و دمای اتاق را دقیق میدهد.  بعلاوه ما را از دما هائی بسیار سرد، در حد صفر مطلق، تا بسیار داغ مطلع میسازد.  نه تنها این، و بلکه بسیار مهمتر از این، دامنه بینائی ما از پنجره بسیار بسیار باریک مرئی به کل گستره الکترومغناطیس بسط یافته و ما را از آنچه در این حوزه خارج از دامنه بینائی ما در عالم محسوسات میگذرد مطلع میسازد.  علاوه بر همه اینها، دقت دستگاه های اندازه گیری نیز آنچنان زیاد شده که لطیف ترین حرکات قابل سنجش و درک انسانی است.  بعد از دهه ها سعی و خطا بالاخره دریافت و ثبت امواج گرانشی که بقول انیشتن محال بوده اخیراً میسر شده به توفیق انجامیده است.  این امواج بقدری لطیف است که برای درک و سنجش آن ثبت لرزش هائی در حد صدم قطر هسته اتم (حدود 1E-17 m ) باید اندازه گیری شود!  بنابراین، تکرار سخن گذشتگان حاکی از محدودیت و ضعف حواس ما دیگر جایگاهی ندارد.  اما هنوز این پرسش فلسفی باقیست که آیا ادراکات ما، چه مستقیم و چه غیرمستقیم، مرتبط با حقایق هست یا نه؟  اگر نه، باید پرسید پس چیست؟  

حداکثر ممکن: نداشتن سواد کافی باعث میشود عده ای فریب "حداکثر" را بخورند.  مثلاً شک نیست که کشاورزی پیشه ای محترم و مورد نیاز زندگیست.  اما یکی بگوید همه جا را بکارید و جای خالی نگذارید.  چه میشود؟ و اصلاً چه بشود؟  آب موردنیازش از کجا تأمین شود؟ آیا صرف میکند بقیمت خشکاندن رودها و دریاچه ها و نابودی مراتع و جنگل ها، آنطور که امروز کرده اند، کشاورزی را حداکثر کرد؟  گاهی میگویند برای رفع نیاز جمعیت لازمست.  در گذشته های دور، جمعیت زیاد مترادف آبادی و نیز قدرت جامعه بود، اما امروز چنین نیست و بلکه به ضد خود بدل شده.  اما بسبب تحجر فکری، هنوز عده ای مطلق گرا در گذشته ها سیر میکنند و نمیدانند که در دنیای واقعی برای هر چیزی محدودیت هائی وجود دارد.  در شرایط پایدار، جمعیت یک کشور در نهایت، باید باندازه کسری از منابع طبیعی باشد و حتی هیچگاه به نقطه سر بسری هم نرسد چه رسد تجاوز از آن که امروز به آن مبتلا ایم.  مُخبّط دیگری در آمریکای جنوبی به پاک تراشی ریه زمین یعنی جنگلهای آمازون پرداخته تا بقول خودش تولید گاو را به حداکثر ممکن رسانده دنیا را غرق در گوشت گاو کند.  چه بسا برای پیشرفت اقتصادی حداکثری، هرچه بیشتر به مصرف سوخت های فسیلی ادامه دهیم تا نه تنها جوّ زمین را وارد پروسه ای برگشت ناپذیر سازیم، بلکه آینده نسل های آتی را هم هزینه ظاهر سازی های خود کنیم.  

اعداد مقدس: از دید یک مطلق گرا، اعداد مقدسند.  بگذریم از اینکه اصلاً منشاء ریاضی را برخی متافیزیکی دانسته متأثر از تجربه نمیدانند.  از گذشته های دور به هر یک از حروف الفبا عددی وابسته کرده بودند که "علم جفر" را ساختند تا آنجا که حتی پایان دنیا را از روی آن پیشگوئی میکردند که طبعاً همه غلط بود.  اما بحث بر سر تقدس اعداد است.  عدد 12 از کجا پیدا شده؟  محتملترین ریشه آن ناشی از وجود 12 ماه سال است.  بطور تقریب، در هر گردش سالانه فصول، 12 دوره 30 روزه شکل های مختلف ماه تکرار میشود.  بیجا نیست که به یک دوره سی روزه یک "ماه" گفته میشود.  باری، این عدد 12 منشاء بروج دوازده گانه شد که هرماه، قمر زمین به محاذات یکی از این صور فلکی در آسمان است.  بگذریم از اینکه این بروج 12 گانه خود منشاء طالع بینی و امثال آن شد.  اسباط 12 گانه یهود احتمالاً متأثر از گذشته همین عدد 12 است و همچنین است امامان 12 گانه و سایر 12 ها مثل دوجین و تقسیم شبانروز به دو دوره 12 ساعته و امثال آن که در فرهنگ ها راه یافته است.  عدد 7 از کجا آمد؟  دورترین ریشه آن به "افلاک سبعه" باز میگردد که از گذشته های بسیار دور، مشاهده مستمر آسمان شب وجود 7 جسم آسمانی متحرک در میان ستارگان ثابت را محرز کرده بود.  اینها هریک روی کره ای بلورین موسوم به "فلک" در چرخش بدور زمین بوده اند بقرار زیر: ماه، تیر، ناهید، خورشید، بهرام، برجیس، کیوان.  البته بعدها در دوران متافیزیک، کرسی و عرش (فلک الافلاک) را هم اضافه کردند و تعداد را به 9 افزایش دادند که البته کاریست متأخر.  بنظر میرسد بابلیان که ید طولائی در ستاره شناسی داشتند 7 روز هفته را از آن اقتباس کردند که به سایر اقوام سامی، از جمله، قوم یهود، اشاعه پیدا کرده و آنها صفت قدسی بدان بخشیدند.  از جمله، 6 روز آفرینش و روز هفتم که خدا استراحت کرد.  تاکنون روز هفتم، سبت یا شاباط، برای ایشان اهمیت ویژه در استراحت دارد که فرهنگ های دیگر یک روز پس یا پیش آنرا اقتباس کرده اند.  از اقبال خوش، هر ماه تقریباً مضربی از 4 هفته است که شاید تصادفاً با 4 عنصر قدما سنخیت دارد (ای که نتیجه چهار و هفتی/ وز هفت و چهار دائم اندر تفتی..).  ایرانیان کهن، همان 30 روزه ماه را ملاک قرار داده و هر روز آنرا نامی نیکو نهادند.  بهرحال اهمیت یا تقدس عدد 7 به همه جا سرایت کرد مثل 7 شهر عشق، 7 خوان رستم، 7 نت موسیقی، طبقات 7 گانه در بهشت و جهنم، 7 دور طواف خانه خدا و بسیاری دیگر که بعدها مورد استناد قرار گرفت.  نمونه این علاقه به عدد و مطلق گرائی در تقدس را در امور علمی نیز میبینیم.  یک نمونه جالب آن کشف قوانین حرکت سیارات بدور خورشید توسط کپلر است.  اما او پیش از این دستاورد مدتها با 5 حجم منتظم افلاطونی دست و پنجه نرم کرده شدیداً اعتقاد داشت که آنها رابطه ای با سیارات پنجگانه دارند.  یادمان باشد که این، 5 عنصر را هم تداعی میکند که ارسطو اثیر را هم به 4 تای قبلی افزود.  این رازوری شدید تا آنجا ادامه یافت که مدلی مکانیکی ساخت که افلاک پنجگانه (تیر، ناهید، بهرام، برجیس، کیوان) را با این احجام تطبیق داده و تصادفاً فواصل نسبی را هم بطور تقریبی استخراج کرد.  اما او در تطبیق مواضع سیارات با مدارات دایروی بطلمیوسی توفیقی نیافت مگر وقتی که به رصدخانه تیکوبراهه پای گذاشت و نتایج دقیق رصد ها چشمان وی را باز کرده بالاخره بالاجبار به شکل صحیح مدارات که بیضی است اقرار کرده و متعاقباً سایر قوانین را کشف کرد.  حدود 2000 سال دایره شکل مقدسی در افکار بود که کسی جرأت بیان خلاف آن را نداشت.  این مثال نشان میدهد مادام که با تصورات خام دست و پنجه نرم میکنید و مقید به مطلق ها هستید راه بجائی نخواهید برد مگر آنکه چشم را بر روی حقایق تجربی گشوده و باتکا حقایق پیش روید.  

چه کسی برای چه کسی: گاهی در میان مطلق ها این ادعا هم پیدا میشود که "وجود مردم برای حفظ نظام سیاسی است".  حال آنکه اکثریت فلاسفه را عقیده بر خلاف آنست یعنی نظام، هر نوعی که باشد، هست تا مردم را خدمت کند و نه اینکه مردم در خدمت نظام باشند.  در تفکر مطلق گرا، مردم فقط اجزاء و پیچ و مهره هائی هستند تا ماشین نظام برپا باشد و کار خودش را بکند.  مثلاً چه کار کند؟  در رویه های استبدادی، اولاً راندمان این ماشین بسیار پائین است.  ورودی زیادی میبلعد اما خروجی کمی دارد.  ثانیاً حتی این مختصر هم نصیب مستبد و حلقه نزدیکان او میشود. اصل داستان فقط پول و قدرت است و باقی فقط حرف.  اگر جنگی درگیرد، مستبد مادران را جمع کرده در سخنرانی میگوید "همه ما بالاخره یک روز میمیریم و چه بهتر که برای نظام بمیریم".  او با این مغلطه مادران را تشویق میکند که پسران خود را راهی جنگی بیحاصل که در سرزمین همسایه برپا کرده بکنند.  اما کسی از آنها جرأت نمیکند از او بپرسد اگر از مرگ نباید ترسید، پس اینهمه محافظین رنگارنگ خودت برای چیست؟  که اگر جرأت میکرد طبعاً مستبدی وجود نمیداشت.  تفکر مطلق گرا، چنان تقدسی به نظام داده توگوئی زندگی همه فدای استمرار نظام باد!  برای اینکه قاطبه مردم سرباز نظام باشند یا حکم پیچ و مهره را داشته باشند نیاز به یک تئوری است که این وضعیت را توجیه کرده و ضمناً مردم نیز پذیرا باشند.  برای این منظور به ابزار تبلیغ و تحمیق نیاز است که آن همانا ایدئولوژی است.  اما اینکه اثرش ابدالدهر باشد یا نه، بستگی به میزان شناخت دارد.  شناختی که طبعاً با منافع نظام منافات داشته و او تمام سعی خود را خواهد کرد تا همه  راه های آگاهی بخشی را مسدود سازد. 

خلاصه آنکه، گام نخست برای رهایی، شکستن "مطلق" هاست.  مادام که مطلق ها در محدوده فکر و فلسفه باشد، باکی نیست و آزاری نمیرساند.  اما به محض ورود در سیاست و رفتار اجتماعی، گرفتاری آغاز میشود.  حاکمیت های استبدادی معمولاً از وجود مطلق گرائی استقبال میکنند زیرا آنها را در رسیدن به اهداف خود یاری میرساند.  در شرح مختصری که گذشت با مواردی از این دست آشنا شدیم.  کمترین زیان مطلق گرائی همانا جمود فکر و بازداشتن فرد و جامعه از بالندگی است.  

  • مرتضی قریب