فیزیک و انرژی

مطالب در رابطه با فیزیک، انرژی، فلسفه علم، و مسائل مرتبط می باشد. برای راحتی مطالعه از تابلت یا PC استفاده شود

فیزیک و انرژی

مطالب در رابطه با فیزیک، انرژی، فلسفه علم، و مسائل مرتبط می باشد. برای راحتی مطالعه از تابلت یا PC استفاده شود

محلی برای نقد و گفتگوی علمی در خصوص مسائل مبتلابه با تکیه بر کاربرد آموخته های کلاسیک در تبیین و تشریح این مسائل. در این رابطه خواننده تشویق میشود که از دریچه دیگری به مسائل پیرامونی نگریسته و آنچه را میبیند و میشنود را به بوته نقد و آزمایش گذارد.

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
بایگانی
آخرین مطالب
۱۹
دی

جنگ کُهنه و نو

    فصل مشترک اکثریت قریب به اتفاق بحران های حاضر در تقابل دنیای کهنه با دنیای نو نهفته است.  واضحاً در دنیای اشیاء، هیچ دشمنی بین کهنه و نو نمیتواند وجود داشته باشد بلکه منظور جنگ اندیشه های کهنه با تفکرات نوست.  بعبارت دیگر، آوردگاه این جنگ در ذهن و نمود آن در دنیای واقع است.  علت چیست؟  سرچشمه های این تقابل به وجود دو دنیای مجزای ذهن و عین برمیگردد.  دنیای ذهن، بستر ایدئولوژی است که مکرر درباره آن بطور مبسوط یحث شده است (1400/11/29 به بعد).  دنیای عین، همانا دنیای واقع است که همگان با گوشت و پوست خود آنرا درک کرده از خوشی ها محظوظ و از رنج ها در فغان اند.  مشکل امروز ما امتزاج، به عمد یا غیرعمد، این دو حوزه در امور جاری زندگی است.  شاید مانی حق داشت بگوید مادام که نور و تاریکی در هم ممزوج اند رستگاری ممکن نیست! 

    یکی از تظاهرات دنیای واقع، حوزه "فیزیک" است که با اطمینان بیشتری درباره آن میتوان سخن گفت.  رشته فیزیک از دوران کهن تا به امروز، بطور سیستماتیک پله پله رشد کرده متکامل و متحول شده است.  آنچه راستی و حقیقت گوئی آنرا تضمین میکند همانا موافقت آن با تجربه یعنی سازوکارهای دنیای واقع است.  تا اوائل قرن بیستم، فیزیک توانسته بود اغلب پدیده های طبیعی را با موفقیت تبیین و توجیه کند.  فقط یکی دو تکه ابر کوچک و سیاه در آسمان فیزیک باقیمانده بود که اجماع فیزیکدانان بر این بود که آن نیز بزودی رفع میشود.  ولی در عوض، تلاش های بعدی منجر به تولد رشته دیگری از فیزیک موسوم به فیزیک کوانتوم گردید.  تولد آن نه دلبخواه بلکه ناشی از الزامات تجربی بود.

    این فیزیک نوین با آنکه صفت نو بخود گرفت معهذا کماکان هدفی جز تبیین وقایع طبیعی در سر نداشت.  چنین نبود و نیست که مُهر باطل بر دستآوردهای پیشین که اکنون به فیزیک کلاسیک موسوم شد زند.  با اینکه در ابتدا، رسم نو با مقاومت فیزیکدانان روبرو شده و همچنان رسم کهنه را عزیز میداشتند، معهذا هردو مکتب بحث و مناظره را آغاز کردند.  در این روند نه معتقدین به فیزیک نوین بر سرِ قدیمی ها کوفتند، و نه فیزیکدانان کهنه پرست، جدیدی ها را مُرتد و خارج از علم اعلام کردند!  کم کم بدون آنکه خون از دماغ کسی جاری شود، فیزیک مدرن نیز جایگاه درخورِ خود را یافته به حل آنچه روشهای قدیم درمانده بود موفق شد. 

    اما در حوزه ذهن  نه چنین است و عقل در میماند که چرا چنین نیست!؟   در مباحث ایدئولوژیک هرکسی فقط خود را مُحق میداند.  در حوزه ایدئولوژی دینی، وضع از اینهم وخیم تر است، هریک ادعا دارند که او حقیقت مطلق و باقی باطل یا دستکم تحریف شده و از دور خارج است.  پس، جنگ هفتادو دو ملت آغاز میشود.  تاریخ مشحون است از این اختلافات و جنگ های مقدس.  حتی در درون یک دین مشخص، هر فرقه ادعای رهبری و زعامت جهان را داشته آخرین دستآوردهای مدرن را به خدمت گرفته که تا مرز محو دیگران پیش رود.  راستی چرا در حوزه ذهن، امور مانند دنیای عین نیست؟!

    دلیل آن، تفاوت ماهوی دنیای عین و ذهن است.  دنیای ذهن، برخلاف دنیای عین، در پی تأیید تجربی نیست لذا در حوزه ایدئولوژی، دینی و غیر دینی، هرکسی میتواند ادعا کند گفته اش درست است.  شاید هم منطقی باشد زیرا در دنیای حرف (1402/6/29) همه میتوانند متشابهاً صادق و در عین حال همه میتوانند متشابهاً کاذب باشند.  هیچ تضمینی وجود ندارد.

    پس تکلیف هدایت و راهنمائی در زمانی که فرزانگان در انزوا، هنرمندان آواره و بی هنران بر صدر نشسته اند چه میشود؟  اتفاقاً اگر مردم بحال خود باشند، بطور غریزی کارها درست پیش میرود.  صحبت کُهنه و مبارزه با کهنه پرستی که بمیان آید ناگهان مذهبی ها بر آشفته میگردند.  اما مسأله بسیار ساده است.  با رادیوی کهنه لامپی پدربزرگ چه میکنید؟  طبعاً بجای استفاده روزانه، از آن بعنوان یادگار گذشتگان در محل مناسبی حفظ و نگاهداری میکنید که بمراتب به قداست نزدیکتر است.  اما چرا همین منطق درباره فرآورده های ذهنی اِعمال نمیشود؟  بنظر میرسد نیروی سومی که منافع و مداخل خود را در استمرار درجا زدن در اعصار گذشته میبیند ذیمدخل باشد.  جای بسی شرم که قانون شلاق حمورابی در عصرِ خِرد تجویز میشود آنهم از سوی نظامی عضو حقوق بشر سازمان ملل با خروارها ادعای معنویت!  عجیب است که دارندگان همین تفکر وقتی پای استفاده از تلفن است، گوشی های سنگین قدیمی را فراموش کرده از آخرین مدل موبایل های کُفار سود میبرند!  چطور است که اینرا خوب میفهمند ولی آن یکی را نمیفهمند؟ تفاوت در آزادی اندیشه است.  بختک شومی بر پیکر جامعه افتاده، مانعی برای انتخاب طبیعی و مانعی برای رشد طبیعی ذهن و حق انتخاب منطقی و درست است. 

خلاصه اینکه، هرگاه مردم به حال خود واگذار شوند خود راه درست را انتخاب کرده منفعت خود و جامعه خویش را تشخیص خواهند داد درست همانطور که در امور مادّی معمول است.  با اینکه در حوزه مسائل مادّی همه متفق القول و در انتخاب اصلح اختلافی نیست، اما چگونه است که در حوزه ذهنیات روال منطقی حاکم نیست؟  گویا تفاوت به دنیای حرف و سودبرندگان از دنیای حرف مربوط است که باتکای فقط حرف، خزف را بجای گوهر میفروشند.  در این راستا، ارباب دنیای حرف، غرق در تخیلات مفسده آمیز، برای استمرار سود خویش از هیچ دروغ و جنایتی فروگذار نیست.  زیان کسان از پی سود خویش/ بجویند و دین اندر آرند پیش.    توگوئی، اشباح متعفن دوران حمورابی از گورها سربرآورده و کنفدراسیون آخرالزمانی خود را تشکیل داده اند.  سابقاً گفته شد در عالم واقع، قوانین بقا همواره محترم است.  اما شاید تنها استثناء درباره حاکمیت حرف باشد!  چه با حرف، یعنی از هیچ، میتوان ثروت مادّی بدست آورد، املاک مردم را تصرف شرعی کرد، دسترنج ملت را غارت، و سرزمین آنها را اشغال کرده به بیگانه فروخت.  اگر اینها همه معجزه نیست، پس معجزه چیست؟  تولید هستی از نیستی!  آنچه برای طایفه حرف واجد اهمیت است همانا ثروت است و قدرت و دیگر هیچ.  نه جان مردمِ تحت ستم اهمیتی دارد، نه اصول و معنویت ادعائی و نه حتی پایبندی به همان حرف های خودشان!  معنویت واقعی زمانی حاکم میشود که بساط دین فروشان ریائی برچیده شود.

  • مرتضی قریب
۱۶
دی

مُکاشفات

   اخیراً ذیل مطلب پیشین نوشته اند" کمی هم در مورد گرانی،رکود،فرارمغزها،فرارسرمایه، آلکاپونها، خشک سالی وسیاستهای افزایش جمعیت،رشوه وفساد،اختلاف طبقاتی،خشک شدن دریاچه های رضائیه وهامون وزاینده رود...بنویسید" عرض میکنیم که هر کدام بحث جداگانه میطلبد که شاید در مطالب قبلی هم بحث شده و باضافه اینکه همه اینها در اخبار رسانه ها در اختیار عزیزان هست که ما فقط علاقمند به روشن کردن ایده های اصلی پشت آنها در پرتو علم زمانه هستیم.  ضمن اینکه فراموش نشود هشدار داده ایم که حرف و حدیث های سیستم های تمامیت خواه را از مدار NOT عبور دهید!

   اما آنچه اینبار مورد بحث است موضوع مُکاشفه است.  وقوف به این موضوع شاید به باز شدن برخی گره ها در درک ما از آنچه در جوامع ایدئولوژی زده میگذرد کمک میکند.  مکاشفه حالتی بین خواب و بیداری یا خلسه است که در آن شخص احساس میکند به درک برخی موضوعاتی که در بیداری علاقه شدید داشته نایل شده است.  این واژه بیشتر در امور عرفانی کاربرد داشته و کشف و شهود در امور معنوی و متافیزیکی را به ذهن متبادر ساخته که البته اغلب به نوعی خود شیفتگی در فرد منجر میشود.

    مکاشفه، یا تأملِ بیش از حدِ ذهنی در برخی امور، بویژه در حوزه متافیزیک، تصوراتی به انسان القا میکند که شخص میپندارد حقیقت است.  گاهی صدای اولیاء و گاهی هم صدای خداوند را میشنود.  این حالت مکرر در تاریخ ادیان سابقه داشته و نمونه های بسیار دارد.  بعنوان نمونه آنچه در سیر تطور فکری میرزا علیمحمد شیرازی موسوم به "باب" گذشته است از همین قسم است.  نوشته اند که "او که در یک محیط مذهبی پرورش یافته بود بسبب استعدادی که از خود نشان میداد مورد عنایت برادران غیرتمند و پُر شُورِ دینی خود واقع شده و این مشوق ها بالاخره در مغز جوانِ اندیشمندِ فرورفته در تأمل، تأثیر خود را بخشید.  او کم کم باورش شد که پیامی بزرگ و والا با خود میدارد که ادای آن نتیجه حتمی تطورِ تاریخیِ اسلام و آشکار کننده پیام جهانی آن است.  پس از آنکه پیش خود قانع شد که که او همان باب یا دروازه ایست که خواستهای مقدس امام پنهان از آن بیرون میتابد، بزودی پنداشت که او بزرگتر از آن است که ..."

    نمونه دیگر را در "مکاشفه یوحنا" میبینیم.  این آخرین کتاب از کتب عهد جدید است که توسط همان یوحنای حواری مؤلف انجیل چهارم نوشته شده است.  او به شرح رؤیاهای خود پرداخته و به حوادث آخرالزمانی اشاره میکند و به پیشگوئی هائی درباره تحولات دنیا در عصر آخرالزمان با ادبیاتی تمثیلی و نمادین میپردازد.  میگوید که "در حال عبادت خداوند بودم که روح خدا مرا فروگرفت و صدائی از پشت سر خود شنیدم که ..."

    نمونه هائی نیز در مکاشفات افراد سکولار میبینیم که نمونه بارز آن صدراعظم خودشیفته و روان پریش دوران رایش سوم است که بتصور حقیقی بودن تحولات درونی خویش کاری را آغاز کرد که به فاجعه جنگ دوم جهانی انجامید.  بی تردید، بی انصافی بزرگی که دول پیروز جنگ قبلی در حق مردم نجیب آلمان کرده بودند در شکل گیری مکاشفات او بی تأثیر نبوده است.  اما او بیش از آن پیش رفت که نمیبایست رفت.  با اینکه در اوایل کار موفق به الغای آن امتیازات گردید منتها شیرینی پیروزی های اولیه، امر را براو چنان مشتبه ساخت که گوئی میتواند باقی دنیا را نیز مُسخر خود سازد.  میگفت "من مسیری را میروم که خدا به من دیکته میکند" و آن شد که شد.  حلقه مریدان اطراف فرد خودشیفته عامل دیگری برای تشدید روحیات او در هرچه فرورفتن در تصورات خود بزرگ بینی است. 

   اثربخشی این نوع مکاشفات تصادفی است یعنی گاهی مثبت و ممکنست به اصلاحات اجتماعی منجر شود ولی اغلب عملاً نتایج منفی در پی دارد.  اما جالب است بدانیم که گاه در روند تولید علم هم ممکن است مکاشفه مؤثر بوده باشد.  مثال های فراوانی از این دست وجود دارد اما با یک تفاوت بسیار مهم!  روش علم چنان است که تجلیات ذهنی بخودی خود نشانه حقیقت نیست و مادام وارد دنیای عین نشده محل بحث و مناقشه قرار نگیرد و در معرض نظرات دیگران تاب نیاورد نمیتواند جایگاهی داشته باشد.  این برتری دنیای عین بر دنیای ذهن را میرساند.  همواره این تجربه است که تولیدات ذهنی را در بوته نقد گذاشته مورد ارزیابی قرار داده رد یا قبول میکند. 

    اینکه کسانی براثر زیاده روی در تأملات فکری دچار چنان وضعی شوند که تصورات ذهنی را حقایق محض پندارند بخودی خود آسیبی به جامعه نمیزند.  مگر وقتی که این روان پریشان بر مصدر کارهای سترگ و مسئولیت های حساس قرار گیرند.  در وضعیت اخیر، خودشیفته بتنهائی مقصر نیست چه اینکه حلقه پیرامونی وی را گروه همسُرایانی گرفته اند که در تقویت تخیلات او نقش اساسی داشته و از این همراهی سود مادّی و معنوی میبرند.  این دادوستدی دوجانبه است که خودشیفته خود نیازمند آن است.  او نیازمند داشتن این حلقه بدور خود است تا با ابراز احساسات آنها دلگرم باشد و مجموعه بمثابه رزوناتوری عمل کند که سطح تخیلات او را مرتباً تشدید کند.  چه اگر خودشیفته بحال خود رها شود بیم آن میرود بتدریج منفعل شده به حال عادی نزدیک شود.  حلقه مریدان خود اغلب در سطوح نازل معنوی بوده چیزی برای عرضه ندارند و سود خود را، از هر لحاظ، در اجرای نقش مهم خود در استمرار کارزار مکاشفات فرد خودشیفته میبینند.

    حال که اهمیت حلقه مریدان در تداوم خودشیفتگی مشخص شد، پرسش اینست که کوچکی و بزرگی این جمع و درجه سرسپردگی آنها چه میزان است و به چه عواملی بستگی دارد.  پاسخ به سطح متوسط آموزش و رفاه در جامعه مربوط است.  اگر سطح آموزش و کیفیت آن، بالا باشد جمعیت افراد ساده لوح کمتری در دسترس خواهند بود.  و اگر سطح اقتصادی بالا باشد نیازمندان کمتری ناچار از روبردن به قبله خودشیفته اند.  از همین رو در کشورهای ایدئولوژی زده، سیستم حاکم درست برخلاف دو نکته اساسی فوق حرکت خواهد کرد تا خللی در ارکان حاکمیت او پیش نیاید. 

خلاصه آنکه، مکاشفه امریست معنوی و خصوصی همچون دیگر امور شخصی.  خطر آن، در مواردیست که حکام یا ریش سفیدان قوم بخاطر تعلق به جایگاه خاصی که دارند در معرض عوارض مکاشفات منجر به خودشیفتگی قرار گیرند.  کمبودهای شخصیتی از شرایط لازم برای تحقق آن است.  وجود چاکران و مریدان خود باخته شرایط کافی را مهیا میسازد تا حتی با وجود کمترین اختلالات روحی در فرد خودشیفته، سطح آنرا در او چنان بالا برند تا مستبد بتدریج خود را در مقام خدائی بیند.  این خطرات در جوامع عقب افتاده بیشتر است و خودکامگی و فقر مادّی و معنوی را بدنبال میآورد.  باطل السحر مقابله با چنین عوارضی، افزایش سطح آگاهی فرهنگی و بنیه اقتصادی جامعه است. 

 

  • مرتضی قریب
۱۰
دی

امتحانات ورودی از دبستان تا دکتری

    در گذشته رسم بر این بود که مدارس موظف به ثبت نام کودکان و نوجوانان بوده و هزینه ای هم بابت ثبت نام از پدران و مادران اخذ نشود که دولت متعهد به ارائه رایگان آموزش عمومی بود.  اما قضایا در چند دهه اخیر بسیار تفاوت کرده است.  هزینه تحصیل، حتی در مقطع ابتدائی، بسیار سنگین و از عهده همه بر نمیآید.  بعلاوه، بنظر میرسد نوعی رقابت نیز برقرار است بطوریکه ثبت نام کودکان با اما و اگرهائی همراه و مهمترین آن امتحان ورودی باشد.

    در برخی مدارس ابتدائی هر کودکی را نمیپذیرند و سوای شهریه کلان، کودک باید حائز پاره ای شرایط ایدئولوژیک نیز باشد تا ثبت نام میسر شود.  لذا پدر و مادرها هستند که باید در آزمون های مربوطه شرکت کرده و نشان دهند کودک آنها کودک صالحی است.  این امر چنان رایج شده که کسی آنرا زیر پرسش نمیبرد توگوئی هدف آموزش و پرورش چیزی غیر از تربیت کودکان است.  بعبارت درست تر، هدف مدارس ابتدائی باید این باشد که کودک عادی را تحویل گرفته و او را تعلیم داده و اگر هنری داشته باشند با پرورش درست، نخبه آینده را بسازند.  اینکه برخی مدارس، کودکان با توانائی بالاتر را پذیرش کرده خروجی درخشانی از خود نمایش دهند هنری نمیباشد.

   همین رویه در مورد دبیرستان ها جاریست و آنها که شهرتی دارند، فقط دانش آموزان شاخص را آنهم بعد از عبور از فیلترهائی پذیرفته و با اخذ شهریه های کلان ثبت نام میکنند.  اتفاقاً تعلیم این نوع دانش آموزان زحمت زیادی نمیطلبد و نوجوان در چنین سطحی بطور خودکار امور خود را پیش میبرد.  اصولاً در نظامی که قرار است آموزش رایگان باشد، چنین روالی پذیرفته نیست چه حتی اگر هم اخذ شهریه کلان موضوعیتی داشته باشد لابد از دانش آموزان کم بنیه باید گرفته شود که دبیرستان صرف تبدیل آنان به افرادی نخبه کند. 

    متشابهاً همین رویه درباره دانشگاه ها رایج است.  دانشگاه هائی که اسم و رسمی دارند آنهائی را ثبت نام میکنند که رتبه های برتر کنکور ورودی باشند.  اما این رویه شاید تا حدودی قابل فهم باشد چه اولاً سرمایه های دانشگاه نباید بیهوده صرف آنها که امیدی به پیشرفت نیست شود و دوم اینکه خروجی دانشگاه ها اداره کنندگان آتی جامعه خواهند بود و لذا لازمست از بهترین ها انتخاب شوند.  البته این نقد هم بر برخی استادان وارد است که فقط دانشجویان نخبه را برای راهنمائی میپذیرند که اگر استاد واقعاً استاد باشد باید دانشجوی معمولی را راهنمائی کرده و از او فردی با معلومات عالی بسازد.  دانشجوی نخبه اتفاقاً با کمترین راهنمائی خود قادر است گلیم خود را از آب بدر برد.   

    اما آنچه در بالا رفت اصولی است که منطقاً باید در یک نظام آموزشی ایده آل دنبال شود.  در جامعه ای سالم، بیشترین سهم از بودجه دولت صرف آموزش و فرهنگ شده به بیشترین بازدهی منجر میشود.  مشاهدات نیز نشان داده که کشورهائی که این روش را دنبال کرده اند، جامعه ای پایدار با بالاترین سطح از رفاه و سعادت را نصیب شهروندان خود ساخته اند. 

    از آنسو، در کشورهای ناموفق چیزی که در عمل اتفاق میافتد خلاف جریان فوق بوده و آنچه هم که خروجی سامانه آموزشی است عملاً به هبا و هدر رفته و از همان سرمایه گذاری ناچیز نیز چیزی عاید جامعه نمیشود.  آنچه در حال حاضر در کشور خودمان میبینیم از همین قسم است.  دانشجویانی که هزینه زیادی از دبستان تا دانشگاه صرف آنها شده و با هزار امید و آرزو نهایتاً فارغ التحصیل میشوند عملاً با بن بست اشتغال روبرو میشوند.  بخش بزرگی که کیفیت تحصیلی بهتری دارند بناچار جذب بازار کار در خارج شده و باقی هم همچون سایر اقشار، هرطور شده در صدد فرار از کشورند تا شاید موقعیت بهتری برای زندگی آتی خود و خانواده پیدا کنند.  اما در این شرایط چیزی که ابداً درک نمیشود، تبلیغات در حد وادارکردن مردم به فرزند آوریست! برای چه؟  کسی نمیداند و دستکم کسی نمیپرسد این فرزندانی که مطالبه میکنید قرار است در آینده چکاره شوند؟  بدان میماند که آبی را که با هزار زحمت از چاه بیرون کشیده راهی نهر برای کشاورزی شده، در عوض وارد شوره زار شود و شخص بجای اصلاح مسیر آب، نابخردانه هزینه بیشتر صرف استخراج آب بیشتر از چاه کند!  حتی یک کودک هم میداند که کاریست بغایت عبث.  بگذریم از آنکه تبعات جمعیت زیاد، مشکلاتی را که برای زیست بوجود آورده صدچندان بدتر کرده به فاجعه میانجامد. بعلاوه، فرزندانی که بسن بهره وری میرسند فقط هزینه تحصیلات نیست که به هدر میرود بلکه کل انرژی و آنچه صرف زیست آنها شده نیز یکجا برباد میرود. 

خلاصه اینکه روالی که در پیش است با هیچ منطقی سازگار نیست.  شاید تنها راه توجیه آن جز وجود منطقی اهریمنی برای تخریب و نابودی نباشد.

  • مرتضی قریب
۲۹
آذر

ما و مدار NOT

    در صنعت الکترونیک، مدارات یکپارچه موسوم به IC مورد استفاده اند.  برای فرآیندهای منطقی در جبر بول، اجزاء ساده تری موسوم به GATE وجود دارند از قبیل AND، OR، NAND، و غیره که بعنوان ورودی، یک یا چند سیگنال منطقی (0 یا 1) دریافت کرده در تک خروجی خود حاصل منطقی آنها را بیرون میدهند.  یکی از این اجزاء موسوم به INVERTER است که فقط یک ورودی داشته و در خروجی، معکوس آنرا بیرون داده بعبارتی آنرا NOT میکند و لذا مدار مزبور بهمین نام نیز موسوم است.  اگر ورودی 1 باشد، خروجی 0 و بالعکس، مثل آن است که راست را دروغ و دروغ را راست نماید.  منظور از این مقدمه چیست؟

    مشاهده آنچه در اخبار میگذرد گویای این واقعیت است که شاید برای اولین بار شاهد این حقیقت باشیم که آنچه در دنیای جمادی حاکم است متشابهاً با کمال شگفتی در دنیای پر غل و غش سیاسی نیز جریان دارد.  البته سالهاست در پس زمینه سیاستِ ما چنین جریاناتی وجود داشته منتها امروز نمونه ای کلاسیک از آنرا در دست داریم.

    اخیراً رئیس حفاظت محیط زیست اظهار عقیده فرموده اند که "بعید نیست خشکسالی مملکت کار دشمن باشد!"  با اینکه چنین عقیده ای از سوی خوانندگان عموماً با ریشخند مواجه میشود ولی اتفاقاً باید توجه داد که شاید برای اولین بار باشد که طی این چهاردهه و اندی یکی از مسئولین حرفی را از سر صدق و راستی بیان کرده اند.  چطور؟  رمز این قضیه به فهم زبان رایج سیاسی برمیگردد.  دو دستور زبان در کار است، یکی زبان رایج مردم و یکی دستور زبان رایج مسئولین.

    در دستور زبان رایج سیاسی وقتی مسئولین میگویند یکماهه چند ده هزار واحد مسکونی ارزان قیمت میسازیم یعنی اینکه ساخته نمیشود.  وقتی به تأمین آب شرب شهروندان تشنه لب فلان ولایت در فلان برهه زمانی قول میدهند یعنی انجام نمیشود.  وقتی میگویند با فلان کس که فوت شد کار نداشتیم، یعنی کار داشتیم.  وقتی میگویند کالاها ارزان شد، یعنی گران شد.  وقتی میگویند تورم مهار شد یعنی نشد بلکه بیشتر شد.  ...و قس علیهذا.  معنای حقیقی جملات سیاسیون وقتی آشکار میشود که از مدار NOT عبور کرده و به زبان مردم برگردد.  لذا اگر کسی با این دستور زبان سیاسی آشنا باشد درک درست گفته مسئول حفاظت محیط زیست نیز آسان میشود. 

    ایشان بدرستی اشاره کردند که خشکسالی کار دشمن است.  اما این دشمن کیست؟  او همانا در داخل است و نه به زبان خارجی بلکه بزبان بومی تکلم میکند.  امروز هرکس حتی فاقد هرگونه تخصص علمی نیز متوجه است که دشمن واقعی کیست.  انگشت اتهام را بسوی بیگانگان برون مرز میگیرند که در واقع طبق قاعده ای که گفتیم باید برگردد بسوی متهم اصلی که در داخل بر مصدر تصمیم گیری نشسته است.  اگر از سهم تغییر اقلیم چند ساله اخیر بگذریم، خشکسالی و بسیاری بلایای دیگر محصول تصمیمات عامدانه برای تخریب سرزمینی بنام ایران است.  همانطور که پیشتر هم گفته شد (1402/5/18 و 1401/7/13)، اگر همه قطعات پازل کنار هم چیده شوند بسیار نامحتمل است نتیجه ای جز این حاصل شود که دشمن واقعی در همین سرزمین برسر کار است و هدفی جز تخریب که فقط یکی خشکی و بیابان زائی است ندارد.

خلاصه اینکه، فقط خشکسالی تنها نیست بلکه نابود کردن دریاچه ها، تهی کردن آبهای زیرزمینی و روزمینی، فرو نشست زمین، حجم عظیم جنگل زدائی، آلوده کردن هوا و گسترش سرطان ها، تاراج منابع معدنی و بیغما بردن ثروت ملی، افزایش جمعیت بقصد بیچاره کردن آیندگان و هزاران هزار برنامه های پنهان و آشکار همه و همه کار دشمن و در جهت ستیز آشکار با ایران و ایرانی است.  که نمونه اخیر آن فروش چای آلوده سرطانزا با بهای دلاری و داستان همیشگی است.

 

  • مرتضی قریب
۲۸
آذر

سطوح زیست 3 گانه

    زندگانی ما انسان ها را بهر شکلی و در هر کجا که هست در 3 سطح کلی میتوان طبقه بندی کرد.  در سطح 1 و بالاترین سطح، کسانی هستند که در عین زیست مانند دیگران اما در رابطه با شغل یا اندیشه ای که در سر دارند باعث ارتقاء زندگانی سایرین نیز هستند.  پیشرفت دنیا از وضع بدوی غار نشینی تا وضع مدرن فعلی مدیون وجود افراد سطح 1 است.  این افراد از نوادر هستند و اگر زمین هنوز جای زیست و آسایش نسبی برای اکثریت است بخاطر وجود سطح زیست اول است. 

    در سطح زیست 2 که سطح خنثی نیز تلقی میشود، کسانی زندگی میکنند که صرفاً چون زنده اند زندگی میکنند.  اثر وجودی اینان عمدتاً برای خود و فرزندان شان است و بیشترین تلاش آنها برای رفاه بیشتر برای خود و حلقه نزدیکان خود است.  اکثریت قابل توجه جمعیت زمین در این طبقه بندی قرار میگیرد.  شغل این افراد و تلاش روزمره آنان با اینکه در جهت خدمت به همشهریان و اداره جامعه است اما هدف اصلی کسب معاش است و اینکه برای خود و خانواده زندگانی بهتری تدارک ببینند.  طیف برتر این سطح، تکنوکرات ها و متخصصین هستند که اداره جامعه را در دست دارند.  طبعاً استمرار حیات بر بستر زمین مدیون وجود افراد زیست سطح 2 است. 

    در سطح زیست 3 که فروترین سطح است، کسانی هستند که زندگانی را فقط حق خود دانسته و آسایش و راحتی را فقط برای خود میطلبند.  کار و تلاشی هم اگر در ظاهر دارند برای ادامه یک زندگی انگلی است چه اینکه مهارتی  همانند افراد سطح 2 نداشته و چاره ای جز ارتزاق از نتیجه زحمات دیگران ندارند.   این ارتزاق گاه به بهای خون و نابودی زندگی دیگران اتفاق میافتد.  با وجودیکه جمعیت این سطح ممکنست اندک باشد معهذا اثر وجودی آنها زیاد و اغلب تعیین کننده است.  اینان اگر مهارتی هم داشته باشند جز دروغ و سخنان فریبنده و عوام پسند نیست که مهمترین داشته آنان همین است.  نبودِ اینان نه تنها مایه زیان نیست که موجب سعادت نوع بشر است!

    در زیست سطح اول، دانشمندان، مخترعین، مکتشفین، و نوابغ هستند که طی زندگانی خود ارتقاء دانش و فن برای زندگی بهتر بشر مورد نظر آنان است.  گاهی بندرت اقبال یار است و از محل آنچه ابداع کرده اند ثروتی بهم زده برای خود نیز آسایشی فراهم میکنند.  وات با اختراع ماشین بخار خود از این دسته است.  گاهی هم به کرّات ثروت خود را در راه بثمر رساندن اهداف خود از دست میدهند.  تسلا، نابغه موتورهای الکتریکی با همه ابداعاتی که داشت اما در فقر و نداری فوت کرد.  افراد این گروه زندگی را فرصتی برای رسیدن به هدف های عالی دانسته و دغدغه معیشت اولویت بعدی آنان است.

    اغلب انتقاد میشود که اختراعات و اکتشافات بیش از آنچه مفید باشد باعث بدبختی بشر شده و هرچه سطح فن آوری بالاتر رفته، تبعات منفی آن بیشتر دامنگیر بشر شده است.  از اینرو، گاهی دانشمندان و مخترعین را متهم کرده که آنها باعث و بانی بحران ها هستند.  حال آنکه مسئولیت سوء کاربرد اختراعات بر عهده مخترعین نیست که هر پدیده ای میتواند کاربرد دوگانه داشته و مورد استفاده سوء قرار گیرد.  نمونه کلاسیک آن آلفرد نوبل است که دینامیت را اصلاً برای تسهیل کار در معادن و جاده سازی اختراع کرد و پس از دیدن عواقب سوء آن در جنگ ها، موقوفه خود را بنا کرد که عواید حاصل از اختراعش برای ارتقاء صلح و دانش عمومی صرف شود.  اما این تبعات منفی یاد شده حاصل وجود چه کسانی است؟ اینان کسانی از دسته 3 اند که با زد و بند و حقه بازی مناصب بالای سیاسی و تصمیم گیری را اشغال کرده و در موقعیتی خواهند بود که از دستآورد نخبگان سطح 1 برای پیشبرد خودخواهی خود استفاده کنند.  مشکل اصلی اینان اند نه اختراعات!

خلاصه آنکه، عمده مشکلات بشر ناشی از حضور اقلیت دسته سومی هاست!  گاهی این روزها اصطلاح گلوبالیست ها هم به گوش میخورد که گویا باندی برای سلطه عمومی بر دنیا تشکیل داده اند.  اختراعات و اکتشافات فقط در یک محیط سالم مفید خواهد افتاد.  سازمان ملل متحد با ساختار فعلی توان مقابله با این پدیده و امثال آنرا ندارد. شاید یکی از مهمترین راه حل ها،ایجاد شورای ملل متحد (1402/5/30) باشد که بازتاب صدای واقعی ملت ها در یک همبستگی جهانی است.   

 

  • مرتضی قریب
۲۱
آذر

ما و ایدئولوژی -2

    اکنون در ادامه مطلب، به پاره ای از تناقضات ایدئولوژیک که در گذر زمان در تقابل با روح زمانه پیش آمده میپردازیم.  موارد بیشمار است و از حجم عظیم تناقضات فقط به مصادیق آشنا اکتفا میشود.

    در مراسم عشای ربانی، کشیش شراب و نان مقدس را تبرک کرده و با بیان یک جمله اسرارآمیز آنرا در دهان مؤمن در آنِ واحده به خون و بدن عیسی مسیح مبدل میسازد.  اعتقاد به این تحول سحرآمیز از ارکان مسیحیت کاتولیک است.  اما  مسلمان مؤمن آنرا یک طنز تلقی کرده میگوید با ادای چند جمله مگر چنین تحولی ممکن است؟  غافل از اینکه در عقاید خودش از اینگونه تحولات کم نیست.  چگونه ممکن است عملی منافی عفت با مجازاتی سنگین ناگاه با ادای چند کلمه نه تنها مُباح بلکه برای مرتکبین آن حائز ثواب اُخروی گردد؟!   در حمله اعراب ابنیه و بویژه آتشکده ها بتصور اینکه اجزاء آن ناپاک است ویران شد و یا اگر میسر نشد با ادای چند کلمه سحرآمیز به مسجد و محلی مقدس متحول گردید.  مواردی که "حرف" بتواند امر مادّی ظاهراً ناموجهی را به عکس خود بدل کند کم نیست.  خواندن اوراد بتصور اخراج روح ناپاک از بدن بیمار هنوز در بین قبایل سرخپوستان و سیاه پوستان و جوامع ابتدائی رایج است.  ارزش اوراد همه جا یکسان است.

    در اسلام هرگونه دوستی و تعامل با افراد مُشرک و بت پرست ممنوع است زیرا آنان در زمره نجاسات شمرده میشوند.  گو این رویه امروزه از نظر انسانی پذیرفته نیست لیکن جای تعجب اینجاست که نظامی با جمهوریت اسلامی و متعصب به عقاید شیعی با کشورهائی مثل هند و امثال آن روابط گرم و صمیمانه دارد که مخالف روح تعلیمات پذیرفته شده خودش میباشد.  صد البته اخلاق انسانی همین دوستی ها را ایجاب میکند منتها حرف بر سر تضادهای غیرقابل فهم است که چگونه همین نظام روابطی ضد بشری با بخشی از شهروندان خودش دارد.  تنها به بهانه یک اختلاف جزئی در عقاید مذهبی، باورمندان آئینی ازهرگونه حقوق شهروندی محروم شده نه حق کاروکسب دارند نه جوانان آنها حق تحصیل و نه حتی مردگانشان حق تدفین محترمانه دارند.  در یک کلام، مقایسه ایندو رابطه ماوراء فهم بشر و خارج از قواعد انسانی است.  چگونه ممکن است شعر "بنی آدم" سعدی زیور سردر سازمان ملل باشد ولی مردمان او اسیر نظامی جاهل و ضد بشری!

   از جمله تبعات ایدئولوژی فساد است.  بویژه که موارد فساد در نظام نوع دینی بقدری زیاد است که سلسله اعداد طبیعی از شمارش آن قاصر است.  فسادهائی از همه نوع، چه اخلاقی و چه مالی.  اما آنچه اهمیت دارد نقش ایدئولوژی در شکل دادن فساد است علی الخصوص آنگاه که با قدرت غیر پاسخگو و مادام العمر همراه باشد.  در چنین شرایطی بطور طبیعی فساد لازمه دوام و قوام سیستم شده واجب الوجود میگردد.  در حالی که افکار عمومی مدام در جستجوی مسببین اختلاس و مفسدین بوده و روزنامه ها در پی پرداختن به جزئیات، اما در حقیقت مرتکبین مزبور مقصر اصلی نبوده و مقصر واقعی همانا ذات سیستم است.  افراد مهره هائی بیش نیستند چه اگر صالح ترین موجود دنیا وارد چنین نظامی شود خود بخود مجبور به فساد است درست همانطور که خیس شدن در ورود به استخر آب گریز ناپذیر است.  نظام ایدئولوژیک چون بر ارکان طبیعی استوار نبوده غیر شفاف بوده خود بخود پرورشگاه فساد است و اگر جز این باشد غیر طبیعی است.  نظام ایدئولوژیک دینی برای استحکام اقتدار و تمامیت خواهی خود به کوچکترین جزئیات در مسائل شخصی مردم کار دارد.  اما با یک تفاوت که اگر فعل انجام شده، هر قدر هم مفسده، در راستای منافع نظام باشد مقبول و مشکور، والا هرقدر هم معصومانه ولی در خدمت نظام نباشد مشمول مجازات است.  نمونه بارز آن پیگرد رقص خودجوش چند شهروند عادی!

   خلاصه اینکه، در همه نظامات ایدئولوژیک هدف، وسیله را توجیه میکند.  لذا وجه مشترک اغلب این نظامات دروغ است.  نظام برای ماندگاری خود در قدرت از هیچ ظلمی فروگذار نکرده و خُدعه و قتل بی گناهان امر رایجی است.  آنها هم که به اتهامات واهی در زندان اند در معرض مرگ تدریجی برنامه ریزی شده اند.  گروگان گیری از داخل و خارج راهی ارزان برای پیشبرد مقاصد اوست.  ایدئولوژی صرفاً یک نام است همچون سپری برای محافظت نظام در برابر مردم.  "تشویش اذهان عمومی" بهانه ای برای سرکوب است تا اعتراضی را که برای کمبود آب یا نان سر داده شده خاموش کنند حال آنکه خود با بیان آتش جهنم و روزی صدهزار سال با ارعاب مردم بیشترین تشویش و تنش را ایجاد میکنند.  نهایتاً:  درختی که تلخش بُود گوهرا، اگر چرب و شیرین دهی مرورا، همان میوه تلخت آرد پدید، ازو چرب و شیرین نخواهی مزید.

  • مرتضی قریب
۲۱
آذر

ما و ایدئولوژی-1

   دوستی ذیل مطلب پیشین پرسش کرده اند که "چرا بنیادگران و اندیشمندان وبرگزیدگان که همیشه رویاها ودانش خودرا بشکل ایدئولوژی ابراز میدارند براین باورند که این ایدئولوژی برای همیشه و تا ابد برای خوشبختی مردمان امروز وآینده بس است؟".  در واقع، شاید منظور اینست که چرا ایجاد کنندگان ایدئولوژی برای ما مشکلات ساخته اند؟  اگر خوانندگان کلید واژه "ایدئولوژی" را انتخاب کنند خواهند دید که قبلاً مطالب بسیار زیادی پیرامون این سوژه و خاستگاه آن گفته شده است (مثلاً 1400/7/13).   اما پیرامون سوألی که در بالا مطرح شد هیچگاه دنبال علت نرفته ایم.

   سوأل اصلی اینجاست که چرا و چگونه معدودی اندیشمند که کار و شغل خاصی نداشته اند نشسته و برای ما ایدئولوژی ساخته اند؟  آیا هیچ به تبعات مثبت یا منفی آن اندیشیده اند؟  آیا غرض آنان از سر خودخواهی و خودنمائی بوده است؟  آیا میخواسته اند خود را مطرح کنند؟  یا میخواسته اند که آیندگان را به سختی و مشقت بیاندازند؟  آیا هیچ در مخیله شان میگنجیده که آنچه پرورده اند قرنها باقی مانده و احتمالاً موجب آزار بشریت خواهد شد؟  آیا به سیطره سیاسی آن فکر کرده اند؟  یا شاید نیت آغازین آنها بد نبوده ولی بعداً تحولات طور دیگری رقم زده؟  اینها نمونه ای از سوأل هائی است که در این رابطه قابل طرح است و هرکس بنا به تصور خود پاسخی خواهد داد.

    شاید یک پاسخ منطقی این باشد که تولید کننده ایدئولوژی خودِ ما هستیم و نه آنان که نامشان در تاریخ ضبط است و ما به غلط تصور میکردیم.  بعبارت دیگر شاید این ما هستیم که به وجود ایدئولوژی علاقمند بوده و خود کمر همت به تولید آن بسته ایم.  ما خود آنرا بازتولید کرده، در طی زمان محافظت کرده و آنرا گسترش میدهیم.  بی شک نطفه اولیه توسط متفکرین گذاشته شده بی آنکه خود از اینکه تفکرشان روزی جهانگیر شود خبری نداشته اند و شاید در اصل چنین اراده ای هم نداشته اند.  در یک کلام، شاید بدلائل روانشناسی که جای بحث آن نیست، ما خود از علاقمندان ایجاد و بسط ایدئولوژی هستیم.  اگر هم فکر اولیه از ما نباشد، اما توسعه بعدی از آنِ ماست.  در واقع این ما هستیم که مروج ایدئولوژی هستیم.

   نکته در خور تأمل اینجاست که تفکراتی که بعداً نام ایدئولوژی میگیرد شاید در زمان اولیه خودش حائز فوایدی بوده و نسبت به عقاید پیرامون خودش برتری هائی داشته است.  منتها همانطور که همه چیز مشمول مرور زمان شده و پیر و مستهلک میشود، عقاید اولیه نیز کم کم متحول شده نیازمند تغییراتی متناسب با زمان میشود.  کافیست به تعارضاتی که امروز در ایدئولوژی های اطرافمان میگذرد نگاهی بیاندازیم تا متوجه تناقضات شویم.  بزودی مواردی از این دست ارائه خواهد شد.  آب راکد هرجا که باشد بعد مدتی میگندد و قابل استفاده نخواهد بود.  متشابهاً ایده های ایستا، اگر هم زمانی مفید بوده، در گذر زمان کارکرد خود را ازدست داده و بسا زیانبخش گردد.

   کافیست تصور کنید اگر ایدئولوگ ها عمر نامحدود میداشتند و میتوانستند همپای تغییرات زمانه دوام آورند چه میشد؟  به احتمال زیاد آنها متناسب با تغییر در حال و هوای زمانه در نظرات اولیه خود دست برده و یک اصلاح دائمی را در تفکرات خود منظور میداشتند.  البته در چنین صورتی این دیگر ایدئولوژی محسوب نمیشد بلکه بخشی از حوزه علم مثل رشته های روانشناسی و جامعه شناسی میشد!  اما چرا ایدئولوژی نزد عامه این اندازه محبوب است؟  شاید بخشی بخاطر این باشد که مردم چیزی را که یاد میگیرند مایلند برای همیشه باشد و نه اینکه دستخوش تغییر باشد.  بویژه نمیخواهند که ایده های بنیادی شناور و تابع زمان باشد بلکه ثابت باشد چنانکه ایدئولوژی هست.  بخش دیگری نیز شاید بخاطر تبلیغات است.  دکان داران و فایده برندگان از وجود ایدئولوژی نمیخواهند با موضوعاتی درگیر باشند که در تحویل و تحول باشد که با امر و نهی جور نمی آید.  اگر پدیده ای قابلیت جواب های متعدد داشته باشد، امر و نهی نمیتواند مؤثر واقع شود.  بیشترین کارآئی امر و نهی در اقتدارگرائی و در خصوص موضوعاتی است که خشک و غیرقابل انعطاف و ثابت در زمان باشد. 

   گهگاه باب اجتهاد باز شده، اصلاحات کوچکی صورت میپذیرد.  منتها لکه گیری اغلب بی ثمر است چه کار از پایه خراب است.  مانند ماشین قراضه و زنگ زده ای که گاهی اجزای آن نوسازی میشود ولی چه سود که بدنه و شاسی آن زنگ زده و هزینه تمام شده بیش از خرید ماشین نو و آخرین سیستم است.  شاید تنها در یک صورت که بخواهیم آنرا برای حفظ در موزه تاریخ نگاه داریم، چنین مخارجی مشروعیت داشته باشد.  خلاصه اینکه مشکل از کوتاه نظری ماست و ایدئولوژی و ایدئولوگ ها مقصر نیستند.  این بود شمه ای از رابطه ما با ایدئولوژی.  در ادامه، در بخش بعدی، درباره مصداق ها.

  • مرتضی قریب
۱۶
آذر

اُصول

   گهگاه در بحث ها صحبت از اصول میشود.  راستی اصول چیست؟ و درباره چه چیزهائی است؟  ما با دو سپهر متفاوت در دنیای خود روبرو هستیم.  یکی سپهر علم و فن است و دیگری سپهری متعلق به دنیای روزمره امور سیاسی اجتماعی.  در سپهر علم، اصول جایگاه استواری داشته و دستآوردهای علمی فنی همه بر مبنای آن اصول ایجاد شده اند.  مثلاً یکی از این اصول، اصل بقای انرژی است که از ظهور انسان و بلکه از ابتدای آفرینش جهان تاکنون پابرجا و محترم بوده است.

   اما در سپهر سیاسی اجتماعی "اصول" آن استحکام لازم را ندارد.  با اینحال در جوامع مترقی با تدوین قانون و الزام به تبعیت از آن، خود را به آن اصول متعهد میدانند مثل اصل حقوق بشر و ملحقات آن.  ولی در جوامع ایدئولوژیک چنین نیست و با وجودیکه اصول در حرف وجود دارد معهذا در عمل ناپیداست.  میپرسند چرا چنین است و تفاوت ها برای چیست؟  ظریفی در این باره با ذکر مثالی عینی از نظام ایدئولوژیک دینی چنین توضیح داده است:

    مشهور است که نظام ایدئولوژیک شیعه خود را نسبت به سایر ادیان، حتی نزدیکترین مذهب در دین خود، برتر دانسته فقط پیروان آئین خود را برحق میداند.  با این وجود رفتار آن عجیب و غیر قابل توجیه است.  مدتیست در افغانستان با حاکم شدن طالبان سُنت پرست، شیعه کُشی شدت گرفته و حتی ملایان شیعه را نیز بقتل میرسانند.  معهذا نه واکنشی و نه هیچ ابراز همدردی از سوی نظام شیعه ابراز نمیشود توگوئی اتفاقی نیافتاده است.  شاید بخاطر احترام به مذهب برادران سُنی باشد؟  اگر چنین باشد پس چگونه است که در اینسو با هموطنان سُنی مذهب چنین بد رفتار شده و نظام شیعه حتی قادر به احقاق حقآبه مشروع و قانونی هموطنان از دست طالبان سُنی نیست؟  آیا از خشم طالبان میترسند؟  چگونه است که با وجود این اقتدار عظیم از پس چند پابرهنه طالبانی بر نمیآیند؟  لابد این اقتدار مختص سرکوب در داخل است و حیف است در خارج خرج شود.  که اوج شجاعت این شجاعان در مواجهه با زندانیان دست بسته در داخل زندانهاست با مجوز آتش باختیار!   باری، پس نکته در احترام به برادران دینی نیز نیست کما اینکه سالهاست اقلیت های مسلمان ساکن در کشورهای دو برادر بزرگتر اسیر تضییقات شدید بوده و اینجا نیز نه واکنشی و نه هیچ ابراز همدردی.   دریغا که حتی باندازه سازمان ملل بی بو و بی خاصیت نیز دلی در ظاهر نمیسوزانند.

   در نظام ایدئولوژیک نه صداقتی هست و نه منطق.  لذا صحبت از اصول به آن معنا که انتظار میرود بی معناست.  مرتباً شعار مرگ بر فلان کشور میدهند و به ورزشکاران خود اجازه رقابت با ورزشکاران آن کشور در محیط های ورزشی را نداده و میدان مسابقه را ترک میکنند.   یعنی در جائی که او حضور یابد ما نمی مانیم.  اخیراً در کنفرانس تغییرات اقلیمی 2023 در امارات نیز همین رویه را پیش گرفته و هیئت جمهوری اسلامی بخاطر حضور آن کشور، جلسه را ترک کرد.  تا اینجا درست ولی عجیب است که متشابهاً چرا همین رویه در صحن سازمان ملل صورت نمیگیرد و سازمان ملل را ترک نمیکنند؟ مگر آنجا این رژیم حضور ندارد؟  ونهایتاً اگر قرار می بود به چنین منطقی واقعاً وفادار باشند لابد صفحه زمین را که چنین رژیمی برآن زندگی میکند میبایست تاکنون ترک کرده باشند!

   تأملات فوق نشان از آن دارد که یک جا در منطقِ تعاملات یادشده اشکال وجود دارد.  اشکال کار در کجاست؟  اشکال اینجاست که چگونه میتوان برای حیات سیاسی اجتماعی نیز اصولی منطقی و پابرجا مانند اصول علمی وضع کرد؟  یعنی مانند اصول علمی جهان شمول بوده و تابع هوی و هوس فرد و مصلحت شخصی و یا منافع گروه خاصی نبوده و بسادگی قابل تحریف نباشد.

   اشکال کار به ابتدای کار بر میگردد یعنی آموزش های اولیه.  به نوجوان چنین القا میشود که رفتار او دائماً از سوی آسمان زیر نظر بوده و ثبت میشود.  شاید مدتی برای اجتناب از خلاف مفید افتد.  منتها پس از آن با رشد عقلی به صوری بودن چنین آموزه ای پی برده و با دیدن رفتار وُعاظی که پند و اندرز داده اما خود آن کار دیگر میکنند به پی آمدهای کار خلاف بی اعتنا شده شاید خود نیز مهره ای در درون این فساد عُظمی گردد.  اما آموزش درست چیست؟  همانا گفتن حقیقت به نوجوان و اینکه راستی و درستی محور جهان است و بی اعتنا به گفته دیگران او خود باید رفتار درست و صداقت در کردار را پیشه کرده بدان اعتقاد قلبی داشته باشد.  بداند که این شیوه برخورد در زندگی موجب رستگاری است.  زیرا وجود همین اصل بنیادین "راستی" است که در سپهر علم اینچنین نتایج درخشان و شگفت به بار آورده است. 

خلاصه اینکه، اصول عبارتست از معدود رویه های بنیادی در علم و زندگی که با سعی و خطا درستی خود را نشان داده و اتکا به آنها موجب اعتلا و پیشرفت در کارهاست.  با اینکه تکلیف آن در علم روشن است اما خوی قدرت طلبی و سُلطه جوئی در میان جامعه انسانی سد بزرگی برای تدوین اصول مشابه در سپهر سیاسی اجتماعی است.  برخی جوامع با تدوین قوانین انسانی موفقیت نسبی در عبور از این سد داشته اند.  اما در جوامعی با حکومت ایدئولوژیک، سلطه جوئی مستبد مانع اصلی در تحقق این اصول است.  در نظام نوع دینی آن، به بهانه قوانین آسمانی، سُلطه تمام عیار برقرار است و لذا هر صدائی را بنام ارتداد، الحاد، یا محاربه در نطفه خاموش ساخته و در سایه استبداد حاکمه با ایجاد رُعب و وحشت سلطه استمرار می یابد.  اگر هم تحت نام اصول چیزی باشد جز برای این مقصود نیست.  فقط در چنین نظامی میتوان دید که رقص و شادی مستوجب مجازات باشد اما آنچه حاکمیت در تجاوز، قتل، شکنجه، اسید پاشی، خفقان، اعدام، اختلاس، نابودی آب و خاک و هوا و غارت ثروت ملی انجام دهد همه مباح و آزاد باشد.  اگر زیر نام اصول چیزی هست جز این نیست.  فساد گسترده چنان نهادینه است که اگر فرشتگان آسمان برای اصلاح هبوط کنند جز آنکه خود را فاسد کنند سودی نخواهد بخشید.  در یک کلام، اصل در این نظام چیزی نیست جز حفظ بقای آن باهر هزینه ممکن برای ملت!  طبعاً فاصله اصول من-در-آوردی استبداد با آنچه منطقاً باید باشد از زمین است تا آسمان.  از اینرو شاید مخالفت نظام با آموزه های علمی بویژه تجارب کسب شده در علوم انسانی بی جهت نباشد.

 

  • مرتضی قریب
۰۷
آذر

استاندارد روز

     امروزه اگر شرکتی با استاندارد دهه 30 میلادی هواپیما تولید کند، نه تنها خریداری نخواهد داشت بلکه در آزمون های ایمنی نیز قطعاً مردود شده و طبعاً کسی خواهان مسافرت با آن نخواهد بود حتی اگر مجانی باشد.  اما نکته عجیب اینجاست که همین هواپیما در دوران خودش اسم و رسمی داشت و مردم برای مسافرت با آن سر و دست می شکستند!  هواپیماهای آن مقطع از زمان با اینکه فاقد بسیاری از تجهیزات ایمنی و ناوبری رایج امروزی بود ولی با اینحال پرواز های موفق داشته اند.  پرسش اساسی اینجاست که چرا امروز مقبولیت آن دوره را ندارند؟

    پاسخ در "استاندارد روز" است.  این نکته شامل چیزهای دیگر و در واقع همه چیز میشود.  با وجود تلفن های جدید آیا هنوز کسی از دستگاه های سنگین قدیمی با شماره گیر چرخان استفاده میکند؟  با اینکه هنوز قابل استفاده اند اما اگر کسی آنرا دارد بعنوان عتیقه نگاهداری میکند.  تلویزیون با اینکه پدیده ای نسبتاً جدید است اما انواع کاتودیک و سیاه و سفید قدیمی نیز متشابهاً در زمره اشیاء آنتیک هستند.  اتوموبیل و سایر وسایل مورد استفاده زندگی همگی از این قبیل هستند.  امروز اگر کسی بخواهد از تهران به کربلا مسافرت کند، هرقدر هم به گذشته و گذشتگان وفادار باشد، از هواپیمای مدرن روز استفاده میکند.  او همچنان میتواند مانند گذشتگان خود از کجاوه یا استر استفاده کرده هر چند فرسخ در کاروانسرائی اُتراق کرده تا بالاخره پس از چند هفته یا یک ماه به مقصد برسد.  اما با تمام علاقه و وابستگی به گذشته، وقوع چنین امری نامحتمل است مگر برای سرگرمی یا مقصود خاصی باشد. 

   نکته بسیار عجیب و در عین حال جالب توجه اینجاست که در خصوص امور حسّی و دنیوی مایل به اتکا به آخرین دستآوردهای روز هستیم بطوریکه به آنچه چند مدل منقضی شده باشد هم ابقا نکرده چه رسد به آنچه مربوط به دنیای کهن باشد.  اما با این وجود درباره امور ذهنی رویه عکس را اتخاذ میکنیم!  گاهی ذهن در مقاطعی از زمان متوقف میشود. گاهی فرد در ایدئولوژی قرن نوزدهم درجا میزند وگاهی هم فرد در چند قرن پیش و حتی در چند هزار سال پیش منجمد میگردد.  جالب اینکه اگر ایدئولوگ های همان مقاطع از خاک برخاسته وارد دنیای حال شوند احتمالاً بر باورمندان خُرده گرفته و با دیدن اوضاع جدید حتی در عقاید پیشین خود تجدید نظر کرده سعی در بیان چیزی متناسب با استاندارد روز کنند. 

   براستی چرا فرد نمیتواند مشابه برخوردی که با امور دنیوی دارد در امور ذهنی نیز منعطف بوده و خود را با اوضاع زمانه ای که در آن زیست میکند تطبیق دهد؟  این دوگانگی از کجا سرچشمه میگیرد؟  آیا بخاطر این است که امور دنیوی خس و خاشاک و بی اهمیت است اما امور ذهنی و معنوی مقدس و لایتغیر؟  یا اینکه ذهنیات دو دسته است.  دسته ای از ذهنیات آثار مادّی ندارد و از اینرو تناقضی پیش نمیآید.  دسته بزرگتری، ذهنیاتی است که در هر صورت با دنیای واقعی مرتبط و با گذشت زمان تناقضات بیشتری با آن پیدا میکند.  شاید افرادی باشند که بدان اهمیتی ندهند اما در هر حال افراد زیادی بر اثر فشار اقتضائات زمانه بفکر افتاده و در صدد چاره جوئی بر میآیند.  همراه با رشد جسمی، رشد ذهنی نیز لازم میآید چه در غیر اینصورت مثل این میماند که فرد بزرگسال بخواهد همچنان در گهواره کودکی خود بخوابد. 

    این مشکل را در بلند مدت، گذر زمان چاره میکند.  منتها تسهیل آن با آموزش و بحث و گفتگو در محیط آزاد میسر است.  در استبداد ایدئولوژیک، فشار و سرکوب در جهت ممانعت از روشنگری بوده و بلکه بر طبل بازگشت به عقب کوبیده میشود.  معمولاً نسل های جدید خواستار هماهنگی با اقتضائات دنیای مدرن اند و زیر بار تحکمات نرفته و این بر تنش های موجود در جامعه می افزاید.  افزایش جمعیت دستوری نیز نه تنها بهتر نخواهد کرد که بر میزان تنش خواهد افزود.

   باری، در ذیل مطلب "صداقت در علم و سیاست"، دوستی نقدی کوتاه نوشت که جا دارد دیگران هم ببینند.  میگوید این ها که گفتی همه غلط است اما نمی فرمایند که درست آن چیست و دستکم رهنمودی دهند.  البته نقد، کار بجائی است و باعث برخورد عقاید و اعتلای افکار میشود.  منتها استفاده از کلیشه هائی چون "سرسپردگی" و امثالهم در نفی افراد کار زیبائی نیست که بهتر است اگر حرف تازه ای دارید بزنید که بکار آید.  معمولاً این افراد چیزی جز کلیشه برای گفتن ندارند که حتی نام مستعار هم که بکار میبرند خود را پشت نام دیگران پنهان میکنند.  همین موضوع که افراد با نام مستعار در شبکه ها ظاهر میشوند خود گویای بیماری مزمن جامعه است.  استمرار این رویه اتفاقاً تأییدی بر همان عدم صداقت مشروح در مطلب مذکور است که مورد اعتراض واقع شد.  بگفته بایزد بسطامی: یا چنان نمای که هستی یا چنان باش که مینمائی. 

  • مرتضی قریب
۲۹
آبان

صداقت در علم و سیاست

     متأسفانه بینش علمی و جهان بینی عمومی نزد عموم بویژه نزد دانشجویان ما بسیار کاهش یافته است.  این حکایت از  دست های پنهانی دارد که میخواهد فارغ التحصیلان رشته های علمی و فنی صرفاً تکنسین هائی برای چرخ صنعت بیمار کشور باشند بدون آنکه اجازه دهد فکر دیگری در مخیله آنان رشد کرده پرسشگر شوند.  مدتهاست که پنهان و آشکار حرکتی بزرگ آغاز شده تا نهادهای تولید فکر را از حیّز انتفاع ساقط سازد.  و این از دبستان شروع شده و در چند سال اخیر شدت گرفته است.  تبلیغات مسموم چنان بوده است که سوء نگرشی عمومی درباره کارکرد علم در زندگی روزمره را دامن زده بطوریکه در ذهن دانشجویان رشته های علمی نیز این سوء برداشت را رسوخ داده که نظریات علمی فقط محدود به حوزه دانشگاه و دوره محدود آن است.  قضیه از چه قرار است؟

    در اینجا مشخصاً علوم دقیقه مورد نظر است و پرسش اساسی این است که شناخت چگونه میسر میشود.  البته این پرسشی به قدمت تاریخ است که حکما را از دوران کهن تاکنون بخود مشغول داشته که وصول به حقیقت اشیاء چگونه ممکن میگردد.  عجیب است که وضعیت ما در این رابطه نسبت به چند هزار سال پیش، بهتر که نشده حتی بدتر شده است.  دانشجویان و دانش پژوهان ما با اینکه از نظر سطح اطلاعات و حجم محفوظات بسیار فراتر از حکمای کهن هستند معهذا از نظر ارزش گذاری بر آموزه های علمی دچار تردیدهائی هستند که تبلیغات مسموم در آنان بوجود آورده است.  این تبلیغات دایر بر این است که شناخت واقعی نه از راه علم بلکه از راه قلب است که جز با متابعت از آنان که به زهد و تقوی مشهورند میسر نمیگردد.  یعنی به یک معنا صداقت در علم تحت الشعاع صداقت در سیاست و امور منقولات است.  آیا چنین است؟

    اما موضوع صداقت در علوم دقیقه موضوع کاملاً روشنی است که بحث چندانی نمیطلبد.  زیرا اساس علوم بر مبنای راستی و صداقت است که در جستجوی حقایق عالم، درک واقعیات مورد نظر بوده و پوشاندن حجاب بر حقایق و یا تبلیغ دروغ بجای ارائه واقعیت ابداً رویه کار علم نبوده و نیست و نخواهد بود.  اگر ندرتاً پژوهشگری عامدانه چیزی را به دروغ بجای واقعیت عرضه کند بلافاصله از زمره کوشندگان راه علم کنار گذاشته میشود.  مثلاً آب در شرایط متعارف در 100 درجه سانتیگراد جوشیده و هر واحد آن در اثر تبخیر چندین هزار برابر منبسط گردیده آماده تولید نیرو میشود.  بنابراین انتشار اطلاعاتی خلاف این هیچ کارکردی نداشته جایگاهی نخواهد داشت.  آیا در حوزه سیاست و منقولات نیز چنین است؟

    اتفاقاً قضیه کاملاً برعکس است و آنچه عدم صداقت است در حوزه سیاست و کشورداری است که رایج است.  نکته عجیب و پرسش برانگیز همینجاست که با وجود آنکه راستی و صداقت، رویه رایج در حوزه علم است چرا در حوزه سیاست و امور حکومت داری با اینهمه دروغ و ابراز دشمنی با راستی و صداقت مواجه ایم؟  چرا زندگی ما با دو وجه متباین و متناقض همراه است؟  اگر آن یکی درست است پس این چیست و اگر این درست است پس آن یکی باید خطا باشد.  با این حال، همانطور که گفته شد، کاربرد دروغ در حوزه علم قطعاً میسر نیست زیرا توقع ما از این حوزه امور عینی و کاربردیست.  لیکن آنچه در حوزه سیاست است مربوط میشود به افکار و ذهن ها و تلقی های متفاوت در نحوه اداره امور اجتماع.  اینجاست که 2 ضربدر 2 میتواند 4 نباشد و میتوان چنان نمود تا تصویر پیشوا در ماه یا برفراز ابرها دیده شود.  با اینکه در حوزه علم عدم صداقت فوراً آشکار و باعث آبروریزی است، معهذا در حوزه سیاست عملی، عکس آن جاریست و ابراز خلاف حقیقت واکنشی را برنمی انگیزد.  راز کار در کجاست؟

   امروزه آنچه در پیرامون خود مشاهده میکنیم تأییدی بر همین مدعاست.  به هرجا که گام میگذاریم با دروغ و عدم صداقت روبرو میشویم.  راستی و درستی مفاهیمی مجرد شده توگوئی قاعده همین است و غیر آن استثناست.  بنظر میرسد راز این امر در دنیای حرف نهفته باشد (1402/6/29).  در دنیای حرف آنچه کارگر است زبان است و حرّافی که اگر هم تأثیر نکند، سرکوب است و مجازات همانطور که امروزه بعینه شاهد هستیم.  در دنیای علم و فن اگر خلاف اصول رفتار شود، سیستم جواب نخواهد داد و تازیانه و فحش و کتک تأثیری نخواهد داشت که طبیعت زبان زور نمیفهمد.  ولی در دنیای سیاست که انسان ها موضوع آن هستند، رفتار خلاف عرف و اخلاق طبیعی با کمک مقداری زور و خشونت میتواند کارگر افتد.  انسان ها برخلاف اشیاء انعطاف پذیرند.  رهبر ارکستر در چنین مواردی یک مستبد است که تنها نُتی که مینوازد تحمیل است. 

   اما انواع استبداد را نمیتوان مثل هم دانسته همه را با یک چوب راند چه آن نیز مانند سایر چیزها دارای درجاتی است.   گاهی مستبد در صدد اعتلای سرزمین عقب مانده ایست که جز با استبداد رأی نمیتوان عقب ماندگی را در کوتاه ترین زمان جبران ساخت.  گاهی هم عروسکی خیمه شب بازیست اسیر دست اطرافیان پول پرست یا بیگانگان طماع.  اما بدترین نوع استبداد، استبداد نوع ایدئولوژیک است که بجای شهروند، ایدئولوژی در رأس امور است.  بدتر از بد، استبداد ایدئولوژیک از نوع دینی آن است که در این وجه اخیر کمترین امیدی به هیچ پیشرفتی نبوده نه مردم، نه آب و خاک، نه آینده و نه هیچ چیز دیگری در این نگرش ارزشی ندارد.  شاید تنها مورد استثناء که به حضور مردم نیاز باشد همانا مشارکت گاه به گاه آنان در انتخابات نمایشی است که به دیگران چنان القاء شود که ما نیز دموکراسی داریم.  یعنی همچنان ادامه روند فریب و دروغ.  انتهای این طیف به نوعی بینش آخرالزمانی ختم میشود که مستبد نه تنها در فکر ملتی که بر عهده دارد نیست بلکه برای تحقق آرمان های خویش که توهمی بیش نیست حاضر به هر شقاوتی نیز هست.  بینش مزبور بر این است که اگر دنیا ویران یا در معرض نابودی قرار گیرد منجی ظهور خواهد کرد. 

   معهذا پایبندی به بسیاری از همین اعتقادات نیز صادقانه نبوده و بیشتر جنبه نمایش دارد.  چگونه است که ارزش یک تکه پارچه بیش از جان آدمیزاد است؟  چگونه است که دادخواهی برای قتل بیگناهی به قتل فله ای بیگناهان دیگری منجر میشود؟ چگونه است که خانواده های مقتولین باتهام سوگواری برای عزیز از دست رفته تحت پیگرد و شکنجه قرار گرفته حتی راهی زندان میشوند؟  این در حالیست که در ویترین نظام مزبور نوشته است "کشتن یک نفر مثل کشتن تمام دنیاست!".  اما آنچه عملاً واقع میشود نزدیک به این مضمون است "باکی نیست اگر کشتن تمام دنیا برای رضایت یک نفر باشد".  آنجا که مجیز گویان درگاه استبداد خواهان جهاد و فیض شهادت اند، به محض آنکه تحقق آن میسر شود بهانه آورده  در حسرت اجازه میسوزند.  آیا امر واجب عینی نیازمند اجازه است؟ یا مگر امر خیر محتاج استخاره است؟  اینها و کوهی از موارد مشابه، نمایانگر میزان ریا و دوروئی در چنین نظاماتی است.  استدلال و منطق ابداً جایگاهی نداشته و آنچه حرف اول را میزند کماکان "حرف" است. 

   لذا جدای از فقدان صداقت و راستی در دنیای سیاسی جهان سومی ها، قدرت و ثروت است که تعیین کننده میباشد.  ایجاد عامدانه فقر در جامعه از یکسو و تحریک طمع در جامعه از سوی دیگر، ابزار کارآمدی در دست مستبد و نزدیکان اوست تا با اجیر کردن فرودستان به قیمتی نازل کنترل جامعه را در دست داشته باشند.  از هر زاویه که نگریسته شود، چنین نظامی برای بقا نیازمند تولید بحران است.  بحران در داخل و بحران در خارج.  شیمیائی کردن مدارس دخترانه تمام نشده، آتشسوزی کمپ های ترک اعتیاد آغاز میشود و این یکی تمام نشده حمله به هنر و هنرمندان و قتل سریالی آنان در دستور کار قرار میگیرد.  بی هنران بر صدر و هنرمندان در گوشه عزلت یا زندان!.  فقر و فساد غوغا کرده بازنشستگان از فرو غلطیدن به زیر خط فقر نالان اند.  آنها با مشاهده ترکش بمب و موشک و پهباد و امثال آن که دود شده به هوا میرود، آهی کشیده بعینه صندوق های بازنشستگی خود را میبینند که دود شده به هوا میرود.  معلمین و کارگران و سایرین نیز در کنار دود شدن حقوق های قانونی پرداخت نشده، چاه های گاز و نفت و سایر منابع را میبینند که ایضاً در خدمت هوی و هوس بیهوده در آتش سوخته نابودی آینده خود و فرزندان خود را میبینند.  خوشبین ها گناه را از سوء مدیریت میبینند حال آنکه آگاهان با کنار هم قرار دادن قطعات پازل سیاست کلی، در پس پرده، جدیت در مدیریت تخریب و نابودی سرزمین را میبینند.

خلاصه آنکه، صداقت و راستی را در نظامی ایدئولوژیک، بویژه از نوع دینی، نمیتوان انتظار داشت.  وجود استبداد و تبعات مفسده آمیزش نتیجه قهری چنین نظاماتی است.  این امر مخصوص امروز نیست چه اینکه هزار و چند صد سال پیش در حکومت امویان در شام نیز همین رویه رایج بوده و مردم ناراضی بودند.  گویا معاویه به مخالفین پیام میدهد که هیچ امری واقع نمیشود مگر خدا خواسته باشد.  پس ساکت شوید زیرا خداوند خواسته است که بر شما حاکم باشم!   امروز هم همین رویه شاید بصورت دیگری برقرار باشد.  آنگاه که پای تشبث به عالم غیب مطرح باشد، حاکم بلامنازع هرگونه دلش بخواهد گزاره های غیبی را تعبیر و تفسیر کرده یا حتی، اراده خودش را بنام خواسته خدا جا میزند. توقع هرگونه اصلاح در چنین سیستمی بیهوده است.  می پرسند چه باید کرد؟  باطل السحر همه این دغلکاری ها، در کنار سایر راه حل هائی که ممکنست وجود داشته باشد، یک چیز است: ایجاد حزب فراگیر ملی در داخل و شورای ملل متحد در سطح بین الملل (1402/5/30).  مدتهاست که ناکارآمدی سازمان ملل فعلی بر همگان عیان است.

  • مرتضی قریب