فیزیک و انرژی

مطالب در رابطه با فیزیک، انرژی، فلسفه علم، و مسائل مرتبط می باشد. برای راحتی مطالعه از تابلت یا PC استفاده شود

فیزیک و انرژی

مطالب در رابطه با فیزیک، انرژی، فلسفه علم، و مسائل مرتبط می باشد. برای راحتی مطالعه از تابلت یا PC استفاده شود

محلی برای نقد و گفتگوی علمی در خصوص مسائل مبتلابه با تکیه بر کاربرد آموخته های کلاسیک در تبیین و تشریح این مسائل. در این رابطه خواننده تشویق میشود که از دریچه دیگری به مسائل پیرامونی نگریسته و آنچه را میبیند و میشنود را به بوته نقد و آزمایش گذارد.

بایگانی
آخرین مطالب

۴۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عقل» ثبت شده است

۱۸
آذر

 

احتمال و زندگی

    از نتایج دو بحث قبلی راجع به توزیع نرمال، بلافاصله نتایج آنرا روز گذشته بچشم دیدیم.  دیدیم هر تحمیلی که توسط حاکمیت جبار بر حالت نرمال اعمال شده باشد، چنانچه پشتیبانی توده مردم را نداشته باشد، دیر یا زود فرو میریزد.  دیر یا زود آن بستگی به این دارد که حاکمیت تا کجا میتواند سرمایه های ملی را خرج انرژی لازم کند و البته، نیروهای مردمی تا چه اندازه مصمم و پیگیر باشند.  حکایت، همچنان همان حکایت برپا نگاهداشتن غیر طبیعی هرمی وارونه است که سیستم استبداد میبایست مرتباً با دادن انواع انگیزه های مالی و رانت به متصدیان کنترل این هرم شوم، از فرو افتادن آن جلوگیری کند.  به محض آنکه دستها برداشته شود و در این مورد اخیر، دستهای بیگانه از رساندن کمک باز ماند، هرم کذائی خود بخود فرو میافتد.  اکنون که یک شرّ از فدراسیون شرّ خارج شده، آیا سایرین درس خواهند گرفت یا نه؟  میگویند مستبد تا آخرین لحظه محو تملقات شیرین اطرافیان بوده از درک دنیای واقعی محروم است.  اکنون بعد از ناکامی در حفظ مستبد، افکار عمومی میپرسد تکلیف ادعاهائی که برای حفظ حرم بوده چه میشود؟  حرم برخلاف ادعاها بر جای خود دست نخورده باقی مانده اما تکلیف جانهای تلف شده از هر دوسو و میلیاردها دلار مخارج تلف شده و همین مقدار مطالبات سوخته چه میشود؟  اینها همه به کنار، سیاست هائی که تا به امروز همه غلط بوده چه میشود؟!

   بنابراین بعد از آشنائی با توزیع نرمال ببینیم این اصول علمی درباره آنچه در اطراف میگذرد چه دارد بگوید.  چگونه است که به هر سو که مینگرید راه حل های اشتباه را میبینید!  یعنی اغلب امور مهم و حیاتی درست برخلاف نورم و آنچه عقل متعارف نظر دارد انجام شده و میشود.  منظور فقط تصمیمات سیاسی نیست که یک به یک اشتباهات آن علنی شده و صدای دست اندرکاران را نیز درآورده است.  به این حوزه ها که نگاه شود اقدامات را همه عموماً در جهت خلاف میبینید.  توگوئی دستی در کار بوده که هر خیری را به شرّ مبدل سازد.  حوزه هائی مثل: سد سازی، آب و آبخوان داری، کشاورزی، چاه های گاز و نفت مخروبه، قراردادهای مهم مثل کرسنت، سهم کشور در دریای خزر، محیط زیست و هورالعظیم، فرسایش خاک و فرونشست زمین، دخالت در کشورهای همسایه، مدافعان حرم، تحت الحمایه شدن، FATF، چای دبش و فساد بیّن، پروژه بی سرانجام هسته ای، جمعیت، حجاب و صدها و صدها مسأله دیگر.  البته اگر جهت خیر را برای بیگانه در نظر گیریم شاید کارها همه بجا و درست است!  شاید از ابتدا بنا بر این بوده که خیر نه برای اهالی بلکه برای بیگانه باشد؟

    در یکی از مطالب پیشین اجمالاً به همین موضوع ضمن مثالی پرداخته شد.  گفتیم اگر دانشجوئی در پاسخ به 20 سوال تستی چهار جوابی امتحان آخر ترم خود همه را غلط جواب داده باشد واکنش شما چیست؟  بعید است بگوئید درسش را نخوانده و صفر شده است.  زیرا هرقدر هم نابلد باشد این را میداند که با پاسخ شانسی به سوألات بالاخره چند تائی درست از آب در آمده و از رسوائی "صفر" مطلق جلوگیری میکند.  احتمال اینکه شانسی همه را غلط پاسخ داده باشد واضحاً برابر عدد 0.7520 است که حدوداً برابر 0.0032 میباشد.  چون این احتمال خیلی کوچک است، شخص را به تأمل وامیدارد که شاید او پاسخ های درست را میدانسته و عامدانه پاسخ غلط را انتخاب کرده است.  احتمال اینکه همه را شانسی درست جواب داده نمره 20 بگیرد از اینهم کمتر است و بهمین دلیل او که 20 میگیرد قطعاً شاگرد زرنگی است که پاسخ ها را میداند و شانسی کار نمیکند.  اکنون به پرسش اصلی میپردازیم که در میان مثلاً 100 پروژه و یا کار مهم که نظام اقدام کرده است چه احتمالی هست که هر 100 تا را تصادفاً اشتباه رفته باشد.  اینبار اگر تصمیم گیری را مانند شیر یا خط فرض کنیم، احتمال مزبور چیزی نزدیک صفر است یعنی با قطعیت میتوان گفت که نظام عامدانه راه حل های غلط را انتخاب کرده است.  اما اگر منصفانه تصور کنیم که شاید تعدادی، مثلاً 10 تا، را هم تصادفی درست کار کرده باشد احتمال جدید 10-17 شده که کماکان نزدیک صفر است!  محاسبه آن با تابع دوجمله ای (برنولی) میسر است و نتایج در پیوست آمده است.

خلاصه آنکه، هرکار کنیم و هر سو رویم متأسفانه ریاضیات چاره ای نمیگذارد جز این نتیجه گیری که نظام خودش، یا دستی غیبی، عامدانه و دانسته امور را در جهت مخالف منافع ملی بکار برده و میبرد!  چون راهکار در پیوست آمده است، خواننده شکاک خود میتواند پارامترهای خود را اِعمال کرده نتیجه خود را اعلام کند.  کافیست برگه ای برداشته و لیست اقدامات مهم اثرگذار، مالی، جانی یا سیاسی را نوشته حاصل منفی یا مثبت را جلویش درج و خود راساً حساب کند.  تعداد آنها ممکن است 100 یا بیشتر یا کمتر باشد.  احتمال را هم او مخیر است آنچه درست میداند منظور کند.  شاید با توجه به تعدد مسیرها بجای 0.5 عدد بزرگتری منظور دارد.  تابع نرمال که برای محاسبه اعداد بزرگ مناسبتر است در پیوست است.

 

 

  • مرتضی قریب
۲۲
آبان

گزاره ها و برداشت ها

   تکرار مکرر برخی گزاره ها در رسانه های جمعی برداشت هائی به ذهن مخاطبان متبادر میکند که ممکن است درست نباشد.  ایجاد چنین سوء برداشت هائی ممکن است عمدی یا غیر عمدی و گاهی با هدف شبه افکنی توسط دولت ها باشد.  روشنگری مردم در جامعه آزاد با بحث آزاد است.  برخی از این موارد که امروزه گرفتار آنیم بشرح زیر است:

  1. سلاح کشتار جمعی.  اخیراً مقامات بالای نظام فرموده اند " سلاح کشتار جمعی را رد میکنیم اما به هر آنچه برای دفاع لازم باشد مجهز میشویم".  همه امروز میدانند منظور از سلاح کشتار جمعی بمب اتمی است.  ولی باید پرسید چرا آنرا رد میکنید؟! مگر مقصود از آن "کشتار" نیست؟  اگر بر فرض، 100 عدد بمب عادی هریک بوزن 10 تُن یکجا روی هدفی بریزید نتیجه با یک عدد بمب اتمی یک کیلو تُن چه تفاوتی خواهد داشت؟  لابد میگوئید ولی بمب اتمی صدماتی بعداً دامنگیر زنده ها میکند که خیلی بد است.  اما مگر در جنگ های متعارف عده زیادی برای تمام عمر زمینگیر و علیل و مفلوج نمیشوند؟  آیا این اشکال ندارد ولی آن یکی حرام است؟!  این نیز کلیشه ای هست چون دیگر کلیشه ها که نادانسته از دیگران تقلید شده و درباره آن بحث نمیشود.  چون اگر بحث آزاد در گیرد اساس جنگ، بویژه جنگ های متکبرانه و متوهمانه، زیر سوأل میرود که البته به مصلحت نمیدانند.
  2. جمعیت.  گویا معاون وزیر بهداشت گفته است " 20 سال دیگر رشد جمعیت ایران صفر میشود".  او با این جمله خواسته مردم را بترساند و چنین تداعی کند که جمعیت به صفر میرسد پس بشتابید برای بیش از پیش تولید جمعیت و نفت بر آتش بریزید!  شاید هم مقصود او این باشد که جمعیت در 20 سال آتی به تعادل رسیده نه زیاد میشود و نه کم ولی نمیگوید تعداد جمعیت آنروز چقدر است؟ 150 یا 200 میلیون یا خیلی بیشتر؟  اما یک فرد عاقل که با کشور دشمنی نداشته باشد میگوید اگر جمعیت حتی در همین حد 90 میلیون فعلی هم باشد فاجعه است!  مگر در همین تراز جمعیت فعلی، نظام عاجز از برآورده کردن ابتدائی ترین ملزومات زندگی چون آب، نان، برق، گاز، بنزین، هوای سالم، خوراک انسان، خوراک دام، دارو، درمان، آموزش رایگان، و صدها خدمات عادی دیگر نیست؟  این گزاره نیز هرگز به بحث آزاد گزارده نخواهد شد زیرا پرده از اهداف شوم آنها برای کشور برداشته میشود.
  3. مازوت.  مردم برای اولین بار با این خبر که حاکمیت نگران سلامت اهالی است شگفت زده شدند.  اعلام شد که برای حفظ سلامت مردم و پایبندی به حفظ هوای پاک، نیروگاه ها از مازوت سوزی منع شدند.  گفته شد درعوض، کمبود برق و خاموشی های برنامه ریزی شده داریم که مردم باید تحمل کنند.  منتها کاشف بعمل آمد که اصولاً مازوت باندازه کافی نیست و البته گاز هم طبق معمول سالهای قبل کافی نبوده و خاموشی ناگزیر چند نیروگاه را پای نگرانی برای سلامت مردم نوشتند!  بجای خاموشی نمیشد تولید رمز ارزها متوقف شود؟ اما منابع مالی که از مدتها پیش باید صرف ترمیم چاه های نفت و گاز میشد و نیروگاه های جدید ساخته میشد و از انرژی تجدید پذیر بهره برداری میشد و صرف صدها و صدها پروژه دیگر برای رفاه همین مردم میشد در چاه دیگری ریخته شد.
  4. رسانه ها.  یکی دیگر از گزاره هائی که زیاد در بین روشنفکران شنیده میشود " فلان رسانه فارسی زبان پولش از عربستان تأمین میشود یا فلان کانال تلویزیونی خرجش را از انگلیس میگیرد..".  با این گفته ها نتیجه میگیرند که اخبار آنها قابل اعتماد نیست.  اما مگر این آگاهان اخبارشان را از کجا میگیرند؟  از تلویزیون های خارجی مثل BBC یا CNN و امثال آنها که کماکان در ممالک خارج اند.  منصفانه اگر داوری شود اخبار همه میتواند به یکسان شامل راست و دروغ باشد، این، فرد بیننده یا شنونده است که باید چشم و گوشش باز باشد همه را ببیند و بشنود و همه چیزی را هم فله ای قبول نکند.  اصلاً مگر نه اینست که جهان ما آمیزه ای از اشارات راست و ناراست است؟  اگر عقل در کار نباشد باید هر دریافتی را ولو اشتباه باشد بپذیریم.  پس، شنونده باید عاقل باشد!

خلاصه آنکه، رفع مشکلات ما فقط در گرو یک چیز است و آن آموزشِ درست است که طبعاً جز در جامعه آزاد میسر نمیباشد.  گره مشکلات در وجود استبداد است که خود بلای خودش هست.  در یک نظام مادام العمر مثل همه چیز پیری وجود دارد و در دوران کهولت ذهن و قوای بدنی اجازه کار مانند سابق نمیدهد، تازه اگر کار سابق درست باشد!  لذا عقل متعارف ایجاب میکند حاکمیت نو به نو شود بدون اینکه مستبدی جایگزین مستبد شود و اگر روال بر نظام مادام العمری هست تشریفاتی و بدون دخالت در امور باشد.  بدیهیست هیچ مستبدی حاضر نیست داوطلبانه کنار رفته بگوید عقل من کار نمیکند.

  • مرتضی قریب
۱۱
آبان

رفتار در شرایط بحران

    معمول بر اینست و منطق هم حکم میکند که کشوری که در بحران است با ریختن نفت بر آتشِ بحران، آنرا دامن نزند. اما این منطق در مکائی و زمانی کارگر است که سردمداران آن کشور، خود را متعلق به آن سرزمین دانسته و وظیفه خود را خدمت به آن کشور و مردمانش بدانند.  طبعاً اگر رأس کشور در اشغال بیگانه باشد، رفاه اهالی آن کشور دغدغه حکومت نخواهد بود.  با اینحال، تجربه تاریخی نشان داده که حتی استیلای وحشی ترین اقوام بیگانه بر کشوری با فرهنگ کهن خیلی زود منجر به تحلیل رفتن خوی وحشیگری در فرهنگ میزبان شده و حاکمان وحشی، خوی آدمی پذیرفته اند.

    با اینکه شرح بالا، روند رایج تاریخ بوده و نمونه های بیشمار دارد، معهذا همیشه نه چنین است بلکه گاهی بدتر از بد هم وجود دارد!  آدم ضعیفی را تصور کنید که تنها هنرش رجز خوانی است اما زورش فقط به زن و بچه میرسد.  با اینکه همسایه ها به او اعتناء نکرده چیزی نمیگویند اما گاه که با غلیان توهمات به خانه های اطراف سنگ می اندازد، هم خودش و هم خانه اش توسط همسایگان در معرض عمل متقابل قرار میگیرد.  منتها برای اینکه کم نیاورد و خود را همچنان قوی نشان دهد به تلافی تحقیری که شده زن و بچه اش را در خانه سرکوب میکند!  سعدی زبان حال چنین فردی را در حکایتی اینگونه بازگو میکند:  هندوُی نفط اندازی همی آموخت.  حکیمی گفت تورا که خانه نیین است بازی نه اینست. 

    متشابهاً حاکمیت هائی هم هست که عمل او مشابه همین پدر خانَواده است.  در عیان مدعی فتح سماوات است اما در عمل که با شکست مفتضحانه روبرو میشود مردم بی دفاع خود را سرکوب کرده، از شدت خشم، بیگناهان را زندانی و زندانیان را شکنجه و برای گرفتن زهر چشم، اعدام های سریالی ترتیب میدهد.  او با ارعاب و سرکوب، برای باقی ماندن بر اریکه قدرت، اقتدار پوشالی خود را به رُخ میکشد.  چنین وضعیتی نشان دهنده استبدادی از نوع مالیخولیائی است.  این در حالیست که منطق حکم میکند مستبد که خود را در شرایط بحرانی و بازنده میبیند در صدد تحبیب قلوب برآمده بعوض سرکوب، پشتیبانی توده ها را جلب کند.  راستی چگونه است که چنین منطق ساده ای درک نمیشود؟!

   راز این معما در سرشت استبداد است.  استبداد معمولاً با مادام العمر بودن همراه است که جمهوری های مادام العمر و پدر و پسری نمونه بارز آن است.  منتها این نیز مانند هر پدیده دیگری اغلب دارای طیف است.  یک سوی آن استبداد هائی است که مستبد، خود از نوع همان مردم است و مستبد بودن او ناشی از تلاش شتابان او برای نجات ملت از فقر و خرافات است.  در این حالت اگر مردم از مستبد رویگردان شوند چه بسا او کشور را رها کرده بخارج پناه برد.  اما میانه طیفِ استبداد رویه غالب است گویی مقصود از حکومت صرفاً ادامه حکومت است حتی با زور!  انتهای طیف، مختص استبدادهای ایدئولوژیک است که در آن ایدئولوژی نه برای خدمت به مردم بلکه مردم برای خدمت به ایدئولوژی هستند!  گاهی مستبد از این نوع، ناچار است برای بقا خودش را تحت الحمایه برادر بزرگتری قرار دهد اما در عیان دادِ استقلال و آزادگی سر دهد!   خطر بزرگ در این است که حتی اگر به اشتباه خود پی برد مجبور است تا انتها آنرا ادامه دهد زیرا در ایدئولوژی همه چیز از ابتدا معین و درست است و اصلاح و تجدید نظر در آن راه ندارد.  ایدئولوژی مسبب برتر انگاشتن عقاید شخص ایدئولوگ نسبت به دنیا و منشاء اشتباهات است!  مستبد اگر هم ظاهراً خطائی کند، بحساب اطرافیان خطاپذیر گذاشته میشود.

   لذا بنظر میرسد نظام هائی از نوع ایدئولوژیک که بر مسیری اشتباه میرانند، در شرایط بحران نتوانند رفتاری جز از آنچه قبلاً در پیش داشتند بروز دهند!  شکل اینگونه نظام ها طبعاً استبدادی مادام العمر است چه بصورت فردی چه بصورت هیئتی.  بعلاوه، بعدِ سوار شدن بر سریر قدرتِ مطلقه، دیگر پیاده شدنی در کار نیست حتی اگر در بدو امر بهترین فرد عالم سوار شده باشد.  پس بی جهت نبوده که علمای علم سیاست به این نتیجه رسیده اند که تنها راه سعادت عمومی، محدود کردن دوره زمام داری حاکم و پاسخگو دانستن او در قبال سیاست هایش است.  حتی آنجا که شیوه زمامداری بطور سنتی مادام العمر است، پادشاه باید نقشی نمادین و مبرا از مسئولیت داشته و امور کشور بطور دوره ای در اختیار مجلس ملی باشد.  این نه باین خاطر است که چون چند صد سال پیش اروپا چنین کرد ما نیز تقلید کنیم بلکه بسبب این است که هم امروز عقل بر مبنای تجارب قبلی نیز همین را حکم میکند، صرفنظر از اینکه سابقاً کسانی عمل کرده یا نکرده باشند!

خلاصه آنکه، تا بیسوادی و جهل و خرافات هست، شانس ظهور استبداد هم هست و سوخت کافی برای استمرار آن با حضور جامعه خرافات زده موجود است.  باطل السحر آن، آموزش است که خود مستلزم جامعه ای آزاد و مردم سالار است.

  • مرتضی قریب
۳۰
مهر

حاکم و فیلسوف

    از افلاطون نقل است که حاکم یک سرزمین باید فیلسوف باشد.  یا اگر بخواهند برای جایی حاکمی انتخاب کنند باید از فیلسوفان باشد.  بعبارت دیگر، یا حاکم باید فیلسوف باشد و یا فیلسوف باید حاکم شود.  این توصیه ایست کاملاً بجا زیرا اگر چنین میبود آرمانشهر افلاطون بسیار پیشتر از این به واقعیت میپیوست.  این میتوانست همان بهشت موعود باشد که عده ای آن را در ناکجاآباد جستجو کرده و میکنند.  اگر این خواسته افلاطون به واقعیت میپیوست، زمین بهترین مکان زندگی در گیتی میبود.  اما آیا واقعاً چنین چیزی ممکن است؟

    احتمالاً همه، دستکم در حرف، با نتیجه گیری بالا موافقند.  اما باید گفت گزاره فوق با یک اما و اگری همراه است که شاید از دید افلاطون پنهان مانده است.  خواسته آرمانی و شریف افلاطون محقق نخواهد شد مگر با نکته ای که در پی میآید همراه شود.  تبصره ای که باید به گزاره حکیم پیوست شود بدین شرح است: آرمان فوق در شرایطی محقق خواهد شد که تمام سرزمین ها بدان عمل کنند!

   بارها و بارها به تجربه دیده شده که اگر سرزمینی خوشبخت با حاکمیتی مردمی و قانون مدار، در محاصره سرزمین هائی با حاکمیت های خونریز و ستمگر باشد در اینصورت قانون مداری و خوشبختی آن چندان دوامی نخواهد یافت و توسط همسایگان وحشی بلعیده میشود.  مهربانی و نرم خویی در همسایگی کارگزارانِ ستیزه جو و فاقد مدنیت کارگر نیست و هر جزیره ای از مدنیت که در میان دریای توحش شکل گرفته باشد شانس چندانی برای بقا نخواهد داشت.  مگر اینکه در فرصتی که دارد خود را از نظر تدافعی چنان ارتقا دهد که غلبه همسایگانِ ستیزه جو بسادگی میسر نگردد.

   رویه عکس نیز همان نتایج را دارد.  اگر دنیا همگی کم و بیش حاکمیت هائی نظام مند و قانون مدار شده باشد بطوریکه هر سرزمینی با هر نوع رویه سیاسی که دارا باشد خود را مقید به نظاماتی بداند، صرفنظر از اینکه بطور آرمانی فیلسوف حاکم باشد یا نباشد، در این صورت وجود یک سرزمین و تنها یک سرزمین فاقد نظم و قانون که حاکمیتی ستیزه جو داشته باشد کافیست تا باقی سرزمین ها را دچار بحران سازد.  سرچشمه حاکمیت های ستیزه جو، یا ناشی از حس برتری جوئی و کسب قدرتِ بیشتر و انضمام سایر سرزمین هاست و یا ناشی از ایدئولوژی و اغلب زیر لوای ایدئولوژی است.

   پیشتر با ذکر مثالی از بازی فوتبال نشان دادیم که چگونه حاکمیتی یاغی میتواند بحرانی فراگیر ایجاد کرده و در کار خود موفق هم باشد.  اگر همه مقید به قوانین بازی باشند ولی یک تیم تمام قوانین را زیر پا گذاشته و به اعتراض ها وقعی ننهد، طبعاً این تیم حتی با کمترین آشنائی با بازی فوتبال قادر است قوی ترین تیم های حرفه ای را مغلوب سازد، بویژه اگر مربی آن دچار توهم قدرت ماوراءالطبیعه تیم خود شده باشد!

   پس اگر قرار باشد حالت تعادلی بر جهان مستولی باشد یا باید همه سرزمین ها متشابهاً در حالت تنش و آماده باش باشند تا از خود در صورت تهاجم همسایگان دفاع کرده و شاید در موقع مقتضی، خود نیز به دیگران حمله کنند.  یا باید به میثاق های بین المللی گردن نهاده و مقید به اصول شناخته شده ای باشند و در جهانی عاری از تنش در همزیستی مسالمت آمیز باشند.  طبعاً شق اول مستلزم حالت برانگیخته ای است که انرژی زیادی را برای دوام این حالت مطالبه میکند.  پیشتر نمونه هائی از این قسم حاکمیت های ستیزه جو ارائه شد که بمثابه هرمی اند که وارونه بر زمین مستقر است و بوروکراسی عظیمی باید مرتب در تب و تاب برای افراشته نگاهداشتن آن باشد.  شق دوم حالت طبیعی و کم هزینه است که عقل متعارف به همان تمایل دارد.  کما اینکه فرایند های طبیعی در دنیای بیجان همه از مسیری انجام میشود موسوم به "اصل اقل انرژی".  لذا پرسش برانگیز و بسیار شگفت آور است که چگونه گاهی انسان اشرف مخلوقات چنین به بیراهه میرود.

خلاصه آنکه، توهم قدرتِ لایتناهی حتی اگر در کوتاه مدت با نتایج درخشانی همراه باشد زود باشد که به شکست منتهی شود.  این توهمات معمولاً زائیده ذهن های ایدئولوژیک است که بارها و بارها به نتایج فاجعه بار ختم شده است.  امروزه با وجود ارتباطات ساده بین المللی در دنیای مدرن، باطل السحر چنین فجایعی میتواند "شورای ملل متحد" باشد. آنچه در بالا گذشت نکته مهمتری را هم بما یادآور میشود.  و آن اینکه افلاطون و سایر بزرگان اگر مطلبی گفته اند معلوم نیست کاربردی ابدی داشته باشد کما اینکه متوجه شدیم که حکومت آرمانی ایشان وقتی میسر است که فراگیر و سراسری باشد.

  • مرتضی قریب
۲۰
شهریور

جمعیت و محیط زیست

    سرنامه بالا در پی نقد و درخواست یکی از خوانندگان است که نگران از افزایش جمعیت و نابودی محیط زیست علاقمند به انتشار آمار و ارقام هستند.  حقیقت آن است که آمار و ارقام و بسیاری اطلاعات دقیق تر در منابع عمومی در دسترس همگان است منتها فضای محدود مطالب تک صفحه ای ما به نکاتی تخصیص دارد که در منابع عمومی مغفول است.  ضمن اینکه پیشتر مطالب زیادی در همین وبگاه نوشته شده است و خوانندگان ممکن است بدان مراجعه فرمایند.  ساده ترین راه، مراجعه به زیرنویس یا نظرات در پائین مطالب است که با کلیک روی هر یک از کلمات کلیدی میتوان به مطالب مرتبط دسترسی یافت.  و یا در همان صفحه اصلی، سمت چپ ذیل ستون "کلمات کلیدی" مثلاً اگر روی "جمعیت" کلیک کنید، 16 مطلب در ارتباط مستقیم با آن باز میشود، یا روی "محیط زیست" کلیک کنید 12 مطلب دیگر باز میشود و یا روی "آب" کلیک شود 11 مطلب مرتبط که البته پاره ای ممکن است مشترک باشند برای شما باز میشود.  لطفاً امتحان کنید.

   علاوه بر همه اینها و مهمتر از همه، جستجو در فضای اینترنت معجزه میکند که مثلاً اگر بنویسید "جمعیت کشور ایران" تعداد بیشماری مدخل پیش روی شما باز میشود که محال است حتی کسری از آنها را فرصت کنید مطالعه کنید.  جالب است که اغلب کم کاری خود را فرافکنی کرده بگردن دیگران میاندازیم.  کسی چندی پیش در همین شبکه ها گلایه کرده بود که نداشتن مطالعه و نخواندن کتاب تقصیر اینترنت و فضای مجازی است!  کسی نیست به او بگوید مگر کسی جلوی شما را گرفته است؟  باری، کلی عدد و رقم و اطلاعات به روز براحتی در دسترس شما قرار میگیرد از جمله اینکه جمعیت کشور در حال حاضر حدود 90 میلیون است.  منتها چون عقل درستی بر امور حاکم نیست، مثل بچه های تنبل از روی دست بغل دستی نگاه کرده نسخه افزایش جمعیت میپیچند!  در حالی که کشور از بی آبی میسوزد و بخش بزرگی از پهنه سبز کشور نابود شده و تبعات ویرانگر آن روز به روز شدیدتر شده، دستور افزایش جمعیت از هزار بمب اتمی برای نابودی قطعی سرزمین مؤثرتر است.  برای اطمینان کافیست "منابع آبی کشور" را درج کنید تا با تعداد بیشمار مدخل، شما را با عمق فاجعه، نه فاجعه آتی بلکه فاجعه ای که هم اکنون درآنیم آشنا سازد.  بواقع، مسأله ما از عدد و رقم گذشته و یک عقل متعارف بدرستی درخواهد یافت که اقلیم خشک سرزمین ایران قادر به پشتیبانی جمعیتی فراتر از 30 یا 40 میلیون نیست.  شوربختانه متخصصین آب و محیط زیست نیز با اطلاعات بظاهر علمی همه را گمراه کرده وعده میدهند با کم مصرفی مشکل حل میشود!  این یکی از همان تفاوت های این وبگاه با دیگران است.  بیشترین صرفه جوئی هم برفرض بشود، 10 سال بعد با عده بیشتری که بوجود آمده اند چه میکنید؟  اگر قرار است رشد جمعیت صفر شود هم الان هم دیر شده است!!

   مشکلات از کجاست؟  یکی همین "تقلید کور کورانه" است که گویا در نهاد ما پروگرام شده است.  اینکه چین دست از برنامه تک فرزندی برداشته آیا مجوزی باشد برای هرکاری او کرد ما هم دنباله روی کنیم؟!  یا چون از مقام حاکم در کشور برادر بزرگتر خوشمان آمده مجوزی باشد که هرچه خواست را در طبق اخلاص تقدیم کرده مراتب بندگی را تمام کنیم!  چه باید کرد؟  میگویند نوشتن فایده ندارد.  بسیار خوب، آنچه فایده دارد را تذکر داده بشرطی خود بدان عامل باشید.  دروغ و ریا همه گیر است.  هر جا شکست میخورند میگویند پیروز شدیم.  با خرج های نجومی از کیسه ملت و راه انداختن راهپیمائی های تبلیغاتی، اقتدار ناداشته را به رخ میکشند.  اما وقتی در یک تعطیل آخر هفته ملت از کیسه خودش راهی صفحات شمال شده مسافران سر به 28 میلیون میزنند برای تبلیغات پرخرج 3 میلیون نفری خجالت است که میماند.  چه باید کرد؟ یک کار مفید بدون هزینه، انتقال حرف حساب به سایرین است و بجای بهانه که حرف بجائی نمیرسد، دستکم کاری مفید کرده باشیم.    

    این تغییرات جهانی آب و هوائی که شدیدتر هم خواهد شد ناشی از افزایش بیش از حد جمعیت دنیاست.  نه تنها دما بالاتر میرود بلکه کیفیت آب و خاک و هوا و کلاً کیفیت زندگی مرتباً نازل تر میشود.  گذشت آن روزگار که کتب مقدسه توصیه کردند در زمین پراکنده شوید و مثل ماسه های ساحل متکثر شوید!  آن روزگارِ زمینِ تخت بود ولی امروز، عقلانیت سیاست های دیگری می طلبد.  سیاست های جهانی تحدید جمعیت و مسائل انرژی و ژئوپولتیک، تأسیس نهادی مثل شورای ملل متحد (1402/5/30) را ایجاب میکند تا فارغ از دولت های بی کفایت، خود تنظیم امور را در دست گیرد. اما کو گوش شنوا!

خلاصه آنکه، جهت گیری سیاست های کلی بیکباره باید عوض شود والا این ره که تو میروی به ترکستان است (و چه بسا عمد باشد!).  بمحض تغییر خط، معجزه روی داده اوضاع یکباره عوض میشود هرچند بهبود خرابی ها زمان بر است.

  • مرتضی قریب
۱۵
شهریور

دو کشور در یک سرزمین

    گرفتاری های عدیده در همه زمینه ها چنان بالا گرفته و چنان درهم تنیده شده که امکان پرداختن تیتروار نیز میسر نیست چه رسد رسیدگی مشروح به هر یک.  لذا بجای پرداختن به وضع موجود، به یک سناریوی تخیلی در یک سرزمین خیالی در زیر پرداخته خواهد شد که چگونه یک خط فکری اشتباه به چه نتایج فاجعه باری میتواند بیانجامد.

    در این داستان سرزمینی وجود دارد که دو کشور در آنِ واحد در همزیستی در کنار هم بسر میبرند.  با همه شگفتی و ناباوری ولی چنین چیزی ناممکن نیست و فعلاً بشرح آنچه درون آن میتواند بگذرد می پردازیم.   کشور اول که کشور مسلط است جمعیتی کمتر از 1% جمعیت کل سرزمین را داراست و ساکنین آن موسومند به خواص.  کشور دوم که کشور تابع است جمعیتی بیش از 99% جمعیت کل سرزمین را شامل میشود و مردمان آن، موسومند به عوام و تحت سلطه آن 1 درصد.  این ترکیب کلی سرزمینی واحد است با زبان و فرهنگی واحد که پس از یک دگردیسی شگفت، دو کشوربا دو فرهنگ بمثابه یک کل واحد از نظر سیاسی شد.  اهالی اولی اشقیا هستند و دومی که توده اکثریت اند مردمانی رام و بی آزارند. 

   این سیستم دو کشور در یک سرزمین چگونه کار میکند؟  طبعاً بار بر دوش توده اکثریت است که با کار خود تولید ثروت میکنند.  اشقیا چکاره اند؟  آنها هم سیاست های کلی را که توسط رأس کشورِ خواص تدوین شده نظارت میکنند.  توزیع ثروت چگونه است؟  بیش از 99% ثروت تولیدی در سیاهچاله اشقیا مکیده شده راهی بانک های خارج و یا خرید مستغلات در جزایر بهشتی شده و طبعاً بخشی هم صرف حفاظت از خود میشود چه برای نیروهای نظامی در داخل و چه مزدوران خارجی در خارج.  که این آخری با برهم زدن نظم و ایجاد تشنج در کشورهای همسایه، آنها را بخود مشغول کرده اشقیا بتوانند با فراغ بال به سیطره خود ادامه دهند.  نیروی نظامی داخلی و سایر نهادهائی که در خدمت اشقیا هستند، چه در لباس فورم و چه در لباس شخصی، جزو همان توده اکثریت هستند که علیرغم میل باطنی به استخدام اشقیا درآمده اند.  همانطور که گفته شد سهم این توده بیش از 99 درصدی از ثروت ملی کمتر از 1% است، کافی فقط برای سرپا بودن!  لذا با ایجاد فقر و تولید استیصال در این مردم به راحتی میتوان نیروی کار آنان را استثمار کرده تا به نفع خواص مصادره شود.

    شگفت اینجاست که با وجود همه جنایاتی که اشقیا میکنند و توده مردم را در غل و زنجیر کرده آنها را به فقر و بینوائی دچار کرده، هرکه اعتراض کند را حبس و شکنجه کرده ابائی از کشتن بیگناهان نداشته و در عین حال سرزمین تاریخی آنان را غارتگرانه از منابع حیاتی تهی ساخته به ویرانه ای لم یزرع تبدیل کرده به اینهم ابقا نکرده با برنامه های افزایش اجباری جمعیت در صدد از بین بردن آخرین روزنه های امید برای احیای احتمالی سرزمین بوده، چگونه این رویه همچنان ادامه داشته و فرقه ای کوچکتر از 1% بر جمعیتی بیش از 99% چنین سیطره داشته آب از آب تکان نخورده است؟!

   واقعاً چنین چیزی چگونه میسر است که اقلیتی چنین جنایتکار بر اکثریتی خاموش سیطره داشته باشد؟  شاید یک وجه آن ایدئولوژی باشد بویژه نوع دینی که قادر باشد ملتی را به خفتگان بدل نماید.  زیر پوشش دین، با قراردادهای پنهانی آینده ملت پای اربابان خارجی قربانی و فساد خود را پیروزی دین مینمایند. بانکهای خواص پول مردم را گرد کرده بجای رونق اقتصاد، به مؤسسات خود واریز کرده اندک اندوخته مردم را میبلعند.  فساد اقلیت حاکم، اکثریت خاموش را نیز که ذاتاً درستکارند علیرغم میل باطنی آلوده کرده.  اما اگر سوگیری سیاست عوض شده بر ریل درست قرار گیرد همه به اصل خویش بازگشته برخلاف تصور همگانی، یکشبه همه چیز رو به بهبود میرود هرچند بازسازی ویرانه ها زمان خواهد برد.

خلاصه آنکه، سناریوی بالا ممکنست شباهت هائی را به ذهن متبادر سازد.  کارشناسان و آگاهان فن چنان غرق جزئیات شده اند که تصور میکنند با تیغ جراحی بتوان اقتصاد مفلوک را احیا و خرابی ها را سامان بخشید.  یا این تصور که  اگر کارشناسان مؤمن باشند مشکلات خود بخود رفع میشود.  درست به این میماند که راننده ای جاده را در مسیری خلاف آنچه مقصد است  طی کند.  راننده حتی اگر قهرمان فرمول یک باشد و خودرو اَستون مارتین با سرعت km/hr  344 باشد باز هم به مقصد نخواهد رسید.  اتفاقاً امکانات هرچه بیشتر شود از مقصد دورتر و نتیجه مأیوس کننده تر خواهد بود!  پس اولین گام، در پیش گرفتن مسیر درست است و این در حکمرانی به معنی اتخاذ سیاست های کلی درست است.  جهت گیری اگر عاقلانه باشد، سرعت حرکت حتی اگر کم هم باشد بالاخره رسیدن به مقصد قطعی است.  پس در پی سیاستگذارِ عاقل باید بود!

  • مرتضی قریب
۰۹
شهریور

غرب ستیزی

  جامعه علمی کشور بقدری رقیق و تکیده شده که نای نفس کشیدن ندارد چه رسد پاسخ به توده عظیم شبهات که هر دم بزرگتر میشود.  حدود 45 سال پیش، گفتمان غرب ستیزی مقارن نظام اسلامی در کشور تبلور یافت.  البته در ابتدا برائت از شرق و غرب هردو با هم بود ولی خیلی زود تنها دشمنی با غرب گفتمان اصلی نظام شد.  شاید ریشه های آن به دوره مشروطیت بازگردد که ارباب دیانت، نهضت جدید را تهدیدی برای موجودیت خود تلقی کرده با آن به ضدیت برخاستند.

    امروز این کینه و عداوت در اعمال و رفتار حکومت بیش از پیش نمودار است و خود تبدیل به آئینی جدید شده است.  برای مثال مؤکداً گفته شد از نسخه های منسوخ غربی استفاده نکنید.  معنای این حرف چیست؟  معلوم است که از "منسوخ" چه غربی باشد چه شرقی، هیچ عاقلی استفاده نخواهد کرد آنهم اگر کاربر  ظاهراً کارشناس باشد!  بنابراین تأکید اصلی روی غربی بودن است که کماکان همان کینه تاریخی را تداعی میکند.  توده مردم شگفت زده میپرسند چرا؟  دلیل آن چیست؟

    آیا دلیل این کینه و ترس از غرب ناشی از تکنولوژی است؟  خیر. زیرا شرق هم دارای تکنولوژی است که اتفاقاً نظام به اومتکی است.  آیا بخاطر بی حجابی در غرب است؟  خیر. در شرق هم که مقتدای ماست همین رویه برقرار است.  ناشی از اعتقادات دینی هم بطور کلی نباید باشد زیرا برادران مسلکی در شرق، خود از بیخ و بن از ناباورمندان اند.  شاید بخاطر محدودیت هائی است که مسلمین در جامعه غرب احساس میکنند؟  این نیز نامرتبط است زیرا اقلیت مُسلِم در جامعه برادران مسلکی یا سرکوب یا در اردوگاه های کار اجباری محبوسند و نظام اسلامی هم با واقعیت مزبور کنار آمده است.

    واقعیت این است که هیچ یک از موارد فوق دلیل اصلی غرب ستیزی نیست.  نکته اصلی را باید در فصل مشترک نظام اسلامی با برادران مسلکی شرق جستجو کرد.  چه چیزی مشترک است؟  فقدان آزادی بیان!  البته هرکدام با دلایل خاص خود.  نظام های تمامیت خواه طبعاً میانه ای با پرسشگری و بحث آزاد ندارند.  منتها نظام اسلامی علاوه بر همه نقاط مشترک، خصیصه ای مختص خود دارد که آن دشمنی با "مدرنیته" است!  در شیعه ایرانی این رویه عملاً از آغاز مشروطیت جوانه زد.  امروز طالبانِ سُنی نیز همین رویه را دارند.  اما مگر این مدرنیته همه آن تسهیلاتی که امروز از آن سود میبرند را در اختیارشان قرار نداده؟: ارتباطات جهانی اینترنت، موبایل، ماهواره، رمزارز، اسلحه مدرن و مهمتر از همه بمب اتمی! 

    این مُدرنیسم چه کرده که علیرغم همه خدماتی که عرضه کرده بازهم مورد غضب است؟  بزرگترین گناه مدرنیته قائل بودن به آزادی تفکر است.  چه اگر فکر آزاد باشد دیگر نمیتوان آنرا کنترل و در محدوده ایدئولوژی محبوس ساخت.  مگر با زور!  این بویژه در ایدئولوژی دینی اهمیت تام دارد، چه اگر شیوه تفکر آزاد باشد و شخص در قبول ایده ها مختار باشد آنگاه ممکن است در بازار دین رخوتی ظاهر شود که بیم آن رود سود هنگفت بازار فروش دین یکسره برباد رود.  از همین رو اصطلاحات متعددی مثل ارتداد، کفر، بغی، الحاد، رفض، و امثال آن وضع شده تا مانع وقوع این کابوس شود.  در واقع، کلید واژه اصلی همانا "آزادی" است.  بنابراین نهادهای دینی با انواع روش های سرکوب مانع شکل گیری هرآنچه ذیل آزادی است خواهند شد تا مگر رونق بازار را حفظ کنند.  در پاسخ به فقدان آزادی یک جواب در آستین دارند و آن اینکه اگر آزادی باشد همه لُخت خواهند شد!  از همین منطق به کلیت این ایدئولوژی و عوام زدگی آن میتوان پی برد.

    چنین است که اختیار پوشش سر از زنان سلب و بطور کلی آزادی پوشش که امری پیش پا افتاده است از همگان سلب میشود.  نظام درمی یابد اگر از این امور جزئی کوتاه آید، در مسائل مهمتر خلع سلاح خواهد شد.  چگونه ممکن است پذیرفت راهی که یک عمر طی شده اشتباه بوده!  این اشخاص وقتی زیر تیغ جراحی قلب میروند از جراح متخصص نمی پرسند آیا او مؤمن است یا نه، اما بمحض شفا، پشت تریبون رفته دادِ سخن میدهند که کارشناس باید مؤمن باشد!   

خلاصه آنکه، در شرایط ورشکستگی محیط زیستی، بحران آب و برق و گاز و فساد سازمان یافته و در شرایطی که ارزش سوخت قاچاق سالانه سر به 4 میلیارد دلار میزند، اصرار بر غرب ستیزی، آخرین سنگر برای حفظ موجودیت نظام است.  غرب ستیزیِ شرق بخاطر رقابت است ولی غرب ستیزی نظام اسلامی برای حفظ موجودیت است. هسته مرکزی این غرب ستیزی دشمنی با خردگرائی است و عقل را نه داشته طبیعی هر انسان بلکه محصولی از غرب میپندارد! از اینرو دشمنی با مظاهر مدرنیته و راه اندازی جنگ های نیابتی در منطقه، ابزاری غرب ستیزانه شده که جز بلعیدن ثروت ملی ثمری ندارد.

  • مرتضی قریب
۰۶
شهریور

محدود کردن طول خدمت

    چرا طول خدمت باید محدود باشد؟  اولین دلیل، چون سن آدمی محدود و دومین دلیل چون پیر میشود.  امروزه میانگین عمر آدمی در محدوده 70 تا 90 سال است.  قرنها پیش خیلی کمتر بوده.  پس مدت تصدی کارها باید محدود باشد زیرا عمر بشر و توان او محدود است.  واضحاً دوره تصدی یک کار نمیتواند از سن میانگین آدمی بیشتر باشد.  تنها استثناء در تاریخ بشر مربوط به شاپور دوم است که تنها کسی است که بیش از عمرش متصدی کاری بوده است.  او هنگامی که در شکم مادر بود به پادشاهی برگزیده شد!  باری، اگر 20 سال اول زندگی را هم که دوره جوانی و یادگیری است کنار گذاریم، حداکثر مدت تصدی یک شغل در زمانه ما عملاً بیش از 50 سال نمیتواند باشد.  نگاهی مختصر به گوشه و کنار جهان بیاندازید!  شاید بخش بزرگی از مشکلات امروز ما ناشی از همین طولانی بودن یا مادام العمر بودن دوره تصدی برخی پست هاست! 

    در مورد برزگر پیری که دوست دارد تا لب گور مزرعه خود را آبیاری کند چه باک؟  کهولت او زیانی به غیر نمیرساند.  اما مشاغلی که با سلامتی و امنیت دیگران سر و کار دارد متفاوت است.  مثلاً مناصب دولتی که در ارتباط با اداره کشور است از همین جمله است.  هر فرد عادی با عقل متعارف اذعان دارد که مشاغل دولتی نباید مادام العمر باشد بلکه محدود به دوره معینی باشد.  هرچه منصب عالی تر باشد محدودیت این امر بیشتر است.  امروزه عمر کاری کارمندان عادی 30 سال معین شده که فایده ای دوگانه دارد.  اول اینکه کارآئی انسان با بالا رفتن سن کاهش می یابد.  و دوم اینکه جا برای نیروی جوانتر و کارآتر باز شود.  شاید این یکی از بزرگترین ابداعات جامعه مدرن باشد که با سعی و خطا باینجا رسیده که هم امر طبیعت را رعایت کرده باشد و هم با وضع کسورات بازنشستگی به ادامه حیات فرد بازنشسته در دوران بیکاری کمک کرده تا از گرسنگی نمیرد.  خواننده جوان باور نمیکند که تا همین یکصد و اندی سال پیش، در دوره قاجار، دولتمردان پس از عزل یا کناره گیری صرفاً باتکاء اقطاع یا تیولی که پادشاه در دوران کاری مرحمت کرده بود قادر به ادامه حیات بودند.

   سوای مشاغل دولتی، این محدودیت دوره خدمت در سایر عرصه ها نیز اجرا میشود.  حاذق ترین جراح اعصاب اگر سن او از 70 گذشته باشد با یک لرزش دست سرنوشت بیمار را رقم میزند.  بی جهت نیست بیمارستانهای معتبر محدودیت سن را اجرا میکنند.  استادان دانشگاه که در سنین بالا حائز بیشترین پختگی علمی هستند دچار ضعف حافظه شده قادر به ارائه معلومات خود نیستند.  کارگردانان نیروگاه های اتمی هرساله در معرض امتحانات هوش و تن و روان هستند زیرا کمترین اشتباه آنان میتواند فاجعه بار باشد.  خلبانها خیلی زودتر به سن بازنشستگی میرسند زیرا کاهش بینائی و کُندی واکنش های عصبی جان مسافران را به مخاطره میاندازد.  اینان نیز مرتباً در معرض بازآموزی و انواع امتحانات هستند و به محض مشاهده فتور، بازنشسته میشوند.  وقتی برای شغلی مثل خلبانی که جان فقط 300 مسافر در دستان اوست این چنین قیود سفت و محکمی وضع میشود پس برای زعامت یک کشور که آینده یک ملت در دست اوست چه باید کرد؟!  اگر در همه مشاغل حد و حدودی برای دوره تصدی هست پس چرا زعامت یک کشور که خطیرترین مشاغل است از آن برکنار باشد؟!

   پس بیائید یک سناریوی خیالی را در نظر آوریم.  فرض کنید در گوشه ای از دنیا سرزمینی وجود دارد که رهبرش نیم قرن بر آن سیطره مطلقه دارد.  زبان همه زبان آوران را بریده و هرکس سری در میان سرها داشته آنرا از بدن جدا ساخته و بطور کل همه را سرکوب و منکوب و داغدار کرده، کشور را تسلیم دزدان و جنایتکاران کرده است.  شعار هائی را فرا راه خود قرار داده که نهایتاً اگر هم بپذیرد اشتباه بوده از آن گزیری ندارد.  روانشناسان به او گفته اند دچار پارانویاست و بهتر است کرسی خدائی را رها کند!  مگر نه اینکه رهبر پیر کشور دیگری وقتی فهمید ناتوان است از حقش گذشت کرد.  اما بعد اینهمه شعارهای دهان پرکن مگر میشود بسادگی تغییر جهت داد؟  کنار برود که چه کسی بیاید؟  مگر خدا شریک دارد؟  برفرض که فرزند هم نصب شود، از کوزه همان برون تراود که در اوست.  شوربختانه تاریخ نشان داده خودکامه، هرگز به میل خود کناره نگرفته بلکه عوامل بیرونی او را وادار ساخته است.  پس چه باید کرد و راه درست کدام است؟

خلاصه آنکه، چندین قرن پیش اروپا به فراست دریافت که این شیوه باید تغییر یافته، طول مدت تصدی رهبری کشور کوتاه شده به انتخاب جمهور مردم واگذار شود.  در نظام هائی که به حفظ پادشاهی علاقه دارند، نظام مزبور را چون گذشته ارج نهاده منتها قدرت سیاسی و مسئولیت به نمایندگان منتخب مردم سپرده شود.  این شیوه منطقی ترین و طبیعی ترین راه عبور از خودکامگی است که هیچ ربطی به اروپا نداشته هر عقلانیتی با قدری تأمل هر جای دیگری به همین نتیجه میرسد.

  • مرتضی قریب
۲۴
مرداد

علم و ایمان

    اینبار علم و ایمان مورد توجه است و نقش ایندو در زندگی آدمی و اینکه درجه اهمیت و تأثیر هریک چیست.  پیشتر درباره علم مکرر و مبسوط بحث شده و نیازی به تکرار نیست.  اما درباره ایمان بویژه نوع رایج آن یعنی ایمان ریائی اشاراتی شده بود که جا دارد بیشتر شکافته شود.  امروز هیمنه اسلام در کشور ما و منطقه، بر این ایمان استوار است.

   اما براستی ایمان چیست؟  آیا از آسمان فروافتاده؟ یا مقوله ای از بُعد چهارم و پنجم است که درک نمیشود؟ یا موجودیتی یگانه و مرموز دارد غیر قابل فهم؟  هیچکدام.  ایمان ماهیتاً از جنس عقیده است، منتها عقیده ای منجمد در زمان.  مراجعه به مراجع داخلی، ایمان را یک اعتقاد عمیق و خالصانه دینی تعریف میکند و در اصطلاح، یعنی اعتقاد به خدا، فرستادگان او، روز پسین و امور غیبی دیگر.  حال آنکه ایمان در کلی ترین شکل خود، زیرمجموعه ایدئولوژی است.  بدون ایدئولوژی، ایمان معنا ندارد.  از همین رو، ایمان لزوماً دینی نیست و شکل غیر دینی نیز دارد که چندان مطرح نیست.  مانند مارکسیستی که به نظریه مادّی جهان ایمان داشته باشد، ایمانی که در تضاد با دین است!  هر دو نوع دارندگان این ایمان تا پای مرگ بر عقیده خود میایستند.  یا فیلسوف وارسته ای که معتقد به اخلاق نیک و فضایل انسانی است، هرچند نامش را ایمان نمیگوید.  واژه ایمان در مقاصد دیگر هم بکار رفته است مثل اینکه ورزشکاری میگوید ایمان دارد که مسابقه پیشِ رو را خواهد بُرد.  یا کسی ایمان دارد که بعد مرگ یکسره به بهشت میرود.  اولی پس از باخت پی به اشتباه خود میبرد اما دومی هیچگاه به صحت و سُقم عقیده خود پی نخواهد بُرد.  لذا دارندگان ایمان نوع دوم میتوانند در تمام طول زندگی ایمان خود را حفظ کنند!

    یکی از مبانی اولیه ایمان مذهبی این است که جهان و آنچه درون آن است برای مؤمن خلق شده است! چنین بینشی، فرد معتقد را به یک خودخواهِ خود پسندِ خود بین مبدل میسازد.  که اگر در مقامات بالا قرار گیرد مستبدی تمامیت خواه خواهد شد که زندگی را نه بر نوع انسان بلکه بر کل جانداران جهنم خواهد ساخت.  اگر هدایت هواپیما را در دست دارد حاضر است برای رستگاری خود شعاری داده آنرا بر زمین بکوبد یا وارد برجی کند و خود و سرنشینان را به کشتن دهد.  زیرا از نگاه ایمانی، فرد یا گناهکار است یا بیگناه.  اولی راهی دوزخ و دومی بهشت میشود!  همین نگرش نسبت به کتاب و سایر آثار انسانی است.  باید همه را سوزاند چه اگر موافق کتاب آنها باشد که زاید و اگر مخالف باشد که قطعاً باید محو شود.  این تازه از نوع ایمان صادقانه مانند طالبان یا داعش است که میگوید من برحقم حتی اگر تمام دنیا مخالف باشند.  تیزی ایمان آنها به تیزی کاردشان بستگی دارد.  ایمان صادقانه که این باشد، ایمان ریائی چه خواهد بود؟ علم در مقابل ایمان، از هر نوع که باشد، ماوراء هر شک و شبهه ای نشان داده که جهان واقعی بسیار بزرگتر از آن جهان وعده داده شده دینی است.  آنقدر بزرگ که قابل قیاس و قابل بحث نیست.  بی دلیل نیست که حوزه ایمان با علم و هرچه منسوب بدان است دشمن است.  علم مبتنی بر واقعیت هائی است که ایمان میل به پذیرش آن ندارد زیرا حامیانش را از دست میدهد. البته جوابی هم ندارد.

    از برتراند راسل پرسیدند علت اینکه متحجرین علیرغم ارائه همه شواهد حاضر به پذیرش واقعیت ها نیستند چیست؟  او گفت: لابد با خود فکر میکنند چگونه به تاول های کف پایم توضیح دهم تمام مسیری که آمده ام اشتباه بوده است.  میخ ایمان مذهبی در سنین کودکی در مغز کوبیده میشود.  مخمل باف در کتاب خاطرات خود به همین نکته اذعان دارد که چگونه مادر بزرگش مغز او را در کودکی با داستان هائی که میگفت شکل داده بطوریکه سرنوشت او به ایمان خردسالی او گره خورده بود.   مدتهاست کشور در تسخیر ایمان ریائی است.  این ایمان اجازه هرگونه دخل و تصرف در اموال مردم میدهد.  بجای آنکه حقوق پرستاران را بدهند یا حقوق معلمین و معوقات کارگران پرداخت شود، پول آنها را صرف نمایش اربعین میکنند تا با شام و ناهار مجانی، فقیر شدگانی را که خود مسبب آن بوده اند حامی خود نگهدارند.  بجای پرداخت معوقات بازنشستگان، دست در صندوق آنها کرده بنام اربعین پول آنها را دزدیده هزینه تبلیغات خود میکنند.  آنچه اهمیتی ندارد، ثروت ملی کشور است که بیدریغ خرج بیگانگان و حامیان برون مرز میشود.  این ایمان اگر ریائی نیست پس چیست؟!

خلاصه آنکه، در گذشته های دور که علم نحیف بود، ایمان بدیل آن شمرده میشد.  اما وقتی علم باشد چه نیازی به ایمان است؟  ایمان برای جائی است که علم نباشد و خلاء نبودِ علم را جبران کند.  خوشبختانه وقتی عقل به چیزی علم داشته باشد، ایمان چکاره است؟  امروزه به یُمن گسترش علم جائی برای ایمان نیست مگر ایمان ریائی که بشدت تبلیغ میشود.  تبلیغ کنندگانِ ایمان ریائی بازگشت به عقب را تقدیس میکنند اما هیچکدام برای دندان درد به دلاک حمامی مراجعه نمیکنند!

  • مرتضی قریب
۲۲
مرداد

گسترش دانش

    بلافاصله پس از مطلب "اخذ دانش"، انتقاداتی وارد شد.  میگویند چنان نوشته اید گویا در هزاره های پیشین هیچ دانشمند و افراد دانا نداشته ایم!  در پاسخ باید گفت سوء تفاهم بسیار بزرگی در درک ما از مقوله دانش و دانشمند وجود دارد که تا روشن نگردد مشکل هزار و چند صد ساله ما حل نمیشود.  هر قدر پرسش و پاسخ در این باب بیشتر باشد به روشن گشتن زوایای تاریک یاری رسانده، فهم مطالب به درک ما از اینکه چرا و چگونه اینطور شدیم کمک میکند.  آنچه در پی میآید تلاشی مختصر در پاسخ به سوء برداشت هاست و ضمناً شرح گسترش دانش در مرحله بعد از اخذ دانش است.

   صد البته، کشور ما در تمام تاریخ گذشته درخشان خود حکما و دانشمندان زیادی داشته است که به توضیح لازم ندارد.  این واقعیت منحصر به ما نیست و سایر جمعیت های انسانی در دیگر سرزمین ها، کم و بیش از این موهبت برخوردار بوده اند.  منتها تفاوتی که هست و بارها اشاره شده و بازهم اشاره میشود، نکته کلیدی یعنی "نگرش" هاست.  دیدیم که نگرش ما درباره اخذ دانش عمدتاً مطابق روش سنت اسلامی یعنی به حافظه سپردن است.  در اینجا سنتاً از عقل همان نقش حافظه مُراد است و نه آن عقل کنجکاوِ تحلیل گر که میتوانست نجات دهنده باشد.  از همین رو در کشور ما و سایر بلاد اسلامی به کسی دانشمند اطلاق میشود که اطلاعات هرچه بیشتری در حافظه داشته و موقع لزوم ارائه کند.  اینکه این سنت هنوز با ماست و بسادگی اصلاح پذیر نیست کافیست به یک نمونه که اخیراً در صدا و سیمای دولتی نشان داده اند اکتفا شود.  در یکی از برنامه ها، پدری کودک 6 ساله تیز هوشش را معرفی کرده و مجری سوألاتی از او میپرسد.  کودک امتحان خود را در یادگیری چند زبان به مجری پس میدهد و سوألاتی که درباره برخی از عناصر جدول مندلیف از او پرسیده شده بدرستی پاسخ میدهد.  اینکه کودک با هوش است و باید تقدیر شود جای بحث نیست، آنچه که در ورای این داستان و هزاران داستان دیگر دیده نمیشود و منشاء ادبار و عقب افتادگیست، تلقی تاریخی ما از حفظ داشتن اطلاعات بعنوان دانشمند بودن است! 

   بدون شک، داشتن اطلاعات و حافظه قوی موهبتی است که نصیب کمتر آدمی میشود.  اما آنچه در سنت تاریخی ما مغفول مانده و درماندگی در تمام زمینه ها را سبب شده همانا توجه به "تحلیل" است که لازمه آن کنجکاوی پرسشگرایانه وآن نیز در گرو محیطی آزاد بدور از استبداد ایدئولوژیک است.  همین کودک باهوش اگر برای شکوفائی و افزایش قدرت تحلیل به محیطی آزاد پناه نبرد، در نهایت ماشین حافظه ای خواهد شد اما نه در حد پایگاه اطلاعاتی Google!  مثال های بیشمار دیگری وجود دارد از جمله اینکه زمانی نه چندان دور، ما در مقام مقایسه با نژادهائی در خاور دور در مقوله اخذ دانش در یک سطح و بلکه بسیار جلوتر بودیم.  اما آنچه باعث شد آنها در زمینه "گسترش دانش" از ما پیش افتند، تفاوت نگرش ها بود.  ما در زمینه اخذ دانش به سبک تقلید شاید موفق بودیم اما در مقوله گسترش دانش متأسفانه خیر.  این نه بخاطر ضعف قوای ذهنی بلکه به دلیل قیودی بود که از ناحیه ایمان ریائی بعنوان شرایط مرزی بر حوزه تفکر تحمیل شده بود!

    از نگاه دیگری، گسترش دانش مشابه گرُ گرفتن آتش در توده هیزم خشک است.  اولین ترکه ها بمحض آتش گرفتن، شعله حقیری است که به هیزم اطراف سرایت کرده و بزودی خشک و تر را یکجا خواهد سوزاند.  مثالی از یک واکنش زنجیری خودکفا.  یعنی بخش کوچکی که میسوزد، گرمای آن باعث اشتعال بخش های مجاور و لذا گسترش آتش خواهد شد.  در تاریخ گذشته ما، ظهور نخبگان، اینجا و آنجا به مثابه اخگرهائی تک افتاده در بستر جامعه ای ناجور بودند که مدتی درخشیده خاموش شدند.  هیچگاه این شعله های تک افتاده در متن جامعه "نگرفت" و تبدیل به آتشی خود-نگهدار نشد!  چرا؟ چون بستر، هرگز آمادگی لازم را نداشت.  بستر که آماده باشد، دانش خود بخود و تصاعدی چون آتش گسترش خواهد یافت. متشابهاً، استعداد های درخشان فرصت رشد و تعالی در جامعه ایمان ریائی نخواهند داشت چه رسد گستراندن دانش.

خلاصه آنکه، بجای کورباوری و تعصب نسبت به گذشته، بهتر است انتقادها را متوجه شیوه تفکر سنتی کرده به تغییر جهت به سوی درست اهتمام ورزید.  کارِدرست وارد کردن تحلیل در بررسی امور است که خود روحیه پرسشگری و انتقادی را نسبت به همه کس و همه چیز میطلبد.  قرنهای متمادی کتیبه های هخامنشی و نوشته های از یاد رفته اشکانی و ساسانی در سرزمین ما پراکنده بود و نیاکان ما آنها را میدیدند اما نمیپرسیدند اینها چیست و چه میگویند؟  شاید هم انگیزه ای برای پرسش نبود.  عاقبت چه کسانی موفق به رمزگشائی شدند؟ بیگانگانی که از جامعه ای پرسشگر آمده بودند!  آیا بجای سرگرم شدن در چیدمان دکور در خانه ای که از پای بست ویران است ارجح نیست به یک تجدید نظرِ بزرگ پرداخته شود؟

  • مرتضی قریب