فیزیک و انرژی

مطالب در رابطه با فیزیک، انرژی، فلسفه علم، و مسائل مرتبط می باشد. برای راحتی مطالعه از تابلت یا PC استفاده شود

فیزیک و انرژی

مطالب در رابطه با فیزیک، انرژی، فلسفه علم، و مسائل مرتبط می باشد. برای راحتی مطالعه از تابلت یا PC استفاده شود

محلی برای نقد و گفتگوی علمی در خصوص مسائل مبتلابه با تکیه بر کاربرد آموخته های کلاسیک در تبیین و تشریح این مسائل. در این رابطه خواننده تشویق میشود که از دریچه دیگری به مسائل پیرامونی نگریسته و آنچه را میبیند و میشنود را به بوته نقد و آزمایش گذارد.

بایگانی
آخرین مطالب
۱۱
بهمن

از حرف تا عمل

   مرور گذشته، چه در مورد خود و چه درباره همسایگان، حاکی از واقعیتی تلخ است که یک بار برای همیشه باید با آن روبرو شد هرچند پذیرش آن آسان نباشد.  نه تنها باید روبرو شد بلکه بدرستی فهم شود و در صدد غلبه بر آن برآمد.  آن واقعیت تلخ چیزی نیست جز اسارت ملتها در دام "حرف".  آیا این ناشی از بهره هوشی پایین است؟  یا به طبیعت انسان برمیگردد که دوستدار حرف زیباست هرچند بداند برای فریب اوست!  دستکم برای خودمان هم که شده یکبار برای همیشه باید ازاین دور باطل که قرنهاست سرنوشت تلخی برای ملت رقم زده خارج شد.  ملل دیگری هم در غرب هستند که قرنها اسیر این دام بوده ولی با عقل گرایی از آن رها شده اند.  پس استبعادی ندارد که ما نیز از این دور باطل خلاص شویم.

   برای مصداق آنچه در بالا گفته شد نیازی به غور و تفحص در گذشته های دور نیست.  رییس جمهور کشوری که بالاخره با رأی بخشی از مردم مستأصل بر کرسی ریاست تکیه زد در بدو کار مکرر گزاره های زیبا از متون مقدس برای مردم قرائت کرد.  او از کرامت انسانی سخن گفت و لزوم آزادی ارتباطات و بسیاری چیزهای دیگر که همه در یک وجه مشترک بودند و آن "حرف" بود.  او تنها نبوده بلکه نماد قشر حاکمه ایست که بر مخزنی موسوم به "ویترین" تکیه دارد.  در این ویترین انواع گزاره های مردم فریب از وعده و وعید وجود دارد.  البته حاکمان سرزمین های دیگر نیز سخن فریبنده دارند با این تفاوت که اینجا عمل یا نیست یا اگر هست برخلاف حرف است.  ترجمان این رفتار در زبان روزمره "دروغ" است.

   نظام نگران پیری جمعیت کشور و کاهش نسبی جمعیت جوان و افت کیفی اداره کشور است.  اما این نیز از همان قسم افکار داخل ویترین بوده و هست.  شاید هم منظور از فرزند آوری، تشویق به زاد و ولد قشر طفیلی از وابستگان خودی که از ثروت ملی ارتزاق میکنند است.  در مقابل، نسل جوانِ حیّ و حاضر عمدتاً زیر 30 سال ناگاه از اینهمه دروغ و بی توجهی به نسل خود برآشفته و لب به اعتراض گشوده خواستار عمل به حرف ها شد.  پاسخ چه بود؟  قتل عامی وحشتناک که دستکم بدین صورت در دنیا سابقه نداشته است.  رکورد زدیم!  حقیقتاً هرگونه همدلی با عاملان و آمران این جنایت، شراکت در جنایت است.  حتی دم نزدن و بیطرف ماندن نیز خود نوعی شراکت با جانیان است.  از همه اینها گذشته، تضاد بین حرف و عمل برای آنها که هنوز در تردید بسر برده دل به سخنان درون ویترین سپرده اند آشکار میگردد.  استمرار حاکمیت بیگانه جز با توسل به ابزار دروغ و سرکوب میسر نیست.  نهایتاً روزی باید مشخص شود که آیا حرف ها بخودی خود متضمن حقایق هستند یا عمل و رفتارهاست که باید نشانگر نیّات واقعی باشد؟ آیا رفتار اخیر برای پی بردن به نیات کافی نیست؟

   براستی این دور باطلی که در آن گرفتاریم ناشی از چیست؟  اگر سلسله امور را رو به عقب طی کنیم، مهمترین عامل را آموزه های غلط و غیر انسانی می یابیم.  از این آموزه ها، ذهنیات شرّ تولید میشود و از این ذهنیات، رویدادهای بد و انواع مفاسد زائیده میشود.  چنانچه بر مبنای آموزه های غلط، حکومتی شکل گیرد چون از پاسخ گویی متعارف ناتوان است و از سویی نمیخواهد کرسی قدرت را از دست دهد، متبادر به دروغ میشود یعنی تباین بین حرف و عمل.  ادامه این روند چون با اعتراض حکومت شوندگان روبرو شود، با سرکوب روبرو میشود.  آموزه ها اگر منسوب به آسمان باشد، که کار بسی دشوارتر خواهد شد که به حاکمیت، مجوز قتل عام مردم بی دفاع را میدهد.  آنانی که با ساده لوحی چنین نظامی را ناکارآمد میپنداشتند شاید چشمانشان کمی گشوده شود که ببینند برای حفظ قدرت نامشروع چقدر هم کارآمدند!  در اعتراضات، پراکنده شدن مردم یعنی کار تمام است، اما در کشتار برنامه ریزی شده، فراریان از پشت مورد اصابت گلوله جنگی قرار میگیرند.  اگر به مجروح بر زمین افتاده دیگران کمکی کنند خود مورد اصابت تیر قرار گرفته و مجروح هم اگر نمرده باشد با تیر خلاص وی را میکشند.  پزشکان بخاطر عمل به حرفه خود بازداشت میشوند.  بیمارستان ها در امان نبوده مجروح را یا ربوده یا با تیر خلاص میکشند.  ربودگان را در حالی که هنوز اتصالات بیمارستانی بر بدن دارند کشته و تحویل متوفیات میدهند.  به این نیز اکتفا نکرده از خانواده ها برای تحویل جنازه پول تیر میگیرند و داغدیدگان را از هرگونه عزاداری سنتی برحذر میدارند.  این حجم از جنایت بار دیگر به ساده اندیشان یادآور میشود که با نظامی اشغالگر روبرو هستند.  ارتکاب چنین جنایتی ثابت میکند که آمر خود واقف است که نامشروع است.  تفکر ورشکسته چپ نیز از همراهی با او کوتاهی نکرده و نمیکند!

خلاصه آنکه، تا پایه ها درست نباشد روبنا راست نخواهد آمد.  علت مفاسد، آموزه های غلط رسوب شده در ذهنیات است.  استمرار آتی هر نظام انسانی کارآمد در گرو اصلاح این پایه هاست که خود در گرو استقرار قانون مدنی سکولار است.

  • مرتضی قریب
۰۶
بهمن

محاربه و افساد فی الارض

    اخبار اتفاقات را همه میدانند اما آنچه را همه نمیدانند معانی پشت اتفاقات است.  در جامعه ای که پرسشگری مذموم است، طبعاً درباره معانی پشت اتفاقات نیز کنجکاوی صورت نمیگیرد و پرسشی انجام نمیشود و طبعاً پاسخی نیز وجود نخواهد داشت.  اکنون نظام به آخرین حربه خود متوسل شده و عده بیشماری را که دستگیر کرده است را میخواهد به "محاربه" متهم کند که اشد مجازات آن اعدام است! 

   بطور خلاصه طبق آنچه در فقه اسلامی آمده است: " کسی که با دزدی بر سر گردنه های بیرون از شهر یا داخل شهر با تهدید اسلحه مردم را بترساند و به جان و مال آنها تجاوز کند مانند این است که با خدا و رسول خدا به جنگ برخاسته است.  به انجام دهنده این جرم، محارب یا مفسد فی الارض میگویند و احکام «محاربه با خدا» در مورد او اجرا میگردد.  هر محاربی مفسد فی الارض تلقی میشود ولی هر مفسد فی الارضی محارب نیست، مگر اینکه عمل او مسلحانه باشد".  اما محاربه در لغت به معنای جنگیدن مسلحانه است ولی جنگیدن با "خدا" چه معنا میدهد؟  طبعاً یا خدا را باید به همان معنای عهد قدیم مانند شخصی انسانی در نظر گرفت که گاه از آسمان پائین آمده با نسل برگزیده خود کُشتی میگرفت تلقی کنیم و یا به درک امروزی حضرات مراجعه کنیم.  ارباب دیانت وفق علم امروز معتقدند که کاینات بسیار وسیعتر از فهم قدماست و لذا مقام خالق هستی بسی برتر از هر ظن و گمانی است.  زعیم فقید و اسبق کاتولیک های جهان نیز چندین سال پیش او نیز مجبور شد به صحت نظریه گالیله بالاخره اذعان کند.  بهرحال اگر این فهم جدید از خدا درست باشد، در اینصورت جنگیدن با خالق کاینات چه معنی میدهد؟!  اگر معنی نمیدهد پس هر آنچه به استناد آن صورت بگیرد باطل است. 

   یکی دیگر از گزاره های مقدس که از دوران کودکی در مدارس تعلیم داده میشد و احتمالاً هنوز تعلیم میدهند این است: " دروغگو دشمن خداست".  دشمنی با خدا هم کم از محاربه نیست و لذا دروغگو نیز نوعی محارب محسوب میشود.  معنای دروغ را میدانیم یعنی عامدانه سخنی برخلاف واقعیت اعم از تبلیغات یا رفتارهای مزورانه و تحریف واقعیت.  بنابراین کسی که دروغ میگوید، طبق تعریف، مرتکب بزرگترین جرم شده که همانا دشمنی با خداست.  در اینجا به تضادی عجیب میرسیم که نظام و سیستمی که آشکارا دروغ میگوید، همان نظامی است که محاربه با خدا را عنوان کرده است.  یعنی آنچه را تحت عنوان محاربه و مصادیق آن ابراز کرده اند خود بخود شامل حال دروغ است و باطل.  بگذریم از اینکه همانطور که ذکر شد اصلاً ایده جنگ با خدا مضحک است توگویی موری بخواهد با کره زمین کُشتی بگیرد! 

   مکرر در مکرر با گزاره های مقدس و ضد ونقیض روبرو هستیم.  و عجیب اینکه همین گزاره ها متاسفانه ملاک حیات و ممات انسانها قرار میگیرد.  یکی دیگر از این قبیل گزاره ها درباره قتل بیگناهان است. میگوید: " هرکس انسانی را بدون ارتکاب قتل یا فساد در دروی زمین بکشد چنان است که گویی همه انسانها را کشته و هرکس انسانی را از مرگ رهایی بخشد چنان است که گویی همه مردم را زنده کرده است ..".  این یکی بسیار انسانی بنظر میرسد ولی از همان قسم سخنانی است که معمولاً در ویترین برای نشان دادن به سایرین است.  یعنی مهم نیست چه گفته میشود، مهم اینست چه رفتار میشود.  کما اینکه با توجه به وقایع اخیر، مصداق آن گزاره کیست؟  اگر او بجای یک کشته، هزاران کشته باشد چه؟  یا او که برای کمک به زنده ماندن مجروحی حرکت کرده و خود دچار تیر غیب شده باشد چه؟  این همه تضاد در گفتار و کردار، همه و همه ناشی از دروغ، این بلای خانمان برانداز، است.  مدعی گفتگو با تمدنها اکنون کجاست؟

خلاصه آنکه، در زمانه ای هستیم توگویی همه چیز وارونه است.  کسانی که بیشترین فساد را بر کره ارض انجام داده اند وقیحانه مردم تهی دست را متهم به فساد میکنند!  و آنها که نه یکی بلکه هزاران بیگناه کشته اند، مردگان را به جنگ با خدا متهم کرده اند!  راستی همه اینها از چیست؟  پس به توضیح دانشمندان جامعه شناس فرنگ نشین توجه کنیم.  آنها که در محاصره انبوهی از کتاب از کف تا سقف نشسته اند میفرمایند اینها ثمره تفکر کسانیست که به ایدئولوژی باورمندند.  آیا واقعاً اینطور است؟ یا ایدئولوژی نقابیست بر چهره برای حفظ قدرت؟  منسوبین واقعی به ایدئولوژی کسانی بودند مانند دیوژن حکیم که در خمره زندگی میکرد یا آباء کلیسا چو سنت فرانسیس که زندگی در فقر مطلق اختیار کرده و همه در یک نشانه مشترک بودند و آن خالی بودن از هوی و هوس کسب قدرت.  لذا چندان هم نمیتوان به اظهارات این محترمین که دانش خود را صرفاً لابلای کتابها میبینند دل خوش داشت.  بی جهت نیست مکرر تأکید بر برتری تجربه بر محفوظات است.

  • مرتضی قریب
۰۳
بهمن

سازمان ملل متّحد

    همین چندی پیش گویا دبیر کل سازمان ملل متحد اذعان کرد که این سازمان در حال و اوضاع فعلی در حل و فصل بحران های بین المللی قادر به ایفای نقش مؤثر نیست!  چقدر خوبست که ایشان بالاخره این کوتاهی را اقرار کرد.  این واقعیتی بود که در این وبگاه بارها و بارها بدان اشاره شده بود تا اینکه بالاخره بالاترین شخصیت این سازمان خود به ناکارآمدی آن اعتراف کرد، آفتاب آمد دلیل آفتاب.  پس چه باید کرد؟  برای این کار بهتر است زیربنای فکری تأسیس این سازمان روشن شده و ابتدا نقش حکومت و شکل آرمانی آنرا مد نظر قرار دهیم.  اگر در میان کلمات کلیدی در سمت چپ این وبگاه روی واژه "حکومت" کلید بزنید مطالب پیشین و شرح کافی در این باره را خواهید یافت.  بویژه یکی از مطالب در رابطه با موضوع حاضر با عنوان "شورای ملل متحد" (1402/5/30) را خواهید یافت که محور اصلی بحث حاضر است.

   اما مگر اشکال سازمان ملل متحد، که از این پس UNمینامیم، چیست که دبیر کل را هم بدبین کرده است.  در یک کلام اشکال اصلی این است که نقش "ملل" کجای آن است؟  البته این چیزی نیست که سوأل دبیر کل باشد بلکه واقعیتی است که در طی سالها حیات UN توجه هر آدم منصفی را جلب کرده است.  واقعاً جایگاه ملت ها (= ملل) در کجای این ساختار است؟  اگر این انتقاد علنی شود طبعاً کشورهای آزاد خواهند گفت بدیهی است که حضور نمایندگان ما در این سازمان یعنی حضور ملت ها زیرا این نمایندگان توسط حکومت انتخاب و معرفی میشوند، حکومتی که خود منتخب مردم است و لذا شبهه ای وجود ندارد.  منتها اگر این سخن را بپذیریم، تکلیف اکثریت قریب به اتفاق سایر حکومت هایی که نماینده مردم خود نیستند چه میشود؟!  پوشیده نیست که شماری زیاد از اعضای UN حکومت های استبدادی در شرق و غرب عالم هستند.  آیا نمایندگان آنها در این سازمان نماینده ملت هستند یا نماینده حکومت؟  واضح است که اینان نمایندگان ملل خود وفق تعریف UN نیستند بلکه نماینده نظامی استبدادی و نامشروع حاکم بر کشورهای متبوع خود هستند.  جالب است که UN و تمام ارکان آن به روشنی به این حقیقت واقف اند معهذا به روی خود نیاورده و نمایش خود را طبق معمول ادامه داده و میدهند.  ریشه اصلی ناکارآمدی UN در حل و فصل بحرانهای دنیا در همین واقعیت نهفته است و مادام که فکری برای آن نشود در بر همین پاشنه خواهد چرخید زیرا منشاء بحران خود عضوی از اعضاء جامعه ملل است!

   میپرسند، با این وجود، چرا بحرانها سرانجامی نمی یابد؟  در پاسخ بنظر میرسد که ادامه حیات نظام های استبدادی در ایجاد و استمرار بحران هاست.  بعلاوه، ائتلافی که بین مستبدین وجود دارد بمراتب قوی تر و محکم تر از همکاری بین کشورهای آزاد است.  زیرا مستبدین برای بقا زندگی میکنند و از لحاظ تعداد نیز بر کشورهای آزاد برتری دارند.  رهبران کشورهای متعارف، بزرگترین دستآورد خود را افزایش رفاه عمومی، افزایش سطح بهداشت همگانی و کاهش هزینه های درمان، کاهش تورم و بالاخره نیکخواهی برای ملت خود و دیگران میدانند.  این در حالیست که در کشور استبداد زده، بویژه از نوع ایدئولوژیک، مستبد بزرگترین دستآورد را بقای خودش میداند حتی اگر نیمی از کشور ویران شده باشد.  رهبران متعارف در شرایط بحران یا جنگ تمام تلاش خود را بکار میبرند تا صدمات به مردم و بویژه به زیرساخت های اساسی به حداقل برسد.  اما رهبران ایدئولوژیک معمولاً چنین دغدغه ای ندارند و رفتارشان بمثابه اشغالگری است که هیچگونه احساس تعلق خاطر به سرزمین و مردم آن ندارد.  لذا برایشان مهم نیست پس از بحران چه بر سر کشور آید.  تنها چیزی که مهم است اینکه بعد فروکش کردن بحران کماکان رهبر باشند حتی شده اگر بر خاکستر برجای مانده از کشور باشد!  فرمول مشترک اینان برای بقا یک چیز است: کافیست پدیده ای را بنام "دشمن" عَلم کنید و به بهانه آن هرکاری خواستید با هرکس که خواستید بکنید!  در شوروی سابق بنام "دشمن خلق" عده زیادی بقتل رسیدند و در دوران پسا کمونیستی بشکل و عنوانی دیگر.  مشابهت ها در اطراف بسیار است.

خلاصه آنکه، باطل السحر این وضعیت بدیل دیگری بنام "شورای ملل متحد" است که شرحش پیشتر در مطالب پیشین رفت.  نمایندگان آن، یک یا دو نفر منتخبین از هر کشور است  به رأی ملت ها از میان سرشناسانی مخالف با نظام رسمی حکومتها.  به اعتبار محبوبیتی که این مجموعه دارد مردم دنیا متفقاً رهنمودهای آنرا در مقابله با گردنکشان به اجرا گذاشته بطوریکه با بایکوت محصولاتشان آنها را مجبور به اتخاذ رویه اعلام شده شورا بابت موضوعات مشخص کند، کاری که UN در آن قاصر است!  ضمناً برخلاف UN باری بر دوش مردم نیست که جلسات بصورت مجازی برگزار و اتخاذ رأی میشود.  مباینت و تداخلی نیز با کار UN ندارد زیرا فرض بر این است که شاید این سازمان پرهزینه و کم بازده در مواردی موفق باشد.

  • مرتضی قریب
۳۰
دی

اُمت و ملت

    جنگ طلبان ایجاد آشوب را همواره زیر لوای کلمات زیبا و فریبنده انجام داده و میدهند.  چندین دهه است که با فشارِ واژه "اُمت" تلاش میشود برنامه های خویش را پیش برند.   و آن را در تقابل با "ملت" و ملیت انجام میدهند.  البته منظور ما معنای مدرن ملت است چه در دوره قاجار همان معنای امت از آن افاده میشد.  بهر حال پوشیده نیست که از نظر نظام حاضر، ملی گرائی سم است و در مقابلش امت واحده توصیه میشود. 

    اما منظورشان از امت چیست؟  میگویند چون مسلمان هستیم پس مسلمین خارج از مرزها را هم که همکیشان ما هستند باید از خود بدانیم.  حرفی نیست، مگر تاکنون غیر از این بوده؟!  چه در گذشته و چه حال، افراد کشورهای مختلف از کشور ما بعنوان توریست بازدید داشته و پذیرایی میشده اند حالا گیریم مسلمان یا غیر مسلمان مگر چه اشکالی در کار بوده؟  از اینجا به بعد است که کم کم دُم خروس بیرون میزند و معلوم میشود منظور از امت فقط افراد عادی نیست بلکه منظور واقعی اوباش و جنایتکاران حرفه ای برون مرزی سازمان داده شده ای موسوم به نیابتی ها هستند.  فقط یک اصلاح مختصر ایجاد شد و یک "ر" بعد از اولین "ت" در واژه توریست اضافه شد، فقط همین!  بسیاری از اینان قرار بود حافظ حرم باشند و چون در آن کار ناکام ماندند وارد کشور شدند تا مگر اینبار در سرکوب ملت ما کامیاب شوند!  اینان سالهاست که حقوق میگیرند و از امکانات رفاهی که در دسترس بسیاری از مردم ما نیست برخوردارند.  تا همینجا بقدر کافی فاجعه است، اما ببینیم از کجا حقوق میگیرند؟  بدتر از بد اینجاست که حقوق و اضافه کاری و پاداش اینان بابت کشتن هموطنان ما از محل مالیات همین مردم است.  بعبارت دیگر، مردم ما به این جنایتکاران بیگانه پاداش و دستمزد میدهند تا مردم ما و فرزندانشان را در کوی و برزن به گلوله ببندند!  آیا انصافاً معنایی جز این از امت دارند؟  آیا بازی با الفاظ میتواند مشروعیتی ایجاد کند؟

   اما واقعیت این است که ادیان وقتی ظهور کردند که از مدتها پیش ملتها بوده اند.  بنابراین ایدئولوژی ها بر بستر ملتها سوار میشود و نه برعکس.  میتوان پرسید صدهزار سال پیش یا حتی یک میلیون سال پیش، امت چه بوده؟ لابد خواهند گفت دین آن روزگار و امت آن روزگار بوده.  در حالیکه با قطعیت نمیدانیم چه بوده اما بنا به ذات طبیعی بشر میدانیم آنچه بوده اخلاق طبیعی (1398/6/7) بوده و بعدها در این اواخر، در مقیاس عمر بشری، ادیان سوار آن شده اند.  بطوریکه ارباب دیانت مکرر تبلیغ میکنند که تعلیمات دینی ایشان است که جامعه را متمدن ساخته.  تلویحاً میگویند قبل از ما انسانیت وجود نداشته و با تبلیغات ما جامعه انسانی بوجود آمده.  طبعاً صحت و سقم این گفتار را همگان در صحنه عمل دیده اند و نیازی به شرح و بسط ندارد.  اما آنچه آقای واینبرگ، برنده نوبل فیزیک در این راستا گفته نیز قابل تأمل است.  او درباره دین میگوید، آدمهای بد مطابق خصلت خود بدکاره اند و آدمهای شریف مطابق خصلت خود نیکوکارند.  اما برای یک آدم شریف که گوهر وجودی او خوب بوده برای اینکه قادر باشد مرتکب خلافی مخالف ذات خود شود او نیازمند دین است!

خلاصه آنکه، ملی بودن یا ملی گرایی به معنای ضدیت با غیر خودی نیست بلکه به معنای دادن اولویت به کشور خود است هرچند ممانعتی برای کمک و همدردی با سایر اعضای خانواده جهانی نیست همانطور که در شعر معروف سعدی دیده ایم.  بعلاوه، برخلاف آنچه در دروغ پراکنی ها مشاهده میشود، ملی گرایی کاری با دین مردم ندارد.  مرتب ملت را از دخالت خارجی میترسانند در حالیکه خود قوای مسلح خارجی را به کشور وارد و با پرداخت پول از کیسه ملت دستور قتل مردم را داده اند.  گویا باید آنچه را از رسانه های داخلی دیده و شنیده میشود وارونه کرد (ما و مدار NOT، 1402/9/29 ).

  • مرتضی قریب
۲۸
دی

هُنر بازیگری

    هنرپیشگی از هنرهای قابل احترام از ادوار قدیم تاکنون بوده است.  اما در اینجا از واژه "بازیگری" استفاده کرده ایم که لزوماً فقط معنای مثبت هنرپیشگی مد نظر نباشد.  چه اینکه هنرپیشه نقشی را بازی میکند و بلافاصله بعد آن به دنیای واقعی خودش بازمیگردد.  حال آنکه بازیگر، کسی میتواند باشد که نقشی که بازی میکند ضمناً برای فریب اطرافیان باشد!  و چه بسا از این نقش خارج نشود مگر در حریم خصوصی خود.  دردا که در محیط استبداد عده زیادی آلوده این نوع از بازیگری شده اند.  در حالیکه بازیگران سینما و تلویزیون افراد محترمی هستند ولی در اینجا با کاربرد منفی آن در جامعه خود سر و کار داریم.

   با اینکه تماشاگران عادی میدانند نقشی را که هنرپیشه بازی میکند ربطی به زندگی واقعی او ندارد، معهذا برخی از عوام چنان مجذوب نقش او میشوند که این حقیقت را فراموش میکنند.  اگر باور ندارید ببینید آنها که نقش شمر را در تعزیه در تکایا بازی کرده اند چه بر سرشان آمده.  مکرر اتفاق افتاده که ناگاه یکنفر "مجذوب" به وسط میدان پریده و بازیگر مزبور را حسابی کتک زده است!  این نشان میدهد که در همان مدت کوتاه، بازیگر میتواند چنان با بازی خود عده ای را مجاب سازد که نقش او را واقعی پندارند!  حال اگر مدت بازیگری، روزها، ماه ها، و سالها باشد چه؟ 

   این نقش بازی کردن در حوزه های مختلف روی داده و میدهد.  مثلاً در حوزه اقتصاد نقش آدمهای صحیح العملی بازی شود که موجب جلب اعتماد اطرافیان شود.  سپس در زمان و مکان مناسب ناگهان سپرده مردم را بالا کشند.  نمونه مشخص آنرا قبلاً در داستان خانم روژا ایگناتووا (1404/3/29) دیده بودیم که مشت نمونه خروار است.  در اوضاع بد اقتصادی تا بخواهید از این بازیگران خوش نقش هستند.  اما اثر گذارتر و بمراتب خطرناکتر در حوزه سیاست است.  در اینجا بازیگر نقش یک فرد پاک دامن و البته خطیب و حرّاف را بازی میکند.  او سعی میکند در رقابت های سیاسی نظر و آرای مردم را بخود جلب کرده کرسی پارلمان، وزارت، یا حتی ریاست قوا را نصیب خود سازد.  او با حفظ نقش خود میتواند مراحل ترقی را تا بالاترین مناصب طی کند.  اما در عمل، بالاخره این نقش لو میرود و معمولاً در زد و بند های سیاسی چهره واقعی او آشکار میشود.  پس خوشا به حال جوامعی که برای این خدمات مدت محدود مقرر کرده اند.  این بازیگر میتواند در نقش امین اقتصاد کشور باشد یا حتی قاضی القضات که نیتی جز دزدی و اختلاس های نجومی ندارد.  یک نمونه کلاسیک آنرا سالها پیش درباره کسی که پشتِ درِ دفتر خود نوشته بود بدون وضو وارد نشوید، دیدیم.  موارد بسیار زیاد است و همین روزها خبر از انتقال مبالغ نجومی توسط همین بازیگران اعم از سیاسی و اقتصادی به خارج است.  با ورود مذهب به عرصه سیاست، بازی بازیگران از لحاظ کمیّ و کیفی بالا میگیرد.  افزودن مذهب به نقش این بازیگران، اجازه میدهد با دزدی ایمانِ مردمِ ساده دلِ کوچه و بازار خیلی بهتر و طولانی تر کار خود را پیش برند.  منتها این کار مستلزم داشتن گریم خاص مذهبی در چهره و لباس است.  این قسم از بازیگران میتوانند رزق و روزی راحت در تمام عمر را برای خود بیمه کنند (پر سود ترین شغل کدام است 1401/12/29).  این قسم اخیر در حفظ نقش بسیار کوشا هستند و اگر هم گاهی پرده برافتد چنان آن را توجیه میکنند توگوئی اتفاقی نیافتاده است.  نمونه های آن از دوره قاجار بدینسو فراوان است.  حتی سعدی نیز در دوران خود به آن اشاره داشته که گفته: ترک دنیا به مردم آموزند/ خویشتن سیم و غله اندوزند.  مصرع اول حاکی از نقش ایشان است و مصرع دوم اشاره به چهره واقعی ایشان!  همین بیت که ضرب المثل شده خود حاکی از این حقیقت است که همه میدانند پشت این نقش چیست!  قاطبه مردم از بازی کردن نقش مستحضرند و رضایت دوسویه ای هست که مردم دنیای آنان را تأمین و آنها نیز آخرت مردم را بیمه نمایند.  داد و ستدی صلح جویانه!   با این تفاوت که در دوره سعدی به سیم و غله اکتفا میشد اما در دوره حاضر با نشستن بر کرسی قدرتِ سیاسی جان مردم را نیز در قبضه دارند. 

خلاصه آنکه، در یک محیط سالم، بازیگری مختص هنرپیشگان حرفه ای که در عرصه فیلم و سینما کار میکنند است.  در چنین محیط هائی افراد آزادند آنچه در ذهن دارند بدون دغدغه بیان کنند و درخواست یا هرگونه اعتراض خود را از طریق راه های قانونی بگوش سردمداران برسانند.  در حالیکه در محیط استبدادی این آزادی طبیعی سلب شده و هرگونه بیان یا رفتاری که بر مستبد خوش نیاید با تبعات ناخوش آیندی روبروست.  اینگونه میشود که دروغ و ریا مُد حاکم بر چنین جوامعی شده و افراد برای زندگی ناچارند موقتاً یا دائماً بازیگر شده نقش بازی کنند.  حالت حدی آن در جوامعی که مذهب وارد سیاست شده دیده میشود و مردمی را که نمیخواهند نقش بازی کرده شرافتمندانه زندگی کنند به استیصال میکشاند.

  • مرتضی قریب
۲۵
دی

بسوی آینده

   رویدادهای اخیر مرتباً پارادوکس های نهفته بیشتری را آشکار میکند.  میپرسند چگونه است این سلسله بهم پیوسته استبداد پایانی ندارد؟  این بلای استبداد، جز لحظاتی نادر، هیچگاه دست از سر ملت بر نداشته است.  جامعه شناسان دلایل مختلف ارائه کرده اند ولی بنظر میرسد در دو مورد عوامل بیرونی و عوامل درونی اشتراک نظر وجود داشته باشد. 

   بخش بیرونی موسوم است به استبداد شرقی که از دوران قدیم به ارث رسیده است.  در دوران جدید تلاش هائی برای فائق آمدن بر این استبداد صورت گرفته و سیستم قانون گذاری جدید تثبیت شد.  مجدد استبداد صغیر محمدعلیشاه قاجار عَلم مخالفت برافراشت و خواست مردم را بجای خود نشاند، اما نهایتاً این مردم بودند که با قوه قهریه او را بجای خود نشاندند!  و این میسر نبود مگر به یُمن اسلحه عشایر غیور که شهر نشینانِ دست خالی در مقابل توپ و تفنگ مستبد نمیتوانستند کارساز باشند.  و این شاید درسی باشد برای آینده که ملت برای جلوگیری از سلطه مجدد استبداد بطور قانونی مسلح باشد!   این روزها این مهم به روشنی اهمیت خود را نشان داده که مردمِ خلع سلاح هرقدر هم انبوه باشند و هر قدر هم محق باشند در مقابل چند ماشین تیربار و عده ای مسلح به سلاح جنگی کاری از پیش نخواهند برد.  بویژه اگر مستبد از نوع ایدئولوژیک آن باشد که خود را فرستاده آسمان پنداشته بخود حق دهد هر که با او نیست پس بر علیه اوست یعنی محاربه با خدا که این نیز خود یکی دیگر از پارادوکس هاست!  اگر فرانسویان در انقلاب کبیر با دست خالی بر حکومت چیره شدند از آنرو بود که نه لویی شانزده مستبد خونریزی بود و نه ارتش زائده ای در خدمت دربار بود.  بنابراین اگر حکومت برخلاف میل مردم باشد و کنار نرود، باید مردم بتوانند قهراً او را کنار زنند تا نیازی هم به مداخله خارجی نباشد.  خبر کشتار مردم بی دفاع چه معترض و چه غیر معترض در خیابانهای شهرهای کشور موجی از انزجار بوجود آورده است.  سران نظام شادمانه خبر فتح و پیروزی سرداده که توانسته اند با "شجاعت" دستکم 12000 نفر را طی دو روز قتل عام کنند!  تحقیر و دنائت تا کجاست که مرتب مذاکره با دشمن را گدائی میکنند و او هم وقعی نمینهد اما حاضر نبودند و نیستند با مردم خود مذاکره کنند.  مردم خود؟! خیر، مردم واقعی آنها انگشت نمایانی خارج مرزها هستند بنام نیابتی که هم اکنون در خدمت مستبد اند.

    اما بخش درونی و مهمتر مربوط به ذهنیات مردم است که هرگونه روشنگری و اصلاح در آن چنان سخت است توگوئی همچون برداشتن کوه باشد.  ابعاد کشتار اخیر دست کمی از کشتار مغول ندارد با این تفاوت که کشتار مغول در طی سالها انجام شد و ضمناً آنها از نگاه خود به سرزمین دشمن حمله کرده بودند.  که چنگیزخان خونخوار با مردم خود هرگز اینگونه رفتار نکرد.  این نیز قرینه دیگری که نظامِ حاضر بمثابه نظامی اشغالگر است.  اما براستی اینهمه سبُعیت از کجا میآید؟  بنظر میرسد اینها همه ریشه در القائات اهریمنی دارد.  چون صحبت از مغول شد بد نیست بخشی از کتاب سلطان جلال الدین خوارزمشاه را نقل کنیم: " یکی از سرداران جلال الدین در پی دادن امید به مردم وحشت زده از نزدیک قریه ای عبور کرد و شاهد منظره فجیعی گردید.  یک پیرمرد مغول بی سلاح در حالی که بر اسب نشسته بود مردان قریه را کشان کشان از مساکنشان به فضای باز برد.  به ایشان فرمان داد که با دل و جان از وی اطاعت کنند.  او به مردانی که تعدادشان از صد نفر هم میگذشت دستور داد که با طناب دست های یکدیگر را ببندند. .. آنگاه مغول فریاد کشید که از جای خود تکان نخورید تا بروم تیغ خود را که فراموش کرده ام بیاورم تا سر از پیکر شما جدا کنم!"  شاید به داستان شبیه باشد و شاید هم رنگ مایه ای از حقیقت دربر داشته باشد که بازگو کننده سقوط اخلاقی ملتی تحت سلطه که خود را مقهور قضا و قدر میدانست.  القائات اهریمنی سرچشمه های مختلف دارد که مهمترین و مؤثرترین آن تحت نظر ارباب دیانت انجام میگیرد.  نگاه کنید که چگونه این طایفه 1400 سال در باب کشته شدن 72 تن در نینوا داد سخن داده از مردم آب چشم گرفته اما در باب کشته شدن 12000 هموطنان خود مطلقاً مُهر سکوت بر لب زده و تلویحاً از آن حمایت کرده است.  که آن اولی بالاخره جنگ بود و هردو طرف مسلح به سلاح روز ولی این دومی مردمی بی دفاع و بی سلاح در خیابان و نه بقصد جنگ، که توسط حکومتی دینی سلاخی شدند.  حکومتی که در ویترین خود مردم داری و حمایت از مظلوم را دارد!  مظلوم واقعی کیست؟ 

خلاصه آنکه، سالهاست درباره رسوبات فکری مینویسیم و بتدریج نتایج آن را در کوی و برزن دیده و چشم ها بتدریج بازتر میشود.  ثمرات حکومت دینی روز بروز واضح تر و خدعه اهل ریا نمایان تر میشود.  هر صدائی، چه در داخل و چه در خارج، که همصدا و همراستا با جنایات کاران باشد شریک جنایات آنان است.  دوران وحشت بنا نیست تا ابد ادامه یابد.  بالاخره تغییر فرا میرسد منتها رستگاری واقعی یکبار برای همیشه در گرو رهایی ذهن ها از اسارت طایفه ریاکاران است.

  • مرتضی قریب
۲۴
دی

پارادوکس بزرگ

    وقتی به اوضاع و احوال گذشته و حال مینگریم خود را با کوهی از پارادوکس ها مواجه میبینیم.  برای توجه به برخی، فرد باید مطالعه زیادی داشته باشد ولی برای برخی دیگر نیازی به اطلاعات تئوریک نیست و حتی هر فرد عادی متوجه وجود اینگونه پارادوکس ها خواهد شد.  که یکی از این دسته اخیر در این ایام به روشنی توجه پیر و جوان را بخود جلب کرده است.  پارادوکس مزبور بشرح زیر است:

    در این اعتراضاتِ مردمی هفته های اخیر، نظام مدعی شد که آنها که به خیابان آمده بودند فریب خوردگان، عاملان سازمانهای جاسوسی بیگانه، تروریست های مسلح، مزدوران بیگانه، ... بوده اند!  خلاصه هر صفت منفی که توانستند به جمعیت میلیونی حاضر در خیابانهای کشور منتسب کردند؛ یعنی رویه معمولِ انگ زدن و بدنام کردن نسبت به هر که با ما نیست.  به استناد همین بهانه، شمار زیادی از جوانان بی دفاع را کشتند، تعداد بسیار بیشتری را مجروح و روانه بیمارستانها کردند، و تعداد باز هم بیشتری را دستگیر و روانه بازداشتگاه ها کردند.

   اکنون فرض کنید، همه آنچه نظام به این خیل عظیم جوانان منسوب کرده از سوی ناظر بیطرف راست و درست تلقی شود. اشکال کار کجاست؟  اشکال کار اینجاست که تقریباً همه این جوانان که عَلم مخالفت با نظام را برداشتند از تربیت یافتگان در همین نظام ولائی بوده اند.  حتی برخی که با سلاح جنگی کشته شدند کودکان دانش آموز بوده اند.  اما این تربیت فقط یک آموزش متعارف نبوده بلکه شامل حجم زیادی آموزش ایدئولوژیک سفت و سخت بوده که آنها را فدائی نظام بار آورند.  پرسش اینجاست که چگونه ممکن است کودکانی که در همین نظام متولد و در دامن همین سیستم تربیت شده، و تحت انواع مغز شوئی های ایدئولوژیک بوده، ناگهان تروریست و مزدور خارجی از آب درآیند؟!   

   بنابراین یا این ادعای برچسب مزدور خارجی، دروغ محض است که اتفاقاً با ژنتیک نظام میخواند زیرا هر آنچه گفته و میگوید آکنده از دروغ و تزویر و تکلیف دروغگو مشخص است! و یا اینکه طبق ادعای خودش راست است که در اینصورت این نظام ایدئولوژیک که چنین محصولی را به بار آورده یک نظام ورشکسته به تقصیر است.  اصولاً اینکه تربیت یافتگان یک نظامی برعلیه آن سر به شورش گذارند مؤید ورشکستگی نظام و مبادی ایدئولوژیک حاکم بر آن است.  که هر کدام از دو وجه فوق درست باشد، مُهر باطل بر نظام میخورد!   البته نظام در پاسخ کوتاه نیامده و احتمالاً خواهد گفت که انحراف جوانان نه از مبادی ایدئولوژیک او بلکه ناشی از رسانه های مجازی و بدآموزی آنان است.  منتها این نیز راست نمیآید زیرا جوانان سایر کشورها با همین رسانه های مجازی و بمراتب با دسترسی آزاد تری روبرو هستند.  آیا آنها هم همه منحرف هستند؟  اگر با این نحوه استدلال پیش رویم آدم سالمی بر عرصه زمین برجا نخواهد ماند؛ البته شاید جز یک نفر!

   اما نظام با این کشتاری که انجام داد و بی محابا همچون زنگی مست تیغ در میان مردم نهاد، آیا پرسشی که قبلاً مطرح شده بود پاسخ گرفت یا نه؟  آیا مردم برای حکومت اند یا حکومت برای مردم؟  با حوادثی که آفریده شد پاسخ حکومت این بود که مردم برای حکومت اند کما اینکه پیشتر هم گفته بودند که جمهوریت و تشریفات ظاهری آن فقط برای تزیین نظام است.  مکرر در کشورهای متعارف دیده میشود که به محض اینکه ملت از شیوه حکومت ابراز ناخرسندی کند، رأس حکومت بطور مسالمت آمیز کنار میرود چه رسد با مردم خشونت کند و چه رسد بخواهد آدمکشی راه بیاندازد!  زیرا اصل بر این است که حکومت برای مردم است  و نظام نقشی ندارد جز نوکر مردم بودن ولاغیر.  ولی در نظام دیکتاتوری، شخص مستبد تا آنجا که بتواند مقاومت کرده و نهایتاً پا به فرار میگذارد اما وحشتناکترین شکل آن مستبد ایدئولوژیک است که برای بقای خود به هر جنایتی دست میزند.

خلاصه آنکه، پارادوکس ها باید یک به یک شکافته شود و در مورد آنها توضیح داده شود.  در مورد پارادوکس حاضر، در حقیقت از مدتها پیش برخی دلسوزانِ همین نظام راه برون رفت را اتکا به رفراندوم دانسته اند.  اتفاقاً برخی در هسته سخت قدرت چون اطمینان به پشتیبانی قاطبه مردم دارند همین را میگویند و میخواهند تا ماوراء هر شبهه ای نظام مشروعیت خود را اثبات کند؛ همانگونه که تولد نظام حاضر خود به همین نحو بوده.  اما با انجام آن موافقت نمیشود، چرا؟  احتمالاً بدین دلیل که وقتی از سر استیصال برای بقای خود بارها و بارها در ادوار مختلف متبادر به سرکوب خونین مردم شده اید در همه پرسی شانسی نخواهید داشت و متعاقباً باید پاسخگوی دهه ها اقدامات ضد بشری خود باشید.

  • مرتضی قریب
۲۲
دی

معمای مالکیت

    گاهی روند حوادث سیاسی و اجتماعی چنان است که مفاهیمی مانند مالکیت از محدوده کتاب وارد عرصه عمل شده ما را مجبور میسازد درباره آن تأمل کرده اظهار نظر کنیم.  مجدد این پرسش قدیمی مطرح است که مالکیت از آن کیست؟ یا کشور و ثروت آن از آنِ کیست؟  از آنِ مردم است یا از آنِ یکنفر صاحب امر؟  در این ایام این سوأل اهمیت پیدا کرده و وارد ذهن کنجکاو بسیاری شده است.  اما پاسخ بدین پرسش در گرو پرسش دیگری است که در مطلب "جنگ و صلح" از قول هربرت اسپنسر مطرح شده بود که "مردم برای حکومت اند یا حکومت برای مردم؟".  البته او بجای حکومت از واژه دولت استفاده کرده بود.  بهر حال پاسخ آن برای ما و شمار کثیری از مردم روشن است که حکومت برای مردم و مالکیت نیز از آنِ مردم است.  شگفتا که گویا مطلبی بدین بداهت برای عده ای از هموطنان هنوز محل ابهام و شک و تردید باشد!

    علت طرح این سوأل این است که در پاسخ به حوادث اخیر دو نگاه متضاد وجود دارد.   یک نگاه، مردم را صاحب حق دانسته حکومت را نوکر مردم و برای مردم میداند.  نگاه دیگر، علت وجودی مردم را از آنرو میداند که اصل، حکومت است و مردم باید برایش نوکری کنند. علمای این طرز نگرش تا آنجا پیش رفته اند که گفته اند اگر نگهداشت این حکومت مستلزم سر به نیست کردن کل مردم باشد، باکی نیست!  واضح است که چنین حکومتی باید ایدئولوژیک باشد.  نگاه اول نه از باب تقلید از غرب یا فلان و بهمان است بلکه عقل اینرا میگوید و اغلب اعتراضات مردمی از ادوار قدیم تاکنون حول همین حق طبیعی بوده است.  تصور نظام این است که حقوقی که به کارمندان و کارگران پرداخت میکند لطفی است که مستبد در حق آنان دارد.  والا هرگاه بخواهد، معلمان را اخراج و حتی ورزشکار یا هنرمندی که حرفی حق زده باشد را محروم میسازد.

   لذا اگر نگرش نخست را پذیرا باشیم، باید به مردم تحت ستم در یک نظام استبدادی، که صدایشان شنیده نمیشود، حق داد که برای اعتراض به خیابان آیند.  طبعاً این موافق طبع مستبد نیست و بخاطر چند سطل زباله یا تایر که معترضین برای مقابله با گاز اشک آور آتش زده باشند، آنها را تخریبگر خطاب میکند.  شهردار بدون هیچ تأملی ادعا کرده تخریبی که مردم انجام داده اند 3000 میلیارد تومان بوده است!  اصلاً فرض شود همین است.  اول اینکه میزان هر تخریبی که مردم ظرف این یکی دو هفته انجام داده باشند نسبت به تخریب نظام چون قطره در مقابل اقیانوس است.  هزینه ای که بابت سلاح اتمی خرج شد حدود 500 میلیارد دلار بوده که با عدم النفع حاصله که اقتصاد دانان تخمین زده اند سر به 2.4 تریلیون دلار زده که در جنگ 12 روزه بگفته مسئولین دود شد و هوا رفت.  حساب زیانهای مالی مستقیم و غیر مستقیم و انواع و اقسام دزدی و اختلاس را تنها خدا میداند.  پس اینجا تخریبگر کیست؟  دوم و مهمتر از همه باید این سوء برداشت تصحیح شود و آن اینست که هر زیان مالی هم که مردم به اموال عمومی وارد ساختند ضرر به مال خودشان بوده و بعدها هم بخواهد تعمیر شود باز از محل مالیاتها و ثروت ملیست و نه از جیب شخص شهردار!  ولی، برعکس، زیانی که مستبد و دستگاه او وارد کرده ضرر به جیب مردم و ثروت ملی بوده است!  این تفاوت بزرگی است که دلواپسان نمیبینند یا نمیخواهند ببینند.  بالاتر از همه اینها زیان غیر قابل جبرانی است که نظام به ترکیب جمعیتی مردم و منابع استراتژیک آب و زیر بنای محیط زیستی وارد کرده که با هیچ پولی قابل جبران نیست و کشور را در لبه نابودی قرار داده است!  دلواپسان انصافاً اگر نقدی دارند بدون انگ زنی، مستدل بنویسند شاید اشتباه کرده باشیم؛ که دلایل قوی باید و معنوی نه رگهای گردن به حجت قوی!

خلاصه آنکه، مشکل مردم بجان آمده صرفاً معیشت نیست بلکه مسأله بود و نبود کشور مطرح است.  او که زیانهای جبران ناپذیر بر پیکر کشور وارد ساخته، با وقاحت مردم را تخریبگر مینامد.  در وضعیتی مشابه در چند سال پیش، این دوربین های مدار بسته برخی خانه ها بود که فیلم سرکوبگران ملبس به لباس ضد گلوله را در حال تخریب در و پنجره مردم ضبط کرد!  این رویه همیشگی نظام از ابتدای ظهور بوده که با دروغ، دیگران را بدنام و خود را مبرا جلوه دهد.  او اینترنت را قطع و انواع پارازیت روی خطوط مخابراتی انداخته تا کشتار مردم بی دفاع را در تاریکی انجام دهد.  تا آنجا که ادعا کرده مقتولین، کارِ تخریب گرانِ مسلح (یعنی مردم) است تا نظام را بدنام کنند!  منتها تئوریسین های نظام آنقدر عقل ندارند که یکی بگوید اگر مردم مسلح میبودند، سرکوبگران را میکشتند و نه اطرافیان خود را!  ضمن اینکه حساب نظامی که برای مظلوم نمائی هواپیمای مسافری ساقط کرده و بمب در مرقد امامان خود گذاشته از بدنامی و رسوایی گذشته و برای بقای خود دست به هر شناعتی میزند.  ریاکاری از این بیشتر که در ویترین مینویسد "هرکه مسلمانی را بکشد مثل آن است که دنیائی را کشته باشد" اما در عمل وارونه عمل کرده و حاضر است دنیائی را بقتل برساند برای ماندن همان یک نفر! 

  • مرتضی قریب
۲۰
دی

مطلق اندیشی

    در فردای عاری از استبداد کشور، یکی از اولویت های نخبگان، پیراستن فرهنگ جامعه از خرافات و آموزه های غلط است.  آموزه هایی که همچون رسوبات، لایه لایه مغز های جامعه را خسته و فرسوده کرده است.  البته این مهم از مدتها پیشتر آغاز شده منتها زیر سایه استبداد ایدئولوژیک افتان و خیزان پیش میرود.  باید بدون خجالت و بدون رودربایستی آنچه را باعث ضعف و زبونی شده جمع آوری کرده به دور ریخت.  اکنون به برخی بطور مجمل میپردازیم.

منشاء بُت: در مطالب پیشین اشاره کرده بودیم که موضوع بت پرستی آن نبوده که مردم سنگ و چوب را بعنوان خالق جهان پرستش میکرده اند چه این از لحاظ عقلی پذیرفتنی نیست.  حتی موضوع پرستش را هم زیر سوأل بردیم.  منتها اینها همه بر مبنای اصول عقلی و بدون منبع ذکر شد.  اخیراً حین مطالعه کتابهای قانونی ثانی ( کتبی که رسماً در عهدین جدید و قدیم نیامده اما کلیسای کاتولیک و برخی نحله های یهودیت آنها را اصیل میشمارند) در بخش حکمت سلیمان تأییدی بر گفته های قبلی پیداکردیم.  بطور خلاصه منشاء آنرا احترام به درگذشتگان و پادشاهان نامی میداند.  میگوید "پدری که عزایی زودرس، از پایش انداخته بود، تمثالی از فرزند خویش را که زود از دست رفته بود، بساخت.  و او را که دیروز انسانی مرده بیش نبود، این زمان چونان خدا گرامی داشت، و رازها و آیینهایی از برای بستگان خویش مرسوم داشت.  پس آنگاه با گذر زمان، رسم کفرآمیز استوار گشت و چون شریعت به جای آورده شد. .."  و درباره تقدیس پادشاهان " هیئت آنها را آن گونه که از دور دیده میشدند بازنمودند، و تمثالی نمایان از پادشاهی که تکریمش میکردند، بساختند؛ بدین سان، بسبب این علاقه، انسانی غایب را آنچنان تملق میگفتند که گویی حاضر است.  حتی کسانی که او را نمیشناختند، به سبب جاه طلبی صنعتگر، به نشر پرستش او کشیده شدند، چه صنعتگر که بی گمان مایل بود خوشایند پادشاه افتد، میکوشید تا هنرش زیباتر از طبیعت بنماید، و مردمان چون جلب افسون ساخته او میشدند، آن که را پیشتر چون آدمی تکریم میکردند، زان پس چونان معبود شمردند.  و این گونه دامگهی از برای زندگی پدید آمد: آدمیانی که اسیر تیره روزی یا سلطه بودند، نام بی انباز را بر سنگها و تکه چوبها مینهادند."  عجبا نیک که بنگرید عده ای جاهل، فردی قسی القلب، و نه پادشاهی عادل، را امروزه بر منصب خدایی نشانده اند!  تصویرش چون بت بر سردر کوی و برزن دامگه تیره روزان گشته است!

فرعون: این نیز محل فریب شده است.  او را نماد ستمگری قلمداد کرده اند اما نیک که به گفتگوی او و موسی بنگرید میبینید که حرفهای موسی را بعنوان نماینده دشمن با صبر و تحمل بدون آنکه به وی آسیبی رساند گوش میدهد و در آخر بنظر میرسد که اوست که مظلوم واقع شده است.  عجبا که مستبدِ زنده، رقیب خود را به فرعون تشبیه میکند حال آنکه او نه تنها به مردم خود نیز گوش نمیدهد بلکه فرمان کشتار آنانرا صادر کرده است!  عجیب نیست؟

انسانیت: تاکنون هرگاه از کار خیر صحبت میشد میگفتیم "انسانی"، یعنی منسوب به انسان.  زیرا از گذشته های دور تاکنون انسان فقط نوع خودش را میشناخت و خود را مرکز عالم میپنداشت.  اما مدتیست وضع فرق کرده و در عمل، از طریق فیلمهای مستند، میبینیم که رفتار حیوانات بمراتب "انسانی" تر از ماست و باید با خانه تکانی در این مورد نیز تجدید نظر کنیم.  از آنسو، صفات رذیلانه را هم به حیوان زبان بسته منسوب کرده ایم و حالا میفهمیم که قضاوت پیشینیان چقدر جاهلانه بوده است.  در این مورد پیشتر بحث کرده ایم (1403/10/13) و فقط کافیست یک مورد فیلمی از سیل اخیر در جاوه اندونزی که در صفحات مجازی است را خواننده دیده و خود داوری کند.  فیل، ببری را از میان سیلاب بر پشت گرفته نجات میدهد!

تخریبگر: مردم عاصی شده از حجم بالای ستم و تبعیض برای جلب توجه مستبد به شنیدن فریاد دادخواهی، چند سطل زباله را آتش زده اند.  اما مستبد گوش شنوا نداشته در عوض، آنها را تخریبگر و اغتشاشگر خطاب میکند.  گاهی هم چند نهاد نظام و یک اتوموبیل دولتی علاوه بر سطل آشغال آتش زده شده است.  ببینیم تخریبگر واقعی کیست؟  این مردم؟ که هرچند اگر نمیکردند بهتر میبود ولی در نهایت مال خودشان را آتش زدند!  یا نظام که میلیاردها دلار مال مردم را به آتش کشیده؟  بدتر از بد تخریبی که مستبد به آب و خاک کشور وارد کرده که با هیچ پولی جبران پذیر نیست.  اما تخریبگر واقعی در گوشه امن نشسته دستور میدهد مردمی را که چند سطل زباله آتش زده اند به رگبار گلوله ببندند.  انصافاً کدام تخریبگر است؟

نوکری بیگانه: این نیز از واژگان تحریف شده ایست که واضحاً برازنده مستبد است که او میگوید مردم کوچه و بازار برای "بیگانه" کار میکنند!  حساب کاربری او برقرار است اما اینترنت مردم قطع است!  انصافاً نوکر کیست؟

ویترین: فرهنگ شیعه ابتکاری بخرج داده بنام ویترین برای نمایش به دیگران که سخنان خوب را در آن چیده است.  اما رفتاری که دارد برخلاف محتویات ویترین است!  مثلاً این شعر "بنی آدم اعضای.." سعدی که اتفاقاً بر سردر سازمان ملل نیز حک است ولی در عمل اگر عضوی از آنسوی دنیا بخواهد کمکی به اعضای به درد آمده اینسو کند فوراً صدای دشمن دشمن مستبد به آسمان میرود.  اگر هواپیمای مسافری را به عمد سرنگون میسازد ولی اشعار انسانی همچنان در ویترین باقیست.  برای یک مستبد ایدئولوژیک انسانیت جائی جز در ویترین ندارد که برای گروگان گرفتن جسد مردم بیگناه به بیمارستانها حمله کند و خانواده سوگواران را هم عذاب دهد.  حتی در اماکن متبرکه خودش بنام فرقه های رقیب بمب گذاری کرده و میکند تا آنها را بدنام و خودش را مظلوم جلوه دهد.  انصافاً منسوب کردن او به فرعون آیا جفای بزرگی در حق فرعون نیست؟!

خلاصه آنکه، مجموعه آنچه تحت عنوان آموزه های دینی فرهنگی طی قرون متمادی بر افکار حکومت کرده نتیجه ای که به بار آورده چیزی نیست جز هموار کردن جاده برای استمرار حاکمیت خرافات در وجدان عمومی.  به مصداق آنکه در هر واقعه بد ممکن است فرصت های جدید برای رستگاری وجود داشته باشد، مردم از هر صنف و مرام طی این مدت نزدیک به نیم قرن نه با درس و مشق و تئوری بلکه با تمام وجود خباثت نظام موجود را تجربه کرده و مدتهاست در صدد رهایی هستند.  منتها باید توجه داد چنانچه قبل و بعد رهایی، زیربنای فکری نظام با منطق و استدلال تشریح نشود هرگونه کامیابی ممکنست دولت مستعجل باشد.  دوای آن تفکر مستدل و پرهیز از مطلق اندیشی و انتخاب نخبگان در فردای آزادی است.

  • مرتضی قریب
۱۶
دی

جنگ و صلح

    این روزها که جنگ بار دیگر بر کشور سایه انداخته است بد نیست ببینیم نظر دیگران در این مقوله چیست.  و چه بهتر که نظر اندیشمندان بنام را در این عرصه جویا شویم.  یکی از این متفکرین که در گستره وسیعی از معرفت بشری کار کرده و عقایدش نه از راه نظریه پردازی و تئوری بافی بلکه تجربه گرائی بوده است، هربرت اسپنسر انگلیسی است (1820-1903).  بخش نظریات وی در باب جنگ و تطور اجتماع را از تاریخ فلسفه ویل دورانت بطور خلاصه نقل میکنیم:

   در حقیقت بزرگترین تغییری که که در سرتاسر تاریخ اقوام غربی رخ داده است عبارت است از جایگزین شدن تدریجی صنعت بجای روشهای نظامی و جنگی.  بجای تقسیم حکومت ها به دموکراسی، استبدادی، اشرافی و غیره باید تقسیم بندی اساسی را تمیز میان اجتماعات صنعتی و اجتماعات نظامی دانست.  اقوام و ملل بتدریج جنگ را کنار میگذارند تا از راه کار و صنعت زندگی کنند.  یک دولت نظامی همیشه متمرکز است و تقریباً همیشه استبدادی است.  تعاون و همکاری در آن اجباری و مبتنی بر نظم نظامی است.  دولت مبتنی بر جنگ، دینِ قدرت و قوه را ترغیب میکند و خداوند جبّار و منتقمِ جنگجو را پرستش میکند.  در این دولت امتیازات طبقاتی مستحکم است و استبداد مرد در زندگی خانوادگی در چنین دولتی مسجل و مسلم است.  چون در چنین جامعه ای بر اثر جنگ مرگ زیاد است تعدد زوجات مجاز میباشد و مقام زن پست است.  بسیاری از دولتها از اینرو جنگی و نظامی میشوند که قدرت مرکزی را زیادتر کنند و همه همّ و توجه را تابع همّ و توجه دولت سازند.  آدمخواری ننگ جوامع ابتدایی میباشد، ولی جوامع نو به جای فرد، جامعه ای را به زنجیر بردگی میکشند و تمام یک ملت را اسیر میکنند.  تا وقتی که جنگ از میان نرفته است تمدن عبارت خواهد بود از وقفه و فاصله کوتاهی در میان فاجعه ها و مصایب.  امکان تحقق یک جامعه عالی بسته به از میان رفتن جنگ است

   صنعت، بوجود آورنده دموکراسی و صلح است.  به محض آنکه زندگی از جنگ خلاصی یافت هزاران مرکز پیشرفت اقتصادی تولید میشود و قدرت به نسبت وسیعی از راه صلح و صفا در میان اعضای اجتماع تقسیم میگردد.  تولیدِ محصول، فقط جایی رو به افزایش مینهد که ابتکار آزاد باشد.  به همین جهت در جامعه صنعتی نفوذ و سلسله مراتب و طبقات که لازمه اجتماعات نظامی است از میان میرود.  مقام سرباز از اهمیت و افتخار سابق خود میافتد و وطن دوستی عبارت میشود از عشق به وطنِ خود نه بغض و کینه اقوام دیگرصلح، نخستین لازمه پیشرفت است و از میان رفتن جنگهای خارجی موجب تخفیف خشونت در زندگی داخلی میشود.  اکتفا به زنِ واحد، جای تعدد زوجات را میگیرد.  مقام زن بالا میرود و خروج زن از قید سرپرستی مرد امری طبیعی و مسلم میگردد.  خرافات مذهبی جای خود را به عقایدِ آزادی میدهد که هدف آن اصلاح حال بشر و تعالی اخلاق در روی زمین است.  کیفیت ساختمان صنعت، باعث میشود مردم کیفیت ساختمان جهان و قانون تغییر ناپذیر سلسله علت و معلول را یاد بگیرند.  به جای تفسیر ساده و آسان حوادث از راه دخالت قوای مافوق طبیعی، سلسله صحیح علل طبیعی اشیاء جایگزین میشود.  تاریخ عبارت میشود از تحقیق حال جامعه فعال نه جنگ پادشاهان؛ دیگر شرح حال اشخاص قوی صفحات تاریخ را تشکیل نمیدهد، بلکه شرح اختراعات بزرگ و افکار نو اساس تاریخ میگردد.  قدرت دولت کمتر میشود و قدرت طبقه مولد در داخل دولت زیادتر میشود.  این، یعنی عبور از وضع فعلی به مرحله پیمان اجتماعی.  مساوات در اطاعت، به آزادی در ابتکار؛ و همکاری اجباری، به همکاری اختیاری مبدل میگردد.  فرق میان اجتماعات نظامی و اجتماعات صنعتی عبارت است از فرق میان این دو عقیده که آیا مردم برای دولت هستند یا دولت برای مردم؟  قوانین اجباری و مصنوعی تغییر اجتماع مانند اخترگویی باطل و بی ثمر خواهد بود.

خلاصه آنکه، بسیاری از مواردی که مشابه وضع فعلی ماست با حروف خمیده تذکر داده ایم.  لذا آنچه مردم میپندارند که وضعیت 5 دهه اخیر بلای آسمانی بوده میبینیم که 200 سال پیش به روشنی دیده شده است، اگر نگوئیم ارسطو هم دیده.  یعنی اگر آموزش عمومی برقرار میبود، دیگر کسی به او که میگفت "جنگ نعمت است" توجهی نمیکرد!  کار آنها هم که بدنبال صلح و رواج صنعت بودند دیده نشد زیرا مردمِ عامی فریفته تبلیغات اند.  خوشبختانه امروز چشمها باز شده منتها نه از راه علم بلکه از مشاهده مستقیم رفتار حکومت گران، تجربه ای که بالاتر از تئوری است.  تجربه ای که بقیمت گران بدست آمده و از استبداد، صغیر و کبیرِ آن بجان آمده اند.  مستبد بجای گوش سپردن به اعتراض، آنرا اغتشاش نامیده دستور سرکوب مردم عادی بقصد کشت صادر میکند!  بجای گوش سپردن به خردمندان مرتب میگوید "دشمن"!  که او یک مستبد عادی کم آزار نیست بلکه یک مستبد ایدئولوژیک است که منطق ندارد.  او در عالم هپروت خود را قطب عالم امکان میپندارد!  مستبدِ کم آزار بعد چند سرکوب که دید فایده ندارد فرار میکند؛ اغلب به پناهگاه امن مستبدین یعنی مسکو. مستبد متعارفِ کم آزار که بهره ای از علم داشته باشد در سرکوب چندان پیش نمیرود و دستکم جان خود را نجات میدهد.  بشار اسد هم از همین زمره بود و اگر بخود واگذار میشد، اینهمه خرج روی دست ما نمیگذاشت و زودتر از این به پناهگاه امن مستبدین فرار میکرد.  منتها یک حکومت خارجی با هزینه گزاف از کیسه ملت او را وادار ساخت تا جنایت علیه بشریت را به حد کمال برساند و نهایتاً آن کند که چندین سال پیشتر میتوانست بکند.  اما مستبد ایدئولوژیک چنین نیست و بسی قسی القلب تر از رفقای خود است!  مستبدین هیچگاه از یکدیگر درس نمی گیرند.  هرکه ناموخت از گذشت روزگار، نیز ناموزد زهیچ آموزگار.

  • مرتضی قریب