فیزیک و انرژی

مطالب در رابطه با فیزیک، انرژی، فلسفه علم، و مسائل مرتبط می باشد. برای راحتی مطالعه از تابلت یا PC استفاده شود

فیزیک و انرژی

مطالب در رابطه با فیزیک، انرژی، فلسفه علم، و مسائل مرتبط می باشد. برای راحتی مطالعه از تابلت یا PC استفاده شود

محلی برای نقد و گفتگوی علمی در خصوص مسائل مبتلابه با تکیه بر کاربرد آموخته های کلاسیک در تبیین و تشریح این مسائل. در این رابطه خواننده تشویق میشود که از دریچه دیگری به مسائل پیرامونی نگریسته و آنچه را میبیند و میشنود را به بوته نقد و آزمایش گذارد.

بایگانی
آخرین مطالب
۱۵
آبان

مرز بین گناه و مُباح

   نهم آبان از سوی مردم میهن پرست بعنوان روز کوروش بزرگ در حالی انتخاب شده که نامی از آن در تقویم ها و اسناد دولتی نیست.  امسال نیز نظام مانع حرکت مردم بسوی آرامگاه او و ادای احترام شد. چرا؟  در آنچه در ادامه میآید در میان انبوه تناقضات موجود، در جستجوی منطق این مخالفت هستیم.

    فرض کنید یکنفر یکه و تنها بقصد زیارت آرامگاه کوروش وارد محوطه پاسارگاد شود.  آیا کسی ابراز مخالفت میکند؟ آیا دلواپسان ناراحت شده انتقاد میکنند؟  خیر! کار او باعث رنجش کسی نیست و کسی قائل به این نیست که گناهی اتفاق افتاده باشد.  حال اگر بجای یک نفر دو نفر باشد چه؟  باز هم اتفاقی نمی افتد و کسی مزاحم آندو نمیشود.  طبعاً برای سه نفر هم پیامدی نخواهد داشت.  لذا اگر n نفر بروند و اتفاقی نیفتد انتظار اینست برایn+1 نفر هم همین باشد.  اما عملاً اینگونه نیست و اگر n عدد بزرگی حدود چندصد و بیشتر باشد نتایج متفاوت خواهد بود.  در چنین حالتی ناگهان آشکار سازهای عفت عمومی به صدا درآمده آژیر خطر، گشت های ارشاد و قوای انتظامی را بسیج میکند.  که چه؟ که گناه بزرگی واقع شده!  لذا اگر بنا باشد تعداد متنابهی برای پاسداشت روز کوروش آنجا جمع شوند تمامی راه های دسترسی بسته میشود مبادا گناه بزرگی اتفاق افتد و پیشاپیش از وقوع آن جلوگیری شود. 

   اینجا نه تنها منطق این ممانعت زیر سوأل است بلکه اساساً ما را با پارادوکسی روبرو میکند که مشابه آنرا قبلاً در مسأله موی زنان دیده بودیم (1403/1/30).  در آنجا این سوأل مطرح بود که از چه شماره ای از تارهای موی یک زن به بعد گناه اتفاق میافتد؟  زیرا بنظر میرسد بخشی از گیسو که زیر روسری پنهان نیست و بیرون و هویداست مشکلی را ایجاد نمیکند.  آیا شدت اشعه ای که خارج میشود زیر آستانه مؤثر است؟  یا دلایل دیگری دارد که کسی نمیداند؟  اینجا نیز همین پارادوکس مطرح است که عدد n از چه عددی بالاتر برود اوضاع بشدت فرق خواهد کرد؟  مرز بین گناه و مباح کجاست؟  متأسفانه پاسخی منطقی وجود ندارد و اگر هم بنا باشد پاسخی باشد احتمالاً جز ضرب و جرح نیست. 

   در چنین محظوراتی، ارباب دیانت آنرا به درک مردم ربط داده مسأله را تمام شده فرض میکنند.  یا وقتی صحبت از "آب قلیل" است آنرا بر عهده فهم متعارف میگذارند زیرا در گذشته اسباب سنجش به آن صورت که امروزه معمول است وجود نداشت و مقیاس حجم آبِ پاک وجب مکعب بوده است.  اما امروز که قانون میخواهد امری را جُرم انگاری کند مجبور است دقیق باشد.  مثل اینکه سرعت خودرو در جاده از چقدر تجاوز کرد سرعت غیر مجاز تلقی شده خاطی جریمه شود.  اینجا نیاز به ذکر عدد و رقم است و نمیتواند به درک شخصی مجری قانون واگذار شود.  متشابهاً وقتی قانون راه های ورود به پاسارگاد را میبندد باید جواب دهد که n از چه عددی بیشتر شود مبادرت به این امر خلاف اندر خلاف خواهد کرد. 

   که خلافِ مهمتر در نفس عمل است که در دید مردم عادی جز ریا و تزویر نظام نیست.  چرا؟  همه به یاد دارند که بلافاصله بعد از جنگ 12 روزه اخیر، ناگهان آواز ای ایران در مجامع حکومتی سر داده شد، مجسمه آرش ساخته شد و شعارهای ملی بر در و دیوار نقش بست.  یعنی اینکه ملت بداند نظام به ایران فکر میکند.  اما خیلی زود که آبها از آسیاب افتاد و دما کاهش یافت، در بر همان پاشنه چرخید که از ابتدای انقلاب اسلامی میچرخید؛ تحقیر و تخفیف نمادهای ملی!  مسأله فقط حرف نیست، بلکه باید دید در عمل چه میگذرد.  بودجه سازمان های حفظ آثار ملی و منابع طبیعی مقایسه شود با بودجه های نجومی تخصیص یافته به نهادهای پُرشمار خودی و تبلیغاتی صرفاً مصرف کننده.  و نه تنها این، بلکه توجه شود به یک قلم 60 میلیون دلار هدیه اخیر نظام به لبنان که خوشبختانه رد میشود و التماس دامداری ها و مرغداری های صنعتی که اگر فوراً تخصیص ارز جهت واردات نهاده های دامی صورت نگیرد مجبور به کشتار دام شیرده و مرغ های تخم گذارند.  صعود تصاعدی بهای اقلام مزبور در کنار سایر خوراکیها علیرغم گسترش روز افزون فقر، خود گواه نگرش این نظام است. 

خلاصه آنکه، حرف و عمل در این نظام آکنده از تناقض و راستی و صداقت در آن گم است.  بطور خصوصی فاش میکنند مقابله با روز کوروش بخاطر ترس از تجمعات مردمی است نه چیز دیگر اما نمیگویند مگر تجمعات فرمایشی حکومتی ترس ندارد؟  پس آشکار میشود از دید نظام دو نوع مردم وجود دارد یک اقلیت خودیِ رام و یک اکثریت غیر خودیِ ترسناک که باید با او مقابله شود.  بعلاوه اگر ایدئولوژی محکم باشد از شعار چند تن و پاره کردن چند عکس بر خود نمیلرزد!  این تناقضات مشت نمونه خروار است.  بدترین نوع اِشغال یک کشور، نوعی است که اِشغالگر به زبان بومی مردم صحبت کند!

  • مرتضی قریب
۰۶
آبان

گالیله و اعترافات اجباری

   در دورانی چنین سیاه که شهروندان بیگناه دسته دسته زیر فشار مجبور به اعترافات اجباری شده اعدام میشوند، به یاد گالیله و سرنوشت او در دادگاه تفتیش عقاید میافتیم.  گالیله را پدر علم مدرن میدانند که جوانی او مصادف است با قرن شانزدهم میلادی و شروع نوزائی در اروپا.  مرگ او در 1642 اتفاق افتاد که حدود یکصد سال از مرگ کوپرنیک، واضع نظریه خورشید مرکزی، میگذشت و همزمان مصادف شد با تولد اسحاق نیوتون، یکی دیگر از بنیان گذاران علم جدید. 

    بخش اعظم شهرت گالیله در پیگیری نظریه کوپرنیک این ستاره شناس لهستانی است.  نظریه کوپرنیک در کتاب خودش بسیار محافظه کارانه ارائه شده بود بدینگونه که تمام پدیده های فلکی را متشابهاً با فرض ثابت بودن خورشید و گردش زمین به دور آن میتوان تفسیر کرد.  به دلیل همین رویه محافظه کارانه با واکنش شدید کلیسا روبرو نشد.  دستگاه کلیسا باتکای آیات کتاب مقدس، تفکر زمین مرکزی را حقیقت پنداشته چون با فلک تدویر ارسطو، معلم اول، مطابقت داشت آنرا بجان خریده سخت از آن دفاع میکرد.  اما گالیله با پافشاری بر واقعیت حرکت زمین نه تنها آنرا تدریس بلکه منتشر کرد.

   کلیسا چنین نظراتی را تاب نیاورده تشویش عقاید عمومی قلمداد کرد.  پس او را به دادگاه تفتیش عقاید فراخوانده مخیرش کرد یا توبه کند یا در آتش سوزانده شود.  طبعاً او از ترس عاقبت کار، توبه کرده مجبور شد بنویسد " در هفتادمین سال زندگی در برابر شما اربابان دین و دنیا زانو زده و در حالی که کتاب مقدس را در آغوش میفشرم اعلام میکنم که ادعایم بر چرخش زمین به گرد خورشید از مستی بوده سراسر اشتباه و دروغ است".  برخی گفته اند در همان حین زمزمه کرد که ای زمین با این حال تو میگردی و برخی هم اضافه کردند که پایش را هم به زمین میکوفت. اما بنظر این اضافات ساختگی باشد زیرا دانشمند نیازی به ادا اطوار ندارد.  وقتی حقیقتی عینی وجود دارد، رد یا تأیید شما چه تأثیری دارد؟

   کسی که وجود خورشید را تکذیب کند بر او خُرده نخواهند گرفت بلکه بر او میخندند زیرا همه میدانند که خورشید وجود دارد.  لذا برای تکذیب حقایق عینی کسی را نمیسوزانند که هیچ، اصلاً محاکمه نمیکنند.  اما برعکس، چیزی که واقعیت عینی نداشته باشد بلکه به زور و جبر بر ملت تحمیل شده باشد تکذیب آن نزد هییت حاکمه ای منتسب بدان ایده مستوجب عقوبت است!  گالیله برای اثبات نظرش با اصحاب کلیسا معارضه ای نکرد زیرا اگر باوری درست باشد نیازی به معارضه برای اثبات ندارد.  این فقط افکار غلط و باورهای نادرست هستند که برای اثبات حقانیت خود ناچار از معارضه و تحمیل خود هستند!  اما نظریه گالیله نیز آن وضوح و عینیتی که وجود خورشید دارد در زمان عرضه نداشت و چون با کتاب مقدس در تعارض بود برای او دردسر ساز شد.  چه آنزمان هر فرد عامی جاهل اطمینان داشت زمینِ زیر پایش محکم و استوار و این آسمان است که برگرد او میچرخد.  پس اگر دستگاه تفتیش عقاید حقیقتاً به مرکزیت زمین همچون عینیت وجود خورشید ایمان داشت میبایست حرف گالیله را نادیده گرفته بجای کشیدن پای او به داداگاه، صرفاً وی را ریشخند کند.  اما در عوض میخواست او را بسوزاند، چرا؟!  شاید یک دلیل آن باشد که از مدتها پیش دانشمندان مرکزیت زمین را زیر سوأل برده و عقلای کلیسا خود به شک افتاده بودند.  شگفت آنکه اولین تردیدها از دوره حکمای پیشاسقراطی آغاز شده بود.  آناکسیماندر میگفت که سطح زمین نیز باید منحنی باشد تا حرکت ثوابت توجیه پذیر باشد.  گویا اولین  کسی که به کرویت زمین پی برد فیثاغورث باشد.  اما درخشانترین نظریه از آریستارخوس است که گفت "اگر قبول کنیم که کلیه سیارات و از جمله زمین حول خورشید دوران میکنند در اینصورت توجیه حرکت اجرام سماوی بسیار آسان خواهد گردید".  او توانست با مشاهده و محاسبه، نسبت قطر خورشید به قطر زمین را حساب کرده و نیز فواصل ماه و خورشید از زمین را پیدا کند (1396/11/12) و از همین رو اعتقاد داشت که چون جسم کوچکتر باید دور جسم بزرگتر بگردد پس این زمین است که گرد خورشید میگردد!  لذا میتوان تصور کرد که دستکم برخی اصحاب کلیسا بر این حقایق وقوف داشته اند.  اما دلیل دیگر شاید این باشد که حتی اگر قلباً حق را با گالیله میدانستند، پس گفته کتاب مقدس را چه کنند؟  اگر حتی فقط یکی از احکام قطعی کتاب مقدس زیر سوأل رود آنگاه قطعیت سایر احکام نیز زیر سوأل رفته و آنگاه با این تشکیلات پرابهت دینی باید خداحافظی کرد.  مسأله، مسأله حاکمیت است زیرا ایدئولوژی ها نمیخواهند حاکمیت خود را بسادگی از دست دهند.  مهم سلطه بر کرسی قدرت و حفظش به هر قیمت است. در اوج دوران تفتیش عقاید چه بسیار مردمان بیگناه که به اتهام های پوچ و واهی شکنجه و سوزانده شدند.  آنقدر بر استخوان این بیچارگان بر چرخ شکنجه میکوفتند تا بالاخره با خُرد شدن چند استخوان متهم به جرم ناکرده اعتراف میکرد.  و طبعاً این اعتراف گیری ها از دید صاحبان قدرت همیشه نشانه پیروزی حق بر باطل بود!

   خلاصه آنکه، اگر منصفانه به داستان گالیله نظر کنیم نمیتوان تنها ارباب دیانت را مقصر دانست.  چه اینکه آنان مسیر خود را طبق نص آیات مقدس دنبال کرده و هنوز میکنند.  جالبست بدانیم که حتی پس از مسافرت به ماه و اینهمه اکتشافات و اختراعات در سده های پیشین، سرانجام در سال 1992 میلادی بالاخره واتیکان پس از بررسی های خود اعلام کرد که گالیله را بخشیده است بدون آنکه حتی یک عذرخواهی ساده از او کرده باشد!  اینجاست که این حقیقت مهم بار دیگر آشکار میگردد که آنچه فساد آفرین است یکی شدن حکومت دین و دنیا و بعبارتی سلطه ارباب دیانت بر حاکمیت سیاسی است و آزمودن مجدد این حقیقت جز تباهی روی تباهی نتیجه دیگری ندارد.  میتوان تصور کرد که اگر تفتیش عقاید و حاکمیت کلیسا همچنان تا امروز ادامه پیدا میکرد چه بسیار مردمان زیر اعترافات اجباری کشته میشدند.  گالیله پیر خوشبختانه رهاشد ولی میتوان تصور کرد چه تعداد استعداد های درخشان و دانشمندان بالقوه که در این معرکه ارباب دیانت نابود میشدند.  خوشبختانه با اینکه این رویه در غرب ادامه نیافت اما بدبختانه امروز در قرن 21 ماشین اعترافات اجباری وارد سرزمین ما شده و با همان جزمیت کلیسا مشغول بکار است.  که اگر جلوی جنایات آن گرفته نشود معلوم نیست در پایان چه کسری از جمعیت کشور نهایتاً جان سالم بدر خواهد برد.  علاج این مفسده، همانطور که پیشتر اشاره شد، جدائی نهاد دین از نهاد سیاست است.  و داروی آن جز آموزش عمومی هیچ نیست.

  • مرتضی قریب
۳۰
مهر

آسیب شناسی ظواهر

    منظور از عنوان بالا، تأثیر پذیری ما از ظاهر اشیاء، ظاهر آدمها و ظاهر اماکن است.  بعبارت دیگر بخشی از خساراتی که تاکنون متحمل شده ایم ناشی از این خصلت تأثیر پذیری از ظواهر بدون توجه به بطون پدیده هاست.  این یعنی چه؟  یعنی اینکه مثلاً وقتی کسی سخنرانی میکند، صرفنظر از اینکه محتوای صحبت او چیست و چقدر درست یا نادرست است، فرد ناخودآگاه بیشتر تحت تأثیر شکل و قیافه سخنران، لباس او، طرز بیان و میزان گیرائی سخنان او و سایر ظواهر واقع میشود.  عوامل اخیر معمولاً تأثیر بیشتری بر قضاوت شنونده دارد تا محتوای سخنرانی و راست و غلط بودن نتیجه گیری های سخنران.  میزان این تأثیر در بحث های سیاسی و انسانی بمراتب شدیدتر است.  تفاوت رادیو با تلویزیون از همین جاست که شنیدن از طریق رادیو باعث حذف برخی از عوامل یاد شده میشود و مخاطب تمرکز بیشتری بر موضوع بحث پیدا میکند.  در گذشته برای استخدام خواننده یا مجری رادیو، معمولاً صدای آنان را از پشت پرده مورد سنجش قرار میدادند تا فقط طرز بیان سنجیده شود و ناخواسته تحت تأثیر سایر عوامل قرار نگیرند. 

    خوشبختانه در مورد خواندن کتاب هیچ یک از عوامل یاد شده مزاحم نمیشود زیرا کتاب را خواننده صرفاً بخاطر عنوان انتخاب کرده و ممکن است اصلاً با نویسنده یا مترجم آشنائی نداشته باشد.  لذا تنها تأثیری که وجود دارد ناشی از محتوای اثر است و چون مکرر میتوان در متن بالا و پائین رفته آنرا سبک سنگین کرد لذا بخوبی از نقد آن برآمد.  مثلاً آیا شکل ادبی متن زیبا و روان است؟ آیا گزاره های او قرین واقعیت اند؟  اگر ترجمه است خوب انجام شده یا نه؟ و امثال آن.  البته اگر کتاب درباره علوم باشد خیلی راحت تر میتوان داوری کرد زیرا حقایق علمی دلبخواه نیست و تابع احساسات نویسنده نیست.  اما از آنسو، داوری درباره متون فلسفی و علوم انسانی مشکلتر است و مستلزم نظر اهل فن است.  معهذا ممکن است چنان بد نوشته یا ترجمه شده باشد و چنان ثقیل برای فهم متعارف که ناتوانی نویسنده را خواننده بحساب کم سوادی خودش بگذارد!  از این دست در بازار کتاب بسیار است.  کتاب هائی که بدست راقم این سطور میافتد، عادت بر این است که نظر خود را درباره صورت و محتوا در هامش برخی اوراق مینویسد و خلاصه آنرا در برگ اول کتاب درج میکند که بداند بعدها که مراجعه میکند، کتاب ارزش خواندن دارد یا خیر.  بسیاری از کتب از همین دست است که گفتیم. 

    اما نکته مهم اینجاست که نوشته ای را درباره اش داوری کرده مردود قلمداد کرده اید اگر در حضور نویسنده این بررسی را انجام میدادید آیا باز هم همین نظر را میدادید؟  واقعیت اینست که خواه ناخواه تحت تأثیر ملاقات نویسنده باحتمال زیاد نظر ما تغییر میکرد.  این نیست که از ترس باشد بلکه خود بخود تحت تأثیر ظواهر قرار میگیریم.  چه بسا نویسنده فرد شریفی باشد با مو و محاسن سپید که تحت تأثیر حضورش نظر واقعی را تغییر دهیم.  گفتگوی رودررو اثر گذار است و بهمین دلیل آنها که نمیخواهند نظرشان را تغییر دهند از گفتگوی مستقیم و رودررو پرهیز میکنند. 

    این اثر گذاری ظواهر در مورد ابنیه فرهنگی و دینی شدیدتر است.  مردم وقتی وارد یک بنای دینی میشوند خود بخود تحت تأثیر فضا قرار گرفته حال و هوای معنوی پیدا میکنند.  در حالیکه ممکن است بنای مذکور کوچکترین رابطه ای با معنویت نداشته باشد.  گویا در یکی از استانهای کشور مقبره یکی از سرداران عرب هست که هنرش قتل مردمان این سرزمین بوده و با این حال زوار از همه جا بی خبر وارد بنای مزبور شده تحت تأثیر رنگ و لعاب مقبره از جسد دفن شده خیر و برکت میطلبند!  پس بی جهت نبوده که در ادوار کهن، هر شهری معبد خود را داشته که وقف خدای آن ناحیه بوده سعی بلیغ میشد که هرچه با شکوه تر باشد تا اهالی خود و سایر شهرها را تحت تأثیر قرار دهد.  در این رقابت شهر همسایه معبد خود را بزرگتر و با شکوه تر میساخت و اگر جنگی واقع میشد، معبد مغلوب تخریب میشد و اهالی میپذیرفتند که خدای شهر غالب قوی تر و محق تر است.  علاقه به تخریب، رابطه نزدیکی با ایدئولوژی دارد که در بدو انقلاب اسلامی دیدیم که چگونه باورمندان قصد تخریب بقایای تخت جمشید را داشته اند.  بنابراین احترام به عقاید و معابد قوم مغلوب و حتی کمک به بازسازی آن در ادوار کهن رفتاری خلاف عرف محسوب میشده است.  در حوزه ابنیه ملاحظه میشود که چگونه ظواهر اهمیت داشته نقش تعیین کننده در روابط ملل داشته که تا همین امروز دربارها جاه و جلال خود را به رخ دیگران میکشند. 

خلاصه آنکه، ملت ها همواره در معرض خطر فریب ظواهر از هر نوع هستند.  ما ناخودآگاه تحت تأثیر ظواهر قرار میگیریم و از آن گریزی نیست.  اما شیادان و حقه بازان با ظاهری حق بجانب با چند سخنرانی مهیج همواره مترصد فریب مخاطبان قشری خود هستند و بخوبی از این ضعف آگاه اند.  منتها، دوای آن حقیقتاً جز آموزش عمومی هیچ نیست!

  • مرتضی قریب
۱۹
مهر

دو امپاس بزرگ

   امروزه با دو امپاس یا تنگنای بزرگ روبرو هستیم.  یکی در سطح ملی و دیگری در سطح بین المللی، بشرح زیر:

1- امپاس ملی: امروز آنچه واضح و روشن است مطابق آمارهای دولتی حدود 8 دهک جامعه اگر نه زیر خط فقر بلکه محتاج معیشت روزانه اند.  از دو دهک برتر که در فقر و مسکنت نیستند قشر کوچکی از صدقه سر تحریم ها و دور زدن آنها از ثروت های نجومی برخوردار شده و بلحاظ منافع شخصی مایل به استمرار همین شیوه هستند.  باقیمانده از دو دهک برتر، طبقه متوسط رو به زوالی هستند که با ادامه این اوضاع، آنها هم ناگزیر به خط فقر و زیر آن خواهند رسید. نتیجه؟!  شگفت آنکه آنچه در این اقتصاد ورشکسته حاکم است ارز کشوری است که دشمنی با آن از اوجب واجبات است!

در عموم کشورهای راقیه در صورت وقوع چنین بحران هائی و بسا بسیار پیش از نمود بحران، حاکمیت سیاسی استعفا داده و راه را برای هیئت حاکمه ای جدید با رهیافتی جدید باز میکند.  بدیهیست که ادامه حاکمیت قبلی با سماجت بر سیاست های خود نه تنها موفقیتی حاصل نمیکند بلکه بحران را مداوماً عمیق تر میکند.  این وضعیت بویژه در رژیم های دیکتاتوری و علی الخصوص از نوع دینی بمراتب شدیدتر و فاجعه بارتر است.  چسبیدن فرد خودکامه بر کرسی قدرت راه خروج از امپاس را باز نگذاشته که هیچ، تنگنا را هم هردم تنگتر میکند.  او حتی اجازه یک همه پرسی ساده را هم نمیدهد هرچند که برای سایرین تجویز میکند.  در چنین شرایطی کشورداری به موضوع "ماندن" بر قدرت تقلیل می یابد حتی شده با ایجاد رعب و وحشت در مردم و اعدام زندانیان سیاسی.  بحران سیاست خارجی و بحران معیشت داخلی همه به  کنار، امکانات بالقوه و بالفعل کشور، چه مادّی چه معنوی، همه زیر سایه الیگارشی طبقه حاکمه در حال زوال است.  که البته حرف دقیقی نیست چه اینکه عملاً بخش عمده این امکانات نابود شده و چیز زیادی برای "زوال" باقی نمانده!  نه تنها دریاچه ها و رودخانه ها را خشکانده اند بلکه مهمترین سرمایه کشور یعنی آبهای زیرزمینی فسیل شده حاصل تجمع میلیونها ساله در ظرف چند دهه بر اثر سوء مدیریت و مُلهم از برنامه غلط افزایش جمعیت بصورت برگشت ناپذیر نابود شده است.  چه بسا از دید بسیاری، این "سوء مدیریت" نیست بلکه برای آنها که برنامه نابودی کشور را تضمین شده میخواسته اند فوزی عظیم است.  آنچه همگان میبینند بحران آب و هوا و انرژی است اما آنچه از دید عامه پنهان است رها کردن محوطه های باستانی در دست غارتگران اشیاء زیر خاکی و رها کردن نگاهداری بناهای تاریخی و فرونشست شهرهای مهم ناشی از عوارض یادشده و البته از دست رفتن درختزارها و مراتع و در یک کلام گسترش بیابان در سطح کلان است.  آینده بلند مدت نیز طی قراردادهائی با حفظ نگاه به شرق به بیگانگان فروخته شده و قرار نیست چیز قابلی برای نسل های آتی برجا ماند.  سیاست کُرنش در برابر شرق بدیلی نامتعارف برای رابطه متعارف با جامعه بین الملل بوده است.

2- امپاس بین المللی: مهمترین سازمان بین المللی موجود همانا سازمان ملل متحد (یا خلاصه UN) میباشد.  شاید در بدو تشکیل خود در مواردی موفق به حفظ صلح بین الملل بوده اما تدریجاً در خدمت سیاست بازان ریاکار درآمده است.  نمونه امروزی آن دبیرکل فعلی است که علیرغم همه شواهد که همگان در رسانه های معتبر شاهد و ناظر که چگونه غیر نظامیان بیگناه اُکراینی در خانه های خود هدف بمباران شدید بوده و منابع اصلی اقتصادی و کشاورزی آنها زیر بمباران کشور همسایه نابود میشود معهذا دبیر محترم خم به ابرو نمیآورد!  اما اگر در بخشی از خاورمیانه خدانکرده کسی عطسه کند داد و فریاد برآرد که حقوق بشر نابود شد!  او و نهادهای موازی همفکر باصطلاح حمایت از حقوق بشر چشم خود را بر نقض حقوق بشر در نواحی خاص بسته اما دم از صلح جهانی میزنند.  لذا بدلیل این ناکارآمدی ها باید چشم امید از این تشکیلات پرخرج بریده و در عوض، ملت ها خود بدنبال سازمان دیگری باشند که بدرستی در پی حفظ حقوق آنها باشد.  در مطالب پیشین مکرر به چنین سازمانی با نام "شورای ملل متحد" (یا خلاصه UC) اشاره شد که بلکه آنها که دست اندر کاران سیاست و حقوق بین الملل اند بفکر ایجاد این سازمان یا چیزی شبیه آن باشند (1402/5/30).  خوشبختانه امروزه ارتباطات جهانی بیش از پیش اجازه چنین کاری را میدهد که مردم دنیا بدون واسطه بتوانند با هم در تماس و گفتگو و از مشکلات خود باخبر بوده و با وجود چنین تشکلی امیدوار بود با اتحاد و یکپارچگی مستقلاً در روند تصمیم سازی جهانی مؤثر باشند.  باشد که این شورا بدیلی مناسبتر از سازمان ملل برای مقابله با فساد اتحاد نامقدس مستبدین باشد.  بگذارید سازمان ملل متحد نیز همچنان بکار خود سرگرم باشد شاید در آن هم فوایدی باشد.

خلاصه آنکه، عبور از تنگناهای خوفناک مستلزم ابراز شجاعت و دلیری ستُرگ است.  چیزی رایگان و بدون هزینه بدست نمیآید که تجربه تاریخی نیز بکرّات ثابت کرده که قول خدمات مجانی جز ترفندی فریبکارانه نبوده است.  راه حل های جادوئی هیچگاه جواب نداده و نخواهد داد.  میگویند کشور در شُرُف نابودیست که البته هست ولی در واقعِ امر بخش بزرگی تاکنون نابود شده، مگر اینها که اتفاق افتاده نابودی نبوده است؟!  بخش بزرگی از گاز کشور همچنان تلف شده یا بیهوده مشعل سوزی میشود که خود زیان بزرگی است.  بطور کلی، حذف مستبد شرط لازم هست اما کافی نیست، چه فراوان اند مستبدین بالقوه زیر پوست جامعه مُترصد شرایط مناسب تا بصورت بالفعل برخیزند!  پس چه باید کرد؟  باید جلوی بالفعل شدن این مقوله گرفته شود.  چگونه؟ با تدوین قانون، قانونی عقلائی، انسانی، و عملی.  یعنی بموازات حذف مستبد، تدوین قانون از همان اهمیت برخوردار است.  تنها در سایه چنین قانونی است که خطر بالفعل شدن استبدادهای نهفته را بتوان کاهش داد.  متأسفانه، اخلاق با همه مزایائی که دارد بتنهائی قادر به ایجاد جامعه ای "انسانی" نیست.  بعلاوه، ایجاد شورای ملل متحد علاوه بر نقش بین المللی خود بر امپاس های ملی نیز غلبه خواهد کرد.  مشکل بزرگ امروز دنیا مستبدینی هستند که پول های یامفت را در انحصار و اختیار گرفته آنرا بی محابا صرف استخدام طیف وسیع اوباش دنیا بمنظور بحران آفرینی بین المللی میکنند.  صدالبته زیر پرچم مقدس کمک به مظلومین جهان و زیر سایه باصطلاح صلح جهانی!  از جامعه شناسان و حقوق دانان و سایر اهل فن انتظار میرود تجارب خود را در برون رفت از این دو تنگنای بزرگ ارائه کنند.

  • مرتضی قریب
۰۲
مهر

تکرار و تلقین

    وقتی صفحات تاریخ خودمان را ورق میزنیم، مکرر شگفت زده از خود میپرسیم چرا چنین شده ایم و چرا کارمان بدینجا کشیده است؟  عوامل زیادی در ایجاد این معمای فرهنگی نقش داشته است که به برخی قبلاً اشاره شده است.  یکی از دیگر عواملی که در شکل گیری این مقوله فرهنگی مؤثر بوده شاید شیوه تکرار و تلقین در آموزش سنتی ما باشد.  شیوه رایج و حاکم در مدارس ما در این 1400 ساله اخیر، اگر از استثنائات صرفنظر کنیم، همانا کاربرد این تکنیک بوده یعنی تکرار و تلقین!  این شیوه بویژه در اولین مراحل آموزش و یادگیری نوباوگان بکار برده میشد و بسیار تأثیر گذار بوده است.  شیوه مکتب داری سنتی قرنها بر همین روال بوده است.  تأثیر گذاری این شیوه در کودکی چنان عمیق است که حتی در مراحل بعدی نظام جدید یادگیری، این رویه همچنان در ذهن فرد جایگزین شده باقی خواهد ماند و آنرا استمرار میدهد.

   منظور از طرح این شیوه یادگیری حمله بدان نیست بلکه نقدی منصفانه است که خوب و بد آن سنجیده شود.  همانطور که در مطالب پیشین گفته شد، علم در این 1400 سال گذشته در کشور ما عمدتاً آن چیزی تلقی میشده که حول و حوش شریعت و زیر شاخه های آن بوده و باشندگان آن عُلما نامیده شده و میشوند.  چون هنوز علم بمعنای واقعی و روش علمی بدان صورت که ما امروز میشناسیم مطرح و شناخته شده نبوده است لذا همه مباحث دینی زیر نام "علم" ارائه میشد از قبیل علم کلام، علم صرف و نحو، و غیره.  حال آنکه علم واقعی با "پرسشگری" همراه است و منظور از پرسش هم هیچ نیست مگر کشف حقیقت ولاغیر.  لذا در مبحث شرعیات به طالبان این مباحث آنچه آموخته میشد از طریق تکرار و تلقین بوده است.  چرا؟ برای اینکه یادگیری این اطلاعات صرفاً نیازمند حافظه و کافیست آنها در مخیله حفظ شود.  استدلال و پرسشگری در این امور کاره ای نیست.  ادعا خواهند کرد که علم کلام بر مبنای عقل و استدلال است در حالیکه کاربرد استدلال فقط برای اینست که آنچه که قبلاً بعنوان حقایق ثابته تلقی شده توجیه عقلی شود و نه جستجو بقصد کشف حقیقت!  شاید یکی از دلایلی که غزالی را از حوزه درسی ناامید کرده راه خانقاه در پیش گرفت همین علاقه وی برای کشف عقلی بوده. 

   بنابراین اگر تکرار و تلقین ابزار عمده آموزشی بوده از جهت این بوده که طی این هزار و چندصد سال، دانش جز جزایری منزوی مطرح نبوده است.  دانش جز نزد تعداد اندکی دانشمند تک افتاده که برحسب سلیقه شخصی بدان پرداخته بودند مطرح نبوده است.  چرا؟ چون قبلاً هم اشاره شد که ارباب دیانت با طرح مدارس جدید و دانشگاه ها مخالف بودند کما اینکه اوایل انقلاب اسلامی، دانشگاه محل فساد اعلام شد!  اگر هم تاکنون دانشگاه ها در نظامی دینی برپا هستند در واقع جز پوسته ای برای حفظ ظاهر نیست.  که نیک اگر نگریسته شود حتی در روش آموزشی کنونی که تعقل و استدلال ملاک است، همچنان محفوظات و تکرار، رویه جاری است.  استدلال هم اگر هست که هست، برای تأیید کشف و اختراع دیگران است! 

   اما اگر از دید مثبت نگریسته شود، سوای معارف دینی، روش تکرار و تلقین برای یادگیری مباحث علوم انسانی و تاریخ و ادبیات و هنر و نظایر آن نه تنها بد نبوده و نیست که بیشترین ارزش افزوده در حوزه فرهنگی از همین بابت بوده است.  در این مباحث، محفوظات نقش اصلی را داراست.  هرچند در روش امروزی، حتی تحقیق جدی در این مباحث نیز بینیاز از دخالت دادن روش عقلی نیست.  لذا نزد ارباب خرد، کار در حوزه دانش و پیشرفت در آن، در درجه نخست نیازمند کاربست استدلال و روش های عقلی است که پشتوانه آن چیزی جز پرسشگری نیست و نه کاربست تکرار و تلقین.

   اما تلقین حقیقتاً چیست؟  اگر از فضای مجازی بپرسیم میگوید: "تلقین به بیانی ساده نوعی گول زدن خودمان است. با تکرار خواسته ذهن خودآگاه، میتوانیم یک باور جدید را در ذهن ناخودآگاه ایجاد کنیم. با تکرار میتوان آنرا در ضمیر ناخودآگاه جایگزین ساخت".  به بیان ساده تر، تلقین تکنیکی است که معمولاً برای درست نشان دادن یا برحق نشان دادن حرف یا سوژه ای غلط مورد استفاده قرار میگیرد.  والا اگر چیزی بخودی خود درست باشد نیازی به تلقین ندارد که آنرا درست جلوه دهند!  بعلاوه، تکنیک تلقین معمولاً در نظام های دیکتاتوری در بستر تبلیغات مکرر استفاده میشود تا آنچه را که درست است از ذهن ها پوشیده و در عوض آنچه را غلط ولی بصرفه طبقه حاکمه است با تکرار القا کنند.

خلاصه آنکه، تلقین از روز نخست تولد تا هنگام مرگ و حتی پس از مرگ، دامان ما را رها نکرده و نمیکند!  که یکی از مستحبات، تلقین میت است.  به گوش متوفی که معلوم نیست هنگام حیات چکاره بوده پیش از دفن، اسماء مقدسه تکرار و تلقین میشود، مگر حالا که کار از کار گذشته گوش شنوائی داشته باشد.  که گویا رویه ای جاری در سایر امور است.

  • مرتضی قریب
۳۰
شهریور

خوش خیالی

    خوش خیالی چیست؟  نوعی باور است که علیرغم اینکه شخص خودش میداند غلط است با اینحال آنرا باور دارد!  مثل چه؟  بطور دائم تبلیغات وسیعی در روزنامه و رسانه درباره رویش مجدد مو میبینیم.  تبلیغ درباره انواع شامپو برای جلوگیری از ریزش مو، درمان مو، رویش مجدد مو و امثال آن.  محافل دانشگاهی به تأکید میگویند چنین چیزی ممکن نیست معهذا با اینکه ما از این واقعیت باخبریم، باز هم گول این وعده ها را میخوریم.  مثل این است که دوست داریم گول بخوریم و حاضر باشیم پول گزاف برای این موادی که میدانیم صحتی در قولشان نیست بپردازیم.  این نمونه ای از روشن ترین مصادیقی است که نشان میدهد در درجه نخست این ما هستیم که دوست داریم فریب بخوریم.  در درجه بعد، فریب دهندگان هستند که صرفاً از این خاصیت آدمیزاد استفاده میبرند. 

    حال باید پرسید واقعاً چرا با وجودی که افراد میدانند شامپو در این کار مؤثر نیست باز هم توجه نمیکنند.  شاید اگر هم اندک تأثیری باشد آنرا باید بحساب ماساژی گذاشت که پوست سر با شامپو یا بی شامپو دریافت میکند.  شاید فرد پیش خود حساب میکند حتی اگر نیم درصد هم حقیقتی در معجزه ای که ادعا میشود باشد حاضرم پولم، بلکه جانم، را فدای همان نیم درصد کنم!  این نوع استدلال ما را یاد استدلال معروف یکی از مقدسین میاندازد که هنگام حج به دهریون توصیه میکرد تا دیر نشده دست از لجاجت برداشته به خیل حجاج بپیوندند که اگر باور مؤمنین راست باشد آنها رستگار و شما خاسر، و اگر راست نباشد هیچکس زیانی نکرده.   مشابه همین استدلال را بعدها در برهان ارائه شده توسط فیزیکدان فرانسوی، بلز پاسکال، میبینیم.  استدلال او معروف به شرط بندی پاسکال از این قرار است که باور به وجود خدا پاداشی بینهایت (بهشت جاودان) دارد و عدم اعتقاد جریمه ای بینهایت (دوزخ).  او بر مبنای احتمالات ثابت میکند صرفه در اعتقاد به وجود خداست و آدم عاقل در این موضع بین نفی و اثبات، گزینه باور به خدا را انتخاب میکند زیرا حتی اگر عقیده ناباورمندان درست باشد، بازهم هیچکس زیانی نکرده است. 

   البته در برهان فوق ایراداتی وارد کرده اند که بدان نمیپردازیم که در مراجع آمده است.  اما ایراد مهم دیگری که در بطن اینگونه استدلالات نهفته است اینست که مدعی ممکن است ما را متقاعد کند فلان کاری که زیان آشکاری ندارد انجام دهیم بخاطر پاداشی که در آخر نصیب میشود.  زیرا اگر هم نصیب نشود زیانی نکرده ایم.  با این استدلال انجام هرکار حشوی باید محل اعتنا قرار گیرد!   روش جادو جنبل نویسان در همین راستا توجیه میشود.  در جامعه ای که ماوراءالطبیعه حاکم باشد تجارت از این نوع رونق میگیرد.  امروزه در دنیای حاکمیت پول میبینیم چگونه خوش خیالی به درآمدهای بادآورده و البته زیانهای خانمان بر بادده انجامیده است.  نمونه آنرا در رمزارز خانم "روژا ایگناتووا" قبلاً دیده ایم که چگونه پیروان خوش خیال بر قداست او سوگند میخوردند.  میتوان تصور کرد، و حتی برأی العین دید، که وقتی حاکمیت پول با حاکمیت ماوراءالطبیعه و خرافات درآمیزد چه معجون عجیبی از کار در میآید. 

   باید پرسید با وجود تجاربی که دیگران داشته اند و با وجود دسترسی به اخبار در دوران رسانه های مجازی، چرا هربار باید تجربه ها را تکرار کنیم؟  مگر تجربه ها انباشته نمیشود؟  چرا تجارب گذشتگان بسادگی فراموش میشود؟  یا شاید تاریخ را نمیخوانیم؟  همه اینها به کنار، عقل متعارف که در اختیارمان هست چرا استفاده نمیکنیم؟  چرا بسادگی فریب وعده های جذاب ولی توخالی را میخوریم؟  پیشنهاداتی چنان جذاب که نتوان رد کرد.  باور کردن اینکه آب و برق و سایر خدمات دولتی را برای شما مجانی میکنیم؟  این خوش خیالی از کجا سرچشمه میگیرد؟  اما فریب خوردگان در آخر، نتایج فاجعه بار طبیعی آنرا برأی العین میبینند.  در مجاب کردن خوش خیال ها دستکم دو اصل در نظر گرفته میشود.  یا باید پول را در ویترین گذاشت و یا باورها را.  گاهی هم هردو را که بسیاری سخت طالب هم دنیا و هم آخرت هردو با هم هستند.

خلاصه آنکه، خوش خیالی را با خوش بینی متعارف اشتباه نگیریم.  خوش بینی معقول محرک پیشرفت و اعتلا میشود و خوش خیالی باعث دردسر.  خوش خیالی اغلب سرچشمه در بلاهت و کند ذهنی دارد و طمع عامل تشدید آن.  گاهی هم سرچشمه در دروغ بافی و شیادی دارد.  فقط قسمت پُر لیوان را ببینید!  آنجا که شکست ها و ناکامی ها را پیروزی جلوه داده ملتی را گمراه میکنند.  آنچه موجب مهار خوش خیالی است چیزی جز پرسشگری و محیطی آزاد برای طرح آن نیست که خود الزامات دیگری را میطلبد که پیشتر بدان اشاره شده است.

 

  • مرتضی قریب
۲۶
شهریور

باورها

   یکی دیگر از موضوعات مورد مناقشه در جامعه، موضوع باورهاست که درک روشنی از آن وجود نداشته و اغلب محل مناقشه است.  تلقی های متفاوتی از آن وجود دارد.  در تلقی عامیانه میگوئیم فلان موضوع را "باور" داریم یعنی وقوع آنرا تصدیق میکنیم.  اما در تلقی خاص که اینجا مورد نظر است مربوط به اعتقادات افراد است.  مثل چه؟ مثل اینکه مسلمان باور دارد که پیامبر او آخرین است و مسیحی متقابلاً باور دارد پیامبر او آخرین است.  اما این دو باور متناقض چه تأثیری بر کارکرد دنیا دارد؟  عملاً هیچ، چرا که اگر این دو جبهه باورهایشان را با هم عوض کنند هیچ اتفاقی رخ نخواهد داد و کار دنیا همان است که بود.  پس این باورها به چه کار میآید؟  در پاسخ بنظر میرسد مستمسکی برای مقابله گروه های ایدئولوژیک با هم است.  به عبارتی مهم نیست موضوع باور چه باشد خوب باشد یا بد، حق باشد یا ناحق، هرچه باشد سکوئی برای حمله به دیگر باورمندان است.  پس بی جهت نیست ملاحظه میشود که حتی در داخل یک دین مشخص، فرقه های مختلف بر مبنای باورهای اندکی متفاوت چنان بر سر و کول هم میزنند توگوئی مؤمن بر مشرک حمله میکند.  میزان کشتاری که مسلمین صدر اسلام به همین بهانه از یکدیگر کردند کم از کشتاری که بر مردمان غیرمسلمان وارد کردند نبود.  که در هردو صورتِ خود، عملی غیرانسانی، غیرعقلانی، و غیرلازم بود.  نتیجه نهائی چنین طرز تفکری، همچون نیروی اصطکاکی عمل میکند که مانع حرکت رو به جلوی جوامع است.

   نیک که بنگریم، نقطه آغاز اغلب تنازعات بین المللی نیز بر اساس تفاوت و تقابل باورهاست.  این تفاوت میتواند ناشی از تفاوت مرام سرمایه داری و کمونیستی باشد یا اسلام و مسیحیت و یا سنی و شیعه و امثال آنها.  در این رابطه، باورها به مثابه پوششی عمل میکند که تقابل قدرتها زیر آن انجام میشود.  یعنی محتوای باور و درست و غلط بودن یا حق و ناحق بودن آن مطرح نیست، هدف اصلی کسب سُلطه و قدرتِ بیشتر است. 

   اکنون بپردازیم به تشریح باور که چیست و ارزش آن چقدر است؟  این در حالیست که همواره یک اصل برقراراست و آن اینکه در حوزه باورمندان، کسی باور ندارد که باور او چقدر میتواند سست و بی پایه باشد!  در زمینه دین اسلام، هیچ فقیهی نیست به گستردگی ابوحامد محمد غزالی کار نکرده باشد.  همگان اذعان دارند وی صادقانه در این راه کوشش کرده است.  برای او وصول به یقین امری حیاتی بود.  منتها در طول تأملات خود متوجه شد که بسیاری از باورها از طریق تقلید حاصل میشود که از نظر او و همتایان او بی ارزش است.  چون استنباط عقلی مستقل را اختیار کرده بود اغلب به نتایجی رسید مورد اعتراض مخالفان، از جمله لعن بر یزید و امثال او را از نظر فقهی جایز نمیشمرد.  در تفسیر آیات نور و موضوع نور و ظلمت مطالبی نوشت که به وی اتهام مذهب مجوس زدند.  که همه خود مثالی از تقابل باورهاست.

   غزالی، کسب معرفت را یا از راه حسّی و یا از راه شهودی میدانست.  بعبارت دیگر "شناخت" را یا از راه عقل (منظور استدلال) و یا از راه قلب (احساس درونی) میدانست.  بعدِ تفحصات بسیار در اواخر عمر به نتیجه رسید که راه اول حاصلی ندارد و یقینی که او دوست میداشت دست نمیدهد.  ناچار به تصوف میل کرد و یکی از مهمترین کتابهایش در ردّ روش عقلی شد.  که بی شک خود حاصل تناقضی روشن است زیرا بالاخره با کمک عقل بدین نتیجه رسید!  ضمن اینکه امروزه میدانیم برخلاف عقاید قدما، قلب در دریافت معرفت هیچکاره و همه آنچه بدو منتسب است بر آب است.  چه رسد منبع یقین بودن!

   اگر منصفانه نگاه کنیم، او و بسیاری از متفکرین با استعداد مانند او اسیر معلومات زمان خود بودند کما اینکه ما نیز مانند آنها وابسته به معلومات زمانه خود هستیم.  همینجا رندان ممکنست نکته گیری کرده و استدلال کنند پس هیچگاه کسب معرفت از راه متعارف ممکن نیست و باید به شهود پناه برد.  قیاس آنها درست اما نتیجه گیری اشتباه است.  نکته بر سر چند چیز است. اول اینکه علم در این هزار و چندصد سال اخیر در کشور ما عملاً محدود به فقه و شرعیات بوده که دانش تجربی محسوب نمیشود.  دوم اینکه واژه "یقین" کار را خراب میکرد و میکند.  ما در علم امروزی که بر مبنای تجربه است همواره با عدم قطعیت هائی روبرو هستیم که پیشتر بسیار گفته شد.  مثلاً در اندازه گیری 1958 مقدار سرعت نور برابر 299792.50±0.10 km/s اندازه گیری شد که عدد 0.10 km/s میزان بیراهی یا عدم دقت را نشان میدهد.  بعبارتی یقین ما در محدوده ±0.10 km/s است!  هرچند امروزه ملاک تعریف را عوض کرده سرعت نور را دقیقاً برابر 299792458 m/s گرفته و در عوض، متر را از روی آن تعریف میکنند (ر.ک. سیستم آحاد متریک، 1397/9/18).

    اشکال کار غزالی و بسیاری از همتایان او سعی زیاد برای حصول یقین بوده و اغلب آثار او متأثر از این تلاش ناکام اوست.  امروز میدانیم که او درباره فلسفه راست میگفت که فلسفه منجر به علم نمیشود منتها دشمنی با فلسفه و فیلسوف هم راه بجائی نمیبرد.  البته او این را از دیدگاهی میگفت که اهمیت تجربه را نمیدانست.  او در زمانه ای میزیست که روش علمی آنطور که امروز برای ما روشن است برای فلاسفه مطرح نبوده است و زمانی دراز طول کشید تا علم خود را از زیر سایه فلسفه نجات دهد.  بعلاوه، نحوه آموزش هم قابل تأمل است و یکی از علل عقب ماندگی ما تا به امروز میباشد.  غزالی میگوید در اوائل جوانی که به طوس بازمیگشت، در راه دچار راهزنان شده توبره اش به غنیمت گرفته شد.  چون التماس کرد که همه آموخته های من در آن است، رئیس دزدان را رحم آمده توبره را باز پس دادند.  او میگوید از این واقعه پند گرفتم و در بازگشت آنچه تعلیقه نوشته بودم از بر کردم!  متأسفانه هنوز هم تصور میکنیم دانشمند بودن در حفظیات است.  باری، در روش علمی یقین مطلق وجود ندارد، نه یقین کامل وجود دارد و نه انسان کامل.  نه هرکه قیافه ظاهر الصلاحی داشت انسان کامل است.  نگاه کنید به قیافه نورانی آقای ماکسیمیلیان روبسپیر (پائین مطلب: سرشت یا محیط) که این وکیل دعاوی شریف انقلاب کبیر فرانسه ابداً هیچ نقطه ضعفی در زندگی خصوصی خود نداشت.  اما هرکه اسم او را میشنید بر خود میلرزید که شاید فردا نوبت اوست پای گیوتین رود.  در نگاه مردم، او یک قاتل بود و نه انسان کامل!

   هرگاه پای "یقین" به میان آید باحتمال زیاد پشت آن باوری پنهان است.  باورها مختص حوزه متافیزیک است و لذا صحت و سقم آنها قابل راستی آزمائی نیست.  باور و یقین میتواند سوخت لازم برای هر نوع مفسده ای را مهیا کند.  یکی از آن مفاسد تروریسم است که مصادیق آنرا مکرر دیده و میبینیم.  مصداق تاریخی آن فدائیان معروف باطنی بودند.  نوع دیگرش مفاسد عظیم اقتصادی است که به بهانه حفظ باور، ثروت ملتی به هبا و هدر میرود.  باورها نیز مانند سایر واژگانِ معنوی در کارکرد جدید خود در استخدام دستگاه استبداد ایدئولوژیک، از جمله دینی، درآمده اند.  باورمندان سنتی بی آزار، امثال غزالی، اقلیت بسیار کوچکی بوده و هستند که کوچکترین نقشی در تغییر محیط نمیتوانسته داشته باشند.

خلاصه آنکه، نگاهی گذرا به تاریخ 1400 سال گذشته حاکی از سلطه مدعیان فقاهتی دین و شریعت در فضای فرهنگی کشور است.  هرکه علاقه ای به علم داشت ناچار از ورود به مدارس آنان بود.  اما دریغا که شمار عظیم مغزهای درخشان عصر در این نظام متکی به باورها سوخته و استعداد آنها بیهوده تلف شد.  غزالی که بیهودگی قیل و قال مدرسه و آلوده شدن دین و سیاست را دیده بود با فرار از نظامیه بغداد به عرفان و تصوف پناه برد که گزینه دیگری پیش رو نمی دید.  چه تعداد از جویندگان واقعی معرفت دچار این تحول فکری شدند را نمیدانیم.  حقیقت اینکه ارباب دیانت هرگز اجازه بحث آزاد متکی به استدلال و پرسشگری را که اساس دانش است نداده و نمیدهند.  گزاف نیست اگر گفته شود بزرگترین عزای ملی ما را باید از دست رفتن این حجم عظیم از سرمایه های فکری طی این هزار و چندصد سال گذشته قلمداد کرد.  امیدهائی که به یأس گرائید.  نتیجه محتوم آن یعنی همین عقب ماندگی فکری مزمن!  همین فرایند در این نزدیک نیم قرن اخیر شدت بیشتری گرفته منتها درها باز و استعدادها در حال فرارند.  اینهمه کم نبود، در سایه نظام "باور"مند سوخته شدن سرمایه های مادّی کشور اعم از معادن، صنایع، بازرگانی، نابودی جنگل ها، مراتع، آب، هوا، و هرآنچه توسط ارباب یقین قابل نقد و هدر دادن بوده را شاهدیم.  همه تباهی ها زیر لوای مقدس باورها!

 

  • مرتضی قریب
۱۹
شهریور

سیستم دهدهی

    با اینکه سیستم دهدهی بین اکثر ملل پذیرفته شده و با عقل متعارف همسوئی دارد، معهذا هنوز برخی جوامع انگلیسی زبان در پذیرش کامل آن تردید دارند.  ولی با کمال تعجب برخی موارد هست که کل دنیا سیستم غیراعشاری را در سنجش آن ترجیح میدهند.  آشناترین مورد زمان است.  ما بر مبنای سنت های بسیار قدیم، شبانروز را به 24 واحد مساوی تقسیم کرده هریک را 1 ساعت نامیده ایم.  12 ساعت برای بخش روز و 12 ساعت برای بخش شب.  حالا چرا 12 و نه عددی دیگر، خود داستان مفصلی دارد.  شاید بهترین توجیه آن مربوط به تقسیم سال به 12 دوره مساوی باشد که بروج 12 گانه هم به تبع آن بوجود آمده است.  باز چرا عدد 12؟  زیرا بشر از اوایل ظهور خویش میلیونها سال قبل، متوجه دوره ای بودن شکل های مختلف ماه (اهله قمر) شده بود که حدود 30 شبانروز میشد و در طی 12 فقره از این دوره های 30 روزه که بطور طبیعی "ماه" نامیده میشد، خورشید در سفر کیهانی خود در آسمان، مجدد به همان نقطه عزیمت میرسید.  پس طول سال حاوی 12 ماه تقریباً 30 روزه است با جزئیاتی که پیشتر در جائی دیگر گفته بودیم.  این عدد 12 چنان مهم گردید که وارد اسطوره ها و ادیان شد.  چنانکه 12 روز اول فروردین برای ما ایرانی ها از اعیاد است و تعطیل، پسران 12 گانه یعقوب و لذا اسباط 12 گانه یهود، فرشتگان 12 گانه ایرانی، حواریون 12 گانه مسیح، امامان 12 گانه شیعه اثنی عشری، و البته در عرصه های دیگر مثل فوت برابر 12 اینچ، شیلینگ رایج قدیم انگلیسی برابر 12 پنی، دوجین و امثال آن. 

    همه اینها گفته شد برای اینکه ببینیم چرا شیوه مرضیه سیستم دهدهی نتوانست درباره زمان معمول شود؟  چه اشکالی دارد به روش دهدهی بیائیم شبانروز را به 10 بخش و هر بخش را به 10 بخش کوچکتر و این یکی را هم به 10 برهه بازهم کوچکتر تقسیم کرده هر یک را به نامی موسوم کنیم؟  با اینکه این متعارف ترین شیوه تقسیم بندی است با این حال حتی متجدد ترین افراد هم پذیرای آن نخواهند بود.  چرا؟ چون سنت 12 ساعته روز و شب چنان در اعماق جان ما رسوخ کرده جایگزین شده که حتی تصور تغییر آن نیز در ذهن ما ناممکن است!  از همینجا نتیجه میگیریم که تغییر در ذهنیت جامعه چقدر مشکل است.  بعبارت دیگر، ذهنیت دارای اینرسی است و شدت آن بستگی به مورد آن دارد. 

   مثلاً مورد دیگر، مذهب است.  با اینکه در جوامع آزاد هر فرد در اختیار مذهب آزاد است و هر وقت خواست میتواند آنرا تغییر دهد، معهذا فرزند بر دین والدین میماند حتی اگر تشخیص دهد دین مزبور متضمن فایده ای برای او نیست.  اگر همین فردا قانون تصویب کند که فرزندان در 18 سالگی مختارند دین خود را انتخاب کنند، چند درصد پا پیش خواهند گذاشت؟  البته این به معنای آن نیست که فرزند سخت به دین والدین باورمند است؛ خیر.  این به معنای وجود اینرسی در تغییر سنت هاست.  البته تلقی معدود افراد آزادمنش از دین، تلقی لباس است چه آنچه اصل است اخلاق است که با تغییر لباس عوض نمیشود. متشابهاً تغییر نام و نام فامیلی هم از همین قسم است که هرقدر هم نازیبا باشد در تغییرش مردد خواهند بود. 

  گاهشماری نیز تابع همین خصلت است.  منطق توده ها منطق علمی نیست بلکه ذهنیت توده ها درباره سنت ها بیشتر تابع اینرسی است.  مثلاً زمانی آمدند ابتدای گاهشماری ایرانی را به آغاز پادشاهی هخامنشیان تحویل کردند که پایه ای کاملاً علمی و ملی داشت.  منتها چندین سال بعد مردم به همان رویه مألوف بازگشتند و تغییر را تاب نیاوردند.  این تغییر با اینکه مبنای ملی داشت معهذا حتی ملی گرایان نیز با آن راحت نبودند!  نه لزوماً بخاطر ملاحظات مذهبی بلکه بخاطر اینرسی!  مشابه همین کار قبلاً با تقویم فرانسه شد.  یکی از دستآوردهای انقلاب کبیر، منسوخ کردن سنت سامی هفته بود و ماه 30 روزه حاوی 3 دهه میشد با نامهای روز اول تا روز دهم.  سال، حاوی 12 ماه 30 روزه و 5 روز آخر سال بدون نام و تعطیل بود شبیه گاهشماری قدیم خودمان.  منتها این تقویم انقلابی با همه زیبائی و منطق علمی بیش از 13 سال دوام نیاورد.  شاید یکی از علل آن این بود که "یکشنبه" چه شد و کجا رفت؟!

خلاصه آنکه، در مورد سنجش زمان و گاهشماری تابع سنت هائی هستیم که از بابِل کهن و حتی قدیمتر به ارث رسیده است.  برخی سنت ها چنان با جان مردم عجین گشته که پذیرش تغییر بسیار سخت است حتی اگر سیستم دهدهی با همه مزایا جانشین باشد.  این اکراه و سستی در پذیرش را اگر اینرسی تعبیر کنیم، متشابهاً مماشات مردم با نظام های مستبد و تحمل ظلم آنها طی سالیان متمادی را شاید بتوان در همین رابطه تفسیر کرد.  مگر تا آنجا که اوضاع به نقطه غلیان رسیده باشد.  جوامع ترجیح میدهند محافظه کارانه نظم موجود را ادامه دهند، مگر عواملی از بیرون یا داخل به تغییر دامن زند.

  • مرتضی قریب
۱۶
شهریور

سرشت یا محیط

   دوست عزیزی خواستار شده اند بیشتر در باب خیانت روشنفکران و دانش ستیزی علما و عرفا نوشته شود.   حقیقت اینست که حوزه مزبور وسیع و بعلاوه رسانه های آزاد بطور مشروح درباره مصداق های مربوطه مینویسند که نیازی به توضیحات مکرر ما نباشد.  درعوض، چیزی که کمتر بحث میشود و جای آن خالیست بنیادهائی است که این مفاسد از آن بر میخیزد.  یکی از آن مبانی پاسخ به این پرسش است که علت اینهمه مفاسد ناشی از سرشت فرد است یا محیط اجتماعی؟

   میتوان ادعا کرد که اگر بهترین نظام سیاسی همین لحظه از عرش بر زمین فرود آمده در سرزمین ما مستقر شود جز مُسَکنی موقت نخواهد بود.  چه اگر بموازات، بستر فکری مردم بطور بنیادی اصلاح نشود پیشرفتی اساسی رخ نخواهد داد.  اوضاع نابسامانی که میراث چندهزار ساله محیط این کشور است با چند پند و اندرز بسامان نخواهد شد.  حتی اگر معجزه آسا چنین امری رخ دهد، اولویت نخست با برگزاری دوره های 6 ماهه یا یکساله برای وزرا و مدیران ارشد باشد.  تا هم از ذهنیت آنان سم زدائی شود و هم افکار درست و نظام مند در ذهن آنان بارگیری شود.  مگر بدین ترتیب امیدوار بود که بتدریج نظم جدید در نسل های آتی و در بدنه جامعه رسوخ کرده ذهنیت عمومی اصلاح شده سعادت به جامعه بازگردد. 

   بعنوان نمونه، آنچه امروز افکار عمومی را آزرده خاطر کرده مشاهده فردی مانند ب.ز. است که مصداق روشن فساد مالی بوده ناگهان با پشتیبانی مراجع در نقش ناجی اقتصاد ورشکسته ظاهر و موعظه میکند.  چگونه؟ فقط کافیست با اصحاب اسلحه و اصحاب قضا یکدل و یکرنگ بود تا هر غیر ممکنی ممکن شود.  در حالی که تصدی شغل آبدارچی عدم سوء پیشینه میخواهد چگونه ممکن است فردی با این سوابق "روشن" مصدر کارهای سترگ شود؟

   اما برخلاف افکار عمومی، میخواهیم ادعا کنیم که او و امثال او فی نفسه مقصر نیستند!  مقصر، محیط است.  اما جوّ این محیط توسط مردم بوجود نیامده بلکه در حکومتی تمامیت خواه توسط نظام حاکمه ایجاد شده.  پس انگشت اتهام متوجه شخص مستبد و نظام پشتیبان اوست.  چه اگر ب.ز. و امثال او در محیطی قانونمند قرار میگرفتند او در هیئت راننده ای شرافتمند زندگی میکرد و هیچگاه دیو بی شاخ و دمی ازاو ساخته نمیشد.  چه بسا راقم همین سطور که ادعای پاک دستی دارد اگر در شرایط ب.ز. قرار میگرفت دیوی بمراتب وحشتناکتر از کار در میآمد!  مقصر، محیط است.

   اکثریت خلافکاران جامعه از همین دست افراد سالم و متعارف هستند که وقتی در محیط فاسد و ناسالمی که نظام حکومتی تحمیل کرده قرار گیرند به ناچار همرنگ محیط و همدست نظام میشوند.  متشابهاً فرزندان مسئولین فاسد که محملی برای انتقال ثروت غارتی شده اند نیز فی نفسه بیگناهند که خواسته یا ناخواسته در چنین تعاملاتی قرار میگیرند.  اما اقلیتی هم هستند که واقعاً خبیث و جنایتکارند که بخشی از لشکر آتش باختیار نظام را تشکیل میدهند.  اوباشی که زن و بچه مردم را در خیابانها در برابر چشمان حیرت زده رهگذران سرکوب میکنند و نمونه اخیرش ضرب و جرح دستفروشان قزوین بوده از همین قماشند.  اینها نیز بنوعی خود قربانیان این نظامند زیرا نظام سرکوب خود علاقمند به وجود این اوباش است که بتواند آنها را همواره حاضر بخدمت خود داشته باشد.  بر اثر احتیاج نظام، چنین تشکل هائی از دل فقر جوشیده بیرون میآید.  در تحلیل نهائی، حتی مستبد و دستگاه استبداد خود نیز محصول همین محیط و حاصل دور باطلی است که روزی باید قطع شود!  چگونه؟

   باطل السحر همه اینها آموزش است و پیش شرط آن، پرورش روحیه پرسشگری که قرنها تحت سرکوب بوده میباشد.  سرکوب از ناحیه که؟  سرکوب و پیگرد از ناحیه جبهه ای که خِردورزی مغایر منافع طبقاتی اوست!  مرور مختصری بر تاریخ اجتماعی ایران بویژه در دوره اسلامی نشان از سلطه "علم" و "علما" در کل تاریخ گذشته دارد.  منتها این علم چیزی نبود جز شریعت، فقه، اصول، نحو، لغت، کلام، خلاف، جدل، و امثال آن با زبان عربی و با تلقین و تکرار.  در دوران اوج خود، آنچه در مدارس نظامیه با صدها فقیهِ مُدرس و هزاران طالبان علم میگذشت جز رقابت بین شافعی و حنفی و حنبلی و درج رسالات و مناظره ها در ردّ باطنی و فلسفی نبود با هدف نهائی که عمدتاً جز کسب جاه و مال نبود.  از نوادری مثل خیام ها و ابوریحان ها که بگذریم، جامعه در تسخیر باشندگان حوزه مذهب بود.  کار اینان جز بحث های بی پایان و مجادلات بی حاصل و بقول خودشان قیل و قال نبود.  علم راستین در چنین محیط هائی هیچگاه اجازه رشد نیافت زیرا فقها ترویج علم را که با خِرد و تعقل سروکار داشت منافی دین و شریعت میدانستند.  اوضاع چنین بود تا اواخر دوره قاجار.

خلاصه آنکه، محیط اجتماعی مرسوم در کشور ما همواره متأثر از استبداد بوده که متفکرینی چون سعدی سعی بلیغ در تلطیف آن داشته اند.  علم بطور نظری مورد احترام بوده و آرزوی والدین همه این بود که دستکم یکی از فرزندان ملبس به لباس علم شود.  اما این علم از محدوده شریعت فراتر نرفت.  با آنکه پیش از اسلام علم متعارف تا حدودی در دانشگاه ها تدریس میشد منتها بعدها به دلیل تقابل روحیه پرسشگری با روحیه ایمانِ محض، نشان دادن تمایل به تجربه گرائی و پرسش از طبیعت برای کشف رازهای پنهان آن مکروه و نوعی مخالفت با دین و دهری گری تلقی میشد.  در بهترین حالت به فلسفه ناب پرداخته میشد که جز گمانه زنی واقعیتی بیرون نمیداد زیرا با تجربه توأم نبود.  پس اینگونه شد که تمام استعدادهای درخشان این هزار و چند صد ساله که بالقوه میتوانستند فرهنگی بمراتب بسیار درخشانتر از دوران زرین یونان و روم بوجود آورده امروز حقیقتاً بر قله های علم و فن آوری بوده باشیم و مایه رشک دنیا، یکسره در قیل و قال مدارس سوخته شد.  علیرغم این شور و شوق عظیم ذهن های درخشان، سنگ بنای آموزش از ابتدا کج گذاشته شد و لذا جامعه با انبوهی از بدآموزی ها انباشته شد.  این چنین شد که خِردگرائی و عقلانیت، با وجود این همه انسانهای با استعداد، در جامعه دینی بنیادی نگرفت.  این در حالیست که شایع کرده و میکنند که خِرد گرائی همان غرب گرائی است که مطلقاً بیمعنی است.  سرشت، مغلوب محیط شد و محیط، مغلوب مستبدین است.  مستبدینی که حکومت مادام العمر داشته و دارند و حالا وقیحانه طالب عمر جاودانه نیز هستند!

  • مرتضی قریب
۱۱
شهریور

پرستش

   در میانه مطلب پیشین اشاره شد که اصلاً "پرستش" یعنی چه؟  مجالی نشد بدان پاسخ داده شود و اکنون بدان می پردازیم.  هرچند معلوم نیست پاسخ ما جامع یا کافی باشد بهرحال نکات جدیدی باخود مطرح میکند که قابل تأمل است.

   پرستش واژه ای کاملاً فارسی در اصل به معنای مرقبت و نگاهبانی است، اما بتدریج معنای دیگری پیدا کرده معادل آنچه در عربی "عبادت" گفته میشود.  مثلاً آتش پرستی نیاکان ما، مراقبت از آتش بوده که با ورود دین جدید مورد تقبیح قرار گرفته و باصطلاح شرک دانسته شد.  اصولاً رویه هر دین جدید، برچسب زدن غیرواقع بر آئین جاری بوده تا توده مردم را از آئین پیشین دور و به دین تازه دعوت کند.  در دوران کهن که از کبریت و فندک خبری نبوده ایجاد آتش متضمن زحمت بسیار بوده واز اینرو اهالی روستا باید قدر آتش را دانسته در نگاهبانی آن در یک محل مشخص بنام آتشکده کوشا باشند تا اهالی هروقت بخواهند، شعله ای از آن برگرفته به اجاق خانه خود برند.  اداره اجاقِ خانه با فرزند بوده و آنها که فرزند نداشتند "اجاق کور" نامیده میشدند که هنوز هم بین مردم مصطلح است. اصطلاح دیگری که هنوز رایج و از ریشه "پرستش" است پرستار است که به کسی اطلاق میشود که مراقب بیمار است که معادل فرنگی آن نرس است.  واضحاً کار پرستار عبادت مریض نیست!  سرپرست نیز از همان ریشه است که کسانی را زیر هدایت و راهنمائی خود داشته باشد.  بعدها از واژه آتش پرست چنان مفهومی ساختند که عبادت کردن آتش را به اذهان متبادر میساخت که البته دروغ بود.  در اهمیت هر واژه باید به زمان و مکان رواج آن توجه داشت.  که اگر به نقش حیاتی آتش در زندگی اولیه توجه شود اگر بشر آنرا معبود خود اختیار میکرد جا داشت زیرا حیات او واقعاً بسته به وجود آتش بود.  آئین کهن، نور را تکریم میکرد و در مواقع خاص رو به خورشید آنرا ستایش میکرد.  از زاویه علم امروز هم که نگاه کرده شود، وجود ما بلکه وجود کل حیات وابسته به ادامه درخشش خورشید است و بود و نبود ما قطعاً بدان وابسته است!

   در معنای امروزی، پرستش را میتوان با تکریم و احترام یکی گرفت.  مثل واژه "میهن پرست" که دوست داشتن میهن است و نه عبادت کردن میهن به آن معنای ادیان ابراهیمی.  متشابهاً پرستش پرچم همان معنا را دارد که در مواقع خاص در خیابانها نصب میشود درست در همان رابطه ای که امروزه تصویر بزرگان خاندان با احترام روی طاقچه نصب میشود و یا مجسمه افراد شهیر در پارک ها.  انگ گاو پرستی که مسلمین به هندوها زده اند نیز در همین رابطه معنا پیدا میکند که چیزی جز احترام به گاو در سنت مقدس آنان نیست که وجودش را منشاء برکت دانسته اند.  این تحریف عقاید مستمسکی شد در دست مسلمین برای حمله به هند و غارت ثروت آن بنام جهاد علیه بت پرستان.  ناگفته نماند آنچه مورد ستایش هندوان است الهگان و خدایانی اند که نماد و نقش و نگاری از آنها تهیه کرده در معابد خود نصب کرده اند.

   حال برگردیم به ریشه و ببینیم منظور بشر اولیه از "پرستش" بت ها چه میتوانسته باشد؟  مشهور چنین است نقشی روی سنگ یا چوب تراشیده جلوی خود گذاشته آنرا میپرستیدند.  این یعنی چه؟!  هرطور که به موضوع بنگریم برای ما قابل فهم نیست.  قبلاً دیدیم که تلقی خالق جهان هستی بودن هم نمیتوانست درست باشد.  پس منظور چه بوده؟  بیائید تصور کنید فن عکاسی در آن روزگار کهن معجزه آسا فراهم میبود.  چکار میکردند؟  عکس بزرگان خود را قاب کرده بجای سنگ تکریم میکردند!  این پرستش، جز احترام و تکریم نبوده همان کاری که امروز ما هم میکنیم!  اگر در زمان به عقبتر برگردیم، حوادث طبیعی مثل سیل و طوفان و رعد و برق و امثال آن انسان را میترسانید و در ورای هریک از این پدیده ها موجودیتی نامرئی را محرک آنها پنداشته و از آنها درخواست ترحم و شفقت داشته است.  شبیه همین کاری که امروزه برخی علما کاغذ دعا را داخل رودخانه می اندازند تا او به رحم آید.  پدید آمدن ارباب انواع و خدایان نیز در امتداد همین فکر بوده که مرحله آنی میسم را در سلسله تطور فکر بشر تشکیل میداد.  این روند طی زمان دچار استحاله شده شکل های انتزاعی تری بخود گرفته آخرینش پدیده تک خدائی امروزی است.  این روند باز نخواهد ایستاد و سیر استعلائی خود را طی خواهد کرد منتها نباید از یاد برد که پایه همه این احترامات، ترس از طبیعت، ترس از تاریکی، و ترس از مرگ بوده است.

   در شرق دور هنوز ستایش الهگان و خدایان در جامعه بودائی و هندو جاریست.  نمادهای محترم را در محل خاصی نگاهداری و نگاهبانی میکنند موسوم به معبد یا آنچه نزد عوام مشهور است به بتکده.  مردم به رسم نذورات غذاهائی که برای خدایان میآورند میدانند که در واقع صرف راهبانی میشود که وقف خدمت رسانی هستند.  این نذورات در ادیان ابراهیمی نیز هست، منتها اگر از حد متعارف تجاوز کند باعث ثروتمند شدن طبقه روحانی شده وظیفه اصلی آنها گم میشود.  خدمت رسانی به مردم جای خود را به فرمان رانی بر مردم میدهد. 

   در دوران پیش از زرتشت، قربانی کردن گاو در آئین میترائیسم رایج بود که زرتشت هم آن و هم آزار به سایر حیوانات را مکروه دانست.  در گذشته های دور، انسان نیز میتوانست شامل حال قربانی شدن باشد که مانند سایر رسوم وارد ادیان سامی شده نشانه آنرا در داستان ابراهیم و ذبح فرزند میبینیم.  برای خشنود ساختن یهوه، بخشی از قربانی روی سکوی آلتار که مخصوص این رسم بود کباب شده بوی آنرا به بالا میفرستادند که ادامه آن بوی حلوای امروزی برای ساکنین عالَم عِلوی است.  رویه قربانی تا به امروز ادامه داشته و به مواردی مثل خرید خانه و اتوموبیل نیز تسری پیدا کرده است. 

   در اصلاحات کلیسای پروتستان، نمادهای منتسب به بت پرستی مثل نقاشی دیوارها حذف و کلیسا خیلی ساده بدون تشریفات شد.  ولی اگر منصف باشیم، هرقدر هم شخص بی تفاوت باشد، با ورود به صحن کلیساهای معروف کاتولیک و با دیدن نقاشی های خیره کننده بزرگان هنر، هرقدر هم شخص بی دین باشد، بارقه های معنویت درون وی خواهد جوشید!  بار دیگر ثابت میشود که مجسمه و نقاشی و بطور کلی هنر، محرک ذهن برای تداعی معانی بویژه در حوزه معنویات است.  سرشت انسان متمایل به قبول علائم و نمادهاست که انگیزه را برای قبول چیزهای ناپیدا قوی تر میکند.  حذف هنر از جامعه بخاطر دین، ضربه بزرگی بر فرهنگ ملل بوده است.  در سرزمین حجاز، هنوز حجر الاسود بهانه ای برای رضایت خاطر حجاج است که با کشیدن دست روی آن تیمن و تبرکی حاصل کرده باشند.  همین معنی را زوار با دیدن ضریح پر زرق و برق امامان و کشیدن دست روی آن کسب میکنند بدون آنکه بدانند اینها همه، ادامه همان ذهنیت باصطلاح بت پرستی است!

   پرستش از شکل ابتدائی خود که بر پایه "ستایش" بوده اکنون به "عبادات" تغییر شکل داده و حاوی نماز و روزه و سایر واجبات دینی است.  پرستش، بجز انجام فرائض دینی، در اصل همان ستایش است منتها اینبار برای موجودی یگانه.  با این تفاوت که حالا چون نامرئی و ناپیداست، حالتی انتزاعی بخود میگیرد که برخلاف سابق که انتساب خلقت جهان به بُت ها باور پذیر نبود اینبار میتوان آنرا بدو منتسب کرده ضمناً باورپذیر هم باشد.  وقتی به مجردات میرسیم همه چیز ممکن میشود کما اینکه خالق جدید اکنون هزاران نام و لقب دارد.  پرستش، فرایند پر پیچ و خمی در طول تاریخ طی کرده که معلوم نیست در مقطع فعلی متوقف شود.  تحول و تطور فکر بشر امریست اتصالی و پیوسته و غیر قابل توقف.  باید دید پدیده پرستش در آینده به چه سمت و سوئی خواهد رفت، اگر که بحال خود رها شود یا که نخبگان هدایتش کنند.

خلاصه آنکه، مشکل امروز جامعه ما نه "پرستش" است و نه اینکه آیا مردم چیزی را میپرستند یا نمیپرستند.  بلکه مشکل اساسی ما در این هزارو چند صدساله سنگ بنای کجی است که کار گذاشته شد.  ظهور همه آنچه بصورت مشکلات متعدد فرهنگی رخ داده محصول خشت هائی است که به عنوان آموزه های بعدی روی این سنگ بنای کج بار شده و بقول معروف تا ثریا میرود دیوار کج!  حتی اگر آموزه ها بخودی خود بد هم نباشند چون بر سنگ بنای کج استوارند نتیجه سودمند به بار نخواهد آورد.  بالاخره روزی باید این سنگ بنا راست شود تا آنچه بر آن استوار است نیز راست آید.  چون ماهیت مسأله، ذهنی است پس تخریب فیزیکی در کار نیست و حل مشکل نرم افزاری است.  فقط کافیست این پدیده پرستش، ستایش، نیایش، و هر آنچه بدان منسوب است بعنوان موضوعی شخصی به مردم واگذار شود و توجهات، مجدد به زندگی واقعی معطوف گردد.  شرط اصلی، آزاد گذاشتن ملت در حق انتخاب امور دینی و معنوی است تا خود بهترین نگاهبان آن باشند.  بگذارید سوژه "پرستش" را، هرچه میخواهد باشد، مردم به مقتضای درک و فهم خودشان خود انتخاب کنند.  آنگاه خواهید دید با توقف تجارت دین، چگونه معنویات جامعه متعالی شده جهان جای بهتری برای زیستن خواهد شد.

  • مرتضی قریب