فیزیک و انرژی

مطالب در رابطه با فیزیک، انرژی، فلسفه علم، و مسائل مرتبط می باشد. برای راحتی مطالعه از تابلت یا PC استفاده شود

فیزیک و انرژی

مطالب در رابطه با فیزیک، انرژی، فلسفه علم، و مسائل مرتبط می باشد. برای راحتی مطالعه از تابلت یا PC استفاده شود

محلی برای نقد و گفتگوی علمی در خصوص مسائل مبتلابه با تکیه بر کاربرد آموخته های کلاسیک در تبیین و تشریح این مسائل. در این رابطه خواننده تشویق میشود که از دریچه دیگری به مسائل پیرامونی نگریسته و آنچه را میبیند و میشنود را به بوته نقد و آزمایش گذارد.

بایگانی
آخرین مطالب

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عین» ثبت شده است

۱۵
خرداد

تلخ و شیرین

    یکی از مشهورترین ضرب المثل های فارسی میگوید "حرف حق تلخ است"!  شاید این همه آن چیزی باشد که در صدد توضیح بودیم.  سوی دیگر این ضرب المثل شاید میخواهد بگوید که حرف های ناحق تلخ نباشد و چه بسا شیرین هم باشد.  سبب طرح ضرب المثل این پرسش اساسی است که فکر را همواره آزار میدهد: چرا در مقام مقایسه دنیای واقعیات (عین) با دنیای غیرواقع (غین)، دومی با اقبال بیشتری مواجه شده و کشش مردم بسوی دنیای غین بمراتب بیشتر از دنیای عین است.  یا بعبارت دیگر، چرا حوزه متافیزیک  شیرین تر از حوزه فیزیک است؟ 

   فرض کنید در محل همایش ها هستید.  در سالن اول، سخنرانی درباره بهینه سازی تبدیل فوریه در کاربست ارتباطات رادیوئی راه دور است و در سالن دوم، سخنرانی درباره تعبیر خوابهای شبانه و کاربست آن به نیت افزایش طول عمر است.  حتی متخصص هم باشید، باحتمال زیاد دومی را برای حضور انتخاب میکنید.  چرا؟ شاید دلیل واقعی ریشه در فطرت آدمی دارد که عاشق اِعجاب است.  میدانیم که دومی درباره دنیای غین است و لذا شیرینی خاص خود را داراست.  در حالیکه اولی درباره دنیای عینی بوده و با مباحث خشک سروکار داشته گیرائی ندارد.  دنیای غین، بخش تحلیلی مغز را بکار نمیگیرد و به تمرکز چندان نیازی ندارد حال آنکه کار در دنیای عین مقدار زیادی منطق میطلبد.  در دنیای واقعی اشتباه جایز نیست و اگر قرار بر تولید محصولی باشد ممکنست موجب خسران شود.  اما در حوزه متافیزیک علی الاصول اشتباه معنا ندارد زیرا در به روی همه ممکنات باز است چه قرار نیست مصنوعی از آن بیرون آید.  همه دعاوی متشابهاً درست اند و همه شیرین و دوست داشتنی.  از همین رو در سالن اولی یک نفر متکلم وحده است ولی در دومی همه حضار متشابهاً میتوانند صاحب نظر باشند!  بهمین قیاس میتوان فهمید که چرا مبحث سالن اول خشک و تلخ است و دومی چرب و شیرین!

    اصولاً طرح مباحث علمی و موضوعات قاعده مند برای ذهن ثقیل است و پذیرش آن مترادف تلخی در حالیکه مباحث مِن عِندی نقطه مقابل آن است.  رفاه امروز ما در سایه درافتادن با طبیعت است که مستلزم زحمت و مرارت و تلخی بوده است.  که اگر این نمیبود، بشر در پرتو گرمی متافیزیک همچنان به زندگی شیرین در غار ادامه میداد.  همین را در زندگانی روزمره شاهدیم که تناول شیرینی جات با همه لذتی که دارد باعث انواع بیماری هاست.  در مقابل، آنچه انسان را ازچنگ مرض و نکبت نجات میبخشد تجویز داروی تلخ است یعنی شفا بایدت داروی تلخ نوش!  میپرسند زندگی بر بستر تمدن یا در آغوش غار کدام شایسته تر است؟  اگر از منظر یک موجود فرازمینی نگریسته شود در حقیقت هیچ یک از ایندو بر دیگری برتری ندارد.  از منظر هوش کیهانی انسان متمدن و انسان نامتمدن هردو یکسان اند!  درک و قبول این معنا بسیار سنگین است.

   نگارنده روزی بر حسب تصادف، میزان اقبال مخاطبین را به عناوین مختلف این وبگاه مورد سنجش قرار داد.  مشاهده شد از میان موضوعات متنوع این سالهای اخیر آنچه بیشتر استقبال شده مطالبی با رنگ و لعاب عرفان و متافیزیک بوده است.  مثلاً با کمال تعجب، موضوعی کاملاً فنی با عنوان "غنی سازی" که لابد باید بیشر جلب نظر خواننده را میکرد جلب توجه نکرده ولی موضوعی با عنوان "عین و غین" و از این دست بیشتر مورد توجه واقع شده است.  این مقایسه سرانگشتی نشان از این دارد گویا طبقه باسواد دیگر علاقه ای به جزئیات زندگی نداشته دچار نومیدی شده نوعی میل به رفتار مشابه آنچه بعد حملات مغول به کشور بود دیده میشود.  که اصلاً نشانه خوبی نیست.  از یکسو با وجود چنین تمایلی و از سوی دیگر با وجود رشد فزاینده علم و جایگاه شامخ آن، متولیان حوزه غین برآن شده اند دعاوی خود را در زرورق های زیبا از علم پیچیده آن را ترویج دهند.  به این ترفند جدید "شبه علم" گفته میشود که شرح آن در مطالب قبلی رفته است.  اخیراً کلیپ هائی از این دست زیاد پخش میشود.  برخی از آنها کاملاً مشهود است که در اتاق فکر پرورش دهندگان خرافات ساخته میشود تا اذهان را سرگرم نگاه دارند.  نمونه آن یکی دو روز پیش دریافت شد که از قول انیشتن "راز" هائی را برملا میکرد و اتفاقاً در فواید دنیای غین سخن میگفت!  از دید تولیدکنندگان این مطالب گوئی یگانه دانشمند جهان انیشتن بوده.  شاید هم کس دیگری جز او را نمیشناسند و برای تزریق خیالات خود کانالی جز او نمیدانند. 

خلاصه آنکه، زهر شیرینی های کاذب امروز بیش از هرزمانی نمایان است.  ایران آینده نیازمند انقلابی فکری و عمیق است.  نه فقط جبران عقب ماندگی و نه فقط تعامل سازنده با دنیا بلکه فراتر از همه اینها، تولید کننده واقعی علم وفنآوری باشد و بجای تقلید و مصرف، در عوض اجازه دهد دیگران دنباله رو او باشند که این جز با شکست تحقیر کنندگانِ خِرد ممکن نیست!

  • مرتضی قریب
۱۳
خرداد

متافیزیک در عصر جدید

    یک نظام ایدئولوژیک دینی سعی میکند همه امور را حول محور ایدئولوژی هدایت کند چه در غیر اینصورت رشته امورش گسیخته میشود.  هنر و فرهنگ نیز از جمله این امور است.  چیزی که این ایام مردم را شگفت زده کرده شبیه ساز جهنم در یکی از شهرستانها است که در واکنش، بسیاری نظر داده اند وقتی زندگی را برای مردم جهنم ساخته اند چه نیازی به نمونه بدلی دارد؟  سالها پیش فیلمی بنام "شب نشینی در جهنم" به موضوع یک بازاری بی انصاف بنام حاجی جبار پرداخته بود که در خواب با عقوبت حقه بازی های خود در جهنم روبرو میشد بلکه پندی باشد برای مخاطبین.  اما مگر آنان که باید درس بگیرند اعتناء میکنند؟  باری، همه این تشبثات به ایدئولوژی دینی همه و همه به سرچشمه اصلی آن باز میگردد که همانا "متافیزیک" (مابعدالطبیعه) است.  اگر کلید واژه "ایدئولوژی" در این وبگاه دنبال شود بیش از 70 عنوانِ مرتبط را خواهید یافت که از زوایای مختلف بدان پرداخته است.  با اینحال باز هم کم است زیرا ریشه مشکلات همانجا است.  در یکی از همین مطالب پیشین تحت عنوان "رسم زمانه" مشروحاً بدان پرداخته ایم و اینجا فقط بخش کوتاهی از آنرا بعنوان مقدمه بازنشر میکنیم:

"... حال میخواهیم ببینیم، فلسفه و فیلسوف در این زمینه چه دارد بگوید.  چنانچه نیک بنگریم، سرچشمه مشکل خود را در طلوع فلسفه خواهیم یافت آنجا که دو مکتب مهم موسوم به "اصالت مادّه" و "اصالت ایده" شکل گرفت.  مشهورترین بانیان اولی، دموکریتوس و اپیکور بوده و بانی مکتب دومی افلاطون بوده است.  مکتب اولی بعدها مشهور شد به رئالیسم و گاهی ماتریالیسم (با ماتریالیسم مارکس اشتباه نشود!) و دومی به ایده آلیسم.  اولی حول و حوش اصالت مادّه است و اینکه عالم وجود چیزی جز مادّه نیست و گفتگو از وجود، بدون مادّه بی معناست.  در مقابل، افلاطون به وجود چیزهائی غیر مادّی بنام "ایده" ها (= صُوَر = مُثُل) معتقد بود و اینکه آنها موجودات حقیقی و ابدی در عالم معنا (عالم مثالی) بوده و دنیای مادّی جز رونوشتی کم دوام از آنها نیست.  عمده مباحثات فلسفه و مجادلات بین فلاسفه ادامه همین دو خط فکری از ابتدا تاکنون بوده است.  اکنون ببینیم کدام راست میگوید و مشکل ما چه ربطی به دعوای آنها دارد؟

    در مطالب پیشین (نقش استدلال در علم و مذهب) نشان دادیم که چگونه مشاهده آسمان شب توسط نیاکان ما در آن شبهای دراز بهت و تکریمی را ایجاد کرده او را بفکر وامیداشت.  فرزانگان در طی قرون و اعصار باین نتیجه رسیدند که ذوات آسمانی نامیرا و ابدی هستند و آنچه میرا و ناپایدار است همانا موجودات زمینی هستند.  نتیجه گیری عجیبی نیست چه همین امروز از یک روستائی ساده دل در منطقه ای دور افتاده سوأل کنید احتمالاً همین پاسخ را میشنوید.  از اینجا بود که "آسمانی" در مقابل "زمینی" قرار گرفت.  طبعاً آنچه آسمانی و ابدی هست قدسی نیز هست و لابد از جنسی متفاوت با موجود مادّی زمینی باید باشد.  ترس از عوامل سرسخت طبیعی، بویژه ترس از مرگ و عواقب ناشناخته پس از آن موجب تقویت این فکر گردید تا دستها را رو به آسمان بالا برده و با اهدای قربانی و نذورات، سلامتی دنیوی و رستگاری اُخروی خود را مطالبه نماید.  طبعاً نیایشگاه های خود را بر بلندی ها میساخت تا هرچه بیشتر به آسمان قدسی نزدیک باشد.  گیاهان خوشبو یا بخشی از گوشت قربانی را بر آتش میریخت تا دود آن به بالا رفته بلکه به برآورنده نیاز برسد.  تا اینجا همه چیز عادی و طبیعی است و ایرادی بر این ذهنیت نتوان گرفت.

   در این مرحله دو واقعیت مهم وجود دارد که پیش از هر چیز باید پذیرفته شود زیرا بدون آنها هیچ نتیجه ای حاصل نمیشود.  و آن عبارت از قبول علم زمانه و دوم پذیرش تکامل علم و افزایش معرفت بشری است.  واقعیت اینست که رفتارهای شخصی و اجتماعی انسان تابع علم، یا رسم زمانه است و مهمتر اینکه با پیشرفت علم و افزایش آگاهی، رفتارها نیز دگرگون شده و میشود.  یعنی مثلاً وقتی میکروب کشف شد و بعنوان عامل بیماری زا معرفی گردید، بهداشت عمومی نیز متحول شد.  یا ستارگانی که نامیرا و قدسی پنداشته میشدند امروز میرا و خاکی هستند.  یا وقتی وسایل جدید نقلیه اختراع شد، درشکه و اسب و استر بکناری رفت.  اینها واقعیات غیر قابل انکار است که همگان اذعان دارند مگر گروهی خاص که عناد ورزیده در حرف قبول ندارند.

   ضمناً موضوع دیگری که ایده آلیسم را برحق نشان میداد همانا چیز عجیبی بود که در مغز انسان میگذشت.  که البته امروز میدانیم مختص انسان نیست و جانوران را نیز شامل میشود.  این چیز عجیب، هوش و آگاهی بود که مثل سایر چیزها ملموس نبود و عجیبتر که بعد مرگ ناپدید میشد.  بهرحال این چیز نامتعارف از نوع همان مادّه ای که جسم را تشکیل میداد نمیتوانست باشد و روح یا نفس نامیده شد.  این موضوع مدتهای مدید مورد بحث و مناقشه بین فلاسفه و ارباب ادیان قرار گرفت.  این چیز عجیب چون مادّه نمیتوانست باشد پس لاجرم در طبقه بندی قدسیات (غیر مادی) قرار گرفته به عالم معنا که در آسمانهاست منسوب شد.  این تعریف، موجبات خرسندی انسان را هم فراهم آورد که تکلیف سرنوشت بعد مرگ خود را مشخص دید.  تأکید میشود که این موضوعی بسیار قدیمی و به قرنها پیش از فلاسفه یونان بازمیگردد.  کتاب مردگان مصر باستان حکایت گر سفر پس از مرگ با شرح جزئیات است که بسیار دلکش و شاعرانه است.

   موضوع عقل، نفس، و روح قرنها فلسفه را درگیر خود کرده و حکمای عالیقدری چون کانت عمری را صرف شناخت حقیقت آن کردند.  چیزی که امروزه شاهدیم این است که فلاسفه کلاسیک هنوز بر سر عقاید ارسطو و افلاطون و بعدی ها مثل دکارت و کانت و هگل و امثالهم بحث کرده هیچ به آنچه نتایج علم است توجه ندارند.  توگوئی عده ای بیکار در آزمایشگاه ها نشسته کار خود میکنند و ما نیز اینسو نشسته پنبه خود میریسیم!  مگر مقصد اصلی فلسفه نیل به حقیقت نیست؟  نه تنها فلسفه بلکه مقصود  همه مکاتب و نحله ها بایست وصول به حقیقت باشد. در ساحت حرف البته همه همین را ادعا میکنند ولی در حوزه عمل است که باید دید چگونه رفتار میکنند. باری، در قرن بیستم، بویژه از نیمه دوم آن بدینسو، اکتشافات مهمی درباره عملکرد مغز و موضوع شناخت صورت گرفته که به هیچ وجه نمیتوان بدان بی اعتناء بود.  خلاصه آن، همانگونه که قبلاً عرض شد (نگاهی نو به ماوراءالطبیعه)، اینست که عقل = ذهن = نفس = روح همگی یک چیزند و هیچ ربطی به دنیای ماوراء نداشته بلکه وابسته به مادّه و دنیای جسمانی اند.  جزئیات را باید در ژورنالهای تخصصی پی گرفت اما به بیان ساده، عوارض خارجی از طریق هر یک از حواس پنجگانه به پالس های الکتریکی تبدیل و پس از درک در مغز ادراک میشود.  یا به زبان کانت در قالب هائی که مغز آشناست ریخته میشود.  عملکرد مغز نیز با همه پیچیدگی هایش مشابه رایانه های امروزیست که هم حافظه دارد و هم قابلیت تجزیه و تحلیل.  در زمان فیلسوفان یاد شده این درجه از معرفت موجود نبود که اگر بود، دکارت عزیز ما اینگونه دچار ابهام نمیشد.  تأکید میکنیم که آنچه حکمای ماضی گفته اند همه در سایه معرفت زمان خود بوده و همه قابل احترام و از نظر تاریخی ارزشمند اند.  که اگر امروز بدنیا برمیگشتند، قطعاً عقاید دیگری میداشتند.  پس نظرات ما نه اینست که از آنها بیشتر میفهمیم بلکه اینست که بر سطح بالاتری از علم زمانه دسترسی داریم.  لذا این ما هستیم که باید از کیش شخصیت دست برداشته و در سایه دانش زمان تحقیق و اظهارنظر کنیم. زهی سعادت آیندگان که درک دقیق تری نسبت به ما راجع به موضوعات خواهند داشت.

   در بررسی روش علمی دیدیم (جمعبندی عقاید گذشته و ارائه نگرش جدید) باعتبار اینکه ابزار شناخت عالم چیست دو مکتب "اصالت تجربه" و "اصالت عقل" در مقابل یکدیگر ایستاده اند.  دیدیم که بدون مشاهده و تجربه امکان شناخت وجود ندارد و روش "علم" تلفیق هردو مکتب است.  لازم به توضیح است که "عقلی" که در اصالت عقل آمده منظور ذهن است و نه آن عقل سلیم رایج در علم.  از سوی دیگر در پاسخ باینکه حقیقت عالم چیست دو مکتب فکری "اصالت واقع" یا رئالیسم و "اصالت تصور" یا ایده آلیسم نیز در دوسوی طیف قرار دارند.  همانگونه که در پاراگراف سوم گفتیم، سوأل اساسی فلاسفه حول این محور بوده که حقیقت جهان ما آیا مادّه بتنهائی است یا اینکه ایده ها (در بستر تعریفی که افلاطون کرد) اصل بوده مقدم بر اشیاء هستند.  ایده آلیست ها معتقدند که ذهن و روح آدمی چیزیست وراء مادّه و بعلاوه آنچه حقیقت اصیل است ذوات غیرمادّی اند که مادّه سایه آنست. کانت و برخی معتقدند که عقل نظری ما فقط به عوارض دسترسی داشته از فهم موجودات فی نفسه (خواه معقول خواه مادّی) عاجزاست ولی وجود مادّه لزوماً رد نمیشود.  ادیان، بویژه ادیان توحیدی، واضحاً متأثر از مکتب ایده آلیسم هستند.  تندترین وجه این فلسفه میگوید که اصلاً مادّه ای در کار نیست و هرچه هست تصورات است.  در اثبات آن میگویند که هرآنچه ما بظاهر از عوارض جهان خارج دریافت کرده و معرفت محسوب میکنیم همگی از طریق حواس بوده و در نهایت امر بصورت تصوراتی در مغز خانه میکنند.  ما هیچ راهی مطلقاً برای درک ذوات حقیقی بیرون ذهن یعنی موجوداتی که هستند یا احتمالاً هستند نداریم.  هرچه هست حواس است و نهایتاً تصورات داخل ذهن.  ظاهراً استدلالیست قوی و متین. ..."  توصیه میکنیم متن کامل در "رسم زمانه" مطالعه شود.

   متاسفانه تصور غلطی در فرهنگ ما رایج شده که هرچه را منطقی و مستدل باشد به فرهنگ غرب منسوب کرده و عده ای که خود را پاسدار فرهنگ دینی مینمایانند بدین بهانه با موضوعات منطقی دشمنی کرده مردم را از شنیدن چیزی جز آنچه خود مُبلغ آنند برحذر میدارند.  چرا؟ زیرا خود چیزی قابل دفاع در چنته ندارند و نمیخواهند مشتریان بازار خود را از دست بدهند.  خوب مگر سایر مکاتب نیز همین رویه را دنبال نمیکنند؟  خیر! در روش مستدل علمی اولاً ادعای دانستن همه چیز نیست و دوم اینکه اگر چیزی مشخص شود که اشتباه بوده در پذیرش آن تردید نمیشود.  در علم اگر چیزی درست باشد صرفنظر از گوینده و آئین و مرام او صحیح است و تا خلاف آن ثابت نشده باشد همان است.  خوب مگر دیگران روش دیگری دارند؟  بله.  در متافیزیک، که مبنای ایدئولوژی دینی است، صحت و سقم موضوعات قرار نیست با واقعیات مقابله و سنجش شود و لذا برله هر مدعائی میتوان بدلخواه برهانی ارائه کرد و همزمان همان برهان را هم میتوان برعلیه آن اقامه کرد!  زیرا آنچه مستند قرار میگیرد منقولات و ذهنیات است که لزوماً تأیید تجربی با خود ندارد.  لذا زمانی که متافیزیک مبنای دعاوی ایدئولوژیک باشد، چون امور بر مبنای حرف است خود بخود، خواسته یا ناخواسته، دروغ هم وارد صحنه میشود.

   مادام که متافیزیک در حوزه خودش باشد مکتبی است برای ورزش ذهن و محترم ولی به محض دخالت در دنیای واقعی مصیبت آغاز میگردد.  لذا اصولاً مخالفتی با متافیزیک یا ایدئولوژی، از هرقسم آن، نیست بلکه مطلب همانست که گفته شد.  حال سوأل میشود با اینکه مبانی متافیزیک بر آب است پس اینهمه اشتیاق مردم از کجاست؟  پاسخ برمیگردد به دوگانگی مادّه و روح که بسیار پیش از ظهور ادیان رسمی ذهن بشر را تسخیر کرده بود.  بشر از یک سو خود را مستثناء از سایر حیوانات میپنداشت و لذا برای خود حساب دیگری قائل بود.  از سوی دیگر در وقت مرگ و فقدان آگاهی تنها تفاوت بین انسان زنده و بدن مرده را در "تنفس" میدید.  پس منطقاً آنچه بدن میت را ترک کرده هوا (= نَفَس = پنوما = فانتوم = ..) یا سیالی بسیار لطیف میباشد که ملموس نیست و بنظر نمیرسد از جنس مادّه رایج باشد.  از اینجا مفهوم "روح" (مشتق از ریح بمعنای باد) بوجود آمد که هویت فرد را میسازد و آگاهی فردی از آن ناشی میشود.   بی سبب نبوده از قدیم پس از عطسه به شخص "عافیت باشد" میگفتند مبادا روح از بدن او بیرون پریده باشد!  پس حاصل مرگ این است که روح نابود شدنی نیست بلکه به جای دیگری پرواز کرده.  کجا؟  طبعاً به آسمان قدسی رفته که آنهم نباید مادّی باشد!  و این موجب خرسندی او شد  که تکلیف سرنوشت بعد مرگ خویش را روشن دید.  تأکید میشود این مفاهیم هیچ ربطی به ادیان متأخر نداشته نهفته در بطن تاریخ است و امروزه در پرتو دانش همه متحول شده است. دانش امروز به روشنی در این فیلم های مستند نشان داده که خیلی از حیوانات نیز در دیدن مرگ اعضای خانواده دچار احساسات شده مرگ برای آنها مفهوم است و ضمناً دارای درجاتی از هوش و استعداد استفاده از ابزار هستند و نوع انسان فقط در انتهای این طیف قرار گرفته است.  منتها هنوز به حکمای کهن چسبیده ایم حاضر نیستیم "علم زمانه" و دستآوردهای دانش را پذیرا باشیم و همچنان بزرگترین معمای جهان را "مرگ" میدانیم حال آنکه در عصر ما بزرگترین راز، "حیات" است! 

   ای کاش موضوعات در همین حد باقی میبود.  ترس انسان از مرگ و سرنوشت او پس از مرگ از قدیم الایام باعث ظهور مکاتبی شد که کاهنان از این وحشت استقبال کرده آنرا دستمایه آئین و مناسکی قرار دادند.  تا اینجا هم هیچ ایرادی وارد نیست.  اما مشکل از زمانی آغاز شد که آئین ها و مناسک با ثروت و قدرت عجین شد.  و چون ثروت و قدرت مرزی برای خود قائل نیست، تجارتی بزرگ حول محور ادیان از گذشته تا به امروز شکل گرفت.  برای افزایش ثروت باید اشتیاق به جاودانگی را دامن زد و این شاید نقطه شروعی شد برای دروغ و ریا و تولید خرافات.  با اینکه مبادی اولیه متافیزیک معصومانه و بر درک حسی اولیه انسان از طبیعت استوار بود، معهذا با ترکیب با ایدئولوژی دینی و مداخله در دنیای واقعیات، خود تبدیل به مشکلی جدید شد.  دنیای غین و دنیای عین حکم آتش و پنبه را دارد که باید از هم جدا نگاهداشته شود همچنانکه جوامعی که بدین کار توفیق یافتند روی آرامش یافتند. 

خلاصه آنکه، اندیشیدن مهم است اما هر اندیشه ای قرین حقیقت نیست مگر به محک تجربه آزموده شده باشد.  بطور خلاصه مشکل اصلی جامعه آمیختگی دنیای عین با دنیای غین یعنی عالم متافیزیک و توالی آن در ثروت و قدرت است.  بعنوان مثال، ما معرفت جدید در باب ساختار جهان را پذیرفته و ساختار اتمی را جایگزین عقاید کهنه مثل عناصر اربعه میکنیم.  در این باب همه اتفاق نظر دارند.  منتها آنجا که پای شگفتی های مغز انسان است به انبوه دستآورد های علم پزشکی یکسره بی اعتناء بوده همچنان به آرای فرسوده متافیزیک میآویزیم!  چرا؟ چون مشوق این بخش اخیر طایفه ای هستند که از استمرار آموزه های خود و ترویج آن سود کلان برده از نگرانی ما در خصوص آینده پس از مرگ حُسن استفاده میبرند.  میگویند مشتاقان متافیزیک جویای اعجاب آن هستند.  برای داوری، کافیست یک نمونه نظر متافیزیک و نظر علم را در خصوص انسان بدانیم: اولی میگوید انسان از عناصر اربعه تشکیل و روح درون او دمیده شده و دومی نه فقط انسان بلکه کل عالم را از جوشش ساده ترین عنصر یعنی هیدروژن میداند.  کدام اعجاب انگیزتر است؟  با این تفاوت که دومی واقعی هم هست!  هیچ دردی بدتر از جهالت نیست و هیچ ظلمی بالاتر از تحمیل جهل و اشاعه آن نیست. 

  • مرتضی قریب
۲۴
ارديبهشت

دنیای عین و دنیای غین

   گویا تأکید مکرر در پیروی از روش های عقلانی در خلال مطالب پیشین این شبهه را ایجاد کرده که با ایدئولوژی و امثال آن مخالفتی وجود دارد و در صدد تخطئه ایم.  در حالیکه اینگونه نیست و بحث حاضر برای روشن کردن این مطلب است.

   میدانیم که دنیای حاضر با همه درشتی و نرمی و پستی و بلندی یک دنیای واقعی است و از آن گریزی نیست.  یعنی چه خوشمان آید و چه بدمان، در جهان واقعیت ها زندگی میکنیم و از این زندگی گزیری نیست مگر اقدام به خودکشی شود.  جهانی را که آکنده از اوهام و خیالات زشت و زیباست به دنیای "غین" موسوم میکنیم تا با جهان ملموس که اصطلاحاً دنیای "عین" نام داده ایم مشتبه نشود.  منظور از دنیای غین دنیای دومی نیست که به شیوه تفکر سنتی، مستقل از دنیای عین بموازات وجود داشته باشد چه سرجمع یک جهان واقعی بیشتر نداریم.  همانطور که سابقاً اشاره شد همه آنچه در ذهن میگذرد اعم از رؤیاها و افکار درهم و برهم یا تفکرات منضبط همه و همه از تجلیات جسم بوده و تا مادّه نباشد این تظاهرات که سنتاً دنیای روحانی و وابسته به روح شمرده میشد وجود مستقل نخواهد داشت.  لذا از دیدگاه علمی، از ابتدای تاریخ تا این لحظه دنیای مستقل دیگری ورای این دنیای مادّی وجود نداشته است.  همینجا ممکنست پرسیده شود چون وجود نداشته از کجا معلوم وجود نخواهد داشت؟  پاسخ اینست که "وجود" باید نشانه هائی، هرچند ضعیف، داشته باشد تا ما را به حضور خود دلالت کند.  وانگهی، اگر بنا بر این نوع استدلال باشد آنگاه در گشوده خواهد شد بر طیف نامحدودی از ممکنات و آنها را واقعی پنداشتن!  لذا مادام که نگاه علمی و عقلانی مطرح باشد، این مجموعه ناملموس را که گاه دنیای مجردات نیز نامیده میشود به دنیای غین موسوم میکنیم.  با این تأکید که لفظ "دنیا" صرفاً اصطلاحی است برای بیان حوزه یا قلمرو و نه استناد به واقعیتی همعرض دنیای مادّی.  برخی از گذشتگان، ماهیت را بجای وجود گرفته اند از آنجمله آنسلم قدیس و استدلال معروفش که تصور میکرد چون ماهیتی مثل بینهایت و امثال آن در ذهن میگذرد پس باید "وجود" داشته باشد حال آنکه ماهیت فقط در صدد تعریف است و هر تعریفی مستلزم وجود خارجی نیست!  درباره این اصطلاحات، قبلاً توضیحات مبسوط داده شده که علاقمندان با کمک کلمات کلیدی مناسب میتوانند هر یک را دنبال کنند.

   اما اینجا منظور از "ایدئولوژی" وجه رایج امروزی آن است که برای بشر و محیط زندگی او بحرانی لاینحل بوجود آورده است.  البته وجه محترم و ناب آن کماکان همانست که نزد فلاسفه در بیان دیدگاه ایشان از جهان بوده آنگونه که در کتب فلسفه مندرج است.  ایدئولوژی چه در وجه شرّ و چه در وجه نیک، مادام که محدود به حوزه فکر و اندیشه باشد مشکلی را پیش نخواهد آورد و ابزار خوبیست برای ورزش ذهن.  منتها مستمسک قرار دادن آن (دنیای غین) برای حل امورات دنیای عین فاجعه آفرین خواهد بود همانطور که راننده در حال چرت زدن و رانندگی تصور کند برفراز قله ها پرواز میکند.

   سرچشمه همه خیالات، خوب و بد، ذهن بشر است.  بخشی از فعالیت آن تحلیلی است که غالباً منجر به نتایج مفید در دنیای عین میشود و بخشی هم مفهومی و نظری است.  این بخش اخیر گاهی بصورت هنر و ادبیات در دنیای عین جلوه میکند که آن نیز موجب تعالی فرهنگ است.  اگر اینطور است پس این نگرانی درباره دنیای غین از چه بابت است؟!  انسان خسته از دنیای مادّی (دنیای عین) برای تجدید قوای نفسانی ناچار است مکرر به دنیای غین پناه برد.  گاهی داستان میخواند، گاهی به سینما میرود، گاهی به سفر، و مهمتر از همه، هرشب میخوابد تا ذهن (روان = روح = نفس) خود را از تنش ها برهاند.  رؤیاهایی که طی خواب میبیند نقشی اساسی در سلامت او بازی میکند.  اما او نمیتواند این رؤیاها را با خود به قلمرو بیداری آورده اجرا کند همانطور که نمیتواند نقش مرد عنکبوتی را که در پرده سینما دیده در کوچه و خیابان بازی کند.  عملاً انسان سالم مرتکب چنین اشتباهاتی نمیشود مگر دچار بیماری روانی و امثال آن باشد که برای حفظ جان خودش و دیگران باید در تیمارستان بستری شود.

    پس آنچه مذموم و خانمانسوز است درهم آمیختن دنیای خیال با دنیای واقعیت هاست.  لابد خوانندگان خواهند گفت اینکه بدیهیست.  ما که دنیای خیال را با دنیای واقعی اشتباه نمیگیریم!  اما آیا واقعاً اینطور است؟  شاید بدون آنکه خود متوجه بوده باشید همواره مرتکب این آمیختگی بوده و هستید.  منتها چون تبعات شدیدی نداشته زنگ خطری را به صدا در نیآورده است.  اما در مقیاسی وسیعتر، آنجا که ایدئولوژی در مقام تحمیل بر جامعه برآمده باشد تبعاتی عظیم دارد.  تازه اینجاست که افراد جامعه متوجه میشوند یک جای کار خراب است ولی نمیدانند کجا.  ناچار انگشت اتهام متوجه اشخاص میکنند حال آنکه مسئول اصلی ایدئولوژی است.  و نه حتی ذات ایدئولوژی بلکه عاملی که آن را به دنیای عین آورده و آمیخته است!  در این حالت حتی معصومانه ترین ایدئولوژی ها نیز ناگزیر از فساد و تباهی بوده جامعه را با خود به ورطه سقوط میکشاند.   همانطور که آب میل به حرکت بسوی سراشیبی دارد، طبع انسان نیز مایل به قهقرا و قبول اوهام و غرق شدن در خیالات است.  زیرا لذتی که در دنیای غین است در دنیای عین نیست.  نرم افزارهائی ساخته شده که با کلاهی که بر سر گذاشته میشود برای مدتی شما را سرگرم دنیای مجازی کرده تصور واقعی دست میدهد.  اما زندگی در دنیای واقعی مستلزم صرف انرژی است حال آنکه تمسک به اوهام مانند فروافتادن در پائین ترین سطح انرژیست.  شاید حالت طبیعی هم همین باشد!  این استغراق در دنیای غین بی انتهاست، منتها تنها عاملی که محدودیتی بر این تمایل طبیعی میگذارد همانا سختی دنیای عین است.  بالاخره فرد بدانجا میرسد که از خواب بیدار شده ناچار از پذیرش واقعیات بوده مجبور است برای ادامه حیات زحمت بکشد.  او واقعی بودن دنیای عین را با تمام وجود لمس میکند.  منتها آنان که بی نیاز از رنجه کردن تن، حوائج زندگی شان از قِبل دسترنج دیگران تأمین شده و این سبک از زندگی را پیشه خود ساخته نیازی به تکفل زحمت ندارند از این قاعده مستثناء اند.  آنان بالطبع طرفدار دنیای غین هستند.  اما روزی خواهد رسید که مردمِ فریب خورده که زندگی خود را به پای این طایفه ریخته اند چشم باز کرده آن روز خواهند دید که در نتیجه این ساده اندیشی نه آب دارند نه زمین نه هوا و نه هیچ چیز دیگر.  آنها نقد زندگی را در قبال نسیه باخته اند!

   اینکه خواندن داستان و قصه در سلامت مغز انسان نقش مهمی دارد قابل کتمان نیست.  حتی متون مقدسه نیز بخشی را به وصف داستانها تخصیص داده اند.  اما آنچه مهم است و دیگران نیز مکرر تأکید داشته اند، جدا نگاهداشتن دنیای واقع از دنیای ایدئولوژی است.  بی جهت نبوده که تدوین کنندگان قانون اساسی مشروطه، علیرغم فشار ارباب دیانت، سعی بلیغ در جدائی این دو مقوله در قانون اساسی داشته اند.  اینکه چقدر حق با آنان بوده است را باید امروز از افکار عمومی کشور، چه مردم عادی و چه حتی دین مداران، سنجید.  مروری مختصر بر نوشته های روشنفکران عصر مشروطه تیز بینی، واقع بینی، و شعور اجتماعی آنان را در آن دوران تاریک نشان میدهد.  شگفتا بنظر میرسد این آرا برای امروز است.  توگوئی هنوز در همان نقطه ایم که بودیم بلکه عقبتر!  در اینجا بد نیست به تکه هائی پراکنده از چند نویسنده آن دوره اشاره کنیم (برگرفته از "نهضت مشروطیت ایران"- فریدون آدمیت):

"استبداد دشمن روشنگری است. به این سبب حکمران مستبد همواره اصحابی از اهل دین نگاه دارد که او را در ظلم مردمان به نام خداوند یاری کنند. ..ما مشرقیان با اطاعت خو کرده ایم اگرچه ما را بسوی مهلکه برند، خو گرفته ایم که کوچکی را ادب شماریم، فروتنی را لطف، و چابلوسی را فصاحت، و ترک حقوق را بخشش و قبول اهانت را تواضع انگاریم.  در جهت عکس آن، دعوی استحقاق را غرور، جستجوی امور عامه را فضولی، حمیت را حماقت، آزادی سخن را بیحیایی، و آزادی فکر را کفر بخوانیم. ..اشخاصی که شما را از جانب خدا امر به رقیت میکنند، گول مخورید، دروغ میگویند. میخواهند به استبداد حکم برانند و مردم را در گرداب جهالت و حیوانیت مستغرق گردانند. ..اولیای امور حق ندارند امتیازی غیر مساوی با دیگر افراد ادعا کنند. مگر نه اینست که سرباز، ما میشویم، مخارج سرباز را که مالیات باشد ما میدهیم، مخارج خود مستبدین که استبداد را برای خود حق ثابت میدانند، ما ارباب زراعت و فلاحت و تجارت و صناعت میدهیم؟ پس این بزرگان چه حق امتیاز و برتری بر ما دارند که در استرداد حقوق مغصوبه ما ایستادگی نمایند و قوه اجبار بکار برند؟ مالیات برای این است که پول ما صرف اصلاحات مملکت و اکمال نواقص امورات خودمان گردد، به خرج قشون منظم مجهز به وسایل جدیدالاختراع برای دفع دشمنان خارجی برسد. اما مستبدین بدنهاد همان وسایل را به جهت بقای ظلم و استبداد خود صرف میکنند. یا خزانه ملت را سربسته به بانک های فرنگستان روانه میسازند. ..تکلیف فرد در انجمن بشری تلاش به راه خیر عام است. کوشیدن در نفع عموم کوشیدن در نفع خود است."  حقیقتاً از لحاظ کیفی تفاوت روشنفکران عموماً تقلبی دهه پنجاه، با اینکه از لحاظ کمّی پر تعداد بودند، نسبت به روشنفکران اصیل مشروطیت از زمین تا آسمان است! 

خلاصه آنکه، دنیای واقعی ما یک دنیای عینی است که ناچار از پذیرش آن هستیم.  در مقابل، یک دنیای گمانها و خیالات هم وجود دارد موسوم به دنیای غین.  از خیالات آنچه مستعد تحول به مواد مفید در دنیای واقع است، وارد واقعیات میشود.  اما آنچه اوهام است غالباً در تعارض با دنیای عین است.  مادام که اوهام مزاحم کارکرد دنیای عین نشود محترم است و برای خودش خوش جهانی دارد.  اما مشکل امروز حاکمیت ایدئولوژی است.  بدتراز بد، وقتی است که نظامی تبهکار و فاسد زیر پوشش ایدئولوژی و یا بنام دین حاکمیت را غصب کرده دم از اخلاقیات بزند. کسی با ذات ایدئولوژی اگر در قلمرو خود باشد مشکلی ندارد.  مشکل کماکان فشار ایدئولوژی برای ورود و سلطه بر دنیای واقعی است.

  • مرتضی قریب