فیزیک و انرژی

مطالب در رابطه با فیزیک، انرژی، فلسفه علم، و مسائل مرتبط می باشد. برای راحتی مطالعه از تابلت یا PC استفاده شود

فیزیک و انرژی

مطالب در رابطه با فیزیک، انرژی، فلسفه علم، و مسائل مرتبط می باشد. برای راحتی مطالعه از تابلت یا PC استفاده شود

محلی برای نقد و گفتگوی علمی در خصوص مسائل مبتلابه با تکیه بر کاربرد آموخته های کلاسیک در تبیین و تشریح این مسائل. در این رابطه خواننده تشویق میشود که از دریچه دیگری به مسائل پیرامونی نگریسته و آنچه را میبیند و میشنود را به بوته نقد و آزمایش گذارد.

بایگانی
آخرین مطالب

۶۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دین» ثبت شده است

۲۸
اسفند

دین و فلسفه

   موضوع حاضر به یکی از معضلات معاصر میپردازد.  بیائید لحظه ای فارغ از هرگونه پیش داوری و فارغ از هرگونه سوگیری، به قضاوتی منصفانه بنشینیم.  یگانه ابزار داوری را منطق قرار دهیم.  پرسش اساسی این است که آیا دین بدون وجود مراسم و مناسک میتواند دین باشد؟!  آیا این ادعا صحیح است؟  آیا مصداقی در تأیید این ادعا هست؟  مثلاً اگر صرفاً وجود یک خدای یگانه را، بدون وجود هر پیرایه دیگری، با هر نامی که میخواهد باشد، جوهره دین قرار دهیم آیا میتوان آنرا دین نامید؟  بنظر نمیرسد چنین باشد زیرا امثال این آموزه ها، بسیار پیش از ظهور ادیان تک خدائی، بعنوان مضامینی در فلسفه وجود داشته بدون آنکه صحبتی از دین در میان بوده باشد. 

   حال چگونه ممکن است دینی با محوریت خدای یگانه، تحت هر نامی، بوجود آمده باشد و ناگاه این دین جهانگیر شده اتباع فراوانی پیدا کرده باشد؟ اینجاست که تفاوت دین و فلسفه آشکار میشود.  اگر افعالِ عملی مانند مناسک و احکام برای حفظ و اشاعه آموزه ای، که بتنهائی خود فلسفه است، وجود نداشته باشد، مصداق دین پیدا نکرده و پیرو پیدا نخواهد کرد.  لذا میتوان گفت اصلِ دین همانا باورهاست (= فکر و اندیشه) که از سنخ فلسفه است منتها تا با اعمال (= مراسم و مناسک) توأم نشود مصداق دین پیدا نمیکند.  اعمال مُلهم از باورهاست و خود از سوی دیگر باعث تقویت و ماندگاری باورهاست.  پس دین بدون مناسک، دین در آن معنای رایج خود نبوده و دوامی نخواهد یافت.  مناسک است که پیروان را گرد آورده و مانع خروج پس از تشرف به دین میشود.  لذا چون باور اصل است، متشابهاً ادیانی میتوان سراغ گرفت با محوریت دو خدا یا چند خدا یا اصلاً بدون خدا.  منتها همه در اینکه مناسک باید باشد اتفاق نظر دارند. 

   مرز بین دین و فلسفه کجاست؟  با اینکه فلسفه مختص قلمرو باورها و نظرهاست منتها گاه استثنائاتی روی میدهد.  نزدیک 3000 سال پیش، حکیم و ریاضی دانی بنام فیثاغورث با مطالعاتی که در سرزمین های شرق داشت از خود مکتبی بجا گذاشت.  او علاوه بر تحقیقات در باب اعداد، در هندسه قضیه موسوم به خودش در مورد مثلث راست گوشه را اثبات کرد.  حکمای یونان هریک درباب منشاء عالم اعتقادی داشتند.  یکی مثل طالس میگفت همه چیز از آب بوجود آمده، دیگری هوا را ماده المواد میدانست و قس علیهذا.  فیثاغورث عدد را اصل عالم دانسته و میگفت همه اعداد از ترکیبی از اعداد درست بوجود آمده اند.  این اعتقاد بقدری قوی بود که پیروان او مکتبی رازورانه حول و حوش اعداد بوجود آورده و اسرار خود را بروز نمیدادند.  گفته میشود یکی از اعضای فرقه بدرستی پی برد که جذر عدد 2 (اندازه وتر مثلث راستگوشه ای با اضلاع 1 و 1) را نمیتوان با هیچ کسر گویائی نمایش داد (یعنی گُنگ!).  چون این راز سر به مُهر، که برخلاف آموزه ها بود، به بیرون درز کرد سایر اعضای فرقه لاجرم او را کشتند.  شاید البته این افسانه باشد ولی حاکی از حقیقتی مهم است که چگونه مکتبی فلسفی با بمیان آوردن "ایمان" میتواند بسمت نحله های آئینی مشابه ادیان سوق پیدا کند. 

    اکنون بعنوان مطلبی حاشیه ای چون ذکر خیری از فیثاغورث شد، درخواستی از حضرات علما مطرح است.  امروزه آنان بر بالای منابر ساعتها بدون خستگی از جن و انس تا زمین و زمان دادِ سخن داده ادعای شرح حقایق دارند.  بد نیست یکبار هم که شده بخود زحمت داده این قضیه فیثاغورث را بعنوان حقیقتی کوچک اثبات کنند.  چند نفر، که راه حل آنرا قبلاً ندیده باشند، قادر به حل مسأله ای که 3000 سال پیش ذهنی کنجکاو آنرا حل کرد هستند؟  اگر که نتوانند دستکم یک چیز اثبات میشود و آن اینکه چگونه دراین درازنای تاریخ، عقل را خوار و بیخردی را برکشیده اند!  فکر کنجکاو و جستجوگر را به انزوا کشانده، افکار بی پایه و مباحثات تکراری بیهوده و بسا تفرقه افکنانه را پیش برده اند.

   بالاخره آیا دینِ فاقد مناسک هم میتواند وجود داشته باشد؟  اگر معنا محل توجه باشد و نه نام، پاسخ میتواند مثبت باشد.  یعنی اگر، طبق تعریف، مقرر باشد جوهره دین اخلاق باشد، طبیعی ترین نمود دینِ حقیقی همانا اخلاق است.  اخلاق طبیعی ربطی به پیام آوران دین نداشته بلکه قدمت آن به قدمت بشر روی کره خاک است.  چگونه؟  تصور کنید صدها هزار سال پیش، دو نفر همگام در یکی از دشت های خالی آن دوران راه می پیمودند.  ناگهان یکی بر زمین میافتد.  چه میشود؟  دیگری بکمک او شتافته بلندش کرده از حالش جویا میشود.  این یعنی اخلاق طبیعی!  زمین خورده حتی اگر حیوان هم میبود شاید از کمک او برخوردار میشد.  سعدی نیز همین مضمون را بازگفته "یکی در بیابان سگی تشنه یافت/ برون از رمق در حیاتش نیافت .." که حکایت از ذاتی بودن اخلاق طبیعی در سرشت بشر دارد.  و مهمتر اینکه شکل متعالی آنرا در حیوانات میتوان سراغ گرفت بشرح مطالب قبلی (1403/10/13).  لذا اخلاق که از ابتدا بطور غریزی و بدون واسطه گری دین و پیام آوران آن در انسان موجود بوده، همچنان نیز هست بدون وجود برچسب دین.  اتفاقاً تنها پدیده ای که قادر است زنگاری تاریک روی آن کشیده آنرا از اثربخشی ساقط سازد همانا ابزار دین است!  متشابهاً وجود این همه مسئولین فاسد از آنروست که مناسبات حاکم آنها را فاسد کرده نه اینکه ذاتاً فاسد باشند که چه بسا به تلبیس و حیل سلیمان هم دیو شود!

   چگونه است که مناسک چنان اهمیت یافته که اصل باورها را تحت الشعاع قرار داده توگوئی خود رکن اصلی دین است؟  در پاسخ بنظر میرسد که از یکسو، بشر ذاتاً عاشق مراسم و مناسک است و آئین های عملی را، حتی آنها را هم که جنبه فرهنگی و غیر دینی دارد، دوست میدارد.  ضمناً عمل کردن بمراتب سهلتر از تفکرات انتزاعی و استدلالات عقلی است. اما از سوی دیگر، این عشق و علاقه، اربابان دین را برآن داشته تا آنرا به نفع تحکیم نهاد خود مصادره به مطلوب کنند.  این رویه از گذشته های بسیار دور، چه دوران رواج معابد و چه تا به امروز معمول بوده و مناسک عملاً در خدمت مبلغان و حفظ تشکیلات آنان قرار گرفته است.  این تازه درباره باورهای متعارف و خوش خیم بوده حال آنکه آموزه های انحرافی و غیر انسانی برای بقای دین خود و حفظ پیروان خود قطعاً چاره ای جز تمسک به مراسم و مناسک ندارند. در این حالت، دین بصورت فرقه ای در میآید که هرکس وارد آن شود بعید است بعدِ پشیمانی بتواند از آن خارج شود. 

   با اینکه باورهای اخلاقی نیازی به مناسک ندارند استبعادی هم ندارد که باورهای نیک دارای مناسک باشند.  اصولاً اگر حرفی برای گفتن باشد و کسی بخواهد آموزه های نیک بر جامعه عرضه کند نیازی به دفتر و دستک و خدم و حشم ندارد.  نمونه آن بودا است که هرچه پیروان اصرار کردند بگوید از آسمان حامل پیام است زیر بار نرفته آنچه پیرامون وی شکل گرفت از نوع خوش خیم و دور از خشونت آن بود.  اگر بعداً دیگران چیزهائی بدان افزودند آن مطلبی دیگر است.  اما استفاده از دین بعنوان ابزار، مترادف سوار شدن بر احساسات عامه است.  در این رابطه بد نیست فیلم کشتی تایتانیک را از منظر دیگری ببینیم: در حالیکه کشتی در حال غرق شدن است، ناخدا بهمراهی دسته ارکستر در مقابل چشمان وحشت زده مسافران و خدمه، بر تنها قایق نجات نشسته به بازماندگان دلداری داده میگوید قلوب خود را به یاد خدا اطمینان دهید!  سپس همه را به امان حق رها کرده خود به ساحل نجات می شتابد. 

   نکته اینجاست که مخاطبان فلسفه را اغلب افراد فرهیخته تشکیل میدهند منتها کم تعدادند.  مخاطبان دین عامّه مردمند با سطح سواد اندک اما پُرتعداد.  حال اگر شخصیتی بدکردار در پی تسلط بر جامعه باشد از چه راهی وارد خواهد شد؟ دین یا فلسفه؟  واضحاً ابزار دین را انتخاب خواهد کرد.  که هرچه سطح سواد جامعه پائینتر، کارآئی این ابزار بالاتر.  تاریخ گذشته ما مشحون از کارکرد این شیوه بوده و وارث نتایج شوم آن هم بوده ایم.  برای ادامه و استمرار این چرخه معیوب، ناگزیر باید سطح سواد عمومی جامعه عامدانه پائین نگهداشته شود و درهای آگاهی بروی او بسته باشد.  حضور آن نیروی سنتی سازمان یافته آشنا برای همه، که همواره با گسترش سواد و آگاهی و آزادی در جامعه ما مخالف بوده در ادامه همین مسیر بوده و هست.  مادام که اینگونه باشد انتظار برای تحولی سازنده بیهوده است. مگر که این دور باطل توسط خردمندان شکسته شود و به برقراری آموزشِ درست بر پایه تعقل و استدلال و برتری دادن آن بر حفظیات و سخنان بیهوده بیانجامد.

   اما دراینکه "رفاه" باعث بی دینی مردم شود شاید حقیقتی نهفته باشد.  در اینکه حکما و راهنمایان واقعی جامعه همواره آرزومند رفاه و شادکامی مردم بوده اند تردیدی نیست.  منطق نیز چیزی جز این نمیگوید زیرا فلسفه و دین برای خدمت به مردم است و نه مردم برای خدمت به این دو.  اما اینکه رفاه باعث بی دینی شود فقط از یک ایدئولوژی انحرافی ساخته است.  نظامی خودکامه سوار بر نگرشی اهریمنی، مایل است بجای اینکه دست مردم بسوی عامل واقعی مشکلات، شخص خودکامه، نشانه رود، درعوض، همواره بسوی آسمان بلند باشد تا پاسخ فقر و مسکنت خود را از آسمان مطالبه کند.  با چنین نگرشی، فرض بر اینست مادام که فقر و استیصال حاکم باشد مردم فقط با آسمان طرف خواهند بود و او را مسئول خواهند پنداشت.  پس اگر چنین باشد چگونه روندی دائمی باشد؟  یک راهش در دعای باران است یعنی یک بی آبی و خشکسالی مزمن غیر قابل علاج ایجاد شود.  چگونه؟ بهترین راه همین ترفند افزایش جمعیت فوق تحمل اقلیم است که طبعاً سال به سال بیشتر و وخیمتر و لاعلاج تر میشود.  این و بسیار بیشتر از این فقط در سایه ایدئولوژی انحرافی میسر است!

خلاصه آنکه، پایان داستان چیست؟  فرق میان دین و فلسفه کدام است؟  نتیجه گیری با توجه بمطالب یاد شده برعهده مخاطب است.  در حالی که قلمرو فلسفه و دانش در را به روی آرای مختلف باز گذاشته، دین مجبور است برای حفظ موقعیت خود هر عملی را مجاز شمرده مبادا پیروانش پریشان و پراکنده شوند.  شاید شاه کلید حل معضلات حاضر بازگشت به خویشتن خویش باشد.

  • مرتضی قریب
۰۳
اسفند

تأملی در اصول

   امروز شرایطی را شاهد هستیم که عامه مردم نه تنها در معیشت روزانه مانده اند، بلکه اگر بیمار و محتاج دارو و درمان شوند بسختی از پس آن برآمده گاهی از فرط استیصال خود را تسلیم قضا و قدر میکنند.  در حالیکه فقر بیش از پیش شدت کرده عده ای را وادار به خودکشی و عده دیگر را مجبور به زورگیری حتی بقصد کشت میکند و در شرایطی که رئیس اجرائی کشور از فقدان پول برای پرداخت معوقات حقوق بگیران و همسان سازی حقوق بازنشستگان داد سخن داده میگوید بودجه ای برای ساخت نیروگاه و احیای منابع گاز و نفت و سایر زیرساخت ها ندارد، معهذا در چنین شرایطی امداد غیبی ظاهر شده در عین فقر و مسکنت مردم پول هنگفتی بصورت ارز در اختیار اجانب قرار میگیرد.  بیگانگانی که هدف آنها خلاف آرمانها و آرزوهای صاحبان اصلی این پولهائی است که مدتهاست سخاوتمندانه بدون رضایت صاحبان اصلی بدامان آنها ریخته میشود.  پرسش اینجاست چرا و چگونه؟

   چطور چنین شده؟  لازمست قدری به عقب بازگشته و از تعاریف و اصول اولیه آغاز کرد.  حکایت ما، حکایت آن پیرِ دچار آلزایمر است که بعد سالها ناگهان بهبود یافته و مجبور است همه چیز را از نو فرا گیرد.  لذا چاره ای نیست که مجدد به مفاهیم بنیادی، هرچند بدیهی، بازگشته و روی برخی اصول یک به یک تأملی دوباره کنیم. 

   مفهوم حقیقی حاکمیت چیست؟  هر جامعه ای، ولو هرقدر کوچک و بدوی، برای تنظیم روابط درون جامعه نیازمند راهکاری است.  روال برای این مقصود چنین بوده که جامعه فردی را از میان خود انتخاب و منصوب کند.  چون این فرد باید همه وقت خود را وقف این مسئولیت کند لذا هریک از آحاد جامعه با تخصیص کسر کوچکی از درآمد خود امور زندگی و تشکیلات او را بنحوی که دغدغه دیگری جز اداره جامعه نداشته باشد تأمین میکنند.  اگر همین مقیاس کوچک را به شهر و استان و کل کشور تسری دهیم، متوجه خواهیم شد که روح مطلب همچنان یکیست و حاکمیت چیزی نیست جز وکالت مشروط مردم به فردی حقیقی یا حقوقی که امور جامعه را بر مبنای آنچه که رضایت جامعه است تمشیت کند.  طبعاً با گسترش امور، علاوه بر تأمین حقوق رهبر کشور، لازمست زیرساخت های کشور از قبیل معادن، راه، بهداشت، دفاع، آموزش همگانی، و سایر فواید عمومی با پرداخت مالیات سر و صورتی بگیرد.  واضحاً نحوه هزینه کرد کماکان با رضایت صاحبان اصلی کشور خواهد بود.  پرسش اینجاست موضوعی بدین بداهت چگونه باین فاجعه انجامیده است!؟

   یکی از مهمترین دلایل این امر، ایدئولوژی است که وقتی حکومت دچار آن شود، منطق رنگ باخته شب را میتوان روز و روز را شب جلوه داد.  وکیل مردم در این حالت به رهبر بلامنازعی بدل میشود که همه چیز را برای خود میخواهد.  بویژه وقتی نوع دینی آن در کار باشد، خلیفه ای میشود که از کیسه ملت ولی بنام خودش به هرکس و ناکس بخشش میکند.  از ترفندهای مستبد تابو سازی و ساختن نمادهای مقدس پیرامون هر امر بیهوده در این نوع اخیر است تا استمرار حکومت را دائمی کند.  نظام ایدئولوژیک مذهبی در ابتدا با ادعاهای شیرین و گوش نواز مثل اینکه شیفته قدرت نیستیم تشنه خدمتیم روی کار آمده ولی با گذشت زمان نیات واقعی یک به یک آشکار شده بهمان نسبت توهمات عامه یک به یک رنگ میبازد!  نهایتاً ملت متوجه میشود بجای اینکه نظام در خدمت خلق باشد، اوست که بخدمت نظام درآمده! اما در عوض، در دایره قدرت توهمات شدت بیشتری گرفته متملقین برای اینکه دوام خود را قوام بخشند به چاپلوسی رأس هرم متفق میشوند.

    بنابراین سازوکاری که ابتدا بطور غریزی رویه ای طبیعی بوده با پدیدار شدن ایدئولوژی و با به صحنه آمدن توهمات، شکلی انحرافی بخود گرفته و بصورت حاکمیتی که امروز شاهدیم درآمده است.  فراتر از آن، وضعیت خاص امروز حاکی از وجود تفکری است که دشمنِ موجودیت ملی این سرزمین شده ولی طی دهه ها آنرا بگردن سوء مدیریت یا تحریم و اختلاس میانداخت.  حال آنکه ماهیت واقعی آن، با وجودی که واقعاً دشمن است منتها دشمنی است که در بطن وطن است!  شواهد ریاضی ماوراء هرگونه شبهه ای اشاره بر واقعیت داخلی آن دارد.  قبلاً اشاره شد که مثلاً اگر دانشجوئی در امتحان تستی پاسخ همه 20 سوأل را غلط انتخاب کرده باشد ظن قوی میرود که این کار را عامدانه کرده باشد که احتمال تصادفی بودن بسیار ضعیف است.  حال اگر منصفانه داوری کرده باشیم و همه اقدامات نظام را عامدانه در جهت دشمنی با مردم ندانیم، فرض کنیم مثلاً از 100 فقره اقدامات مهم، بالاخره چند تائی مثلاً 10 فقره دانسته یا نادانسته در جهت منافع مردم صورت داده شده باشد.  تابع دوجمله ای، احتمال آنکه 90 تای باقی را تصادفی اشتباه انجام داده باشد حدود 10-17 میداند. پس چاره ای نمیماند جز آنکه نتیجه شود دشمن همینجاست و دشمنی قطعاً دانسته و عامدانه بوده است!  خواننده کنجکاو برای آنکه به صدق این گفتار پی برد بهتر است خود مستقلاً با استفاده از ابزاری که در مطلب پیشین ارائه شد (1403/9/18)، تعداد اقدامات مهم را 100 یا 200 یا هر عدد دیگری گرفته و ضمناً ببیند چه تعداد از آنها واقعاً در صرفه و صلاح مُلک و ملت و باقی در جهت خلاف انجام شده و بعلاوه، احتمال انتخاب گزینه غلط را هم مشخص کند.  مثلاً این احتمال در روش شیر یا خط، ½ و در چهار گزینه ای ها ¾ و امثال آن میباشد.  احتمال کلی که شخص بدین ترتیب بدست میآورد چنانچه خیلی کوچک باشد معرف این است که شخصیت حقیقی یا حقوقی که سیاست های کلی را تبیین کرده عامدانه قصد دشمنی داشته است.  البته خواننده میتواند هر روش کمّی جایگزین را که درست میداند بکار برده و خود منصفانه قضاوت کند.  برخی را عقیده بر این است که هیچ دشمن خارجی هرگز نمیتوانسته است چنین به ریشه این آب و خاک طی این چند دهه زده باشد.  کاربست ریاضی فارغ از هرگونه احساساتی متأسفانه مؤید این گمان تلخ است.  آنان که خرابکاری ها را ناشی از وجود مسئولین بی کفایت و ضعف توانائی آنها میدانند، توجه ندارند که انتصاب و چیدمان همین افراد نیز آگاهانه و عامدانه انجام شده است!  در یک کلام، چنانچه شخصی عامی و نادان صرفاً با عمل شیر یا خط و بطور شانسی مبادرت به اخذ تصمیم در اجرای موارد مهم کشور میکرد، نتیجه کار و حال و روز کشور بمراتب درخشانتر و ثمربخش تر از وضع حاضر در میآمد!  

خلاصه آنکه، بالاخره این دشمن نابکار کیست؟  آیا صرفاً شخصیتی حقیقی و بدخواه است که با تجمیع قدرت در دستان خودش اراده ملی را سلب و افکار اهریمنی خود را به پیش میبرد؟  یا صرفاً مجموعه شیاطین کوچک درون اذهان ملت است که در قامت یکنفر، جمع و متبلور شده مصداق همان گفته شاعر است: که از ماست که بر ماست؟!

 

  • مرتضی قریب
۲۸
بهمن

بُت ها و ایدئولوژی

    اول بار اصطلاح "بُت" برای موانع ذهنی در دریافت حقایق را فرانسیس بیکن بکار برد.  او این موانع فکری را در قالب بت های چهارگانه حدود 400 سال پیش در کتاب "ارغنون نو" تشریح کرده و مروج سبک تجربه گرائی در تحصیل علوم بوده است.  همعصر او، رنه دکارت شیوه عقل گرائی صرف را ترویج داده و هردو از پیشگامان علوم جدید بوده اند. 

   بطور خلاصه، صرفنظر از نامگذاری، دسته اول از این موانع، خیالبافی و کاستی های حواس بشر فارغ از رنگ و نژاد است.  البته امروز میدانیم که موانع مزبور با ابداع سنجشگرها بطور بیسابقه ای مرتفع شده است.  دسته دوم این بت ها، ناشی از نوع تربیت و تحصیل که اختصاصی هر فرد است.  دسته سوم، موانعی است که در اثر گفتگوهای کوچه و بازار ذهن فرد را شکل میدهد و امروزه میتوان آنرا از همان قسم اطلاعات غلطی پنداشت که سازمان ها و حکومت های نابکار در رسانه ها منتشر و عامدانه با لفاظی ذهنیت مردم را از دریافت حقایق منحرف میسازند. 

   اما دسته چهارم که بطور مشخص مد نظر ماست، موانعی است که بنظر بیکن توسط فلسفه یا مذهب ایجاد شده و تصویری کاذب از حقیقت را ارائه میدهند.  از همین رو بیکن توصیه میکند که در قبول قول پیشینیان باید دست از تعبد برداشته و در عوض، نیروی اندیشه را بکار گرفت.  کما اینکه مطالب پیشین ما نیز خواننده را مکرر از تقلید برحذر داشته بود!  به همین جهت، او فلسفه قدما را مورد نقد قرار داده و اشاره میکند که دیدگاه های افلاطون و ارسطو موجب یکسو نگری شده انسان را قرنها از راه درست تحصیل معرفت منحرف ساخته است.  بویژه متکلمان و روحانیان را نمایندگان ضلالت آفرین این دسته میشمارد.  او استدلال صرفاً عقلی که با شواهد تجربی همراه و سازگار نشده باشد را رد کرده نمونه غلط روش قدما تلقی میکند.  از آنسو، گردآوری مشتی اطلاعات تجربی بدون آنکه نظریه ای درصدد تعمیم آنها باشد را نیز ناکافی دانسته است.  خوشبختانه امروز میدانیم که روش درست همانا ترکیب توأم نظر و تجربه هردو با هم است.

   بحث حاضر درباره دسته چهارم از موانع فکر است که بنظر میرسد هسته اصلی ایجاد ذهنیت های نادرست و مشکل مبرم امروز ما و بلکه منطقه است. بی شک تعصب در دامن زدن به اعتقادات نادرست و استمرار آن از عوامل مهم و از ملزومات حوزه ایدئولوژی است. خوشبختانه علوم تحققی با انفکاک تاریخی خود از حوزه ایدئولوژی، تعصب را پشت سر باقی گذاشته  بطوریکه امروز جائی در بحث علوم ندارد.  هر مقوله ای از علم که سازگاری با تجربه یا بدنه اصلی علم را از دست داده باشد بدون هیچگونه تعصب یا جنگ و نزاعی بکناری نهاده میشود!  نیک بختانه، دست اندرکاران حوزه نظر یعنی فلاسفه نیز دریافته اند که نظرات و دعاوی خود را بدون تعصب و درگیری فیزیکی ارائه کرده و از اینکه دیگران از مکتب آنان انتقاد کرده آنرا به چالش کشیده و رد میکنند کینه ای به دل نگیرند.  اما ادیان چطور؟

   شوربختانه مطلب در مورد ایدئولوژی دینی بکلی متفاوت است و ورود روانشناسان و جامعه شناسان را میطلبد.  از آنجا که مذهب خود نوعی ایدئولوژیست، مانند هر مکتب فلسفی گوهر آنرا معدودی باورهای ثابت موسوم به "اصول دین" تشکیل میدهد.  این اصول صرفاً نظری و مربوط به عقیده و حوزه ذهن بوده و متفاوت است با آنچه که یک سری مراسم عملی و دستورات شرعی بنام "فروع دین" است.  عامه معمولاً بخش اخیر را گوهر دین گرفته از "اصول" عقاید غافلند!  تازه همین اصولِ لایتغیر هم در ادیان مختلف متفاوت بوده بسا با یکدیگر در تناقض باشند.  بعلاوه، همانگونه که پیشتر گفته شد گزاره های فلسفی از آنجا که صرفاً مبتنی بر نظر بوده ملازم تجربه نیستند لذا همگی متشابهاً میتوانند درست و در عین حال متشابهاً نادرست باشند.  بنابراین جای بسی حیرت است که چگونه اتباع ادیان مختلف یکدیگر را تحمل نمیکنند.  مثلاً مردمی معتقد به اصولی متفاوت، در عین صلح و همزیستی با سایر شهروندان، لیکن نظام دینی تمامیت خواه صرفاً بر اساس تفاوت آرای نظری، آنها را مقتول یا زندانی کرده، بازماندگان را خانه خراب و از حقوق شهروندی محروم ساخته کسب و کار آنها را تعطیل و فرزندان آنها را از حق آموزش، حتی در خانه، محروم ساخته است.  این درجه از جنایت حقیقتاً بیسابقه است.  این بکنار، حتی آنان که اصول یکسان داشته اند صرفاً بخاطر عقایدی عادی، فرزند مقتول، پدر دستگیر، بستگان مرعوب، مادر هم دستگیر و متعاقباً از فرط استیصال خودکشی و هیچکس جوابگو نیست.  عجبا اعدام! صرفاً بخاطر آنچه در ذهن میگذرد؟!  جامعه ای این چنین و آب از آب تکان نخوردن حقیقتاً شگفت انگیز است.

خلاصه آنکه، ثروت و قدرت بویژه رکن اصلی نظامات اهریمنی بوده که تشنگانِ آن خود را ریاکارانه شیفته خدمت مینمایانند!

 

  • مرتضی قریب
۲۱
بهمن

آثار ذهنیت متوهّم

    نیازی به بازبینی کتاب تاریخ نیست.  مرور رویدادهای هفته اخیر، مشت نمونه خروار است.  خبری که واکنش بسیاری را برانگیخت شرح با آب و تاب افتتاح یک چراغ راهنمائی توسط مسئولین در یکی از شهرها بود!  توگوئی اهمیت چراغ با کشته شدن دانش آموزان در حادثه اتوبوس حامل آنان در کرمان برابر بوده.  روز بعد عیناً همین حادثه اتوبوس حامل عده دیگری دانش آموز در شهر دیگری اتفاق افتاد.  علت را فرسودگی ماشین ها بیان کردند اما سالهای قبل نیز همین اتفاق افتاده است.  عجیب اینکه ماشینهای اسقاطی کماکان ترمز آنها کار میکند یعنی ترمز آخرین بخشی است که از کار میافتد.  سالها پیش کامیون هائی که از چین وارد شده بود دچار این نقیصه بوده مرتباً حادثه آفریدند.  حتی اگر اتوبوس های اخیر چینی نباشند چه بسا قطعات آن، بویژه سیستم ترمز از آن کشور تأمین شده باشد.  چرا؟  چون مجبور به معامله با آنها بوده که بجای پول نفت حراج شده، هر آنچه میدهند با کمترین کیفیت دریافت کنیم.  کاسبان تحریم این وضعیت را باعث سرافرازی دانسته به فتح قلل حتی بلندتری نوید میدهند.  عده ای تحریم را مقصر میدانند، نمیدانیم بالاخره تحریم ها اثر دارد یا ندارد؟!

   اینها و هزاران مورد مشابه همه آثار ذهنیت متوهمی است که در این نزدیک نیم قرن اخیر بر جامعه ایرانی مسلط است.  با اینکه توهمات قرنهاست که در جامعه رایج بوده اما این برای اولین بار است که نبض کار را مستقیماً در دست گرفته است. بطوریکه وقتی خبری نباشد دم از فتح و پیروزی میزنند، اما اگر شکستی حاصل شود خواهند گفت مشیت الهیست.  در موضوع اتوبوس کودکان و موارد مشابه رسم است بگویند قضا و قدر است و همه جا اتفاق افتاده و میافتد!  اولیای دانش آموزان پیش از اورژانس به محل حادثه میرسند!  وقتی رئیس هلال احمرش بجرم اختلاس به 6 سال حبس در همین سیستم محکوم شود، انتظاری بیش از این زیاده خواهی محسوب میشود. در بدترین فجایع اگر نیمی از جمعیت تلف شود خواهند گفت ظاهر مهم نیست، در معنا پیروزیم!  ولی اگر آتشسوزی و سایر حوادث طبیعی برای کشورهای دیگر روی دهد میگویند آه ما دامن کفار را گرفت، اما در پشت صحنه برای بقای خود دست بدامن کافرترین کفار شده تا چند صباحی بیشتر بمانند.  پس موضوع منحصر به توهمات ساده و صادقانه نبوده بلکه به ریا و تزویر نیز آراسته است! 

   اولین دریانوردان اسپانیائی که قدم به قاره جدید گذاشتند متوجه شدند که بومیان ساده دل از تیله های رنگین آنها خوششان آمده و حاضرند طلاهای خود را با خرمهره های آنان معاوضه کنند.  اروپائیان برای اینکه این استفاده یکطرفه ادمه یابد، بومیان را به حفظ ارزش های خود تشویق میکردند زیرا نمیخواستند بومیان از خواب غفلت بیدار شوند.  نیک که نگریسته شود، همان روند را بشکل دیگری در خاورمیانه اجرا میکنند.  آنان مشوق حفظ سنت های دینی هستند و بزبان بی زبانی میگویند در خواب غفلت بمانید مبادا بیداری شما مزاحم منافع ما شود.  طبعاً ظواهر همه بر پایه حفظ احترام متقابل است.

   در محاورات میگویند "خورشید پشت ابرها رفت" یا میتوان گفت "ابرها جلوی نور خورشید را گرفت".  با این که در نتیجه تفاوتی ندارند اما فقط بیان دوم قرین حقیقت است.  متشابهاً یکی از همین حضرات چندی پیش به رسانه ها گفته بود "این آمریکاست که باید از اقتصادش خجالت بکشد که دلار او مرتب گران میشود!".  اما "ارزش ریال مرتباً در برابر ارزهای بین المللی کاسته میشود" همان نتیجه را دارد با این تفاوت که بیان اولی توهم است و نادرست و دومی درست است و واقعی.  با اینکه بومیان ساده دل بالاخره بعد یکی دو قرن از توهم خارج شدند، اما مردم ما قرنهاست در تار و پود مغالطات این حضرات اسیرند و راهی برای نجات نمیبینند.  در نظام های تکنفره داستان کماکان "لباس جدید پادشاه" است.  او اگر امروز بگوید گُل نرگس چه زیبا و چه خوش بوست، وزرا و اطرافیان متفق القول یکصدا آن را تأیید می کنند.  اما فردا اگر گفت نرگس زشت ترین و بدبوترین گُل است، اینبار همانها یکصدا نظر جدید را تأیید میکنند!   صدمات بی آبی همه ناشی از سیاست های تکنفره خودکفائی کشاورزی و سیاست غلط جمعیتی است و با اینحال سیب زمینی یافت نمیشود زیرا برای تأمین ارز صادر میشود.  از یکسو، ماینرها، در کار تولید ارز دیجیتال برای دورزدن تحریمها هستند منتها به بهای قطع برق صنایعی که قرار است رشد 8 درصدی ایجاد کرده شاید ارز واقعی وارد کنند!  ولی از سوی دیگر جوانان مایل به فرار از کشورند و کودکان در اتوبوس های ناکارآمد بقتل میرسند، منتها بودجه 275000 میلیارد تومانی برای وام فرزند آوری سال آتی تخصیص داده میشود!  و این در حالیست که وضع آموزش و پرورش چه برای معلم و چه دانش آموز اسفناک است!

خلاصه آنکه، مادام فردمحوری و توهمات ناشی از آن برقرار باشد پرداختن به حل سایر موضوعات چندان حاصلی ندارد.

 

  • مرتضی قریب
۰۶
بهمن

بُت های ذهن

    هرقدر درباره شبهات و توهماتی که جامعه دچار آن است نوشته شود باز هم کم است.  قبلاً شرح داده شد که چگونه جامعه ما از این بیماری رنج برده تاوان سنگینی برای آن پرداخته است.  طبعاً مبارزه با یک بیماری بدون شناخت آن میسر نیست.  اخیراً در صدا و سیما که تبلیغات رسمی نظام است چنین رسم شده در پایان مصاحبه با کارآفرینان به آنها "کفن" هدیه داده میشود.  این نه تنها با واکنش منفی دریافت کنندگان روبرو شده بلکه از سیمایشان چیزی خوانده میشود که از بیان آن واهمه دارند.  میخواهند بگویند این کفن باید به آنهائی اعطا شود که در آرزوی شهادت میسوزند ولی بر بالای منابر پیر و جوان را به شهادت دعوت میکنند.  اما عجبا که وقتی شهادت به چند قدمی آنان میرسد، حتی اگر احتمال آن باشد، فوراً درها را بسته جلیقه ضد گلوله بر تن میکنند!  پس این شهادت و فوز عظیم چگونه باید آنان را دریابد؟  پس این همه محافظ و نگهبان برای چیست؟  و آنان که در پای منابر به این مواعظ گوش سپرده این ریاکاری ها را میبینند چه فکر میکنند؟  طبیعتاً مخاطبین نیز از این ریا کاری ها درس گرفته و جامعه تدریجاً رنگ ریا بخود میگیرد.  که از قدیم گفته اند "الناس علی دین ملوکهم".  مادام که چنین ملوکی بر سر کار باشند اوضاع چنین خواهد بود. 

    خوشبختانه در روزگار جدید، اوضاع تغییر کرده با امکانات جدیدی که بوجود آمده و دریچه های تازه ای که گشوده شده، دسترسی به منابع مستقل برای اخذ اطلاعات ممکن شده است.  بی جهت نیست که نظام های تمامیت خواه با تمام توان و با وضع انواع قوانین و تضییقات مانع از ارتباطات آزاد میشوند.  زیرا این نظام ها فقط به نشر افکار خود اجازه داده و با همسان سازی افکار جامعه میخواهند بقای خویش را تضمین کنند.  چنین نظام هائی طبعاً ایدئولوژیک هستند که فقط به ایدئولوژی خود حق حیات میدهند.  از همه خطرناکتر ایدئولوژی مذهبی است که در مقام امر و نهی بر علائق مذهبی مردم سوار شده با سوء استفاده از آن زیان کسان از پی سود خویش، بجویند و دین اندر آرند پیش!  از همین رو مرتباً با تبلیغات فریبکارانه عامّه را میترسانند مبادا بفکر حکومت مستقل از دین باشند که دنیا را تباه خواهد کرد!

    باید دانست هر سیستم دینامیکی تابع زمان نیاز به مکانیزمی دارد که او را در ظرف زمان، متناسب با فراز و فرودها، تنظیم کند.  بدون مکانیزم کنترلی، شبیه آن اتوموبیل فرمان بریده و ترمز بریده آرزوی برخی است!  حکومت ها نیز بمنزله یک سیستم دینامیک هستند که باید به چنین مکانیزمی مجهز بوده خود را با تغییرات داخلی و خارجی تنظیم کنند.  اما حکومت ایدئولوژیک که بنا بر ماهیت خود در ظرف زمان منجمد است فاقد انعطاف بوده قادر به تنظیمات مؤثر نیست.  بنابراین سوار شدن مذهب بر نظام حکومتی، آنرا از چنین قابلیتی محروم ساخته و تعامل آن با زمانه از دست میرود.  عدم تعامل با زمان یعنی فروریزی.  اگر احیاناً خلاف این دیده میشود، ناشی از تصرف یکجانبه منابع ثروت ملی مثل نفت و معادن در دستان نظام تمامیت خواه است.  قطع این منابع، واماندگی را موجب میشود.  بی جهت نیست که خردمندان دنیا بدین نتیجه رسیده اند که دو نهاد حکومت و دین باید مجزا از هم باشند.  اختلاط ایندو موجب تباه شدن هردوست. 

    حال این پرسش اساسی مطرح است که علت اصلی این رفتار مستبدانه و ریاکارانه نظام تمامیت خواه با مردم خودش چیست؟  آیا سوای احساس دشمنی با مردم، علل دیگیری هم دخیل هست؟  بعقیده فلاسفه و روانشناسان، علت مهم چه بسا خودِ مردم باشند که ناآگاهانه خود نیز مسبب این شرایط هستند.  چگونه؟  باعتبار آنچه در ذهن جایگیر است چه بصورت سنن چه عادات اجتماعی و چه پیشینه عمیق تاریخی.  در بالا گفته شد که مردم پیرو مذهب سران خود هستند اما اینجا میشود گفت که رئوس جامعه خود برکشیدگان همان مردمند!  دایره بسته ای که خروج از آن جز با شهامت و داوری بیطرفانه ممکن نیست.  برای دیدن بیماری های ذهن باید دید دیگران در این باب چه گفته اند.  یکی از منابع خوب در این باره، بررسی بُت های چهارگانه ذهن که بیکن در کتاب ارغنون نو برشمرده است میباشد.  او آنها را بت های قبیله، بت های غار، بت های بازار، و بت های نمایشخانه نامیده است.  او میگوید "اصنام و عقاید غلط که بالفعل فاهمه بشر را تسخیر کرده و در آن ریشه عمیق دوانده اند، نه تنها ذهن آدمی را طوری دگرگون میکنند که دخول حقیقت در آن دشوار میگردد، بلکه بعد از دخول هم موقعی که دست به احیای علوم میزنیم آنها باز اسباب زحمت ما خواهند شد مگر شخص بیدار و برحذر شود و در مقابل هجوم آنها مجهز گردد".  گوئی این کلماتی که به 400 سال پیش متعلق است برای امروز ما گفته شده است!

خلاصه آنکه، بر نخبگان جامعه ماست که با کوششی گسترده ذهن جامعه را از بت های مزاحم پاکسازی کنند.  ادامه دارد.

 

 

  • مرتضی قریب
۰۲
بهمن

توهُم

   یکی از بیماری های جامعه بشری "توهُم" است که از قدیم معضلی در جامعه ما بوده است.  بویژه هنگامی که این معضل فرهنگی توسط رأس هرم سیاسی جامعه دامن زده شود، بی تردید عده بیشتری را مبتلای خود میسازد.  جوانان، گروه سنی حساس هستند که اغلب شکار آسانی برای سیاست پیشگان مکار بوده بسادگی تسلیم حرفهای پُر طمطراق سخنران میشوند.  این سیاست بازان، توهم را در اطرافیان خود ترویج میدهند و در کشورهای توسعه نیافته از دو حربه مهم سود میبرند.  آنها از علاقه مفرط جوانان به دین و یا علاقه مفرط به دوستی میهن سوء استفاده کرده با ایجاد و نشر توهُم، آنان را سرسپرده هوی و هوس خود میکنند.  واقعاً معلوم نیست که این توهم را وانمود میکنند یا واقعاً خود نیز مبتلای آن هستند؟! 

    میگویند مهمترین راه برون رفت از بحران فعلی کار سیاسی است.  البته که اولویت با کار سیاسی است اما منحصر است به آنان که از پسِ آن برآیند.  همراه با کار سیاسی کار فرهنگی نیز لازم بلکه واجب است و کار کسانی است که چیزی برای گفتن داشته باشند.  کسانی هم که از پس هیچیک از این دو بر نمی آیند کمترین کارشان میتواند نشر حقایقی باشد که بنظرشان رسیده تا بدین ترتیب سهم خود را برای اعتلای جامعه ادا کرده باشند.  در اهمیت کار فرهنگی همین بس که در روزگار ما، کار در دستان متوهم هائی افتاده است که برای حفظ جایگاه خود دیگران را هم متوهم میکنند.  گویا در افسانه ها بسر برده و با بازی با کلمات، مثلاً با گفتن یک کلمه کوه جابجا شده و یا شکست به فتح مبدل میشود.

   خوانندگان تاریخ معاصر میدانند بلافاصله پس از خاتمه جنگ جهانی دوم و در سالهای 1324 و 1325، قوای نظامی شوروی کشور را ترک نکرده درعوض، موضوع جدائی آذربایجان را ساز کردند.  در ابتدا بحثی از نفت در میان نبوده بلکه در ظاهر خودمختاری بخشی از کشور درمیان بود که حزب توده آن زمان، بدون هیچ استقلال فکری، سر سپرده این خواسته همسایه شمالی شده بود.  با طرح بحث نفت شمال و اعطای امتیاز آن به کشور "برادر"، همفکران چپ مو به مو همان خواسته ها را تکرار کرده به بحران دامن میزدند.  اینان استدلال کرده میگفتند این امتیاز را که به غرب دادید چرا به برادران ما نمیدهید؟  ظاهر حرف در شرایط متعارف معقول مینماید غافل از آنکه خواسته آنان اینک در شرایطیست که بخشی از کشور به گروگان درآمده است.  گویا این موج دوباره برگشته ولی اینبار بجای توده ای های نفتی، حکومتی حامی آن است!

    امروز نیز همین روابط یکطرفه بلای جان کشور شده و اگر کسی انتقادی کند، دقیقاً همان بلائی برسرش میآورند که رفقای چپ در آن دوران کذائی هر آدم پرسشگری را متهم به نوکری امپریالیزم آمریکا و دشمنی با خلق میکردند.  این انگ زنی اغلب اثر گذار بوده و دهانها را از ترس میبست.  البته برخی هم سوء نظری ندارند ولی مبتلا به همین بیماری توهم هستند که تقصیر خودشان هم نبوده تقصیر سیستمی است که مانع از روشنگری است.  روشنگری مانع توهم است و یک نظام تمامیت خواه از توهم و ناآگاهی مردم سود میبرد.  دلواپسان متوهم در پاسخ به این انتقاد که نتیجه صرف میلیاردها دلار ثروت مردم در خارج مرزها چه شد، میگویند شما چرا از آمریکا انتقاد نمیکنید که خیلی بیش از این مبالغ را صرف پروژه های مشابه در خارج کرده و نا موفق بوده!  درست است اما مغلطه ای که توضیحش در نقل خاطره زیر است.

    در برهه ای از زمان که نگارنده پای سخنرانی دکتر کارل ساگان بود، ایشان درباره علم و شبه علم و نتایج آن میگفت و در بخشی به موضوعی مشابه فوق اشاره کرده گفت: "وقتی ما از ریخت و پاش های دولت خود انتقاد میکنیم برخی تندروها ایراد میگیرند که چرا از موارد مشابه در شوروی انتقاد نمیکنید که بمراتب بدتر از ماست؟  پاسخ ما اینست که ما چون آمریکائی هستیم در وهله نخست باید نگران کار خویش باشیم.  پرداختن به اشکالات دیگران موجب بهبود وضع ما نمیشود!..".  ایشان نمونه بارز از یک ذهن علمی پرسشگر زمانه خویش بوده که بازشناسی اتمسفر زهره از مهمترین دستآوردهایش بود و فعالیت های جنبی او چون در "جستجوی هوش فرازمینی" را در رصدخانه 300 متری آرسیبو شخصاً شاهد بوده ام.  لذا انصافاً به این توهمات باید پاسخ مستدل داده شود هرچند بگویند کار ما از استدلال گذشته است.  یادمان نرود که ادعای حمایت از "مستضعفین" چگونه به فقر اکثریت جامعه انجامید!  مسببین آن مانند همان هواداران توده دهه سوم 1300 خورشیدی هستند که از خود رفع اتهام کرده با انگشت اشاره علت بدبختی ها را بجای دیگری حواله میدهند.

خلاصه آنکه، بیکن چهارصد سال پیش در ارغنون نو عقاید غلط را ناشی از بت های چهارگانه مستولی بر ذهن بشر پنداشت که "ذهن بشر را مشوب" میکنند. او پیشگام روش جدید علمی بوده بنظر میرسد لازم باشد جداگانه به آن نیز در آینده پرداخته شود.

  • مرتضی قریب
۲۱
دی

آسیب شناسی نظام های تمامیت خواه

   هرچند این بحث بطور مبسوط توسط دیگران نیز پرداخته شده لیکن اینجا اختصاراً از زاویه علمی و استدلالی بررسی میشود.  مردم در جوامع تحت حاکمیت نظام های تمامیت خواه شگفت زده از خود میپرسند چرا نظام حاکم بجای رسیدگی به رفاه جامعه، منابع آنرا صرف کارهای دیگری میکند که خواست جامعه نبوده بلکه اتفاقاً در جهت ضربه زدن به جامعه و دشمنی با آن است!   اعتلای جامعه پیشکش، کار به جائی میرسد که مردم به حداقل های معیشت و گذران زندگی روزانه رضایت میدهند.  مردم متعجب اند چگونه اموری مانند تأمین انرژی و آب و برق و معاش اولیه که هر فرد کم سوادی میتواند بدرستی مدیریت کند از چشم نظامی که مدعی فتح قله هاست مغفول مانده است.  بویژه آنکه انجام همه آن حداقل ها و بلکه بسی بیشتر از آن در توان او بوده منتها برای انجام وظیفه اش ابداً مسئولیتی قائل نیست!  راستی چرا و علت آن چیست؟

   علت در این واقعیت نهفته است که جامعه تصور میکند منطق او همان منطقی است که نظام بدان مجهز است.  حال آنکه آنچه برای نظام های تمامیت خواه اهمیت تام دارد نه رفاه جامعه بلکه اصل بقای خویشتن است.  ازاینرو اهمیت ندادن نظام به خواست جامعه تدریجاً باعث انباشت اعتراض همگانی شده و لذا نظام هرآنچه را در اختیار دارد صرف دفاع از موجودیت خود میکند.  اما برای این دفاع، چاره ای ندارد جز آنکه بکوشد مستبدانه صحنه قدرت را حفظ کند که در غیر اینصورت با خطر سقوط مواجه میشود.  بی جهت نیست اینگونه نظام ها مردم را دشمن خود دانسته و نیروی نظامی را عمدتاً برای سرکوب داخلی میخواهند.   مگر بر سریر قدرت نباشند چه میشود؟  مگر آنچه از کیسه ملت دزدیده اند تکافوی خود و هزار نسل بعد خود را نمیکند؟  پس از چه میترسند؟  از این میترسند، و بدرستی هم میترسند، که با از دست دادن زمام قدرت، ادامه بهره برداری از آنچه غارت کرده اند را در جامعه نداشته باشند.  بی جهت نیست میبینیم که وقتی با سقوط مواجه میشوند فوراً برای حفظ خود به اربابان پرقدرت خود پناهنده میشوند تا مگر همچنان بهره برداری از آنچه ربوده اند میسر باشد.  نظام های تمامیت خواه برای خود ائتلافی نانوشته دارند که برادر بزرگتری بمنزله امید و عمود خیمه آنان است.

   اما مگر منشاء قدرت و کارآئی نظام های تمامیت خواه مردم نیستند؟  خیر، عنصر اصلی چیزی نیست جز پول!  پول شبیه انرژی در فیزیک است که سیال بوده میتواند به صُور مختلف متجلی شود.  این پول از کجا تأمین میشود؟  از محل مالیات ها و گمرکات و سایر وصولی های قانونی که از مردم اخذ میشود.  این سرمایه متمرکز در دست نظام تمامیت خواه، بجای آنکه صرف رفاه و پرداختن به زیرساخت ها شود، صرف تجهیز نیروی سرکوب میشود.  در بدترین شکل خود، عمده این سرمایه صرف ایجاد و تجهیز گروه های هوادار در خارج مرزها و دادن پاداش و مستمری به آنها میشود تا در همه حال "هوا"ی نظام را داشته باشند.  این بخش اخیر بقدری مهم است که گوئی از دید نظام، مردم یعنی مزدوران برون مرز، و مردم اصلی در کشور یعنی موجوداتی مزاحم که باید در فقر و افلاس نگهداشته شده با اعدام و انواع مضایق در ترس و وحشت دائمی بسر برند.  اما اگر وضع همین باشد، بزودی با گسترش فقر و بحران اقتصادی، این چشمه توان نیز خشکیده خواهد شد.  اینجاست که اگر بخت یاری کند، نفت و معادن زیرزمینی امداد غیبی شده منبع دیرپائی را در اختیار نظام خواهد گذاشت که هرطور بخواهد خرج خود و هواداران خود کند.  با این ثروت یامفت که در اختیار گرفته است او میتواند آدم ها را بخرد، از هرجا بخواهد مزدور استخدام کرده در هرکجا بخواهد نفوذی های خود را کاشته و اقتدار خود را گسترش دهد.  حتی این ثروت کلان مانع از این نیست که آثار فرهنگی کشور را به بهانه های مختلف نفروشد، کوه و درِ و دشت و تالاب ها و هر آنچه از منقول و غیرمنقول کشور است را نقد نکرده به ارزهای خارجی تبدیل و به مصارف مذکور در بالا نرساند. 

  با وجود همه این تمهیدات، فشار از حدی که بالاتر رود منجر به فروپاشی میشود.  برای جلوگیری از فروپاشی زودرس یک ترفند کلی وجود دارد که بین نظام های تمامیت خواه مشترک است.  این ترفند چیزی نیست جز پنهان شدن پشت نقاب "ایدئولوژی"، دینی یا غیر دینی، و بهره بردن از آن!  با اینکه پول همواره بهترین مشوق است، معهذا ایدئولوژی، بویژه نوع دینی آن، پیوندی طبیعی را برای جذب نیروهای فرودست جامعه فراهم میسازد.  منتها این چسب نیز تاریخ مصرف داشته و هواداران فریب خورده بتدریج با افتادن پرتو نور به پشت صحنه، پی به آلت دست شدن خود خواهند برد.

خلاصه آنکه، یکی از راه های تشخیص نظام تمامیت خواه، وفور عکس سران و یاران نظام در خیابانهاست حال آنکه نظام متعارف و سالم نیازی به تبلیغات و دروغ پراکنی ندارد.  علامت دیگر، سیل مهاجرت یا در واقع فرار از کشور است که اتفاقاً یکی از تنبیهات مخالفین ممنوع الخروجی است.  نکته آخر اینکه اینگونه نظامها علیرغم همه تمهیدات و سرکوبها پوشالی و توخالی هستند.

  • مرتضی قریب
۱۳
آذر

توزیع نرمال

   آگاهان و محققین حوادث چند دهه اخیر کشور ما را از زوایای متعدد نگریسته و تجزیه و تحلیل کرده اند.  منتها شاید کم اتفاق افتاده باشد که از دیدگاه علومِ جاافتاده نیز بررسی و تحلیل شده باشد.  قبلاً در ارتباط با مشابهت برخی پدیده های اجتماعی با "اصل اقل انرژی" مطالبی ارائه شد.  اکنون ببینیم اینبار "توزیع نرمال" چیست و چه چیزی درباره آنچه پیرامون ما میگذرد میتواند بگوید.  بعنوان مثال، توزیع نرمال چه ارتباطی با قانون باصطلاح "عفاف و حجاب" دارد!

    توزیع نرمال، همانگونه که از نام آن بر میآید ناظر بر توزیع آماری آحاد یک جمعیت است. هرچه تعداد اجزاء آن جمعیت بیشتر باشد سندیت نتایج مترتب بر آن بیشتر است.  با چند مثال آغاز میکنیم.  در یک کلاس 4 نفره، توزیع نمرات امتحانی آن چهار نفر چگونه است؟  مثلاً یکی خوب خوانده 19 شده و سه نفر دیگر در حد 10 و 11 و 12 شده اند.  به این توزیع، نرمال اطلاق نمیشود چه اینکه انتظار طبیعی اینست که نمرات حول یک متوسط معقولی پراکنده باشند.  اما اگر یک کلاس 100 نفره داشته باشیم، تعداد کمی نمره های 20 و 19 خواهند داشت و تعداد کمی هم نمره های 9 و 10 و 11 داشته ولی اکثریت کلاس حائز نمرات میانی مثل 14 و 15 و 16 خواهند بود.  اگر افراد از لحاظ نمرات از 0 تا 20 دسته بندی شوند چارتی بوجود خواهد آمد که شبیه یک زنگوله است و بدان توزیع نرمال اطلاق میشود(شکل پیوست).  اگر همه دانشجویان خوب درس خوانده باشند، میانگین نمرات و قله این توزیع در نمره مثلاً 17 خواهد بود و کمترین نمرات در حدود 12 و 13 خواهد بود.  برعکس، کلاس اگر ضعیف باشد، زرنگ ترین ها 14 و 15 و ضعیف ترین ها 4 و 5 گرفته و قله توزیع بر عدد 10 منطبق است.  در هر 3 مورد، با توزیع نرمال سر و کار داریم هرچند با متوسط های متفاوت.

   متشابهاً همین توزیع نرمال در توزیع ثروت در جامعه مطرح است منتها با مقادیر متفاوتی از متوسط.  مثلاً حقوق ماهیانه پس از کسورات در کشورهای حاشیه خلیج فارس حدود 3000 تا 4000 دلار است و در کشور ما با تمام ثروتی که دارد حدود 200 دلار است!  باید پرسید این ثروت کجا میرود، آیا مردم حق ندارند بدانند؟  لذا نرمال بودن لزوماً بمعنای به حق بودن نیست چه توزیع نرمال ثروت در کشور محروم دیگری شاید از اینهم بدتر باشد.  از همین قسم است توزیع سواد در جوامع.  تعداد بیسواد، کم سواد و باسواد و نخبه توزیعی دارد که اگر درصد آنها ترسیم شود منحنی نرمال را تداعی میکند.  

   نکته اینجاست که هر توزیع دیگری بخواهد بجای توزیع نرمال بر جمعیت تحمیل شود اگر پشتیبانی اکثریت را نداشته باشد محکوم به شکست است.  مثلاً اصلاحاتی که مقرر شد درمورد لباس مردم در دوره پهلوی اول انجام شود، بخشی از آن که حمایت عامه را داشت مثل رواج کت و شلوار بجای قبا، ردا، لباده و سرداری بعدها هم باقی ماند.  اما بخشی که شامل کلاه پهلوی بود مقبولیت عامه نیافته خود بخود کنار رفت.  امروزه تنوع لباس آقایان کم و بیش توزیع نرمال را دارد و اجبار آنچنانی وجود ندارد.  اما در مورد پوشش خانم ها بجای توزیع نرمال، حاکمیت مدتهاست که میخواهد با زور خواسته خود را بنام دین تحمیل کند.  بویژه اخیراً با آوردن چیزی من در آوردی به بهانه قانون که جریمه عدم رعایت آنرا همسنگ جرائم جنائی دانسته اند تحمیل را به نهایت رسانده اند.  این مقابله با توزیع نرمال نیز به شکست خواهد انجامید درست همانگونه که تلاش در جهت عکس که در دوره پهلوی اول در ممنوعیت چادر خانم ها وضع شده بود چون حمایت اکثریت را نداشت به شکست انجامید و اصلاً حکومت، بعد یکی دو سالی خود آنرا کنار گذاشت.  

   نکته بعدی اینجاست که با وضع قانون "حجاب و عفاف" آیا هدف تدوین کنندگان آن واقعاً حفاظت از عفاف و پاکدامنی در جامعه بوده است یا هدف اصلی آن سرکوب سیستماتیک مردم و البته کسب درآمدزائی برای جبران حیف و میل های نجومی اموال عمومی است؟  آیا 3 میلیارد دلاری که در واردات آن چای معروف گم شد عین درستی و پاکدامنی بود؟  متشابهاً هزاران هزار دزدی هائی که از ثروت ملی رسانه ای شد با عفت ادعائی منافاتی نداشت؟  پوشیده نیست که شفافیت و درستکاری نظام طبق برآوردهای سازمان های مستقل، در پائین ترین رتبه قرار دارد.  آیا دروغ و ریا را که در جامعه ترویج کرده در سایه آن اقلیتی از رانت های بیسابقه بهره مند میشوند منافاتی با عفت و پاکدامنی حضرات ندارد؟! 

خلاصه آنکه، از نظامی که بر مبنای حمایت از بیگانه شکل گرفته باشد نباید انتظار رفاه و آشتی داشت.  نظامات این چنینی هرجا در خارج با ناکامی مواجه شوند انتقام خود را به عناوین مختلف از ملت و اقشار ضعیف میگیرند بویژه وقتی که خود را زیر نقاب ایدئولوژی پنهان کرده باشند.  شگفت تر اینکه شکست خود را هم با افتخار پیروزی درخشان جار میزنند.

  • مرتضی قریب
۱۵
شهریور

دو کشور در یک سرزمین

    گرفتاری های عدیده در همه زمینه ها چنان بالا گرفته و چنان درهم تنیده شده که امکان پرداختن تیتروار نیز میسر نیست چه رسد رسیدگی مشروح به هر یک.  لذا بجای پرداختن به وضع موجود، به یک سناریوی تخیلی در یک سرزمین خیالی در زیر پرداخته خواهد شد که چگونه یک خط فکری اشتباه به چه نتایج فاجعه باری میتواند بیانجامد.

    در این داستان سرزمینی وجود دارد که دو کشور در آنِ واحد در همزیستی در کنار هم بسر میبرند.  با همه شگفتی و ناباوری ولی چنین چیزی ناممکن نیست و فعلاً بشرح آنچه درون آن میتواند بگذرد می پردازیم.   کشور اول که کشور مسلط است جمعیتی کمتر از 1% جمعیت کل سرزمین را داراست و ساکنین آن موسومند به خواص.  کشور دوم که کشور تابع است جمعیتی بیش از 99% جمعیت کل سرزمین را شامل میشود و مردمان آن، موسومند به عوام و تحت سلطه آن 1 درصد.  این ترکیب کلی سرزمینی واحد است با زبان و فرهنگی واحد که پس از یک دگردیسی شگفت، دو کشوربا دو فرهنگ بمثابه یک کل واحد از نظر سیاسی شد.  اهالی اولی اشقیا هستند و دومی که توده اکثریت اند مردمانی رام و بی آزارند. 

   این سیستم دو کشور در یک سرزمین چگونه کار میکند؟  طبعاً بار بر دوش توده اکثریت است که با کار خود تولید ثروت میکنند.  اشقیا چکاره اند؟  آنها هم سیاست های کلی را که توسط رأس کشورِ خواص تدوین شده نظارت میکنند.  توزیع ثروت چگونه است؟  بیش از 99% ثروت تولیدی در سیاهچاله اشقیا مکیده شده راهی بانک های خارج و یا خرید مستغلات در جزایر بهشتی شده و طبعاً بخشی هم صرف حفاظت از خود میشود چه برای نیروهای نظامی در داخل و چه مزدوران خارجی در خارج.  که این آخری با برهم زدن نظم و ایجاد تشنج در کشورهای همسایه، آنها را بخود مشغول کرده اشقیا بتوانند با فراغ بال به سیطره خود ادامه دهند.  نیروی نظامی داخلی و سایر نهادهائی که در خدمت اشقیا هستند، چه در لباس فورم و چه در لباس شخصی، جزو همان توده اکثریت هستند که علیرغم میل باطنی به استخدام اشقیا درآمده اند.  همانطور که گفته شد سهم این توده بیش از 99 درصدی از ثروت ملی کمتر از 1% است، کافی فقط برای سرپا بودن!  لذا با ایجاد فقر و تولید استیصال در این مردم به راحتی میتوان نیروی کار آنان را استثمار کرده تا به نفع خواص مصادره شود.

    شگفت اینجاست که با وجود همه جنایاتی که اشقیا میکنند و توده مردم را در غل و زنجیر کرده آنها را به فقر و بینوائی دچار کرده، هرکه اعتراض کند را حبس و شکنجه کرده ابائی از کشتن بیگناهان نداشته و در عین حال سرزمین تاریخی آنان را غارتگرانه از منابع حیاتی تهی ساخته به ویرانه ای لم یزرع تبدیل کرده به اینهم ابقا نکرده با برنامه های افزایش اجباری جمعیت در صدد از بین بردن آخرین روزنه های امید برای احیای احتمالی سرزمین بوده، چگونه این رویه همچنان ادامه داشته و فرقه ای کوچکتر از 1% بر جمعیتی بیش از 99% چنین سیطره داشته آب از آب تکان نخورده است؟!

   واقعاً چنین چیزی چگونه میسر است که اقلیتی چنین جنایتکار بر اکثریتی خاموش سیطره داشته باشد؟  شاید یک وجه آن ایدئولوژی باشد بویژه نوع دینی که قادر باشد ملتی را به خفتگان بدل نماید.  زیر پوشش دین، با قراردادهای پنهانی آینده ملت پای اربابان خارجی قربانی و فساد خود را پیروزی دین مینمایند. بانکهای خواص پول مردم را گرد کرده بجای رونق اقتصاد، به مؤسسات خود واریز کرده اندک اندوخته مردم را میبلعند.  فساد اقلیت حاکم، اکثریت خاموش را نیز که ذاتاً درستکارند علیرغم میل باطنی آلوده کرده.  اما اگر سوگیری سیاست عوض شده بر ریل درست قرار گیرد همه به اصل خویش بازگشته برخلاف تصور همگانی، یکشبه همه چیز رو به بهبود میرود هرچند بازسازی ویرانه ها زمان خواهد برد.

خلاصه آنکه، سناریوی بالا ممکنست شباهت هائی را به ذهن متبادر سازد.  کارشناسان و آگاهان فن چنان غرق جزئیات شده اند که تصور میکنند با تیغ جراحی بتوان اقتصاد مفلوک را احیا و خرابی ها را سامان بخشید.  یا این تصور که  اگر کارشناسان مؤمن باشند مشکلات خود بخود رفع میشود.  درست به این میماند که راننده ای جاده را در مسیری خلاف آنچه مقصد است  طی کند.  راننده حتی اگر قهرمان فرمول یک باشد و خودرو اَستون مارتین با سرعت km/hr  344 باشد باز هم به مقصد نخواهد رسید.  اتفاقاً امکانات هرچه بیشتر شود از مقصد دورتر و نتیجه مأیوس کننده تر خواهد بود!  پس اولین گام، در پیش گرفتن مسیر درست است و این در حکمرانی به معنی اتخاذ سیاست های کلی درست است.  جهت گیری اگر عاقلانه باشد، سرعت حرکت حتی اگر کم هم باشد بالاخره رسیدن به مقصد قطعی است.  پس در پی سیاستگذارِ عاقل باید بود!

  • مرتضی قریب
۰۹
شهریور

غرب ستیزی

  جامعه علمی کشور بقدری رقیق و تکیده شده که نای نفس کشیدن ندارد چه رسد پاسخ به توده عظیم شبهات که هر دم بزرگتر میشود.  حدود 45 سال پیش، گفتمان غرب ستیزی مقارن نظام اسلامی در کشور تبلور یافت.  البته در ابتدا برائت از شرق و غرب هردو با هم بود ولی خیلی زود تنها دشمنی با غرب گفتمان اصلی نظام شد.  شاید ریشه های آن به دوره مشروطیت بازگردد که ارباب دیانت، نهضت جدید را تهدیدی برای موجودیت خود تلقی کرده با آن به ضدیت برخاستند.

    امروز این کینه و عداوت در اعمال و رفتار حکومت بیش از پیش نمودار است و خود تبدیل به آئینی جدید شده است.  برای مثال مؤکداً گفته شد از نسخه های منسوخ غربی استفاده نکنید.  معنای این حرف چیست؟  معلوم است که از "منسوخ" چه غربی باشد چه شرقی، هیچ عاقلی استفاده نخواهد کرد آنهم اگر کاربر  ظاهراً کارشناس باشد!  بنابراین تأکید اصلی روی غربی بودن است که کماکان همان کینه تاریخی را تداعی میکند.  توده مردم شگفت زده میپرسند چرا؟  دلیل آن چیست؟

    آیا دلیل این کینه و ترس از غرب ناشی از تکنولوژی است؟  خیر. زیرا شرق هم دارای تکنولوژی است که اتفاقاً نظام به اومتکی است.  آیا بخاطر بی حجابی در غرب است؟  خیر. در شرق هم که مقتدای ماست همین رویه برقرار است.  ناشی از اعتقادات دینی هم بطور کلی نباید باشد زیرا برادران مسلکی در شرق، خود از بیخ و بن از ناباورمندان اند.  شاید بخاطر محدودیت هائی است که مسلمین در جامعه غرب احساس میکنند؟  این نیز نامرتبط است زیرا اقلیت مُسلِم در جامعه برادران مسلکی یا سرکوب یا در اردوگاه های کار اجباری محبوسند و نظام اسلامی هم با واقعیت مزبور کنار آمده است.

    واقعیت این است که هیچ یک از موارد فوق دلیل اصلی غرب ستیزی نیست.  نکته اصلی را باید در فصل مشترک نظام اسلامی با برادران مسلکی شرق جستجو کرد.  چه چیزی مشترک است؟  فقدان آزادی بیان!  البته هرکدام با دلایل خاص خود.  نظام های تمامیت خواه طبعاً میانه ای با پرسشگری و بحث آزاد ندارند.  منتها نظام اسلامی علاوه بر همه نقاط مشترک، خصیصه ای مختص خود دارد که آن دشمنی با "مدرنیته" است!  در شیعه ایرانی این رویه عملاً از آغاز مشروطیت جوانه زد.  امروز طالبانِ سُنی نیز همین رویه را دارند.  اما مگر این مدرنیته همه آن تسهیلاتی که امروز از آن سود میبرند را در اختیارشان قرار نداده؟: ارتباطات جهانی اینترنت، موبایل، ماهواره، رمزارز، اسلحه مدرن و مهمتر از همه بمب اتمی! 

    این مُدرنیسم چه کرده که علیرغم همه خدماتی که عرضه کرده بازهم مورد غضب است؟  بزرگترین گناه مدرنیته قائل بودن به آزادی تفکر است.  چه اگر فکر آزاد باشد دیگر نمیتوان آنرا کنترل و در محدوده ایدئولوژی محبوس ساخت.  مگر با زور!  این بویژه در ایدئولوژی دینی اهمیت تام دارد، چه اگر شیوه تفکر آزاد باشد و شخص در قبول ایده ها مختار باشد آنگاه ممکن است در بازار دین رخوتی ظاهر شود که بیم آن رود سود هنگفت بازار فروش دین یکسره برباد رود.  از همین رو اصطلاحات متعددی مثل ارتداد، کفر، بغی، الحاد، رفض، و امثال آن وضع شده تا مانع وقوع این کابوس شود.  در واقع، کلید واژه اصلی همانا "آزادی" است.  بنابراین نهادهای دینی با انواع روش های سرکوب مانع شکل گیری هرآنچه ذیل آزادی است خواهند شد تا مگر رونق بازار را حفظ کنند.  در پاسخ به فقدان آزادی یک جواب در آستین دارند و آن اینکه اگر آزادی باشد همه لُخت خواهند شد!  از همین منطق به کلیت این ایدئولوژی و عوام زدگی آن میتوان پی برد.

    چنین است که اختیار پوشش سر از زنان سلب و بطور کلی آزادی پوشش که امری پیش پا افتاده است از همگان سلب میشود.  نظام درمی یابد اگر از این امور جزئی کوتاه آید، در مسائل مهمتر خلع سلاح خواهد شد.  چگونه ممکن است پذیرفت راهی که یک عمر طی شده اشتباه بوده!  این اشخاص وقتی زیر تیغ جراحی قلب میروند از جراح متخصص نمی پرسند آیا او مؤمن است یا نه، اما بمحض شفا، پشت تریبون رفته دادِ سخن میدهند که کارشناس باید مؤمن باشد!   

خلاصه آنکه، در شرایط ورشکستگی محیط زیستی، بحران آب و برق و گاز و فساد سازمان یافته و در شرایطی که ارزش سوخت قاچاق سالانه سر به 4 میلیارد دلار میزند، اصرار بر غرب ستیزی، آخرین سنگر برای حفظ موجودیت نظام است.  غرب ستیزیِ شرق بخاطر رقابت است ولی غرب ستیزی نظام اسلامی برای حفظ موجودیت است. هسته مرکزی این غرب ستیزی دشمنی با خردگرائی است و عقل را نه داشته طبیعی هر انسان بلکه محصولی از غرب میپندارد! از اینرو دشمنی با مظاهر مدرنیته و راه اندازی جنگ های نیابتی در منطقه، ابزاری غرب ستیزانه شده که جز بلعیدن ثروت ملی ثمری ندارد.

  • مرتضی قریب