فیزیک و انرژی

مطالب در رابطه با فیزیک، انرژی، فلسفه علم، و مسائل مرتبط می باشد. برای راحتی مطالعه از تابلت یا PC استفاده شود

فیزیک و انرژی

مطالب در رابطه با فیزیک، انرژی، فلسفه علم، و مسائل مرتبط می باشد. برای راحتی مطالعه از تابلت یا PC استفاده شود

محلی برای نقد و گفتگوی علمی در خصوص مسائل مبتلابه با تکیه بر کاربرد آموخته های کلاسیک در تبیین و تشریح این مسائل. در این رابطه خواننده تشویق میشود که از دریچه دیگری به مسائل پیرامونی نگریسته و آنچه را میبیند و میشنود را به بوته نقد و آزمایش گذارد.

بایگانی
آخرین مطالب
۱۹
بهمن

فلاسفه باستان -2

    در بخش پیشین، نگاهی اجمالی به نظریات و آراء برخی از مهمترین فلاسفه پیش از سقراط انداختیم.   اکنون نگاهی اجمالی به عقاید سقراط و شاگردان معروف وی انداخته و بعداً بطور مفصل تر از آراء و عقاید ارسطو که از معروفترین حکمای این دوره بوده  و رسماً بنیانگذار فلسفه شناخته میشود بحث خواهیم کرد.  قابل ذکر است که حکمای پیش از سقراط عموماً برون گرا بوده و سعی میکردند که حتی المقدور با نگاه به طبیعت جویای حقایق گیتی باشند و تا حد زیادی در این کار موفق بوده اند.   اما با ظهور سقراط و پیروان وی، فلسفه به مسیر تازه ای افتاد که اخلاق را در کانون توجه قرار داده و فلاسفه با بی توجهی به عالم بیرون، عالم درون را مرکز توجه قرار دادند. در این دوره موضوعات عقلی و اخلاقی و بعبارتی موارد مرتبط با انسان در کانون توجه قرار گرفت.

2- حکمای دوره سقراط (حدودد 450 تا 300 پ.م.)

     سوفسطائیان (Sophists):  در حوالی سال 500 پیش از میلاد، آتن به مرکزی ایده آل از لحاظ فرهنگی درآمده بود که موجب جلب فلاسفه از دیگر نقاط شده و رونق فلسفه را در این شهر مهم ایجاد کرده بود.  نظام حقوقی تازه ای در اواخر قرن پنجم پیش از میلاد ظهور کرده بود.  در این میان، علاوه بر حکمائی که به کار طبیعت میپرداختند، طبقه ای از اهل نظر نیز بودند که کار اصلی آنان وکالت و نیز پرورش شاگردان برای مهارت در فنون بلاغت بود.  اینان یا با پذیرش وکالت از موکلین خود و یا با آموزش طرفین دعوی در فنون جدل و مناظره و طبعاً با دریافت مبالغی پول شرایطی را تسهیل میکردند تا موکل آنها در هرگونه دعوی و حتی در مشاجرات سیاسی پیروز گردد.  این طبقه از فیلسوفان کارشان ایجاد مکتب های فلسفی جدید نبود بلکه کارشان انتقاد از نظامهای موجود بود.  پروتوگوراس از شاخص ترین رهبران این طبفه بود.  مشهور بود که اینان بدون توجه به اصل حقیقت، با همه وجود و با استفاده از همه مهارتهای بیانی خویش سعی در به کرسی نشاندن منظور خود داشته و اغلب هم پیروز میدان بودند.  در واقع از این منظر عمل آنان بی شباهت با روش وکلای امروزی یا مؤسسات مشاوره ای نبوده و چندان محل انتقاد نمیتواند باشد.  چون خود را سوفیست مینامیدند، روش آنان در نظر آیندگان به روش سوفسطائی یا سفسطه مشهور گردید که امروزه بار منفی دارد و در شمار دشنام درآمده است.  آنها فایده را اصل تلقی کرده و مرجح بر حقیقت میدانستند.  فلسفه آنها این بود که در هر دعوی، دو طرف ماجرا باید در نظر گرفته شوند و حقیقتی بصورت مطلق وجود ندارد.  مثال آورده میگفتند که اگر امروز برای یک آتنی هوای شهر  معتدل است، اما برای یک مصری که از منطقه گرمسیر آمده همین هوا ممکنست بسیار سرد باشد.  لذا به یک نوع نسبی گرائی اعتقاد داشته و معتقد بودند که اخلاق نسبی است و "انسان میزان همه چیز است".  در شرح آن میگفتند که انسان برای درک امور جز حواس خود وسیله دیگری ندارد و چون حواس در افراد مختلف متفاوت است پس چاره ای نیست جز آنکه آنچه را هرکس درک میکند آنرا معتبر بدانیم و اینکه حقیقت واحدی وجود ندارد.  مثلاً اگر امروز سوأل شود کرانه جنوبی ایران کنار خلیج فارس چقدر است چه میگوئیم؟  پاسخ بستگی به خط کش ما دارد.  اگر مقیاس ما کیلومتر باشد یک چیز و اگر خط کش ما متر باشد عدد دیگری بدست میآید زیرا خمیدگی های بیشتری را درک میکند.  کدام حقیقت دارد؟  با گسترش این معنی به حوزه اخلاق این پرسش اساسی بوجود آمد که آیا اصولاً هیچ مطلق اخلاقی وجود دارد؟  جنبه افراطی این جماعت به شکاکان معروفند که در همه چیز بدیده شک و تردید مینگریستند.  در حقیقت اگر از منظر علم نگاه کنیم، شکاکیت معتدل هیچ زیانی به علم و روش کسب دانش نزده است که سهل است امروزه یکی از ابزارهای روش علمی بشمار میآید.  ناگفته نماند که بیشترین دشمنی سقراط با سوفسطائیان حول همین محور اخلاق است که سقراط به مطلق بودن اصول آن اعتقاد داشت.

    سقراط: آنچه درباره سقراط میدانیم بیشتر از خلال نوشته های دیگران است زیرا وی نه نوشته ای از خویش بر جای گذاشته و نه رسماً مکتبی را بنیان نهاده.   وی در ابراز عقیده بی پروا بوده و یگانه علاقه و دلبستگی اش فضایل اخلاقی و اشاعه آن بود.   او مانند اغلب فلاسفه، زندگی توأم با فقر و قناعت را پیشه کرده و از هرگونه تجمل و تظاهر بدور بود بطوریکه اگر در عهد مسیحیت بدنیا میآمد شاید به عنوان قدیس انتخاب میشد و یا اگر خود ادعای پیامبری میکرد امتی را پس از خود بوجود میآورد.   مباحثات وی معروف است و شاگرد وی، افلاطون، آنها را در کتاب خود آورده است.   وی در این مباحثه ها خود را به نادانی میزد و با سوألات زیرکانه کاری میکرد که مخاطب خود را مجبور به اعتراف به نادانی خود کند.   شاید همین رویه موجب برانگیختن مخالفین و نهایتاً محکومیت وی شده باشد.  او به شاگردانش بیهودگی تعالیم سوفسطائیان را تعلیم میداد و ناشایستگی مردم عالی مقام را به رخ میکشید.  دلیل اصلی محکومیت وی شاید همین بدنام ساختن دیگران بوده است.  تکنیک او در مباحثات همانا دیالکتیک یا فن جدل است که به نوعی از همان شیوه مرسوم سوفسطائیان استفاده میکرد.  اما در واقع، او شاخص ترین منتقد سوفسطائیان بوده و میگفت آنچه اصل است باید روشن کردن حقیقت باشد و نه برنده شدن در دعوی بهر وسیله ممکن.   او میگفت که کارش شبیه شغل مادرش است که ماما بود.   لذا معتقد بود که انسان بسیاری از حقایق گیتی را در بدو تولد بصورت غریزی در ذهن خود دارد و تنها کاری که باید کرد این است که کاری کنیم تا فرد آنها را مجدداً به یاد آورد.  از اینرو کوشش خود را در مباحثاتی که با مخاطب خود داشت با کار یک ماما مقایسه میکرد که سعی دارد در تولد نوزاد ذهن وی را یاری کند.   سقراط با آنکه خود علوم عقلی را از فلاسفه قبل از خود و امثال آناکساگوراس آموخته بود، معهذا نسبت به علوم و موضوعات این جهانی و چند و چون گیتی علاقه ای نداشته بلکه نسبت به یافته های آنان بدیده تردید مینگریست.   او بویژه متأثر از عقاید پارمنیدس بود که به محسوسات توجهی نداشت و لذا سوفسطائیان را بخاطر تعلق خاطری که به این دنیا داشتند خوار میشمرد.  بلکه بیشترین توجه وی معطوف به اخلاقیات و قواعد رفتار درست آدمی بود.   بجای توجه به اجرام فلکی، تقوی و فضیلت را در کانون توجه خویش قرار داد.  بیشترین مسائل مورد علاقه وی، مسائل انتزاعی از قبیل عدالت، شجاعت، حقیقت، شرافت، و فضیلت بود که همگی در حوزه اخلاق است.  در یک کلام، او مردم را به در پیش گرفتن یک زندگی توأم با فضیلت تشویق میکرد و آنرا زندگی سعادتمند میدانست.  لذا فلسفه با آمدن سقراط به مسیر تازه ای افتاد و انقلاب او وارد کردن اخلاق در فلسفه بود.   این تغییر نگرش در دیده یونانیان بسیار خوش آمد و چنان شد که ذوق و قریحه یونانی، که ستایشگر سقراط و شاگردان وی بود، به جانب قلمرو اخلاق متمایل شود.   و چنین شد که فلسفه طبیعی که امروزه به علوم تعبیر میشود راه افول را در پیش گرفت.    البته در این راستا نباید ایراد را متوجه سقراط و نحله وی دانست بلکه برعکس، این تمایل و گرایش طبیعی ذهن آدمی به این امور است چه به دلیل ایده آلیسم ذهنی انسان و چه به دلیل سخت بودن و رنج آور بودن تفکر علمی.   یعنی تفکر درباره حقایق گیتی و آنجا که کمیت بیشتر از کیفیت مورد اعتناست.   حتی امروزه نیز ذهن توده ها گرایش بیشتری به این امور کیفی داشته و برای آنان جذابیت بیشتری دارد که شاید از دیدگاه فیزیک امروز با "اصل اقل انرژی" قابل توجیه باشد.   ناگفته پیداست که سوء استفاده از همین تمایلات لطیف انسانی چقدر بالقوه میتواند برای جوامع انسانی خطرناک باشد.   شیطان صفتی در لباس سقراط با شعارهای زیبا و رفتار سقراط منشانه در پشت نقاب اخلاقیات میتواند جامعه ای را بورطه سقوط و نابودی بکشاند.  اینجاست که بخش های دیگری از فلسفه که مربوط به سیاست و مملکت داریست باید مورد توجه واقع شود.    بعداً خواهیم دید که فلسفه درست، پرداختن به امور طبیعی و اخلاقی هردو بموازات یکدیگر است. در مجموع، نفوذ سقراط به زیان علم تمام شد.  او علم را خوار میشمرد و باعث شد تا علم و فلسفه در دو نقطه مقابل هم دیده شوند.  بهر حال در نهایت، فعالیت های سقراط که مخل جامعه تشخیص داده شده بود در محکمه ای با رای اکثریت به محکومیت وی انجامید.   علیرغم میل باطنی قضات رأی دهنده و علیرغم اینکه وی در فاصله یک ماهه محکومیت تا اجرای حکم  بسهولت میتوانست فرار کند ولی با شهامت رأی دادگاه را پذیرفته و در نهایت آرامش جام شوکران (جام زهر) را سرکشید.

    افلاطون: نام اصلی این فیلسوف یونانی چیز دیگری بوده اما بعدها به دلیل داشتن شانه های پهن به این نام (Plato) معروف گردید.   وی شاگرد ممتاز سقراط بوده و هموست که اغلب کتابهای خود را از زبان سقراط و به یاد استاد عزیز خویش نگاشته.  تأثیر افلاطون بر فلسفه بیش از تأثیر سقراط بود و بهمین نسبت زیانی که بر علم وارد ساخت بیش از زیان سقراط بود.  او نیز مانند سقراط قلباً مایل به دموکراسی نبود بویژه که اعدام استاد خود را هم ناشی از کاستی دموکراسی حاکم در آتن میدانست و این گفته که "تا هنگامی که حاکم حکیم یا حکیم حاکم نشود دنیا روی آسایش نخواهد دید" از اوست.   جالب اینکه در تحقق این آرمان، در طول مدتی که در سیسیل بسر میبرد حاکم آنجا را تحت تعلیمات خود گرفت تا از او یک حاکم حکیم بسازد.   اما نه تنها سودی نبخشید بلکه نتیجه معکوس ببار آورده و حاکم با ظلم و ستم خود روی دموکراسی آتن را سفید کرد.   او در نیمه دوم عمر خود برای درس دادن به جوانان در آتن، مدرسه ای بنام " آکادمیا" تأسیس کرد که اولین دانشگاه در نوع خود بشمار میرفت.   بعدها نام آکادمی در زبانهای اروپائی به معنای اعم انجمن های علمی بکار رفت.   از افلاطون حدود 30 رساله بیادگار مانده که از بهترین آثار فلسفه بشمار میرود.   سبک این اثار بطور کلی بصورت دیالوگ است که بخاطر دلبستگی به استادش یکسوی مکالمه همواره سقراط است.   بیشتر آنچه راجع به سقراط میدانیم از خلال این گفتگوهاست ولی دانسته نیست چه مقدار از آنها نظرات و آراء شخصی افلاطون و چه مقدار از آن سقراط است.   او نیز مانند سقراط فلسفه طبیعی را به چیزی نگرفته و در عوض عمده بحث های خود را به اخلاق و مباحث انسانی اختصاص داده و مانند استاد خود فلسفه اخلاق را مهمتر از علوم طبیعی میدانست.   در نظر افلاطون فلسفه طبیعی و دانش فاقد استفاده عملی بوده و غایت آمال همه امور را نیل به خیر محض میدانست که طبعاً در اخلاقیات جستجو میکرد.  مهمترین موضوع در فلسفه افلاطون نظریه مُثُل (ایده) است که برمبنای آن موجودات این عالم سایه ای از موجودات حقیقی که او آنرا مُثُل نامید هستند و ما باید در پی معرفت بر آن موجودات حقیقی باشیم.  تمثیل غار که او در این رابطه بکار برده است بسیار جالب است.  او به ریاضیات مجرد نیز علاقه داشت و میگفت که فقط 5 جسم منتظم وجود دارد که بعداً به احجام افلاطونی معروف شدند (احتمالاً مقتبس از فیثاغورسیان).   اینها عبارتند از جهار وجهی، شش وجهی، هشت وجهی، دوازده وجهی، و بیست وجهی منتظم.   چهار تای اول را نماینده عناصر اربعه شمرده و پنجمین را نماینده کل عالم دانست.   بعلاوه عقیده داشت که کامل ترین منحنی، دایره است و لاجرم اجرام سماوی باید مسیری اینچنین را روی فلک بلورین آسمان طی کنند تا بدین ترتیب همه چیز در عین کمال باشد.   ضمناً معتقد بود که فلک سیارات هریک در حرکت خود نوعی موسیقی آسمانی تولید میکنند که با کمال تعجب تا زمان کپلر عقیده رایج بود.   کپلر در ابتدای کار خود تلاش وافر کرد تا موضوع احجام افلاطونی را در سیستم فلکی مورد نظر خویش بگنجاند که البته توفیقی نیافت.   این مسأله و بسیاری مسائل دیگر میرساند که آموزه های افلاطون تا چه مایه در اذهان محققین ادوار بعدی ریشه دوانده بود.   وی در ذهن کمال گرای خود داستانی درباره سرزمین افسانه ای "آتلانتیس" ساخته و پرداخته بود که تا قرون و اعصار بعد مردم ساده دل و افسانه دوست را بخود جلب کرده و آنرا حقیقت میپنداشتند.   همانطور که در سطور قبلی نیز گفتیم، این ذهنیت افسانه دوست توده هاست که فوراً جذب پدیده های فانتزی شده و خود بر شاخ و برگ آن میافزایند.   زیرا مردم بطور طبیعی شیفته عجایب و شگفتی ها هستند و امروز سینمای علمی تخیلی نیز برای پاسخ به همین نیاز است.   اما مشکل زمانی آغاز میشود که این موضوعات با سایر حقایق زندگی آمیخته و امور عادی زندگانی را دچار اختلال و گاه صدمات جدی نماید.   بعداً خواهیم دید که در بستر علم جدید شگفتی هائی مافوق همه عجایب عالم هست با این تفاوت که واقعی هستند و نه موهوم و خیالی.   مختصر آنکه مکتب افلاطون پس از وی نیز ادامه یافت و آکادمی او تا سال 529 میلادی همچنان بصورت مؤسسه ای وزین دایر و پا برجا بود (یعنی بیش از 900 سال!).   اما در این سال بدستور ژوستی نین، امپراطور روم شرقی، که بتازگی مسیحی شده بود تحت عنوان اینکه مدرسه بت پرستان و منشاء افکار ضاله است بسته شد.   مسیحیت بمحض در دست گرفتن حاکمیت سیاسی، مبارزه با مباحثات آزادانه متفکرین را آغاز کرد زیرا که ایدئولوژی دشمن تفکر آزاد است.  و چنین شد که آخرین سنگر تفکر آزاد تعطیل گردید.   معهذا فلسفه افلاطون تأثیر خود را بر افکار متفکران مسیحی دوران قرون وسطی همچنان حفظ کرد.   اما از قرن سیزده میلادی بود که نظرات ارسطو افکار او را به حاشیه رانده و خود طرز تفکر غالب از آن زمان به بعد شد.   این زمانی بود که آثار و کتب ارسطو که قبلاً به زبانهای عبری و عربی ترجمه شده بود در خلال جنگ های صلیبی به اروپا راه یافته و به زبان لاتینی ترجمه شد.   از آن زمان افکار ارسطو بلافاصله مورد پذیرش حکمای مسیحی قرار گرفته و نهایتاً جزئی تفکیک ناپذیر از فلسفه دین مسیحی شد.  در جشن عروسی یکی از شاگردانش حضور یافته و در سور و شادمانی شرکت جست.  سحرگاهان وی را در گوشه ای خفته یافتند که در خواب ابدی فرو رفته بود.  هنگام مرگ 80 سال داشت.

     ارسطو: وی در بخش شمالی یونان موسوم به مقدونیه در خانواده ای مرفه متولد شد.   پدرش طبیب دربار پادشاه مقدونیه بود.   از یاد نیریم که اغلب بخش های یونان آنروز با یکدیگر دشمن بوده و آتن هم یکی از مهمترین دولت شهرهای روزگار خود بوده است.   ارسطو در 17 سالگی به آتن رفته و شاگرد آکادمی افلاطون شد.   وی با نشان دادن هوش و ذکاوت سرشار، ممتاز ترین شاگرد آکادمی شد بطوریکه افلاطون وی را "عقل مجسم" مدرسه خود نامید.   ارسطو پس از مرگ استادش، آکادمی را ترک و به سفرهائی چند در دنیای یونانی آنروز دست زد.   در 41 سالگی به مقدونیه، زادگاه خود، فراخوانده شد تا تربیت پسر پادشاه یعنی اسکندر را بر عهده گیرد.   او چند سالی این مهم را بر عهده داشت تا آنکه اسکندر پس از آنکه پدرش بقتل رسید جانشین او شده و لاجرم درس و مشق را ترک و وارد سیاست شد.   ارسطو هم که دیگر کاری نداشت، آنجا را ترک و پس از بازگشت به آتن مدرسه خود موسوم به "لوکیون" را دایر کرد.   این مدرسه در باغی خارج شهر واقع بود و ارسطو ضمن راه رفتن و گردش، در حالی که شاگردانش او را همراهی میکردند تدریس میکرد.   از همین رو مکتب و حکمت وی صفت "مشائین" بخود گرفت و فلسفه او و همفکرانش به فلسفه "مشاء" معروف گردیده است.  عمده آثار وی در همین دوران شکل گرفت.   اولین فتوحات اسکندر، یونان بود و لذا مردم آتن دل خوشی از اسکندر و طبعاً استاد وی یعنی ارسطو نداشتند.   تا وقتی اسکندر زنده بود برای ارسطو مشکلی پیش نیامد اما بلافاصله پس از مرگ اسکندر دشمنی ها آغاز شده و همچنانکه امروز هم باب است او نیز به بی دینی متهم شد.   سرانجام، ارسطو برای آنکه به سرنوشت سقراط دچار نشود جلای وطن کرده در جائی دوردست رفته همانجا چشم از جهان فروبست.    آثار و خطابه های بجای مانده از وی چنان عظیم و متنوع است که در نوع خود دایره المعارفی یکنفره شامل همه دانش های آن عصر است.    با آنکه ارسطو به علوم طبیعی بسار اهمیت میداد اما فلسفه وی به این محدود نبوده شامل اخلاق، سیاست، فن بیان، شعر، موسیقی،نقد ادبی، منطق و بسیاری رشته های دیگر عصر خود بوده که بعداً در جای خود به آنها خواهیم پرداخت.   بی سبب نیست که وی را "معلم اول" نامیده اند.    همه آثار وی برجای نمانده ولی همانها که مانده بزرگترین میراث علمی بشمار میرود.   تفاوت سبک او در این آثار با سبک افلاطون، تکیه فراوان بر منطق و استدلال است و نه آرایه های ادبی.   بیجهت نیست استادش او را در همان ابتدا "عقل مجسم" نامید.   میگویند در رشته ریاضیات چندان شهرتی کسب نکرده، اما منطقی که او بنا نهاد چنان محکم بود که قواعد آن پایه های ریاضی را تشکیل داده و اصلاً خود به رشته ای در ریاضیات مبدل گردید.  ضمن اینکه مهارت وی در اثبات خلف در مورد اینکه ریشه دوم عدد 2 با هیچ عدد گویائی برابر نیست را در مباحث قبلی دیدیم.    نظریات او در مبحث زیست شناسی بسیار دقیق بوده و رده بندی او در باب حیوانات با آنچه امروز است تفاوت چندانی ندارد.   مثلاً در مورد دلفین نظر داد که در رده پستانداران است و نه ماهی ها زیرا بچه میزاید و به آن شیر میدهد.   اما 2000 سال طول کشید تا این رای مورد تایید سایر دانشمندان قرار گیرد.   اما اشتباهاً قلب را مرکز عقل و شعور میپنداشت که باعث رواج این عقیده در آیندگان شد.   در عوض کار مغز را خنک کردن خون میدانست و نه مرکز تعقل و شعور.   تعجب اینجاست که دو قرن پیشتر از وی آلکمایون پزشک یونانی وظیفه مغز را بدرستی بیان کرده بود.    در اینجا باید اذعان کرد که این نظریات، درست یا غلط، چون با اطلاعات تجربی پشتیبانی نمیشد اغلب در حد گمانه زنی بود.   قبلاً اشاره کردیم که نبود آلات و اسباب آزمایشگاهی اجازه چنین پیشرفت هائی را نمیداد.   بزرگترین نقطه ضعف ارسطو در کار فیزیک و نجوم بود.   او نظر یکی از منجمین متقدم خود را قبول کرده و آنرا بسط و توسعه داد و فلک تدویر نمونه آنست.   ضمناً عناصر اربعه امپدوکلس را نیز پذیرفته ولی عنصر پنجمی را هم خود اضافه کرد.   این عنصر پنجم "اثیر" نام داشت که میگفت افلاک و آسمانها از آن انباشته اند.   این فکر تا زمان آزمایش مایکلسون و مورلی نیز در فیریک رایج بوده و تنها نسبیت خاص انیشتن توانست نشان دهد که انتشار نور نیازی به آن ندارد.  در هیئت او نزدیکترین فلک به زمین، ماه است و آنچه زیر آن است عالم سفلی یا تحت القمر است.  زمین خاکی در مرکز جهان و کره آب احاطه بر آن داشته و سپس کره هوا و بالاتر از آن کره آتش است که همه از مقوله عالم سفلی است.  عالم عِلوی از فلک ماه رو به بالاست و بترتیب که بالا میرویم، فلک تیر، ناهید، خورشید، بهرام، برجیس، کیوان، قرار دارند که همان افلاک هفتگانه است.  ماوراء افلاک سبعه، کره ثوابت یا ستارگان قرار دارد. نهایتاً فلک الافلاک که فلک نهم میشود بر همه آنها محیط است و ارسطو آنرا محرک اول یا علت نخستین نامیده است. در باب آسمان و زمین میگفت که آسمانها تابع قوانین خاص خوداند که از هر جهت کامل ولی روی زمین همه چیز در حال تغییر و کون و فساد میباشد.  کامل دانستن آسمان ریشه در این باور بسیار کهن دارد که خورشید و ماه و ستارگان، برخلاف اجسام زمینی، ثابت و پایدار بوده و از وقتی بشر به یاد دارد همیشه همینگونه بوده اند.  پس آسمان مکانی مقدس بوده جایگاه خدایان و فرشتگان و روحی که طبق تعریف ابدی است میباشد.  عناصر چهارگانه در عالم سفلی مکان طبیعی خود را دارند و عمل حرکت فقط برای اینست که به کمال خود برسند.   بنابراین مکان طبیعی سنگ (خاک) در پائین مرتبه است و اگر در هوا رها شود یا به بالا پرتاب شود فرو میافتد.   جالب اینکه هرچه بزمین نزدیکتر میشود تندتر حرکت میکند و او حالت آنرا مشابه مسافری میدانست که هر چه به منزل یا محل طبیعی خود نزدیکتر شود با شوق و سرعت بیشتری حرکت میکند!   آتش در بالا ترین طبقه قرار دارد و هوا و آب و خاک بترتیب در طبقات فروتر قرار دارند.   حرکت عناصر در جهت عکس مسیر طبیعی را "حرکت قسری" نامید.   او نظریه اتمی دموکریتوس را رد کرد و پس از او دیگر محل اعتنا قرار نگرفت.  در انتقاد از نظریه اتمی میگفت که هرآنچه در تصور آید را میتوان در ذهن بهر میزان که بخواهیم تقسیم کرد.  پس به لحاظ عقلی وجود چیزی را که هم بُعد داشته باشد و هم نتوان تقسیم کرد از محالات است که بعدها به پیوسته گرائی مشائیان معروف شد.   مانند فیثاغورس زمین را کروی و محدود (زیرا کره مانند دایره کاملترین شکل است) میدانست و در اثبات آن میگفت هر چقدر بسمت شمال یا جنوب پیش رویم منظره آسمان و صور فلکی تغییر میکند.   بعداً این فکر چون با کتاب مقدس همخوانی نداشت تا اندازه ای به محاق رفت اما نه بطور کامل چون بهر حال گفته ارسطو بود و در عصر جدید بنیاد دریانوردی در اقیانوس ها شد.   بهرحال نظریات او در اروپا پس از ترجمه کتابهایش به لاتینی چنان وحی مُنزل تلقی شد که اگر میگفتند فلان چیز را گفته یعنی جای بحث نمیماند.  با اینحال آن بخش از نظراتش بیش از همه مقبول عامه افتاد که یکسره اشتباه و باطل بود.   چه اینکه نظریات او در زیست شناسی که بسیار هم دقیق بود هیچگاه شهرتی نیافت.   ناگفته نماند که نتایج اشتباه و ناصواب وی را به هیچ وجه نمیتوان تقصیر وی دانسته بلکه این اطاعت کورکورانه و تقلید آیندگان بوده که بجای اینکه خود بحث و تحقیق کنند، گفته های یک نفر را بطور دربست میپذیرند.  یاد داستان معروف سعدی می افتیم در حکایت بیماری که برای علاج چشم به نزد بیطار رفته و کور میشود.  پس اینکه گاهی میگویند افکار وی موجب رکود علم برای چندین قرن شده منصفانه نیست و همین که وی با نبود امکانات توانسته چنین آثاری را خلق کند جای بسی شگفتی است.   

کلبی ها و رواقی ها

   کلبیون و رواقیون دسته دیگری از فلاسفه باستان هستند که در همین دوره سقراطی ها شکل گرفتند.  اینها با اینکه از جهت تحول علم و افکار علمی اهمیت زیادی ندارند، با اینحال ذکر آنها خالی از فایده نیست زیرا آنان را میتوان به نوعی جد اعلای ایده آلیست ها و پیروان اصالت روح دانست.   همانطور که گذشت، همواره یک رقابت سیاسی بین آتن و سایر دولت-شهرهای یونانی وجود داشت.  این رقابت بیشتر از همه بین آتن و مردمان فلسفه دوست آن از یکطرف با اسپارت و مقدونیه و مردمان جنگاور آن جریان داشت.  بعد از شکست آتن از فیلیپ مقدونی (پدر اسکندر) به سال 338 پیش از میلاد، شرایط تحمیلی بر آتن شکست خورده که خود را کانون فکری دولت-شهرها میدانست بسیار سنگین و تحقیرآمیز مینمود.   از اینرو، روحیه یأس و ناامیدی حاصل از این شکست، مردم را به نوعی رویگردانی از دنیا و فلسفه های دنیوی سوق داد.  بطوریکه طیف دیگری از فلاسفه در مقابل قیل و قال فلاسفه طبیعی ظهور کردند که رستگاری را در دنیای درون و فضیلت را در تحمل مصایب و بردباری را در برابر سختی های زندگی جستجو میکردند.  کلبی ها و بدنبال آنها، رواقی ها پایه گذار مکتبی شدند که امور عرفانی و درونگرائی را در فلسفه یونانی وارد ساخته و بدیل و رقیبی در برابر مکتب اپیکوری دوران خود شدند.  

   پایه گذار مکتب کلبی، یکی از شاگردان سقراط بنام آنتیستینس بود.  او چنان به روحیه قناعت ورزی سقراط علاقه پیدا کرد که آنرا در صدر دستور زندگانی خویش قرار داده آنرا به پیروان خود سفارش میکرد.  او میگفت که فضیلت انسان در ترک همه نیازهای دنیوی بوده و باید خود را از علائق دنیوی خلاص کند.  او و پیروانش چنان در این راه مبالغه کردند که از مردم و آداب و رسوم روزگار رویگردان شده و با لباس ژنده و سر و روی ژولیده زندگی در طبیعت را اختیار کردند.  افتخار آنان، تحمل درد و رنج بوده و قیود زندگانی را به هیچ میگرفتند.  دلیل انتساب شیوه آنان به زندگی سگی یکی شاید نام محلی بود در خارج آتن که محل گردهمائی های آنان بود و دیگر احتمالاً شیوه ادبار آمیز زندگی آنان بود که بی شباهت به زندگی سگی نبود.  رهبر مشهور این مکتب دیوژن نام داشت که خود شاگرد آنتیستینس بود.  وی چنان راه افراط را پیمود که مشهور است در یک خمره زندگی میکرد و از مال دنیا جز کاسه ای برای آب خوردن نداشت.  معروفست که پس از دیدن نحوه آب خوردن سگی از یک نهر، کاسه را نیز بدور انداخت.  میگویند که شعر : دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست، درباره اوست.  غذای روزانه پیروان این مکتب معمولاً از محل اعانات مردم تأمین میشد.  اینان آموزش خاصی را در فلسفه از خود باقی نگذاشتند جز دوری از خواهش های دنیوی و همسو بودن با طبیعت و ایجاد مکتبی که بعدها رفته رفته به ایجاد نوعی جهان بینی مذهبی و تمایلات عرفانی منجر گردید.

     رواقیون نیز دنباله رو منطقی کلبیون بوده اند.  پایه گذار این مکتب، زنون کتیونی است که نباید با زنون الئائی اشتباه گرفته شود.  بجهت مکتبی که بنیان نهاده بود، در کتابها بیشتر به زنون رواقی معروفست.  او اصلاً از مردم فنیقیه بود که در سال 334 پیش از میلاد در قبرس زاده شد.  نام این مکتب برگرفته از محل زندگی پیروان آنست که اغلب در رواق معابد زندگی میکردند.  او به نظم هدفمند جهان باور داشت که تحت همان نامی آنرا اطلاق میکرد که هراکلیتوس بیان کرده بود.  هراکلیتوس، همانطور که ذکر آن قبلاً رفت، به یک نیروی مادّی همه جا گیر جهانی اعتقاد داشت که مانند شعله آتش در همه جا و همه چیز جاری و ساری است.  هراکلیتوس این نیرو را "لوگوس" نامیده بود که به زعم زنون رواقی مترادف است با عقل کل حاکم بر دنیا و یا علت العلل نظام آفرینش.  بعدها به نوعی همین اصطلاح وارد یهودیت و مسیحیت شده و جنبه مذهبی پیدا کرده و معنای دیگری برای خدای واحد میشود.  زنون رواقی وظیفه اصلی فلسفه را توضیح جهان بر اساس لوگوس و بیان آداب زندگی انسان در طریق لوگوس میدانست.  نظر رواقیون در این باب، کل طبیعت بعنوان یک نظام یکپارچه است که طبیعت مادّی دارد و نه موجودیتی فراتر از جهان مادّی و بیرون از این جهان.  بنظر میرسد ریشه های عقیده ای که بعداً وحدت وجود نامیده شده در این مکتب پا گرفته است.  نمونه آنرا ما در شخصیت منصور حلاج در عرفان ایرانی مشاهده میکنیم.  از نظر رواقیون، از آن آتش یگانه و اولیه ای که هراکلیتوس از آن نام برده بود، بعداً عناصر چهارگانه آب و خاک و هوا و آتش مادّی بوجود آمده و نهایتاً جهان را بوجود آورده است.  لذا اگر تلقی ما از لوگوس، خدا باشد جهان نه بدست خدا بلکه از عین خدا ساخته شده است.  بخشی از آن آتش نخستین همچنان مدیر و مدبر نظم عالم است و اعتقاد بر اینست که این عالم در بهترین صورت ممکن آفریده شده است.  لذا وظیفه انسان عبارتست از سازگار ساختن خود با مشیّتی که عالم را اداره میکند و نه ستیز با آن.  زیرا مقابله با تقدیر و سرنوشت پایانی ناخوشایند دارد.  این عقیده، بعدها وارد مسیحیت شده و بنام "مشیُت الهی" وارد اسلام شد.  رواقیون تقدیر را به مثابه یک ارابه و انسان را بصورت سگی که به پشت آن بسته شده تشبیه میکردند.  اگر سگ هماهنگ با حرکت ارابه بدنبال آن بدود نه تنها آسیبی باو نمیرسد بلکه خود را آزاد احساس کرده و با نشاط ارابه را دنبال میکند.  اما ایستادگی در مقابل حرکت ارابه باعث کشیده شدن او روی زمین و زخمی شدن و درد و رنج او میگردد.  از اینرو آنان فلسفه زندگی را رضا دادن به چیزهائی که ورای اختیار ما هستند میدانند.  امور دنیا و سختی های آن هنگامی تحمل پذیر میشود که انسان آنچه را سرنوشت برایش رقم زده داوطلبانه پذیرا شود.  پس هدف اصلی از زندگی را، هماهنگی با لوگوس و یک زندگی همساز با طبیعت و همراه با آرامش و پیروی از فضایل انسانی میدانستند.  نکته جالب دیگری که در فلسفه آنان تازگی داشت اینکه عالم پیوسته در حال نابودی و آفرینش مجدد است.  زندگانی انسانی نیز در این رفت و برگشت ها مرتباً از بین رفته مجدداً بازگشت میکند و تا ابد ادامه دارد.  بعدها بارقه هائی از این نوع تفکر و اعتقاد به تناسخ را در مذهب هندو میبینیم.  بنظر میرسد آنچه بشر از دیرباز بدنبال آن بوده و تا امروز نیز در طلب آن راه های مختلف را آزمایش کرده همانا "جستجوی آرامش" است.  گویا همه مکاتب به یک چیز ختم میشود.  

    پس از استیلای امپراطوری روم بر یونان و حوزه فرهنگی آن در سده های ابتدائی پس از میلاد مسیح و بویژه پس از قبول مسیحیت بعنوان دین رسمی در روم، مکتب رواقی پلی شد برای ارتباط فلسفه دوران باستان به دوره نوین مسیحیت و شکل جدیدی از نگاه به جهان.  بنظر میرسد همین مکتب نیز الهام بخش بسیاری از فلاسفه در شرق در دوره پس از گسترش اسلام بوده است.  مکاتب کلبی و رواقی نگاهی عرفانی با مایه های مذهبی را بوجود آورد که تا مدتها ادامه داشت.  همان عللی که در شکل گیری این مکاتب نقش اصلی را داشته است، امروزه نیز به نوعی در ملل شرق گهگاه بروز میکند.  سرخوردگی مداوم مردم از عدم تحقق آزادی هائی که در جستجوی آن بوده اند و سختی هائی که بدنبال آن بروز کرده است بسیاری را به جستجوی مکاتب بدیل در حوزه های عرفانی واداشته تا شاید آرامش روحی خود را در سیر و سلوکی نو تجربه کرده مرهمی برای دردهای خود پیدا کنند.

    چارتی در انتهای بخش سوم فلاسفه باستان خواهد آمد که تحول تاریخی دو مکتب رقیب یعنی مکتب اپیکوری و مکتب رواقی را از بدو پیدایش تا زمان معاصر نشان میدهد.  این دو مکتب بعد ها نماینده دو طیف متفاوت نگاه به جهان بوده است که یکی متعلق به مکتب تجربه گراها (اصالت مادّه) و دیگری متعلق به مکتب متافیزیک (اصالت روح) میباشد.  ستون میانی که از سقراط و شاگردانش آغاز شده نماینده فلاسفه مکتب اصالت عقل (ذهن) میباشد.  خطوط، نشاندهنده ارتباط این مکاتب و تأثیری که از هم پذیرفته اند میباشد.  

=======================================================================

 

  • مرتضی قریب
۱۲
بهمن

فلاسفه باستان

      میخواهیم شرح مختصری از دانشمندان و فلاسفه باستان را در اینجا درج کنیم.   این شرح بویژه جهت اطلاع آن دسته از کسانی است که مایل به مطالعه و دنبال کردن تاریخچه علم و فلسفه میباشند.   با اینکه از پیدایش بشر بر روی کره خاکی، بنا به آخرین تحقیقات، میلیونها سال میگذرد، با این وجود آغاز سخن در باب دانشمندان در کتابها از 3000 سال پیش عقب تر نمیرود.   مشکل عبارتست از نبود اطلاعات مدون و موثق در باره این افراد در گذشته های دور.   شک نیست که گرد شدن معلومات و پیدایش دانش ها یک فرایند تدریجی در اغلب نقاط زمین بوده است و اینطور نیست که دانش و فلسفه بطور ناگهانی یکباره از یونان باستان برخاسته باشد.   آنچه واقعیت دارد، بده بستان فرهنگ هاست و هیچ اندیشه ای نیست که ابتدا به ساکن یکباره از ناکجا آباد سربرآورده باشد.  یکی از نواحی مهم فرهنگی، حوزه مدیترانه و سرزمین های اطراف آنست.  علاوه بر یونان، مهاجر نشین ایونی در کرانه جنوبی و غربی آسیای صغیر (ترکیه فعلی)، فنیقیه (لبنان فعلی) و شامات، کرت، مصر، کارتاژ (تونس فعلی)، کمی آنسوتر سومر و بابل و حتی ماد و مهاجران آریائی.  به گواهی تاریخ، مبانی بسیاری از دانشها از قبیل ریاضیات و نجوم در منطقه بین النهرین و دره نیل شکل گرفته است.   بویژه آنکه ابداع خط بشکل امروزی را به سومر نسبت میدهند که بدون وجود آن، انتقال دانش ها به نسل های بعدی میسر نبوده است.   پیش درآمد هر علمی، تفکر است و میتوان تصور کرد که بشر از دیرباز همواره بطور طبیعی درباره محیط پیرامون خود به تفکر میپرداخته است.   شبها آسمان سیاه و پرستاره او را بفکر وامیداشته که اینها چیست و کنجکاوی وی در طی هزاران هزار سال به دانش نجوم باستان انجامیده که نخستین شکل مرتب آن در هییت بطلمیوسی بدست ما رسیده است.   اوقات روز نیز چه در عصر شکار و چه در دوران متأخر کشاورزی و گله داری، نیاز انسان به سرشماری حیوانات و یا تقسیم غذا و چیز های دیگر او را نیازمند عدد و حساب و کتاب ساخته است.   منشاء هندسه نیز منسوب است به مصریان باستان که در پی هر سیلاب سالانه نیل و شسته شدن علائم محدوده زمینها، آنها را وادار به ابداع مبادی اولیه هندسه برای تشخیص محدوده زمین های خود کرده است.   در هر صورت چه به دلیل نبود امکانات ثبت و ضبط اطلاعات و چه اینکه احتمالاً اینگونه اطلاعات وجود داشته اما در اثر جنگ ها و ویرانی ها از بین رفته، همه این موارد ما را مجبور میکند که داستان خود را از زمان یونان باستان آغاز کنیم.   این دوره هم بقدر کافی بما نزدیکتر است و هم اطلاعات کافی از آن بجا مانده است.   پس میتوان چنین پنداشت که شاید ماحصل دانش گذشتگان بسیار دور نیز بنوعی در آثار اینان مستتر است.   بهر حال با اینکه میگویند فلسفه از دوره یونان باستان آغاز میشود، لیکن فلسفه ورزی قطعاً به قدمت حضور بشر روی کره خاکیست.

     در ذیل برای سادگی، این دوره باستانی را در سه بخش میتوان مرتب کرد.   1- دوره پیش از سقراط  2- دوره سقراط و شاگردان او  3- دوره حکمای اسکندریه.   در هر بخش، نام مشهورترین آنان و مهمترین نظریاتشان درج میشود.   از جهاتی میتوان گفت که دوران واقعی علم به دوران قبل از سقراط و نیز دوران پس از او مربوط میشود که روش آنان با روش امروزین ما سنخیت بیشتری داشته است.  دوره سقراط، افلاطون، و ارسطو دوران نظریه پردازی صرف است که محسوسات چندان محل اعتنا واقع نمیشده است.   در واقع آنچه بنام فلسفه مشهور شده مرهون این دوره که به عصر طلائی فلسفه نیز شهرت دارد میباشد.  از آنجا که ارسطو مبدع و نظریه پرداز انواع علوم عصر خویش بوده، بدرستی "معلم اول" نام گرفته و شخصیتی شاخص در میان سایر حکما یافته است.   زمانی نیز که فلسفه وارد ایران بعد اسلام و سپس شرق اسلامی شد، این فلسفه ارسطو بود که بدلیل شاخص بودن، فلسفه سایر حکمای یونان را تحت الشعاع خویش قرار داد.   از اینرو سایر حکما، علیرغم نظرات درخشانی که داشته اند به بوته فراموشی سپرده شد.   این سه فیلسوف بزرگ عهد سقراط عمدتاً مشرب ایده آلیستی داشته و شاید بهمین سبب بهترین دستمایه برای استحکام زیربنای فلسفی در مسیحیت و اسلام شمرده میشد.

     1- حکمای پیش از سقراط ( حدود 650 تا 400 پ.م.)

     طالس ملطیه:  او اهل میلتوس بندری در غرب آسیای صغیر (ترکیه فعلی) بوده هرجند برخی او را اصلاً فنیقی میدانند.  او سفرهای زیادی به اطراف و اکناف داشته و علوم مشرق زمین را طی این سفرها آموخته.  لذا وی را بانی بسیاری از علوم میدانند.   از جمله در ریاضی و نجوم دست داشته و کسوفی را که در 585 پیش از میلاد واقع شد را بدرستی پیشگوئی کرده بود.   این همان کسوفی بود که باعث صلح دو لشکر ماد و لیدی شده و جنگ را خاتمه داد.   او را اولین حکیمی میدانند که تلاش کرد حرکات آسمانی را عقلانی کرده و از دست هوی و هوس خدایان نجات بخشد.   از جمله، میگفت که درخشش ماه بسبب نور خورشید و بازتاب آن از سطح ماه است.   او هندسه را مدون کرد و آثاری از خود در این علم باقی گذاشت.  در واقع راه را برای اقلیدس در 250 سال بعد از خود آماده ساخت.   میگویند او نخستین کسی است که پرسید "عالم از چه درست شده؟"  و خود در جواب بدون پرداختن به موهومات پاسخ داد : "آب".   جواب او بنظر طبیعی میرسید زیرا دور و بر محل زندگی او را تا دور دستها آب فرا گرفته بود و خشکی بر پهنه آبها قرار گرفته بود.   رویهمرفته، در مقایسه با جوابی که فلاسفه بعدی به این سوأل اساسی دادند، نظر طالس بالنسبه به واقعیت نزدیکتر است بویژه اگر توجه کنیم که بخش اعظم بدن موجودات از اب ساخته شده.   ضمن اینکه توجه کنیم که در اسطوره های سایر ملل، آب از گذشته های دور جایگاهی بس ممتاز دارد.  اما در زمینه آنچه در آسمان میگذشت، نظر او و در حقیقت نظر غالب فلاسفه باستان، نظریه زمین مرکزی است که طبق ان، بنا بر آنچه مشاهدات القا میکرد، زمین در مرکز جهان مستقر بوده و سیارات شناخته شده آنروزگار همراه با سایر ستارگان بصورت افلاک منظمی بدور زمین در گردشند.  تصویر پیوست نمایشگر این تفکر است.  البته بعداً نظریه کاملتری در پاسخ باینکه عالم از چه درست شده ارائه شد که در بطن زمین در این شکل نشان داده شده است.

   آناکسیماندر: همشهری و شاگرد طالس بود.   نگرش او نیز صبغه علمی داشت و نخستین فرد یونانی است که از ساعت آفتابی استفاده کرده و به دیگران معرفی کرد (مصریان و بابلیان قبلاً با آن آشنا بودند).   اولین مفاهیم از کره آسمانی را او بمیان کشید و گفت که آسمان نه عرقچین کروی آنطور که قدما فرض کردند است بلکه کره کاملی است که زمین را احاطه کرده است.  از این زمان مفهوم افلاک وارد علم نجوم شد.   وی میگفت که سطح زمین نیز باید منحنی باشد تا حرکت ثوابت توجیه پذیر باشد.   اما مفهوم کرویت زمین بعدها توسط فیثاغورث بیان شد.  در جواب به این سوأل که عالم از چه ساخته شده او پاسخ داد که ماده اصلی (ماده المواد) عالم جرمی است غیر متعین و بیشکل و بی آغاز و بی انجام بنام "آپیرون"  بمعنی نامحدود.  

   آناکسیمنس:  وی نیز از همشهریان طالس بوده ولی وی "هوا" را ماده المواد میدانست و میگفت سایر مواد حاصل تراکم تدریجی آنند.   از آنجا که انسان و سایر جانداران با هوا زنده اند و آنگاه که تنفس نمیکنند مرده اند، وی هوا را اصل حیات پنداشته و از همین رو جان و یا روح انسان نیز با واژه هوا (پنوما) یاد میشده است که وارد ادیان بعدی هم شد.  میگویند وی نخستین یونانی است که بین سیارات و ستارگان تفاوت قائل شده و عقیده داشت که آسمان کره ای بلورین است که ثوابت بر آن چسبیده اند.   که این تفکر تا قرون وسطی همچنان حاکم بود.

    هراکلیتوس: وی نیز در آسیای صغیر زندگی میکرد و در شهر افسوس در کرانه غربی ایونیا در شرایط فقر و انزوا ساکن بود.  وی بجای معرفی عنصری که سازنده دنیا باشد اصلی را بمیان آورد بنام اصل "تغییر".  در نظر وی ثابت ترین چیزها همانا بی ثباتی بود و همه چیز را در حال شدن و تغییر دانسته و لذا "آتش" را که مظهر این بی ثباتی است بعنوان ماده المواد معرفی کرد.  بویژه که آتش قادر به ایجاد تغییراتی در مواد دیگر نیز هست.  از نظر وی آنچه واقعیت را خلق میکند، کشاکش بین نیروهای متضاد است که ذاتاً بی ثبات است.  

     فیثاغورس: متولد جزیره ساموس در دریای اژه در غرب ایونیا است.  معهذا زیاد در موطن خود باقی نماند و همچون حکمای پیشین به مصر و مشرق زمین مسافرتها کرده و از دانش آنها بهره ها برده است.  معروفست که وی گیاهخوار بوده و از خوردن گوشت حیوانات بدلیل آنکه آنها را خویشاوند انسان میدانسته پرهیز میکرد.  او طریقتی عجیب را ترویج کرد مبتنی بر رازداری و علاقه زیاد به ریاضی و نجوم.  گویا اصطلاح "فیلسوف"(دوستدار دانش) نیز از ابداعات اوست که بعدها دیگران این نام را بر خود نهادند.   وی تحقیقاتی درباره صوت و رابطه فرکانس صوت با طول سیم داشت که بعدها جزئی از علم فیزیک شد.   مطالعات و مشاهداتی از این دست، وی را بدین نتیجه رساند که مدعی شود اصل جهان بر اساس "عدد" است و اعداد بر عالم حاکم است.  او خواص مرموزی برای اعداد قائل بوده و کاملترین عدد را، عدد 10 میپنداشت (زیرا مجموع 1،2،3،4 میباشد).   او و پیروانش همه اعداد را یا عدد صحیح و یا نسبتی از دو عدد صحیح قلمداد میکردند.   معروفست که یکی از یاران او به این حقیقت پی برد که جذر عدد 2 را با هیچ عدد کسری نمیتوان نشان داد و لذا چنین عددی را گنگ و نامفهوم میدانستند.  و این با اصیل بودن اعداد آنگونه که ادعا میشد در تضاد بود.  علیرغم همه کوششها در سری نگهداشتن این راز، این حقیقت به خارج از فرقه درز کرده و احتمالاً  قتل آن عضو را که زبانش را نتوانست نگهدارد باعث شد.   وی بین حساب و هندسه پیوند برقرار کرد و جدول ضرب و قضیه معروف وی در مثلث راستگوشه از یادگارهای اوست.   ضمناً اولین فیلسوفی بود که ریاضیات را با فلسفه پیوند داده و سرسلسله ریاضیدانان فیلسوف بعدی چون دکارت و لایبنیتز و راسل گردید.  بعلاوه در حوزه نجوم وی نخستین کسی است که به کرویت زمین پی برد و نخستین حکیم یونانی است که متذکر شده است ماه و خورشید و سایر سیارات مشارکتی در حرکت روزانه ثوابت نداشته، بلکه هریک مسیر مستقل خود را میپیماید.  این ایده تا زمان کپلر پابرجا بود.  از دید وی، حرکات کیهانی بر اساس روابط ریاضی بوده و سیارات بویژه در مسیر خود یک موسیقی آسمانی پخش میکنند. 

    فیلولائوس: متولد ایتالیای جنوبی (بخشی از مهاجر نشین های یونانی در سیسیل و کرانه های شرقی ایتالیا) و یکی از شاگردان ممتاز فیثاغورث.   یکی از نظریات جالب و انقلابی وی این اظهار نظر صریح بود که " زمین مرکز جهان نبوده بلکه خود سیاره ای است که همچون سیارات دیگر در فضا حرکت میکند".   اما این حرکت را حول خورشید نمیدانست بلکه زمین را نیز همراه با خورشید و سایر سیارات و حتی ثوابت حول یک "آتش مرکزی" در دوران میدانست.   نور خورشید را نیز ناشی از انوار این آتش مرکزی میدانست.   لذا 9 فلک دوار پدید میآید ولی چون عدد 10 عدد مقدسی است (باز ذهنی گرائی کار را خراب میکند) پس فلک دهمی نیز در کار است که او آنرا فلک زمین نامرئی یا "ضد زمین" نامید که در آنسوی دیگر خورشید است و دیده نمیشود.  اگر از بعضی جزئیات بگذریم، این اولین بار بود که با صراحت گفته میشد زمین در فضا حرکت میکند.   بیش از 2000 سال طول کشید تا کوپرنیک با ترس و لرز در طرح جدید خود زمین را مجدداً روانه فضا کند.

   کسنوفانس: او نیز ایونی تبار و از شاگردان فیثاغورث بوده و آسیای صغیر را ترک کرده در جنوب ایتالیا مسکن گزید.   وی به آثار رازورانه مکتب استاد خود کمتر اعتقاد داشته و به عوض خدایان، یک نوع دین وحدت وجودی داشته (احتمالاً متأثر از مصر دوران آتون).  او عقیده داشت که زمانی کوه ها در زیر دریا بوده و بعداً بتدریج بالا آمده اند.  او در میان سنگ ها، اثری از فسیل ماهی ها و انواع صدف ها مشاهده میکرد و لذا بدین عقیده رسید که زمانی خشکی ها و آبها آمیخته بوده و بعدها تدریجاً از یکدیگر جدا شدند.   بیش از 2000 سال طول کشید تا در عصر حاضر به اهمیت چنین نظریاتی پی برده شود.  او از اولین کسانی بود که آرای خود را درباره "شناخت شناسی" بیان داشت.  بعبارت دیگر، وقتی میگوئیم چیزی را میدانیم این فقط باوری از حقیقت است و نه لزوماً اصل حقیقت.  البته معتقد بود که حقیقت کلی و کاملی نیز وجود دارد که همیشه فراتر از درک بشری ماست.  میگفت عملاً بهترین کاری که میتوان کرد اصلاح مداوم نظریه هاست تا شاید به آن حقیقت کلی نزدیک و نزدیکتر شویم، حرفی نزدیک به روش علمی امروزی.  درک ما از مشاهدات تجربی حاوی واقعیت هاست

     آناکساگوراس: وی متولد آسیای صغیر بود که بعداً به آتن مهاجرت کرده و بینش علمی طالس را با خود بدانجا برد.   وی برخلاف سنت رازورانه مکتب فیثاغورث، پیروی از روش عقلی را پیشه کرده و مشاهده را سرمشق کار خود قرار داد.   وی با دقت روی اهله قمر و خسوف و کسوف، آنها را ناشی از حرکت این اجرام دانست.  او ناظم امور جهان را عقل میدانست و نه امور ماورائی و اینکه موجودات هر یک از "تخمه" خاص خویش تشکیل شده (مثلاً چیزی شبیه ژن در دانش امروز).   او معتقد بود که زمین و سایر اجرام فلکی از مواد مشابهی تشکیل شده اند.   ثوابت و سیارات را صخره هائی مشتعل میپنداشت.  متشابهاً خورشید را نیز صخره ای فروزان میدانست که به بزرگی یکی از شبه جزایر همسایه محل زندگی خودش بود.   اما نکته جالب اینکه وی چگونه با استفاده از ریاضیات این تخمین را زده و نه تنها این، بلکه تخمینی از فاصله خورشید از زمین نیز یافت.   وی به زمین مستوی اعتقاد داشت و بهمین جهت علیرغم صحیح بودن روش وی، نتایج عددی او بسی دور از واقع است.   وی شنیده بود که در زمان انقلاب صیفی در اسکندریه، شعاع خورشید زاویه 7 درجه با سمت الرأس میسازد.  اما در همین زمان در شهر سوئنه در فاصله 5000 استادیا (حدود 800 کیلومتر) جنوب اسکندریه پرتو خورشید کاملاً عمودی است.   او گرمای زیاد در این شهر را ناشی از نزدیکتر بودن خورشید به این شهر میدانست.  وی بدین ترتیب  و بسادگی فاصله خورشید از زمین را به میزان 40000 استادیا (6500 کیلومتر) استخراج کرد.   سپس با دانستن قطر ظاهری خورشید در حدود 0.5 درجه، و استفاده از فاصله خورشید از زمین که بدست آورده بود، قطر خورشید را برابر 60 کیلومتر تخمین زد که نسبت به معیار های آنروزی میتوانست عظیم باشد.   نحوه محاسبه آناکساگوراس در دیاگرام پیوست خلاصه شده است.  تنها اشتباه وی فرض مستوی بودن زمین بود که بعدها حکیم عالیقدر، اراتوستن، حدود 250 پیش از میلاد با فرض کرویت زمین، و اینکه گرمای زیاد در سوئنه ناشی از عمود بودن تابش آفتاب متأثر از کرویت زمین است نه نزدیکی خورشید، به نتایجی نزدیک به نتایج امروزی دست یافت!   بعداً درباره اراتوستن و مقام وی صحبت خواهیم کرد اما عجالتاً دیاگرام پیوست، خلاصه ای از نحوه محاسبه ایشان را نشان میدهد.  درباره تقسیم مادّه، اعتقاد داشت که تا بینهایت میتواند ادامه یابد.  وی میگفت روح در همه جانداران وجود دارد و آزاد و نامتناهی بوده و با هیچ چیز مخلوط نمیشود.  اما با وجود همه دستآوردهایش، آناکساگوراس حکیم را به جرم مخالفت با عقاید رایج دینی در جامعه به کفر گوئی متهم و لذا وی را مجبور به ترک آتن و هجرت به یکی از بنادر کنار داردانل کرده و همانجا در عزلت درگذشت.   شرح حال وی و حکمای طرفدار کابرد عقل به روشنی نشان میدهد که روش اینان چه مایه به روش علمی حاضر نزدیک بوده و چه نتایج درخشانی در صورت ادامه همین رویه میتوانست عاید بشر شود.   لیکن جامعه نظر خوشی نسبت به فلسفه طبیعی نداشت و افکار ایده آلیستی طنین خوشتری در ذهن آنان داشت.   بی جهت نیست وقتی زمانه سقراط و مکتب فکری او فرا میرسد، دستآوردهای درخشان این حکمای طبیعی یکسره رو به فراموشی میگذارد.

   پارمنیدس (برمانیدس): در دوره ای که این فیلسوف میزیست، یعنی اوائل قرن پنجم پیش از میلاد، مرکز ثقل فلسفه به جنوب ایتالیا در الئا انتقال یافت.  او بنیان گذار مکتب فلسفه الئائی شد که بعداً درباره شاگردش زنون الئائی نیز خواهیم گفت.  وی برخلاف نظریه هراکلیتوس، نظری متضاد آن را ارائه داد بدین شرح که نمیتوان از "وجود" نیستی سخن گفت و ادعا کنیم که "نیستی" هست.  لذا نیستی هرگز نمیتوانسته وجود داشته باشد و اینکه "هستی" از نیستی برخاسته باشد امریست محال و مغایر عقل که بعداً در فلسفه قرون وسطی با این عبارت معروف شد: Ex nihilo nihil fit.  لذا هستی همیشه بوده و هست و خواهد بود و در نتیجه "هستی" نه آغاز داشته است و نه انجام خواهد داشت.  لذا جهان دارای یک ذات یکپارچه یگانه و دگرگون ناپذیر و لایزال است.  این نوع نگرش به یگانه گرائی موسوم است. دنیا، برخلاف آنچه ظاهر است، در عمل بعنوان یک کل منسجم از سکون برخوردار بوده و امور واقعی لایتغیر است و آنچه ما از تغییر احساس میکنیم فقط ظاهر امور است که در باطن اینگونه نیست.   او استدلال میکند که هر آنچه هست فقط "بودن" و "هستی" است و لذا فضای تهی یا "خلاء"  وجود ندارد زیرا که بنا به تعریف خلاء نیستی است و "نیستی" وجود ندارد.  او اضافه میکند که چون لازمه حرکت وجود خلاء است بنابراین حرکت وجود ندارد و چون "شدن" نیز نوعی حرکت است، لذا شدن و یا تغییر در ظرف زمان نیز وجود نداشته و منطقاً محال است.  در نهایت اینکه وی حرکت و تغییر را ناممکن دانسته و احساس ما از تغییر و جنبش را فریبی بیش نمیدانست.  اگر با دانش امروزی مقایسه کنیم، شاید نظریه او در خصوص جهان با نظریه امروزین بقای ماده یا دقیقتر، بقای ماده و انرژی، مشابهت داشته باشد.  یعنی کمیت کل ماده همواره ثابت و لایتغییر است.  اما اگر نظر وی را با نظر هراکلیتوس آشتی دهیم به معنای آنست که با وجود بقای ماده، اشکال مختلف ماده بیکدیگر تبدیل شده صور مختلف اختیار میکند.  با اینحال باید توجه دهیم که عقاید این حکما همواره رویکردی کیفی داشته و به هیچ وجه نمیتوان ادعا کرد که آنان پیشاپیش از قوانین دقیق فیزیک امروزی آگاه بوده اند. 

     فهم اندیشه های پارمنیدس حتی در زمان خودش نیز بغرنج بوده و فلاسفه زیادی را در آن دوران به خود مشغول کرد.  اما امروز که به عقب مینگریم، استدلال های وی را مشابه پارادوکس های زنون الئائی (شاگرد و هم ولایتی خودش) می یابیم.  آنها از زمره فلاسفه تعقلی هستند که به محسوسات اعتماد ندارند.  زنون نیز در تبعیت از استاد خویش و بر پایه استدلال عقلی میگفت تیری که از کمان پرتاب شده هیچگاه به مقصد نمیرسد زیرا در هر لحظه از زمان مکانی را اشغال کرده و در آنجا مقیم است و لذا ساکن است و حرکت ندارد.  و متشابهاً رونده ای که از مبداء حرکت میکند هیچگاه به مقصد نمیرسد و لذا آنچه ما مشاهده میکنیم توهمی بیش نیست. در این رایطه مثال مسابقه آشیل و لاک پشت را پیش کشید.  آشیل که در بادپائی شهره است از روی غرور اجازه میدهد تا لاک پشت زودتر و جلوتر از وی راه بیفتد و هرکدام با سرعت خود مسابقه را ادامه دهند.  اما زمانی که آشیل به نقطه ای که قبلاً لاک پشت بوده برسد، لاک پشت مسافتی بیشتر جلو رفته بطوریکه وقتی آشیل به این محل جدید برسد لاک پشت بازهم قدری جلوتر رفته و قس علیهذا.  پس در مسابقه دو، آشیل هرگز نمیتواند به لاک پشت رسیده چه رسد جلوتر افتاده او را شکست دهد!  از اینرو وی نیز نتیجه گرفت که حرکت ناممکن میباشد.  بعبارت دیگر در نزد این نوع از تفکر، حواس به واقعیات راه نمیبرد و حقایق ماوراء هرگونه تجربه حسی تلقی میشود.  احتمالاً سقراط و افلاطون نیز تا حدودی این تلقی را پذیرفته و جستجوی حقایق را به احتجاجات عفلی محدود ساختند.   

   متون:  متولد آتن که شهرت وی در نجوم بویژه در گاهشماری است.   وی در 432 پیش از میلاد به این کشف نائل شد که هر 235 ماه قمری معادل 19 سال شمسی است.   قابل ذکر است که تقویم قدیمی یونانیان و نیز روم باستان بر اساس تقویم قمری بوده، منتها آن را با فصول سال مطابقت میداده اند.  البته بابلی ها پیش از متون با این روش آشنا بوده و قوم یهود نیز آنرا از ایشان (یا از متون یونانی) عیناً اقتباس کرده بطوریکه امروزه تقویم دینی آنان بشمار میآید.   مسیحیان نیز هنوز برای تعیین برخی از اعیاد مذهبی خود از همین تقویم استفاده میکنند.    مبداء تقویم یهود از 3761 پیش از میلاد آغاز میشود که به زعم آنان آغاز خلقت هفت روزه جهان است.   نام ماه های این تقویم اسامی آشوری و بابلی است که در دوره اسارت بابلی جایگزین نامهای قدیمی تر شده است.   از آنجا که سال قمری حدود 11 روز از سال شمسی کوتاه تر است، لذا برای آنکه تقویم قمری با فصول سال نیز مطابقت داشته باشد کافیست هر 3 سال که این تفاوت 33 روز میشود در انتهای سال سوم بجای آنکه سال را 12 ماه بگیریم آنرا 13 ماه گرفته تا جبران مافات شود.   این نوع گاهشماری را تقویم قمری-شمسی میگویند.   تقویم قدیمی اعراب شبه جزیره نیز، مقتبس از یهود، همین گونه بوده و تا مدتی پس از اسلام نیز رواج داشت تا بنا به دلائلی به شکل بدوی آن که تا امروز مرسوم است برگردانده شد.   اسامی "ربیع" و "جمادی" که هنوز در نام ماه های اعراب است حکایت از همان تقویم قمری-شمسی دارد.   متون یونانی در طرح دقیق خود که یک دوره 19 ساله است، سال 3، 6، 8، 11، 14، 17، و 19 را سیزده ماهه مقرر کرده و تا مدتها این تقویم تا ظهور مسیحیت رواج داشته است.   بد نیست بدانید که تعداد روزهای 19 سال شمسی برابر با  365.25*19 = 6939.8 روز است.   سال متوسط قمری 354 روز است و سال کبیسه با احتساب یکماه اضافی برابر 384 روز و لذا با توجه به 12 سال عادی و 7 سال کبیسه تعداد کل روزهای یک دوره 19 ساله در تقویم متونی برابر 6936 روز کامل میشود که هنوز تفاوت اندکی با سال شمسی پیدا میکند.   این تفاوت اندک در عمل با اضافه کردن 1 روز به بعضی از ماه ها (که در تقویم اعراب هم با توجه به اهله قمر معمول است) تنظیم دقیق میگردد.   یادآور میشویم که طول دقیق سال خورشیدی 365.2422 روز است.  بحث کامل تر این موضوع را در مقاله " اول ماه رمضان؟ 95/3/6" میتوانید دنبال کنید.

    امپدوکلس:  فیلسوف یونانی متولد سیسیل.   وی علاوه بر اشتغالات فلسفی، در سیاست نیز دست داشته و بر ضد حاکم ستمگر زادگاه خود و برانداختن وی نقش داشته است.   وی متأثر از تعلیمات فیثاغورث بوده و این در نوشته های وی منعکس است.   وی قلب را مرکز دوران خون میدانست که با نظر امروزی منطبق است.  ضمناً کانون زندگی را نیز در قلب میپنداشت که عبارات "دل شکسته" و "شیردل" و "دلواپس" و امثالهم احتمالاً  یادگار این تفکر میباشد، هرچند ممکنست این ذهنیات بطور موازی در شرق هم موجود بوده است.   از آنجا که حکمای پیشین هر یک، آب و هوا و آتش را به عنوان ماده المواد معرفی کرده بودند، وی نیز "خاک" را بر آنها افزوده و گفت که عالم از ترکیبی از این چهار عنصر اساسی پدید آمده.   لذا اصطلاح "عناصر چهار گانه" یا عناصر اربعه از آن دوران معمول گردید.   وی عامل مهر و کین را نیز در میزان کنش و واکنش این عناصر با یکدیگر مؤثر میدانست.  او یگانه گرائی پارمنیدس را بسط داده و گفت که عناصر چهارگانه باید دگرگون ناپذیر و لایزال باشند اما اگر نوعی نیروی مهر و کین تعادل آنها را برهم زند در اینصورت تغییر امکانپذیر است و لذا هراکلیتوس را نیز در نظریه خویش محق دانست.   بعدها ارسطو این نظریه را مبنای نظریه شیمیائی خویش قرار داده که تا 2000 سال بعد همچنان دوام آورد و حتی پایه ای شد برای مبحث کیمیاگری و تبدیل فلزات کم ارزش به طلا.  عقیده به عناصر چهارگانه تا همین اواخر در اغلب نوشته های فلاسفه ایرانی هم به چشم میخورد.  یکی از زیباترین نمونه های ادبی این عقیده را در رباعی حکیم عمر خیام نیشابوری می یابیم که ضمناً اشاره ای هم به افلاک هفت گانه قدما داشته و در انتها پند و اندرز خود را میدهد:

ای آنکه  نتیجه  چهار  و   هفتی          وز هفت و چهار دائم اندر تفتی

می خور که هزار بار بیشت گفتم     باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی

 

    زنون: متولد الئا در جنوب ایتالیا که مدتی ساکن این شهر بوده و فلسفه اش زیر نام "نحله الئایی" در کتب فلسفه معروف شده است.  او نیز مانند استادش پارمنیدس همه چیز را در وحدت میدانست و لذا محسوسات را وهم و پندار دانسته و برای فهم حقایق فقط تعقل را کافی میدانست.   در این راستا نیز تلاش بسیاری کرد تا با استدلال بی اعتباری محسوسات را اثبات نماید.   یکی از پارادوکس های مشهور وی بدین قرار است که شخصی برای رفتن از نقطه A به B ابتدا لازمست نیمی از این مسافت بین این دو نقطه را طی کند.   برای طی نیمه دوم باز ابتدا باید نیمی از این نیمه را طی کند و بر همین قیاس تعداد این نیمه ها سر به بینهایت میزند و لذا شخص نباید هیچگاه به مقصد برسد!   اما چون در عمل اینطور اتفاق نمیافتد و شخص به مقصد میرسد پس ناچار محسوسات بی اعتبار است و حقیقتی بر آن مترتب نیست.  پس برای نیل به حقایق فقط کافیست استدلال کرده به ادراکات وقعی ننهیم.   این حکم و سایر سفسطه های وی چنان مستدل مینمود که برای سالها، حتی تا عصر حاضر، متفکرین را بر له و علیه این اصول به مجادله وامیدشت و به هیچ وجه موضوع پیش پا افتاده ای نبود.   علت طبیعی جلوه کردن این نحوه استدلال این بوده که هنوز اصول بینهایت کوچکها کشف نشده بود اما امروزه یک شاگرد دبیرستانی با کمک از تصاعد هندسی میتواند بسادگی آنرا رمز گشایی کند.   البته این نکته نیز که هر چیزی را بتوان تا بینهایت تقسیم نمود، بعداً مورد ایراد حکیم دیگری بنام دموکریتوس قرار گرفت و مفهوم جزء لایتجزا را بمیان کشید.  هر چند اثبات اشتباه بودن پارادوکس زنون اصلاً نیازی به این  مفهوم ندارد.  با اینکه سرانجام نظریه زنون بکلی از اعتبار افتاد اما از شخصیت علمی وی و روش جدلی اش چیزی نمیکاهد زیرا برای 2000 سال متفکرین دیگر را به پارادوکس های خود مشغول نگاه داشت.  در عین حال باید توجه کرد که طرح پارادوکس ها به روشن شدن حقیقت نیز کمک میکند.  مثلاً در پارادوکس "کپه" ها، چنین اظهار کرد که 1 دانه شن واضحاً یک کپه شن نیست.  2 دانه یا 3 دانه شن نیز یک کپه شن تلقی نمیشود.  اگر این استدلال را همینطور ادامه دهیم، یک میلیون شن نیز کپه ای را تشکیل نمیدهد.  اما آیا واقعاً اینطور است؟ (سعدی: اندک اندک بهم شود بسیار/ دانه دانه است غله در انبار).  متشابهاً همین مشکل درباره مسأله طاسی وجود دارد.  اگر از سر یک آدم معمولی یک تار مو کنده شود او را طاس نمیگوئیم.  همچنان است اگر یک تار دیگر کنده شود.  اگر این روند را ادامه دهیم بجائی میرسیم که بیشتر از چند تار مو بر سر بیچاره باقی نمانده است.  آیا او طاس است؟  اصولاً از چه تعداد تار مو کمتر شخص طاس قلمداد میشود؟  شاید این از نارسائی های منطق دوقطبی زبان باشد.  در فلسفه اخلاق نیز به موارد مشابه برمیخوریم که اصولاً چه چیزی از نظر اخلاقی درست است.  

    دموکریتوس: این فیلسوف یونانی، شاگرد لئوکیپیوس، نیز همچون گذشتگان خود به سرزمین های دیگر مسافرت داشته  و در تمام رشته های عصر خود تحقیق و تتبع میکرده است.   از جمله گفته است که " کهکشان توده عظیمی از ستارگان است"!  این اظهار نظر نه تنها در عصر وی بلکه در عصر ما نیز شگفت انگیز مینماید.  چه اینکه علمی ترین نظریه ای است که تا آن زمان عرضه شده بود و امروزه تازه در یکصد سال گذشته به اعتبار آن پی برده اند.  اما در این زمان فیلسوف دیگری بنام سقراط زندگی میکرد که زندگی و آثار دموکریتوس را تحت الشعاع خود قرار داد.   پیروان سقراط نظریات دموکریتوس در باب جهان را رد میکردند.   آثار اصلی او از بین رفته و نظریات وی فقط از خلال ارجاعات دیگران که غالباً خصومت آمیز هم بوده بدست ما رسیده است.   بیشتر شهرت وی در باب نظریه اتمی است.   وی برخلاف زنون معتقد بود که ماده تا بینهایت قابل تقسیم نبوده بلکه در نهایت به کوچکترین جزء لایتجزا میرسد که او آنرا "اتم" یعنی غیر قابل تقسیم نامید.   وی گفت که همه چیز از اتم تشکیل شده و اتم ها آزادانه در فضای تهی حرکت میکنند.  این بی شک از دقیق ترین و علمی ترین نظریات از ابتدای خلقت تا آن دوران میباشد.   البته امروزه میدانیم اتم دارای بخش های کوچکتری نیز هست ولی با اینحال اتم هنوز کوچکترین جزء ماده است که کماکان خاصیت همان ماده اصلی را دارا میباشد.   در ابتدای قرن بیستم مشخص شد که انرژی نیز دارای همین خصیصه است و تبادلات انرژی از یک کوچکترین بسته  موسوم به کوانتوم نمیتواند کوچکتر باشد. بعلاوه احتمال میدهند که زمان نیز دارای چنین خصوصیتی بوده و از اجزاء بسیار ریز غیر قابل تقسیمی تشکیل شده باشد.  از جمله نظریات دیگر وی چنین است "وجود اتم ها ابدی است و آنها تجزیه ناپذیر و فساد ناپذیرند.   اتمها دارای حرکت دایره ای و دایمی هستند که جزء ذات آنهاست.  در جهان اتمها ملاء را تشکیل میدهند ولی خلاء نیز وجود دارد و آن فضای خالی بین اتمهاست".   به عقیده دموکریتوس تنوع اجسام به دلیل تفاوت اتمهای آنان است.   وی میگفت که حرکات اتمها تابع قوانین لایزال و مسلم طبیعت است و خواست و هوس خدایان و شیاطین در آن راهی نیست.  با این حال نظریه اتمی وی کمتر از تئوری عناصر چهارگانه مورد اعتناء واقع شد، هرچند به تئوری مدرن نزدیکتر بود.  ایده خلاء نزد مردم آن دوران باور کردنی نبود و لذا ایده اتم نیز خریداری نداشت.  او از لحاظ مشرب فلسفی معتقد به علت و معلول بوده و وقوع پدیده های طبیعی را ضروری و جبری میدانست.  وی به نوعی، پیرو نظریه مکانیکی جهان بود و اعمال جهان را قطعی و بدون مداخله قوای مافوق طبیعت میدانست.  در آخر بیان چند نکته لازم میباشد.   یکی اینکه کهکشان در دوران باستان شناخته شده بود منتها طبق نظر ایرانیان کاه پراکنده از بار ارابه ای بوده که در راه ریخته شده و در ذهن یونانیان شیری بوده که در راه ریخته شده که نام دیگرش "راه شیری" یا گالاکسی همین را به ذهن متبادر میسازد.  منتها تا زمان اخیر و پیدایش تلسکوپ های غولپیکر کسی تصور دموکریتوس را در این باب باور نمیکرد.   آنچه نیز وی در باب اتم و آفرینش جهان بیان کرده با اینکه به مواضع کنونی علم بسیار نزدیک است، معهذا نباید دچار سوءتفاهم شده که گویا وی از قوانین علمی امروز مطلع بوده است.   این نظریه ها صرفاً بر اساس استنباط شخصی وی بر مبنای حکمت و درون نگری (intuition= شهود)  بوده است.   متأسفانه فلاسفه بعدی اقبال بیشتری نسبت به مکتب سقراط و شاگردان وی ابراز کرده و مضافاً اینکه توده ها نیز با ایده آلیسمی که اینان عرضه میکردند به آرامش بیشتری دست میافتند.   از همین رو فلسفه طبیعی کم کم رو به زوال گذاشته و 2000 سال طول کشید تا نگرش علمی مجدداً به مسیر درست خود بازگردد. 

     اپیکوروس: فیلسوف یونانی متولد 342 پیش از میلاد (حدود 130 سال پس از تولد سقراط).   با اینکه فهرست فلاسفه ای که تاکنون برشمرده ایم مربوط به دوران پیش از سقراط میباشد، معهذا از آنجا که مشرب اپیکور دنباله مکتب دموکریتوس میباشد وی را نیز در اینجا آورده ایم.   تعالیم وی تا 7 قرن بعد دوام داشت تا سرانجام موج مسیحیت نوپا آن را از میان برداشت.   با اینکه زنان، همچون بردگان، در فعالیت های سیاسی و فکری یونان نقشی نداشتند اما در مکتب اپیکور پذیرفته میشدند.  یادآور میشویم در دموکراسی یونان، زنان و بردگان حق رأی نداشتند.  وی مانند اپیکور به وجود اتم بعنوان کوچکترین جزء ماده اعتقاد داشت و چنین استدلال میکرد که اگر ماده تا بینهایت بار تقسیم پذیر باشد در اینصورت ماده به عدم میپیوندد و مثل اینست که ماده از نیستی خلق شده باشد و چون هستی از نیستی بوجود نیامده لذا چنین امری ممتنع بوده و اتم کوچکترین جزء ماده است.   او عالم را نیز سراسر جسمانی و متشکل از اتم ها میدانست و میگفت پس از مرگ، اتمهای بدن ما به طبیعت باز میگردد و دوباره در شکل دیگری از نو جمع میگردند.   شاید این نظر امروز برای ما بدیهی نماید لیکن در آن روزگار که جهان مملو از موجودات خیالی بود بسی شگفت انگیز است.  وی معتقد بود که آنچه مانع نیکبختی انسان است ترس از خدایان و ترس از مرگ است.  لذا هرکس که میخواهد سعادتمندانه زندگی کند باید بر ترس خود از خدایان و مرگ چیره گردد.  در بیان این مطلب برهان زیر را ارائه داد:  "یا خدا میخواهد شرّ را از میان بردارد و نمیتواند، پس ناتوان است. یا میتواند ولی نمیخواهد آنرا بردارد پس بدخواه است. یا نمیتواند و نمیخواهد پس هم ناتوان و هم بدخواه و لذا شایسته خدائی نیست. و سرانجام اگر خدا میتواند و میخواهد که شرّ را از جهان پاک کند پس وجود این پلیدی از کجاست؟".  روح را نیز همچون جسم، مادی و فنا پذیر میدانست.   عصاره تفکر وی اینکه سعادت و خوشی غایت آمال است.   وی میگفت که "یگانه هدف مشروع و شایسته زندکی کسب لذت است".   او اعتقاد داشت که ما نباید از لذات پرهیز کنیم بلکه باید خودمان آنها را انتخاب کنیم.   وی در حقیقت لذات معنوی را بر لذایذ جسمانی ترجیح میداد و میگفت "باید بدنبال آن آسایش نفس و خرسندی خاطر بود که دوام دارد و نه لذات آنی که زودگذر است و انسان را پس از درک آن گرفتار رنج و درد میسازد".    خود او تابع میانه روی بوده و ترسی از مرگ و تبعات آن نداشت زیرا میگفت "آنگاه که زنده ایم، مرگ نیست و زمانی که مرگ فرا میرسد ما نیستیم".   پیروان آتی وی در تعریف لذت زیاده روی را پیش گرفته و آن را محدود به لذت جسمانی و عیش و نوش کرده و اپیکور را ناخواسته بدنام کردند.   وی در بیان حقایق گیتی پیرو نظریات دموکریتوس بود.

========================================================================

 

  • مرتضی قریب
۰۸
بهمن

ماشین و انسان

     امروزه تکنولوژی به پایه ای از پیشرفت رسیده است که آدم مصنوعی (روبات) با شکل و شمایلی کاملاً انسانی ساخته میشود.   میزان ظرافت و شباهت بقدری زیاد است که صورت روبات همه حالات انسانی را بازتاب میدهد.   بعلاوه، پیشرفت در زمینه های هوش مصنوعی به اندازه ای زیاد شده که تلفیق این هوش با روبات از آن انسانی مشابه سایر انسانها و چه بسا در زمینه هائی بسیار برتر از انسان بوجود آورده است.   طبعاً پیشرفت در این زمینه ها مرتباً ادامه دارد.   اکنون این پرسش مطرح میشود که اگر شخص تنهائی از بیکسی بتنگ آمده باشد و بخواهد همدمی از این نوع در محیط زندگانی خویش داشته باشد، چه خواهد شد؟   آیا حضور یکی از این آدم های مصنوعی در جوار آدمی نظر او را تأمین خواهد کرد؟

     فرض کنید این روبات دارای چنان هوش سرشاری باشد که بتواند همه سوألات شما را در همه زمینه ها پاسخ داده و احتیاجات مادی شما را نیز برآورده سازد.   مثلاً جلوی تلویزیون نشسته اید و دستور یک چای داغ با نبات میدهید و او نیز با جان و دل اطاعت کرده و فوراً خواسته شما را اجابت کند.   و بر همین روال سایر دستورات شما را نیز اجرا نماید.   تصور ما بر اینست که این روبات جای انسان حقیقی را نخواهد گرفت، هرچند دارنده صورتی کاملاً طبیعی و زیبا.   بهر حال شما خیلی زود متوجه این تفاوت شده و همچنان فقدان موجودی انسانی در کنار خود را احساس خواهید کرد.   چرا؟!!   و کجای کار اشکال دارد؟   شاید اشکال کار در اینست که انسان واقعی گاهی واکنش های غیر معمول از خود نشان میدهد در حالیکه این روبات چنین نیست و طوری برنامه ریزی شده که خواسته های شما را مو به مو اجرا کند.   پس بیائید فرض کنیم برنامه نویسان، نرم افزار آنرا چنان اصلاح کنند که این خاصیت در وی پروگرام شود.   اینبار اگر از او چای خواستید، گاهی ممکنست امتناع کند و بگوید از اینهمه دستور شنیدن خسته شده است.   پس بهتر است خودتان زحمت کشیده و رنج تهیه را بر خود هموار سازید.   چه در غیر اینصورت اگر بیشتر اصرار ورزید ممکنست وقایع پیش بینی نشده دیگری رخ دهد زیرا در برنامه آن همه گونه وقایع تصادفی (randomness) لحاظ شده است.   مثلاً در اثر اصرار بیشتر، او به آشپزخانه رفته و با کارد برگشته آنرا تا دسته در شکم شما فرو کند!    البته تقصیر آن با خودتان است چون آنرا از یک موجود حرف شنوی ماشینی منحرف کرده اید.   این بار، چنانچه از زخم او جان سالم بدر برده باشید، به برنامه نویسان مراجعه میکنید که بخش خشونت بار وقایع تصادفی از برنامه حافظه PROM  آن حذف شود و اصولاً از وقوع چنین سناریو هائی جلوگیری شود.   این مراحل رفت و برگشت اصلاح نرم افزار ممکنست در چندین مرحله تکرار شود تا در نهایت شکل ایده آلی بخود بگیرد.   اما به چه قیمت؟!    به قیمت اینکه این روبات کم کم به شخصیت معقول و راسیونال اولیه خود برمیگردد که از اول دلیل خسته کننده بودن آن همین بوده.   اینجاست که بنظر میرسد این خوی و منش انسانی ماوراء قدرت برنامه نویسی ما انسانها باشد.   نتیجه اینکه روبات مورد علاقه ما هیچگاه جای یک انسان واقعی را به عنوان یک مونس و همدم نخواهد گرفت.   ضمن اینکه حرکت در این قلمرو متضمن ریسک هائی نیز هست.   باشد که آنچه "هال" بر سر فضانوردان اودیسه فضائی (2001) آورد درس عبرتی باشد.   اما این تحلیل مختصر ما را به دو نتیجه اساسی میرساند:

     اول اینکه قدر همین همدم انسانی خود را بدانیم زیرا با هیچ بها و ترفندی مشابه سازی نتوان کرد.   دوم این پرسش که اساساً خوی و منش انسانی چیست؟   اگر برنامه نویسان از شما کمک بخواهند چه رهنمودی ارائه میدهید که آنها را قادر سازد چنان کنند تا روبات مزبور هیچ تفاوتی با شخصیت انسانی نداشته باشد و کسی متوجه این تفاوت نشود.

پی نوشت:  همچنان این پرسش اساسی مطرح است که "هویت " چیست؟  چه چیزی هویت ما را تشکیل میدهد.  شاید مثال زیر این مطلب را اندکی بازتر کند.  فرض کنید تکنولوژی چنان پیشرفت کرده که موجودی از لحاظ جسمانی عیناً مشابه شما ساخته اند که از لحاظ شباهت با اصل یکیست.  اما این کفایت نمیکند چه اینکه ذهنیات بمراتب مهمتر از جسم است.  پس بیائید فرض کنیم همه اندوخته های ذهنی شما از بدو تولد تاکنون، را نیز کپی کرده و در مغز خالی این موجود جدید بریزیم.  بنظر میرسد اکنون موجودی داریم مصنوعی (یا روباتیک) که عیناً مشابه نوع طبیعی خود است.  آیا میتوان رفتار مشابه و یکسان از هردو انتظار داشت؟  آیا واکنش آنها نسبت به عوامل بیرونی یکسان است؟  درمورد عوامل درونی چطور؟  و بالاخره پرسش اساسی اینست که موضوع هویت چگونه تعریف میشود.  آیا عنصر مفقوده ای بنام هویت هنوز موجب تشخیص اصل از کپی میگردد؟!  یا اینکه این هم صرفاً نوعی نام گذاری و قرارداد است و هویت، همان مجموعه ذهنیات ذخیره شده است.


  • مرتضی قریب
۰۲
بهمن

معجزه لوله کشی

    روزی از روزها که در آشپزخانه مشغول شستن ظروف بودم ناگاه جرقه ای در مخیله ام تیر کشید (چون برق جهان زابر آزار!).   شرایطی ایجاد شد که لگن ظرفشوئی و شیر آبی که در مقابلم قرار داشت چون معجزه ای آسمانی برایم تداعی گردید.   فکر نمیکنم که دیگران در شرایط مشابه، چه در آشپزخانه و چه در دستشوئی، هرگز به این نتیجه رسیده باشند.   آب لوله کشی که اکنون در همه خانه ها بسهولت در دسترس شماست موهبتی است الهی و شاید بالاتر از خیلی از مواهب دیگر.   از طلوع بشریت تا یکصد سال پیش، آب لوله کشی بدین صورت که در خانه های امروزی ما معمول است جایگاهی نداشت.   تصور اینکه آدمیانی که در پهنه طبیعت میزیستند چگونه از آب رودخانه ها و دریاچه ها احتیاجات خود را تأمین میکرده اند چندان مشکل نیست.   اما در شهرها وضع به گونه ای دیگر بود.   برای نسل حاضر شاید تصور اینکه تا قرن پیش و چه بسا تا نیم قرن گذشته وجود آب در خانه ها، در غیاب لوله کشی، چگونه تأمین میشده است تصور مشکلی باشد.   معدود خانه های اشراف و متمولین شاید از این مزیت برخوردار بودند که چشمه یا مظهر قناتی در اراضی آنان بوده و به تمیز ترین آب دسترسی داشتند.   معهذا چیزی بشکل لوله کشی در کار نبوده و شستن ظروف و دست و رو و البسه و تقریباً هر کار دیگری سر حوض انجام میگرفت.   این حوض محل ذخیره آبی بود که از قنات به آن وارد و سرریز آن بصورت نهر یا جوی آب بخارج از خانه برای استفاده سایر شهروندان جاری میگشت.   لذا سایر مردم آب مصرفی خود را از محل قنات هائی که در چند منطقه شهر قرار داشتند تأمین میکردند.  در سالهای نزدیکتر که  نیروی برق در شهرها جریان یافته بود، چاه های نیمه عمیقی در بخش های مختلف شهر حفر و آب آن در شبها داخل جوی های کثیف زیر نظر "میرآب" روانه منازل مردم میشد.   معمولاً علاوه بر حوض، خانه ها دارای آب انبار نیز بودند که این آب در آب انبار ذخیره میشد و تکافوی یک یا چند ماه خانه را میداده است.  هنگام نیاز، آب را یا با سطل و یا بصورت مدرن تری توسط یک تلمبه تنفسی از آب انبار برداشته و بداخل حوض میریختند.  از حوض نیز همانطوری که گفته شد سایر حوایج را برآورده میکردند.   بگذریم از اینکه آب از همان ابتدا غیر بهداشتی بوده و هر چه زمان میگذشت بر آلودگی و تعفن آب داخل آب انبار نیز اضافه شده و علاوه بر گرد و خاک گاه انواع حشرات نیز به داخل آن سقوط میکرد.   از اینرو بسیاری از مردم دچار انواع بیماری ها شده و بسا به مرگ میانجامید.   آنها که خوش شانس تر بودند دچار امراض سبکتری چون سالک میشدند که داغی آن تا پایان عمر بر چهره آنان میماند.   شاید هنوز اثر آنرا بتوانید یر چهره پدربزرگ ها یا مادر بزرگ های خود ببینید.    استحمام در حمام های عمومی شهر انجام میشد که آب آنها نیز از محل قنات تأمین شده و در خزینه هائی برای مدتها نگهداری میشد.    در طی این مدت، بدون آنکه آب تعویض شود، همگان در این آب که طبعاً  "کر" بشمار میرفت شستشو کرده و آنهائی هم که از آشامیدن آب منزل مبتلا نشده بودند به نوعی دیگر مبتلا به انواع بیماری های پوستی میشدند.   جهل بقدری رواج داشت که عده ای بر این اعتقاد بودند که خوردن قدری از آب خزینه شفا بخش است.  

      غرض از بیان تاریخچه مختصر فوق این بود که ما اغلب موهبت آنچه را که کسب کرده ایم نمیدانیم و در عرصه هائی چه بسا آنرا با ندانم کاری از دست میدهیم.   نسل جدیدی که گذشته را نمیدانند از ارزش این آب تمیزی که با باز کردن یک شیر بسهولت بر دستان آنان میریزد بی خبرند و نمیدانند برای تحقق این امر چه زحماتی کشیده شده و از سد چه مخالفانی (عمدتاً ارباب عمایم) که نگذشته .   هر کس دیگری هم که در حال دست و رو شستن است اگر برای یک لحظه شرایط بهداشتی آن زمان را ( که خیلی هم دور نیست)، به نظر آورد او نیز معجزه آب را باور میکند.   اما راست آنست که معجزه از آب نیست بلکه از پیشرفت ذهن و دانش بشر است.   پیشرفت در دانش ها و درک بیشتر بشر و دوری از خرافات است که شرایط زندگی را بیش از پیش بهبود میبخشد.   ولی اکنون جامعه به شرایطی رسیده است، که گویا همینقدر که دستآوردهای گذشته خود را حفظ کند راضی و خشنود است.   یکی از همین دستآوردها تأمین آب تمیز و بهداشتی لوله کشی است که روز به روز کیفیت آن تنزل کرده بطوریکه خرید آب آشامیدنی بصورت بطری به امری رایج درآمده.   در سطحی بالاتر، آب، چه بهداشتی و چه غیر بهداشتی، خود بعنوان مسأله ای ملی نمایان شده و روز به روز ابعاد آن گسترده تر میشود.   سالهای سال است که متخصصین هشدار میدهند با این روند مصرف، بحران آب در پیش است.   اما اکنون دیگر به میان همین بحران رسیده ایم و با اینکه همگان میدانند که این کشور در منطقه خشکی هست معهذا هیچ اقدامی در رفع بحران صورت نمیگیرد، که هیچ، با اقداماتی نظیر برنامه های تشویقی افزایش جمعیت بر آتش آن نفت هم میریزند.   تو گوئی عقل سلیمی در کار نیست.   با پذیرش این واقعیت که این کشور در منطقه خشکی از سیاره زمین واقع شده، جمعیتی را که منابع کشور میتواند بصورت پایدار پشتیبانی کند از حدود 30 میلیون نفر بیشتر نیست.   با زیر پا گذاشتن این واقعیت جغرافیائی و افزایش بی رویه جمعیت و همزمان انتظار بجای مردم برای ارتقاء بهداشت که مستلزم سهم بیشتری از مصرف آب است، همه و همه موجب وخامت هر چه بیشتر اوضاع میگردد.   مگر برنامه بر این باشد که از قطر و کویت آب وارد کنیم!!   متأسفانه نبود فضای باز برای بیان آزاد مشکلات از سوی متخصصین مربوطه راه را برای هرچه شدیدتر شدن آثار مخرب زیست محیطی و تبعات اجتماعی آن باز و بازتر میکند.   پس بیائید قدر آبی را که فعلاً در لوله ها جاریست بدانیم و آنرا مسئولانه مصرف کنیم.   هرچند گفته میشود کل سهم آب مصرفی خانگی بیشتر از 4% نیست!

  • مرتضی قریب
۲۵
دی

تصادم دو کشتی 

    دیروز خبر تأسف بار غرق کشتی نفت کش ایرانی در دریای چین شنیده شد.  کشتی غول پیکر نفت کش با طولی نزدیک 300 متر، بالاخره پس از 8 روز که از تصادم کشتی چینی با آن میگذشت، پس از آتش گرفتن غرق شد.   اما در این حادثه نکات مبهمی وجود دارد که دستکم از نظر علمی برای ما در این وبگاه بسیار مشکوک مینماید.   در زیر به پاره ای از این ابهامات میپردازیم.  شاید در آینده با بررسی های بیشتر توضیح قانع کننده ای برای آنها یافت شود.

    اولین مطلبی که بسیار سوأل برانگیز مینماید اینکه آتش سوزی اولیه و محل آن بسیار دورتر از محل اسکان خدمه و مجموعه هدایت و کنترل کشتی قرار داشت.  حتی تا چندین روز، اینطور که از فیلم حادثه دیده شد، کانون آتش تا محل خدمه (با توجه به طول بسیار بزرگ نفت کش) آنقدر زیاد بوده که شعله مستقیم آتش نمیتوانسته مانع عکس العمل آنان شود-- دستکم در ساعات اولیه.   این سوألی است که بطور طبیعی برای هرکه فیلم ماجرا را دیده باشد پیش میآید.  دیگر آنکه این نوع کشتی ها به آخرین سیستم های حفاظتی چه از نظر مقابله با آتش و چه بسته شدن شیر های خودکار برای ایزوله کردن مخازن محتوی نفت و جلوگیری از توسعه آتش و چه و چه مجهزند و بقول معروف "حفاظت در عمق" بطور کامل در چنین سازه های مهم اجرا میگردد.  حتی در هنگام طراحی و ساخت چنین سازه های عظیمی به این احتمال توجه شده و امکان تصادف و آتش سوزی و مقابله با آن اندیشیده میشود.  چطور به این سادگی مسأله اینگونه پیش رفته و به چنین سرانجامی رسید؟   صرفنظر از حفظ کشتی و محموله آن، چرا هیچ واکنشی از سوی خدمه برای نجات خود و استفاده از قایق های نجات بعمل نیامد؟  حتی اگر قایق نجاتی هم در کار نبوده باشد، اولین واکنش طبیعی حادثه دیده پرت کردن خود در دریا به امید نجات است.   

    چرا اصولاً دو کشتی ممکنست یکدیگر را ندیده باشند؟  عده ای میگویند رادار های آنان خاموش بوده که البته حرف غلط و بی ربطی است.  مثل اینست که بگوئیم یک اتوبوس عمداً ترمزش را بریده و بدون ترمز حرکت میکند.  یا دستکم بگوئیم در مسافرت شبانه در جاده با چراغ خاموش میرود.  وقتی قایق های معمولی نیز به رادار مجهزند طبعاً کشتی های بزرگ نه یکی بلکه باید چندین رادار برای تأمین افزونگی (redundancy) داشته باشند.  بعلاوه، ایمنی اقتضا میکند که علاوه بر افزونگی، چند گونگی (diversity) نیز باید رعایت شده و سیستم های متفاوت مبنی بر اصول متفاوت در کار باشد.  مثلاً یکی از این سیستم های موازی، دستگاه ترانسپوندر (transponder) میباشد.  شخص مطلعی از حوزه دریانوردی میگفت شاید کشتی نفت کش با ترانسپوندر خاموش حرکت میکرده است!   ترانسپوندر روی هواپیماهای غیر نظامی نیز سوار است که کارش اینست که بطور اتوماتیک سیگنال به ماهواره فرستاده و محل خود را برای برج های مراقبت نشان میدهد.  برای کشتی های تجاری نیز، اینها محل و موقعیت خود را بکمک آن مرتباً و بدون نیاز به مداخله انسانی، به مراکز کنترل در بنادر اعلام میکنند.  یکی از کاربرد های دیگر این دستگاه، کنترل ایمنی ترافیک دریائی و بنادر برای جلوگیری از نزدیکی بیش از حد و پرهیز از تصادم کشتی هاست.   شنیده شده که ممکنست ترانسپوندر نفت کش خاموش بوده و علاقه ای نداشته است تا دیگران بدانند محموله آن کجا میرود!   اما در هر حال رادارهای هر دو کشتی میبایست خطر برخورد را خیلی پیش از برخورد هشدار میداده است.

    اما مطلب عجیب تری که وجود دارد و هیچ جا اشاره نشده بقرار زیر است.  اول اینکه هیچ صحبتی از کشتی چینی نیست و بر آن چه گذشته است؟   گفته شده یک کشتی معمولی حمل غله بوده و طبعاً از نظر سایز و وزن کوچکتر از تانکر غول پیکر نفتی بوده است.  گفته شده کشتی چینی و خدمه آن نجات یافته اند.  این نیز جای تعجب بسیار دارد.   چینی ها اظهار کرده اند که سرنشینان نفت کش در لحظه تصادم در دم جان سپرده اند.  ولی چگونه؟   چون از ظواهر امر همانگونه که اشاره شد آتش مستقیماً نمیتوانسته است مرگ آور بوده باشد.  میگویند دودهای مسموم حاصل از آتش باعث مرگ شده.  باز هم شواهدی که فیلم ها نشان میدهد، زبانه آتش و دود حاصله، از محل اسکان خدمه بسیار دور و بسمت آسمان بوده و تازه اگر نه چنین باشد، ماسک حفاظتی در دسترس افراد بوده است!   اما این گمانه زنی آخر را هم داشته باشید.  آیا توجه کرده اید که در تصادمات اتوموبیل آنچه عمدتاً بر سر سرنشینان میآید همانا قانون اول نیوتون است؟  یعنی اتوموبیلی که ناگهان به حالت ایست رسیده، سرنشینان با همان سرعت اولیه به جلو پرتاب شده چه بسا شیشه جلو را هم شکانده بخارج پرتاب شوند.  کمربند ایمنی برای پرهیز از همین مسأله است.  گو اینکه شتاب حاصله ممکنست چنان شدید باشد که همان کمربند نیز باعث مرگ شود.  در هر حال مسأله، مسأله اینرسی است و متشابهاً اینجا برای کشتی ها نیز معتبر است.  شاید در اثر برخورد و در لحظه تصادم چنان شتابی به خدمه وارد شده که آنها را به اطراف پرت کرده و صرفاً برخورد با در و دیوار و صدمه فیزیکی باعث مرگ شده.  ولی چرا همه؟!   تازه اینجا مسأله جدیدتری وارد میشود و باید عمل مشابه نیز در کشتی چینی اتفاق افتاده باشد.   اما گویا همگی نجات یافتند.  اتفاقاً مسأله صدمات ناشی از اینرسی باید آنجا بسیار شدید تر باشد چه اینکه همه از فیزیک میدانیم جسم کوچکتر و سبکتر متحمل تغییر اندازه حرکت بیشتری میگردد.  شما اگر توپی را به دیوار بزنید مجدداً بسمت خودتان برمیگردد.  دیوار پر جرم تکان نمیخورد!   بنابراین موضوع بسیار غیر عادی مینماید و باید تا بررسی های  بیطرفانه و اعلام آن منتظر ماند.

  • مرتضی قریب
۱۴
دی

واکنش ما نسبت به اخبار پیرامون

   پرسش اصلی اینست که ما نسبت به اخبار واصله چگونه واکنش نشان میدهیم و چگونه باید نشان داد؟   البته اینجا منظور ما عمدتاً اخبار علمی است، گو اینکه نتایجی که بر این بحث مترتب است قابل تسری به مسائل عمومی نیز خواهد بود.   همانطور که شاهد بوده ایم، یکماه گذشته زمین لرزه های زیادی در ایران رخ داده و نظر بخش مهمی از مردم را متوجه خود ساخته است.  طبیعی است که در چنین مواقعی گمانه زنی های زیادی، چه درست و چه نادرست، بر سر زبانها می افتد و بویژه در فضای مجازی فراگیر میگردد.  ضمن اینکه هیچ ایرادی بر این گمانه زنی ها نیست اما لازمست طبقه(1) روشنفکر و تحصیلکرده را در قبال واکنش به آنها قدری روشن ساخت.  در مطالب اخیر در باره پروژه هارپ و رابطه آن با زمین لرزه در این وبگاه اندکی نوشته آمد.  اما در این چند روز گذشته یکی دیگر از عزیزانی که مطالب ما را دنبال میکنند با اطمینان خاطر گفت که دانشمندی پیدا شده که زمین لرزه های متعدد اخیر را چه از نظر زمانی و چه از نظر مکانی و چه حتی از نظر قدرت ریشتر با دقت خوبی پیش بینی کرده و برای آینده نزدیک نیز در حال پیش گوئی کردن میباشند.  شنیدن چنین خبری، دتکتور کسی را که در حیطه علوم کار میکند و خود را ملتزم به قواعد آن میداند به صدا در آورده و تق تق آن بلند میشود.  بد نیست بدانیم در وجود همه ما، کما بیش، چنین خاصیتی وجود دارد که البته باید تربیت و تقویت شود.  این دتکتور نمادین، در مواجهه با داستان های غیر واقع، شروع به هشدار و سرو صدا میکند که البته فقط خودمان میشنویم!.  در پاسخ به این پرسش که پیشگو چگونه به این چیزها پی میبرد، راوی در ادامه افزود که وی دستگاهی اختراع کرده که آنرا به ثبت نیز رسانده و توسط آن به جزئیات زلزله های آتی پی میبرد.   در این هنگام  صدای دتکتور اینجانب بصورت جیغ ممتدی درآمد که آزار دهنده بود و لذا از استماع باقی داستان صرفنظر شد.   ضمن ادای احترام به دانشمند محترمی که در این باره اختراعی کرده اند و نام او را هم نمیدانیم، باید متذکر شد که همواره این احتمال وجود دارد که روزی روزگاری چنین وسیله ای ابداع شود و چه بسا آن روز همین امروز باشد.   اما نحوه ارائه این داستان بطور عادی ما را به شک میاندازد که آنرا باور نکنیم.  اختراعات و اکتشافات مهم معمولاً اولین بار در انجمن های علمی مطرح و یافته های آن نیز در مجلات تخصصی علمی درج میگردد.  تازه در همین مرحله جامعه علمی بسادگی تن به قبول آن نمیدهد و مدتها میگذرد تا پس از انجام آزمایشات لازم توسط سایر محققین و آزمایشگاه های معتبر کم کم مورد پذیرش واقع گردد.  نگاهی به آنچه در دنیای فیزیک گذشته، ما را به این روند متقاعد میسازد.  

    همه اینها گفته شد تا یک نتیجه گیری مهم از آن عاید شود.   و آن اینکه صرفنظر از اینکه دیگران چه میگویند و در دنیای پیرامون ما چه میگذرد، لازمست خود را در قبال اخبار واصله و تبعات احتمالی آن بیمه کنیم.   بهترین و مطمئن ترین نوع بیمه، پذیرش درجه ای از شک و شکاکیت است.  باید همواره نسبت به آنچه میگویند و عمل میکنند با چشم تردید نگاه کرد.   البته منظور ما اینجا موضوعات علمی و فنی است والا در خصوص مباحث اجتماعی و روزمره، نسبت به آنچه که آشکارا دروغ میگویند نباید که تردیدی روا داشت.   چه اینکه گاه کسی چیزی را اختراع میکند و در مورد آن ادعائی میکند که خود خبر ندارد باطل است.  مواقعی هم هست که مثلاً کسی آگاهانه گیاهی بی خاصیت را بعنوان کشف داروی ضد سرطان در ازای مبالغی هنگفت به بیماران عرضه میدارد.   لذا لازمست در همه حال، همه، بویژه طبقه درس خوانده خود را در قبال این واردات بیمه کرده و همواره با درجه ای از شک و تردید با این مقولات برخورد نماید.   تاکید میکنیم با درجه ای از تردید زیرا  اگر به همه موضوعات برخورد منفی داشته باشیم، آنگاه هیچگاه چیزی جز انچه داریم نخواهیم آموخت و به هیچ کجا نخواهیم رسید.   این هنری است که باید لابلای دروس دانشگاهی به دانشجویان عرضه شود.   بنابراین، این دتکتور درونی نیازمند تنظیم است.   طبعاً درجه آنرا نباید روی آخر گذاشت زیرا علم پیشرفتی نخواهد داشت.   از طرفی، خاموش هم نباید کرد زیرا خرافه جهان را پر خواهد ساخت.   پس لابد در جائی میانه باید تنظیم گردد.   رویکرد ما نسبت به دعاوی واصله باید چنان باشد که در درجه نخست نسبت به چیز هائی که با بدنه اصلی علم منافات دارد بشدت سخت گیر باشد.   مثلاً اختراع دستگاهی که بدون هیچ نیروئی مداوماً کار میکند را نباید پذیرفت زیرا با اصل بقای انرژی (که از طلوع بشریت تاکنون شاهد نقض آن نبوده ایم) در تضاد است.   یا کسی مدعی تشخیص دقیق زلزله در هر کجا است در حالیکه هنوز مقدمات علمی آن فراهم نشده است.   البته جا را باز میگذاریم که اگر کسی خلاف آنرا نشان داد، تعصبی نداشته و آنرا میپذیریم.   بنابراین موضوع تعصب (علمی و غیر آن) در میان نیست.   از سوی دیگر باید نسبت به موضوعات جدیدی که در فرایند علمی متولد میشوند سختی کمتری نشان داد.   چیزهائی را که ما با چشم خود کارکرد آنرا میبینیم نمیتوان حاشا کرد.   چیز هائی هم در کتب درسی هست که در مدرسه و دانشگاه بما آموزش داده میشود و درستی همه آنها را در آزمایشگاه خود شخصاً مشاهده نکرده ایم.   چرا باید اینها را هم قبول کنیم؟   ما اینها را نیز میپذیریم بصرف آنکه به بدنه جامعه علمی اطمینان داریم و میدانیم که در درجه نخست طی فرایندی سخت و زمان بر پالایش شده و بتدریج وارد کتب درسی شده.   ضمن اینکه کارکرد درست خیلی از چیزها که شاهد آنیم در گرو درستی مضامین قبلی و کارکرد درست آنهاست.   

     نتیجه آنکه باید خود را مجهز به فیلتری بنام شکاکیت کنیم تا ما را در کوران زندگی حفظ کند.   بعلاوه آنرا با اطرافیان و سایر آحاد جامعه نیز در میان بگذاریم تا نه فقط خود، بلکه کل جامعه را در افت و خیز زندگی حفظ کند.   درد مشترک جوامع عقب مانده نبود درجه کافی از شک و تردید است.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

1- به اشاره یکی از دوستان قبلاً قشر روشنفکر مینوشتم، اما امروزه نظر به تعداد زیاد درس خوانده ها نباید بگوئیم طبقه؟!

  • مرتضی قریب
۰۱
دی

زمین لرزه - از گمانه زنی تا واقعیت

    با توجه به زمین لرزه های اخیر و حرف و حدیث هائی که اینجا و آنجا در خصوص تکرار آن شنیده میشود لازمست مطالبی مطرح شود.  دوستانی نیز با اظهار علاقه خواستار بحث در مورد صحت و سقم گمانه زنی های موجود شده و بویژه با استناد به بحث قبلی همین وبگاه زیر عنوان "نقد علمی" خواستار نقد بحث های رایج شده اند.  

   همانطوریکه در مباحث سابق عرض کردیم، حقایق گیتی به مدد علم روزبروز گشوده تر شده و ریزه کاری های آن بطور سیستماتیک آشکارتر و عیان تر میگردد.  ضمن اینکه خود علم و روش علمی نیز روزبروز دقیقتر و موشکافانه تر و جامعتر میگردد.  نویسنده این سطور بخوبی به یاد میآورد که چگونه در دوره ابتدائی و حتی متوسطه در خصوص کره زمین و چگونگی پیدایش آن و لایه های آن در کتابهای درسی آموزش داده میشد.  مثلاً کوه ها و ناهمواری های سطح زمین را ناشی از سرد شدن پوسته اولیه و داغ زمین میدانستند و اینکه بر اثر سرد شدن، چروک برداشته و چین خوردگی ها بصورت رشته کوه ها و عوارض طبیعی هویدا میگردد.  در حالیکه نظریه دقیقتر که با مشاهدات همخوانی بهتر دارد، حاکی از اینست که صفحات قاره ای روی لایه نیمه مذاب زیرین بطور مداوم ( و البته خیلی آرام) در حال لغزش هستند و موسوم است به continental plate tectonics.  ایجاد رشته کوه ها یکی از تجلیات این نظریه میباشد که در محل برخورد این صفحات و فشار ایجاد شده، رشته کوه ها سر بر میآورند.  رشته کوه هیمالیا ناشی از فشار مداوم و رانده شدن شبه قاره هند بر صفحه آسیا است.  در مورد صفحه ای که فلات ایران بر روی آن قرار دارد، این صفحه عربستان و ملحقات آنست که مداوماً فشاری رو به شمال ایجاد کرده و شاید رشته کوه های داخلی از عوارض آن باشد.  بگذریم از اینکه امروزه علاوه بر فشار تکتونیکی، فشارهای سیاسی نیز اضافه شده است.  بهر حال بدانید و آگاه باشید که برخلاف عقیده پیشینیان که زمین را یک جزیره ثبات و آرامش میپنداشتند، زمین زیر پای ما یک موجود دینامیک و بالقوه خطرناکی بوده، منتها تغییرات اندرونی و زیر پای ما نسبت به مقیاس زندگی ما بسیار آرام و مداوماً در حال تحول است.  

    ماده داغ و نیمه مذاب درون زمین ( که البته پس از رسیدن به سطح زمین و کاهش فشار بصورت مذاب و روان در میآید) یک حالت نیمه کشسان شبیه گز اصفهان خودمان دارد.  بطوریکه وقتی آرام نیرو وارد میآورید حالت نرم داشته و شکل میپذیرد.  اما وقتی نیرو ناگهانی وارد شود (درست همانگونه که با گز آردی اصفهان رفتار میکنید) تغییر شکل ناگهانی داده و گسسته میشود.  ضربه ناشی از این گسستگی همانست که ما بصورت امواج ارتعاشی زمین لرزه احساس میکنیم.  معمولاً ضربه اولیه شدید بوده و چون تنش ها هنوز کاملاً خالی نشده، با ضربات خفیف تری موسوم به پس لرزه دنبال میشود.  مثلاً صفحه اقیانوس آرام تدریجاً در برخورد با صفحه آمریکای شمالی و جنوبی در حال فرورفتن به زیر آن بوده و لذا شاهد زمین لرزه هائی در سواحل غربی قاره آمریکا هستیم.  گاهی اصطکاک صفحات باعث ایجاد حرارت بیشتر و فوران بصورت آتشفشان میگردد.  با نگاهی به نقشه دنیا، وقوع اغلب آتشفشان ها را در حوزه اقیانوس آرام مشاهده میکنیم.  

   بنابراین علت اصلی زمین لرزه، حالت دینامیکی لایه های پر جنب و جوش زمین بوده و مسئول دیگری ندارد.  عده ای را عقیده بر اینست که برخی فعالیت های مشکوک ممکنست مسئول فعال کردن یک زمین لرزه در حال شکل گیری باشد.  یعنی این ماده خمیری شکل تحت تنش با یک تلنگر ساده به حد تسلیم رسیده و گسسته شده و زمین لرزه را به دنبال آورد.  البته این میتواند نظر جالبی باشد ولی ببینیم آیا امواج الکترومنیتیک واقعاً میتواند نقش این تلنگر را بازی کند؟  بسیار بعید است.  چیزی که به این گمانه زنی ها دامن میزند اغلب ریشه در تفکرات توطئه که اتفاقاً عمدتاً از گروه های خاص "دائی جان ناپلئونی" آنسوی اقیانوس اطلس صادر میشود دارد.  این موضوعی است که جای بحث بسیار دارد و متأسفانه بسیاری از روشنفکران ما را نیز درگیر خود کرده است.  اینها موضوعاتی است که مرتب از رسانه ها دیداری پخش میشود و البته در جای خود جذاب و گیراست.  یکی از این گروه های "شبه علمی" موسوم به موفون معتقد است که بشقاب پرنده ها مرتباً در حال رفت و آمد به زمین بوده، منتها دولت آمریکا آگاهانه پرونده های مربوطه را سری و دور از دسترس مردم نگاهداری میکند.  نگارنده این سطور با آنکه اعتقادی به صحت این دعاوی ندارد ولی با علاقه برنامه های جذاب آنان را تماشا کرده و لذت میبرد.  اگر فضای آزادی برای بیان نظرات مختلف باشد وجود این و البته هرگونه عقاید دیگری بیخطر است.  مشکل در مواردی بروز میکند که بیان آرا و عقاید با تبعاتی همراه باشد.  مثلاً در برنامه صبح پنجشنبه 30 آذر در صدا و سیمای خودمان، مجری از مهمان برنامه که شخص اول ذیصلاح لرزه نگاری است میپرسد که زمین لرزه تهران پیش لرزه بود و آیا لرزه بزرگتری در راه است یا خیر؟  در این مواقع شخص در محظور است چه بگوید.  اگر بگوید بله، و اتفاقی نیفتد متصف به تشویش اذهان عمومی میگردد.  و اگر بگوید خیر و چند روز بعد لرزه بزرگتری پیش آید متهم به عدم شفافیت شده و مسئول همه خرابی ها معرفی میشود.  پس صرفه در اینست که راه عافیت در پیش گرفته و اجازه داد زمان حلال مشکلات باشد.  اما راست است که اطلاعات ما برای پیش بینی حرکات زمین زیر پای خودمان با کمال تعجب بسیار کمتر از اعماق فضا میباشد.  مهمترین راهنمای ما اطلاعات آماری گذشته میباشد و مرور این اطلاعات حاکی از اینست که صفحه فلات ایران امروزه فعال شده و تنش های جمع شده دهه های گذشته در حال تخلیه میباشد.  نظر کارشناسان بر اینست که وقوع زمین لرزه بزرگ در منطقه البرز (شامل تهران) با توجه به سوابق قبلی با احتمال زیادی روبروست.  سخن آخر اینکه بهترین راهکار مقابله با زمین لرزه، مقاوم سازی سازه ها (اعم از ساختمان ها و تأسیسات بزرگ) و اطلاع رسانی درست است.  در چنین حالتی نه پروژه هارپ و نه هیچ توطئه دیگری، برفرض اگر موفق هم باشند، نمیتوانند صدمه ای وارد سازند.  پیشگیری بهترین درمان است.

  • مرتضی قریب
۱۶
آذر

ترانس ژن  (Trans gene)

   ضمن تشکر از خوانندگان این وبگاه و توجه به نوشته های پراکنده آن و تشکر ویژه از آندسته که با بازخورد خود هر بار خط جدیدی پیشنهاد میکنند، اخیراً یکی از همین دوستان پرسشی در خصوص موضوع فوق مطرح و خواهان توضیح شده اند.  با اینکه در این رشته صاحب نظر نیستم، معهذا با جستجوئی در فضای مجازی اطلاعات مختصری کسب کرده عرضه خواهم کرد.  بعلاوه نظر شخصی و پیش بینی های خود را نیز بدان اضافه خواهم کرد. و اما موضوع چیست؟

   مدتیست که بحث GMO در رسانه ها، اینجا و آنجا، بالا گرفته بطوریکه مردم را به دو دسته تقسیم کرده و عده ای موافق و عده ای مخالفند.  حقیقت آنکه عده مخالفین بیشتر است و اینها توده عمومی مردم اند که به آسانی تحریک شده و به هر صدائی گوش میسپارند.  موافقین نیز، علاوه بر دست اندر کاران این صنعت، عمدتاً قشر روشنفکر جامعه را تشکیل میدهند.  GMO کوتاه شده (Genetically Modified Organism ) میباشد که در فارسی به "محصول تراریخته" ترجمه شده است.  این محصول میتواند گیاه یا حیوان یا هر موجود بیولوژیک دیگر باشد.  مقصود از GMO ارگانیسم هائی است که DNA آنها از راه مهندسی ژنتیک دستکاری شده و تغییر یافته است.  عملاً این دستکاری توسط  DNA یک ارگانیسم دیگر مثل باکتری، ویروس، گیاه، یا حیوان صورت پذیرفته و محصول تراریخته ( GMO) را تولید میکند.  گاهی این ارگانیسم ها به ارگانیسم های "ترانس ژنیک" (Transgenic) موسوم است.  لذا از اینجا به مفهوم ترانس ژن میرسیم.  

    اما "ترانس ژن" به آن ژن یا ماده ژنتیکی اطلاق میشود که از یک ارگانیسم به ارگانیسم دیگری منتقل شده باشد، خواه بصورت طبیعی خواه توسط هر یک از فنون مهندسی ژنتیک.  در معنی دقیق خودش، ترانس ژن یعنی برداشتن بخشی از DNA  یک ارگانیسم حاوی توالی ژنتیک خاص  و انتقال و جایگزینی آن به ارگانیسم دیگر میباشد.   این بخش تازه وارد در DNA  میزبان حاوی خصوصیاتی است که موجب تغییر در رفتار عادی ارگانیسم میگردد.  مثلاً ارگانیسم اگر گندم است به گندم مقاوم تری در برابر آفت ها بدل میگردد.  یا اگر گاو است به گاو پر شیرده ای تبدیل میشود.  نظر نگارنده این است که صورت طبیعی تغییرات ژنتیکی نه هزارها بلکه میلیونها سال است که خود بخود در پهنه طبیعت صورت گرفته و میگیرد.  اما آنچه که موضوع روز است و مناقشه برانگیز اینکه اکنون انسان خود وارد این وادی شده و به نوعی با مادر طبیعت به رقابت برخاسته است.  نظر نگارنده بر اینست که ما چیز جدیدی اختراع نکرده ایم بلکه همان کار طبیعت را که چه بسا در آینده ممکنست واقع شود اکنون به منصه ظهور ساخته ایم.  بی جهت نیست به آن مهندسی ژنتیک گفته میشود بهمانگونه که در سایر مهندسی ها کماکان از عوامل موجود طبیعی استفاده میشود.  امروزه این مهندسی بیشتر در صنعت داروسازی و نیز در کشاورزی استفاده میشود هرچند بالقوه درباره انسان و حیوان نیز قابل گسترش میباشد.  تنها موجود از این دسته، گوسفندی بوده که در اواخر قرن بیستم تولید شد.  مناقشه ای که امروز وجود دارد در خصوص محصولات کشاورزی تراریخته است که عده ای بشدت نسبت بدان بدبین هستند.  

    حقیقت آنست که هر اختراع و نوآوری محصول احتیاج است و احتیاج است که انسان را وادار به کشف راه حل های نو و ابتکارات جدید میکند.  اختراع گاری و درشکه حاصل نیاز انسان به حمل و نقل مؤثرتر و اختراع اتوموبیل و قطار و هواپیما نیز ادامه منطقی همین نیاز بوده است.  با بودن این امکانات بعید است کسی یک مسافرت دور و دراز را با قاطر آغاز نماید، مگر اینکه قصد تفنن داشته باشد.  یکی از مسائل بسیار بسیار مهمی که مرتباً به عناوین مختلف در این وبگاه بدان توجه شده است مسأله انفجار جمعیت و تحلیل رفتن منابع حیاتی سیاره و تبعات بسیار وحشتناک آن چه برای نسل حاضر و چه بسیار بدتر برای نسل های آتی است.  گاهی از ترس پیر شدن بافت جمعیت، رشد جمعیت تشویق میگردد.  اما اگر درصد سالمندان بیشتر شود چه باک؟  مگر خلبان میتواند به بهانه سالم رساندن هواپیمای معیوب مسافران را یکی یکی از آن به بیرون پرتاب تا بتواند هواپیمای خالی را بر باند نشاند؟  مگر هدف صحت و سلامت سرنشینان نیست؟  دو آموزه غلط در میان اکثریت آدمیان رواج دارد و بر قشر روشنفکر است که آنرا اصلاح کند.  یکی آنکه ما نسل خود را غایت خلقت پنداشته و شاید ناآگاهانه توجهی به نسل های آتی نمیکنیم.  حقیقت اینکه نه صدها بلکه هزارها و شاید میلیونها سال دیگر قرار است بشر بر این سیاره زندگی کند و منابع و موجودی آن همین است که هست.  طرفه اینکه این تفکر در برخی دولتها نیز هست که به بهای برجای گذاشتن ویرانه ای برای آیندگان، سعی میکنند گلیم دولت خود را به ساحل نجات برسانند.  آموزه غلط دوم این تصورکه کره زمین فقط مختص ما آدمیان است و سایر چیزها از جاندار و جماد گرفته تا هرچه در عالم امکان هست فقط برای ما تعبیه شده است.  اگر گفته اند انسان زمین را مسخر کند، باری منظور این نبوده که آنرا غارت کند.   کره زمین فقط مختص ما آدمیان نیست بلکه ما فقط بخشی از ساکنان آنیم و  باید با احترام به این حقیقت در تعادل و تعامل با سایر بخش ها باشیم.

    چون این اصول رعایت نمیشود بنابراین از یک طرف افزایش بی رویه جمعیت و از سوی دیگر فشار مضاعف بر منابع به جهت افزایش سطح رفاه زندگی، همگی دست در دست هم موجب عدم تعادل در منابع آب، هوا، خاک، زمینهای کشاورزی، و کوچکتر شدن فضای حیاتی میگردد.  اینجاست که مهندسین و محققین باید بفکر چاره افتاده و فشارها را حتی الامکان کاهش دهند.  یکی از این ابتکارات آبیاری قطره ای است که بنوبه خود مؤثر بوده است.  راه دیگر، استفاده از کودهای شیمیائی و انواع آفت کش هاست.  این نیز مؤثر بوده اما با عوارض جانبی چندی همراه است.  ابتکار بسیار مؤثر دیگر استفاده از ماشین آلات کشاورزی بویژه در زمین های بزرگ و همراه ساختن با کشت و صنعت است.  همه اینها بسیار مؤثر بوده و به نوبه خود ترفند هائی برای به تعویق انداختن پیش بینی های مأیوسانه مالتوس بوده است.  اما فقط تعویق؛ مشابه ترفند بانک های پوشالی با وعده سود های کلان برای جذب بیشتر سرمایه بجهت تأمین تعهدات قبلی!!  اخیراً، یکی از این ابتکارات بهره گیری از مهندسی ژنتیک است.  اینجا، بجای استفاده از روش سنتی اصلاح نباتات که وقت گیر است، با تغییر ژنتیک در DNA گیاه میتوان بلافاصله محصولی تولید نمود که به آفت کش ها نیازی نداشته و ضمناً پر بارتر و مغذی تر بوده و کارآئی کشاورزی را بیش از پیش افزایش دهد.  این کار نیز، طبعاً، مانند سایر روشها ممکنست عوارض خاص خود را داشته باشد.  اصولاً هیچ چیز در طبیعت خیر مطلق نیست.  برای هر چیزی باید بهائی پرداخته شود.  برخی ادعا میکنند تولید محصولات تراریخته بنفع شرکتهای خاصی در این صنعت بوده و در یک کلام یک خیانت معرفی میشود.  اگر چنین است پس باید به کشاورزی سنتی اکتفا کرد که راندمان پائین تری دارد.  این یعنی محصول کمتر برای تکافوی جمعیت کمتر.  بعبارت دیگر رشد جمعیتی باید صفر یا نزدیک صفر باشد.  این بهائی است که آنها که دم از جلوگیری از این صنعت میزنند باید پرداخت نمایند.  اما در عوض اینها اغلب همانها هستند که دم از هرکه دندان دهد نان دهد میزنند.  خلاصه کلام آنکه در هر پدیده ای نتایج مثبت و منفی هردو باهم باید دیده شود.  با وضع موجود رشد جمعیت، صنعت تراریخته خدمت بزرگی برای بشر است.  البته گفته میشود ریسک هائی نیز ممکنست بر آن مترتب باشد که باید آنرا پذیرفت.  از قبیل اینکه اثرات بلند مدت آن و اینکه ژن های دستکاری شده بعدها جهش های ناخوش آیندی از خود بروز دهند فعلاً ناشناخته است.  در حال حاضر حجم وسیعی از کشاورزی صنعتی جهان با کمک مهندسی ژنتیک صورت میگیرد و بنظر نمیرسد بازگشت به عقب میسر باشد.  ضمن اینکه تاکنون خبری مستند از آثار سوء آن گزارش نشده است.  در حال حاضر مردم بدون آنکه بدانند بخشی بزرگ از مواد غذائی آنان محصولات تراریخته است.  در برخی کشورهای غربی رسم براینست که این محصولات نشاندار شوند تا مردم حق انتخاب داشته باشند.  با این وجود مواد اولیه ای که در ساخت مواد فراوری شده دیگری استفاده میشود خود از محصولات تراریخته بوده و لذا پرهیز قطعی از آن بسیار مشکل، اگر نگوئیم غیر ممکنست.  بگذریم از اینکه این پرهیز در برخی کشورها مضحک جلوه میکند.  در جائی که ما با دست خود هزاران الودگی را وارد آب و هوای مورد مصرف روزانه کرده ایم، در جائی که عمداً امواج سرطان زای پارازیت را پخش میکنیم، و ... مبارزه با صنعت تراریخته کمی خنده دار جلوه نمیکند؟  

  • مرتضی قریب
۰۲
آذر

صلاحیت اختیار علم

    براستی چه کسی صلاحیت آنرا دارد که علم را در اختیار داشته باشد؟  این پرسش ممکنست قدری بی معنی نشان دهد اما واقعاً سوألی بود که در آخرین روز آبان 1396 در رادیو فرهنگ مطرح گردید و کارشناس مدعو برنامه بصورت زیر به آن پاسخ داد:

" از نظر اسلام، علم باید در اختیار آن کسی قرار گیرد که صلاحیت استفاده از آنرا داشته باشد ".  

بدون آن که بخواهیم وارد صحت و سقم منبع خبر شویم، میخواهیم ببینیم که معنی عبارت فوق چیست و واقعاً با اتکا به شیوه نقد علمی که در مطالب پیشین مطرح کردیم چه برداشتی میتوانیم از آن داشته باشیم.  اینکه علم باید در اختیار فرد با صلاحیت باشد یعنی چه؟  با توجه باینکه علم یعنی آگاه شدن و یا آگاهی دادن، ببینیم چگونه باید آگاهی را محدود به اشخاص خاصی کرد.   بیائیم مطلب را ضمن بیان مثالی واکاوی کنیم.

   فرض کنید یک روستائی عادی ضمن عبور از بیابان یک سنگ حاوی فسیل را کشف میکند.  او متحیر است که این نقش و نگار ماهی در سنگ چه معنی دارد.  با خود می اندیشد که آیا آنرا تحویل کدخدا دهد یا به پیشنماز ده بسپارد و یا به زمین شناسی که اخیراً سر و کله اش در حوالی ده پیدا شده داده و از او چیستی آنرا طلب کند.  صاحب صلاحیت در اینجا کیست؟  جدای از همه اینها، آیا فرد روستائی خود نمیتواند صاحب این آگاهی باشد؟  فرض کنیم وی خودش بطور غریزی به این آگاهی رسید که این فسیل چگونه تشکیل شده است.  آیا او صاحب این صلاحیت هست که این علم نزد وی بماند یا نه و باید بطریقی این آگاهی را از مخیله خویش تخلیه کرده و در اختیار فرد با صلاحیتی که دولت به او معرفی میکند قرار دهد.  در صورت اخیر باید به نوعی با شستن مغز خویش مطمئن شود که هیچ آثاری از این علم ممنوعه در ذهن خود برجای نگذاشته باشد.  مروری بر تاریخ علم نشان میدهد که چه بسیار افرادی عادی بوده اند که بدون طی مدارج آکادمیک، صرفاً با تکیه بر کنجکاوی، دانشمندانی متبحر گردیده اند.  ملاحظه میکنید که با واکاوی هرچه بیشتر این ادعا، به بی معنی بودن هرچه بیشتر آن میرسیم.  اغلب بیاناتی این چنینی که در چند دهه اخیر در رسانه های رسمی این کشور به وفور مشاهده شده ناشی از ذهنیتی است که با علم به مثابه روشنگری و آگاهی بخشی سر جنگ دارد و به انحاء مختلف میکوشد علم استاندارد غربی را شیطانی و در عوض علومی را تحت نام "اسلامی" علم الهی جلوه دهد.  حتی به اینهم بسنده نکرده و آن مقدار از علم و فن آوری را که اکنون مورد استفاده جامعه است مدعیست که همه در اصل زائیده علوم اسلامی است و غرب از ما به عاریت گرفته و در لفافی زیبا دوباره بخورد خودمان میدهد.  پوچی این ادعا وقتی آشکار میشود که توجه کنیم که طلوع بشریت روی زمین دستکم به میلیونها سال پیش باز میگردد ولی آیا فکر و اندیشه فقط از 1400 سال پیش آغاز شده!  بعلاوه، همانطور که در مطالب گذشته گفته شد، تقسیم بندی علم به شرقی و غربی یا اسلامی و غیر اسلامی چیزیست من-در-آوردی و مشابه تفکر خودی و غیر خودی است.  بی جهت نیست که در اوائل قرن بیستم، با ورود مدرنیته به ایران با مظاهر آن از قبیل آب لوله کشی و برق و رادیو و امثال آن از سوی یک تفکر خاص مرتباً مخالفت میشده است.  گاهی هم که بهانه ها ته میکشید ادعا کرده اند که با علم مخالف نیستیم بلکه با افتادن آن در دست دنیاپرستان و سوء استفاده از آن مخالفیم!  و لذا اینکه علم باید در اختیار صاحبان صلاحیت قرار گیرد را اینگونه توجیه کرده و میکنند.  اما این صاحبان صلاحیت چه کسانی هستند؟  مثلاً میدانیم که آلفرد نوبل دینامیت را در اصل برای کاهش مشقت کارگران راهسازی و کارگران معدن اختراع کرد.  اما دیری نگذشت که ارتش ها آنرا در جنگ بکار گرفتند.  آیا این نوبل بود که آنرا در اختیار جنگ قرار داد؟  یا هر وسیله ای نهایتاً کابردهای متنوع خود را پیدا میکند و بر مخترع ایرادی نیست.  تازه بر فرض هم که ایراد باشد، اگر ما موعظه میکنیم که اختراع او نمیبایست در جنگ استفاده میشد، چرا ما خودمان استفاده میکنیم؟  لابد جواب آنها  اینست که ما استثناء هستیم.  اینجا همان نقطه ای است که همه قواعد زیر و رو میشود.  اینجاست که همه چیز بعنوان ابزار برای توجیه خود و رفتار خود استفاده میشود.  در غیاب یک محیط آزاد و سالم برای بحث علمی (منطقی)، هر ادعائی بخودی خود موجه مینماید.  فقط کافیست  پشتیبانانی برای عرضه محصولات فکری خود در رسانه های رسمی داشته باشید.  دیگر کار تمام است و با استمرار این محصولات فکری و مونوپول کردن بازار، امیدوار باشید که روزبروز خریداران مشتاق تری داشته باشید.  شنا کردن در جهت جریان آب، هم ساده است و هم بی خطر و هم حاوی فواید بسیار.  

    تفکری که در این دوره تبلیغ میگردد، تفکر خودی و غیر خودی است و به تبع آن همه چیز، حتی علم، به خودی و غیر خودی طبقه بندی شده.  این در حالیست که تفکر منطقی (علمی) آزادی اندیشه را ملاک قرار داده و از هر رنگی دوری میکند.  دیر زمانیست که اندیشه مرکزیت زمین در قلب کائنات بر باد رفت و چیزی از آن جز در تاریخ تفکر بشر باقی نماند.  زمین در مرکز عالم نیست!  در این اواخر، در قرن بیستم، مرکزیت دیگری برباد رفت و آن جایگاه انسان در قطب عالم موجودات بود.  تجسسات محققین نشان داد که تفاوت های ژنتیک ما با سایر جانوران بطور ناباورانه ای اندک است.  بویژه اینکه با نزدیکترین خویشاوندان خود (با عرض پوزش: میمون ها و شامپانزه ها) فقط 10% تفاوت داریم!  این واقعیت ممکنست به مذاق خیلی خوش نیاید و چه بسا برای محققینی هم که آنرا کشف کرده اند نیز ناخوش آمده باشد.  تفاوت کارکرد علم با برساخته های ذهنی اشخاص در همینست که نتیجه تحقیق از پیش معلوم نیست و طبق فرمان کسی ساخته نمیشود.  نتیجه آن گاهی خوشآیند و گاهی هم ناخوشآیند مینماید.  رویکرد علمی معطوف به حقیقت شیئ و موضوع بوده و برکنار از احساسات شخصی است.  هرچند نگاه شخصی و مشاهده دنیا از دریچه تخیلات و احساسات جایگاه خود را داشته و به هنر و ادبیات مربوط میگردد.  نتایج این نوع نگاه لزوماً به حقیقت اشیاء کاری نداشته و قرار نیست بدیلی برای علم و حقایق علمی باشد.  محصور کردن هریک از این دو مقوله در جایگاه اصلی خود و پرهیز از خلط آنها خود یک هنر است و جوامعی که آنرا دریافته اند هنر زندگانی را نیز بخوبی دریافته اند.

  • مرتضی قریب
۲۴
آبان

نقد علمی

   در مطالب گذشته، علم خود بعنوان یک ابزار، مورد نقد و بررسی واقع شد.  اینک در صدد استفاده از آن برای بررسی و نقد سایر پدیده ها هستیم.  بعنوان یک نمونه واقعی ابتدا بنا بود آنرا برای ادعاهای برخی پزشگان به اصطلاح سنتی بکاربریم که این حادثه زلزله کرمانشاه اتفاق افتاد و بدنبال آن سیلی از گمانه زنی های عجیب و غریب در فضای مجازی راه افتاد که باعث گمراهی خوانندگان و کج فکری هائی گردید.  همینجا تأکید شود که ایرادی بر ناشرین شبهات وارد نیست و آنها حق دارند هر چه میخواهند بگویند و بنویسند.  این شمای خواننده و شنونده هستید که باید چراغی داشته و در چاه نیفتید.  بهمین دلیل در این وبگاه مرتباً تفکر علمی و نقد بی غرضانه از موضوعات ترویج میگردد تا چراغی فرا راه شما باشد.  در یک کلام رویکرد ما، باید رویکرد علمی و نقد ما نقد علمی بوده باشد.  

   چندی پیش یکی از پزشکان سنتی مطلبی در خصوص مسواک زدن انتشار داد که صدای خیلی ها، از جمله وزیر بهداشت، را در آورد و با اعتراض بسیاری روبرو شد.  وی ادعا کرد که دندانهای حیوانات که مسواک نمیزنند بمراتب سالمتر از آدمیانی است که مسواک میزنند.  شاید هم راست میگوید و ما نباید به دلیل عادت خودمان بر مسواک زدن فوراً او را رد کنیم.  اینجاست که نقد علمی بکار میآید و باید سرلوحه جامعه با سواد قرار گیرد.  آیا در دنیای وحش دندان درد و خرابی دندان وجود ندارد؟  خودمانیم، شاید اگر شتر زبان میداشت اولین حیوانی بود که تقاضای اورتودنسی میکرد!  ولی واقعاً پاسخ قاطع درگرو بررسی آماری یک جمعیت مشخص از حیات وحش است.  آنگاه مشخص میشود که حق با کیست.  از سوئی، آنچه از باغ وحش های مختلف شنیده ایم حکایت از دندان درد و بیماریهای این زبان بسته ها و علاج به موقع توسط دامپزشکان بوده است.  بنابراین ادعای مزبور زیر سوأل میرود ضمن آنکه ثابت شده است بهداشت عمومی ( از جمله مسواک زدن و بهداشت دهان) موجب سلامتی و طول عمر با عزت میشود.  در هر حال جامعه دندانپزشکان قطعاً دلایل محکمتری در مقابل ادعای مزبور خواهند داشت.

   یکی دیگر از همین دست شبه-پزشکان، ادعای مشابهی در خصوص ریشه همه بیماریها کرده بود و همه را طبق گفته قدما یکجا به "سردی" مربوط دانسته و کار سایر اطبا را کلاه گذاشتن سر بیماران دانسته.   شاید معنی دیگر این ادعا توصیه به بازگشت به عهد عتیق است، که البته برای خود حتماً دلایلی دارد.  کشف حقیقت بسیاری از این دعاوی گاهی بسیار ساده است.  کافیست ببینیم ایشان هنگام بیماری یکی از عزیزان خود، وی را با " نبات داغ" معالجه میکند یا به پزشک متخصص مراجعه میکند.  اما اگر واقعاً نبات داغ درمان همه بیماریهاست وجداناً چرا ما باید مخالف آن باشیم؟  قطعاً جامعه پزشکان آنرا برای درمان قطعی همه بیماران توصیه و تجویز خواهند کرد.  اما طبق تئوری توطئه ممکنست پزشکان برای کسب درآمد خود عمداً مخالفت کرده و از افشای حقیقت خودداری کنند.  ولی مگر از اینهمه اطبای جهان یکنفر با دین و ایمان پیدا نمیشود که این راز سر به مهر را افشا کند؟!

   اما در قضیه زلزله اخیر چند چیز قابل بحث است.  با اینکه کانون زلزله تقریباً در مرز کردستان ایران و عراق بوده است با این حال تعداد کشته ها و زخمی ها در سوی ایران چند ده برابر کردستان عراق بوده است.  این خود حکایت از وسعت خرابی ها در مناطق اینسو دارد.  نکته قابل تأمل اینکه این شامل حال ساختمانهای مهندسی ساز پروژه مهر نیز میشود.  آیا این به معنای اینست که تخصص مهندسین ایرانی پائینتر از مهندسین آنسوست؟  بنظر نمیرسد اینگونه باشد.  مصاحبه ای که طی چند روز گذشته با مهندسین ارشد ایرانی شده حاکی از اینست که اشکال کار در اجرا و نظارت بوده است.  از لابلای سخنان آنان اینگونه بر میآید که اینجا نیز مسأله فساد ذی مدخل است.  وقتی فساد همه گیر باشد یعنی "همه گیر " است.  یعنی اگر بهترین استادان و معماران دنیا را نیز مسئول این پروژه کنید، در چنین محیطی خروجی همچنان  همان خواهد بود که هست.  این موضوع در همه شئون تسری دارد و امروز در خصوص پروژه مهر خودنمائی کرد در حالیکه دیروز درباره سد سازی و دریاچه ها و محیط زیست و جنگلها و واردات و صادرات و اقتصاد خصوصی و دولتی و بانکها و .... خود را نموده و فردا در سایر مقولات دیگر، اگر هنوز موردی باقیمانده باشد، نمایان خواهد ساخت.  اگر در هر مقوله دیگری موشکافی شود قطعاً همین الگو مشاهده خواهد شد.

    جالب اینجاست که برخی رسانه های فضای مجازی عوامل دیگری را در این حادثه مقصر احتمالی دانسته اند.  یکی، انفجار زیرزمینی نزدیک مرز را مسئول دانسته زیرا گفته که موج مربوطه نه s بوده و نه  p.   این ادعا غلط است زیرا امواج زلزله هردو نوع را شامل است در حالیکه امواج انفجاری فقط مؤلفه  p (فشاری) را دارد.  طبعاً مؤسسه ژئوفیزیک براحتی میتوانست آنرا تشخیص دهد.  البته راست است که انفجار مصنوعی میتواند انرژی گسل های نیمه فعال را یکباره آزاد و موجب زلزله طبیعی گردد.  طبعاً مقام مجاز در این تشخیص مؤسسه ژئوفیزیک میباشد.

    سایت دیگری با اطمینان کامل، پروژه هارپ (HAARP) را مسئول قلمداد کرده با این توضیح که آمریکا با دست اندازی در یونسفر موجب تولید زلزله میگردد.  هر شخص معمولی بدون ورود در مسائل فنی میتواند متوجه شود که چنین نیست زیرا اگر چنین اسلحه ای در دست باشد دارنده آن میتواند بدون لشکر کشی همه دشمنان خود را نابود سازد.  اما از جهت فنی توضیح زیر ضروری است.  

یکی از ابزار های مهم جنگی، زیردریائی است.  اهمیت آن وقتی دوچندان است که همواره در اعماق آب باشد که محل آن لو نرود (زیردریائی اتمی حاوی این مزیت است).  اما وقتی در اعماق آب است نمیتواند با مراکز فرماندهی ارتباط برقرار کرده و دستورات مقتضی را اجرا نماید.  چرا؟  زیرا امواج الکترومغناطیس (در گستره امواج رادیوئی) در بهترین شرایط بیشتر از چند متر نمیتواند در آب نفوذ نماید.  در اینصورت زیردریائی باید به سطح بیاید تا بتواند ارتباط رادیوئی برقرار کند.  و این به معنی آشکار شدن محل آن و مخالف آن چیزیسیت که باید باشد.  پس چکار کند؟  باید ترفندی اختیار کند که ضمن پائین بودن در آب، بتواند امواج رادیوئی را دریافت نماید.  حقیقت اینست که ضریب جذب آب برای امواج الکترومغناطیسی در کل گستره طول موج ها یعنی از امواج گاما گرفته تا امواج بلند رادیوئی بسیار بسیار زیاد است.  استثنائاً در یک پنجره بسیار باریک طول موج مرئی یعنی از 0.4 تا 0.8 میکرون ضریب جذب ناگهان افت شدیدی پیدا کرده و نور بداخل آب نفوذ میکند.  طرفه آنکه حیات از درون آب آغاز شده و سیستم بینائی موجودات زنده با این پنجره خاص تطابق یافته و بینائی ما انسانها متأثر از آن اجداد آبزی است که با این دریچه خاص از امواج خو گرفته است.  در هر حال، در بخش طول موج های بلند رادیوئی، هر چه طول موج بلند تر شود میزان نفوذ در آب بیشتر و بیشتر میگردد.  طبعاً زیردریائی ها مایلند از این خاصیت یهره برداری کنند.  اما طول آنتن متناسب است با طول موج و برای چنین مقصودی طول آنتن باید در حد کیلومتر یا چندین کیلومتر باشد.  صرفنظر از مشکلات فنی ساخت، بزرگی این آنتن ها آنرا در معرض خطر دیده شدن و انهدام قرار میدهد.  چاره چیست؟  حدود چهل و چند سال پیش کشف شد که با گرم کردن یونسفر با امواج شدید رادیوئی میتوان آن را بعنوان بستری شبیه یک آنتن بسیار بلند استفاده کرده و پیام های رادیوئی را روی آن مدوله کرده و پس از انعکاس روی یونسفر، آنرا انتشار و قابل دریافت توسط زیردریائی نمود.  این است خلاصه پروژه هارپ که اینهمه باعث حرف و حدیث دیگران شده.  اگر امواج رادیوئی بسیار بلند بتواند طبقات زیرزمینی را تکان دهد که بله در اینصورت میتواند عامل احتمالی زلزله باشد.  ما قضاوت آنرا به خودتان محول میکنیم. 

نتیجه آنکه پسندیده تر آن باشد که مقصر و عوامل اصلی را در میان خود جستجو کرده و بیهوده به خارج ننگریم.

  • مرتضی قریب